<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هيژا</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/</link>
<description>پسر کوچولوی 4 ساله </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 11:28:57 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بعضی کارا و حرفا و ما</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این مدت و يا بهتر بگم، يه ماهيه كه به طور جدي با يه مشكل مواجهيم. اون هم به كار بردن يه سري كلمات تحت عنوان فحش، توسط هيژاس كه عين نقل و نبات به من و پدرش گفته مي‌شه. از چيزي كه زورم مي‌گيره اينه كه ما تو خونه خيلي رعايت مي‌كنيم،حرفايي از اين دست، حتي در حالات ويژه كه همون عصبانيت باشه، به زبون نياريم. بعد پسر ما عين نقل و نبات اينا رو مي‌گه: كثافت، بي‌شعور، بي‌تربيت(اين رو خودم يه وقتايي مي‌گم)، كله پوك، حيوون و دو سه تايي ديگه. البته متاسفانه تو كارتونها و مهد كودك بچه‌ها اينا رو مي‌شنون و سريع هم كاربردشونو پيدا مي‌كنن و به كار مي‌برن. اونم نه فكر كنين، مثلاً وقتي از دستمون عصباني باشه، فكرشو بكنين، من سرشار از احساسات مادرانه  و اينا مي‌گم هيژا جونم، جواب مي‌ده بله مامان كثافت! من برمي‌گردم مي‌گم چي گفتي؟ بعضي وقتا بسته به درجه سوزوندني كه بخواد انجام بده، مي‌گه ببخشيد مامان جون، يا گفتم بهت كثافت يا خوب باشه ب(همچين بكشيد بشو) بخشيد(كه از صدتا فحش بدتره). من موندم آخه اين جلب توجه به هر قيمتي چيه كه بچه‌ها گرفتارش مي‌شن، اونم در جايي كه اين همه بهشون توجه مي‌شه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جالبش اينه كه بعضي وقتا ازم مي‌پرسه مامان امروز من چه كار بدي كردم؟ بعد من مي‌گم همه كارات خوب بود(از جزئياش فاكتور مي‌گيرم)، بعد مياد مي‌گه نه مامان يه بار خودت نفهميدي من بهت گفتم، بي‌شعور!!(همين صداقتش منو كشته!).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; انواع و اقسام راه‌ها رو هم از خودمو به نشنيدن زدن تا قهر كردن و حرف زدن و جريمه كردن به تو اتاق موندن رو رفتم. بعضياش اون موقع اثر مي‌كنه، مخصوصاً قهر كردن، ولي ۲ ساعت بعدش بازم همون آشه و همون كاسه. يعني مسئله اينجاس كه هيژا هم لج‌بازه و هم قُد و به شدت هم مقاومتش زياده تو اين قضايا. در نتيجه يه روزايي مثل اين آخر هفته كلامون مي‌ره تو هم حسابي و اون وقته كه فكر مي‌كنم آخه چرا و چگونه و باقي قضايا. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا تو اين هير و وير در مورد دستم عكس‌العملاي مختلف هم نشون مي‌ده، وقتايي كه از دستم نارحت باشه، مي‌گه بزنم رو دستت و وقتايي هم كه تو مود ابراز احساسات به من باشه، مي‌گه مامان من، خيلي ناراحتم كه دست شما اينجوريه، تو رو خدا زودتر خوب بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين روزها كارتون مورد علاقه پسرم، شده تام و جري. كتاب هم قصه‌هاي من و مامان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستي اينهايي كه من مي‌نويسم، گلايه از هيژا نيست و هرچه هست يه جوري و يه جايي به ما برمي‌گرده و بايد پيدا كنم روش درست برخورد با قضيه رو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين عكس قابل توجه مامان ماني، بله همينجوري كه مي‌بينين بردمش بيرون، بعد از نيم ساعتي خودش در آورد روسريشو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/rosary88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اين نقاشيها هم قابل توجه مامان فراز. هيژا معمولاً از رنگ آبي براي كشيدن نقاشياش استفاده مي‌كنه و كم رنگ به كار مي‌بره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ماشين بتمن و بتمن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/mashinbatman.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; ۴ شگفت‌انگيز(البته اوني كه نامرئيه، نامرئي كشيده شده)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/4sheheftangiz.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;لگو دايناسور&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/daynasor.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اين عكس هم مخصوص خاله نسرينه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/paez88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 11:28:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسباب‌بازیای ما، اسباب‌بازياي پسرم</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; تابستون كه رفتم سنندج، رفتم سراغ كمدم و يه خانه تكوني اساسي كردم. چشمم افتاد به جعبه كفشي كه اتاق تنها عروسك باقي‌مانده‌م بود. عروسك باربي كه از ۸ سالگيم برام مونده.يبه بقچه پُر از لباس داره كه خودم و دوستام براش دوخته بوديم(اونم چه دوختني). عروسك و يكي دوتا از لباساش رو برداشتم و با خودم آوردم تهران. اين عروسكه به شدت توجه هيژا رو جلب كرد و شروع كرد به سوال در مورد تعداد اسباب‌بازيام، اتاقم و باقي قضايا. تو همه مواردي كه شنيد، خوشحال شد كه جاي ما نبوده غير از تعداد خواهر و برادر و اينكه من و خواهر و برادرم سه تايي دو يه اتاق مي‌خوابيديم. اين عروسك تا يه هفته‌ايي بحث خونه ما بود و هيژا براش جا پيدا مي‌كرد و عوض بدل مي‌كرد. وقتي ازم پرسيد چند تا اسباب‌بازي داشتي و من جواب دادم، فوقش ۱۰ تا كه اين باربي، يه عروسك لباس مخملي خوشگل(كه تو كوچه ازم دزديدن)، يك تفنگ آب‌پاش و يه بسته لگوي كوچك رو يادم بود. حالا گير داده بود كه تفنگ آب پاشت چطوري بود و چرا اونو برام نگه نداشتي و حالا يكي عين همون برام بخر. خلاصه موضوع نقاشياش يه چند روزي من و عروسك باربيم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اون دو تا گلوله رو سر من و عروسكم، گُل سرامونن نه موهامون! اون دو تا خط افقي هم دامنامون! تو اون يكي دستم هم تفنگ آب‌پاشمه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;(راستي نمي‌دونم چه جوري فكر مي‌كردم كه موهاي عروسكم رو اون زمانا كوتاه كرده بودم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/barbi.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;                     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/mamanoarosak.JPG&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 08:29:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک هفته خانه نشینی و ...</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;يك هفته شد من نرفتم سركار و هيژا هم نرفت مهد، هيژا مريض و من هم مريض دار(البته از ۵ روز كاري يه روز رو باباي هيژا خونه بود و من رفتم سركار). تب خيلي بدي داشت و حسابي ترسوند ما رو. از پنج‌شنبه صبح حالش كمي بهتر شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز اول هفته كه حال زيادي نداشت براي بازي و بيشتر نشست به كارتون ديدن. يه روز صبح گفت مامان بيا اتاق من صداي جيك جيك قشنگي مياد و اين شد كه گفتم طفليا گشنشونه، بيا بريم بهشون نون بديم، با هم براشون نون خُرد كرديم و ۳ روز پشت سر هم مي‌رفتيم بالكن و نون مي‌ريختيم براشون. حالا وايساده بود مي‌گفت پس چرا نمي‌يان بخورن، گفتم خوب از ما مي‌ترسن، مي‌گفت من كه كارشون ندارم و خلاصه بالاخره راضي شد كه بيايم تو تا گنجشكا بيان و نونشون بخورن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يه دو روزي هم با فلش كارتاي الفبا و اين شبه كامپيوتر عمو فردوس با اون كيفيت صداي بدش كار كرديم كه بد نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/daneh888.JPG&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/bazialfba888.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;طبق معمول هم كه لگو بازياش و نقاشياش برقراره&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/parcham888.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;    &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/adamaklego888.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنج‌شنبه شب هم به شدت حوصله‌ش سر رفته بود خونه و گفت بريم جايي من بازي كنم. رفتيم سرزمين عجايب، البته به شرط نخريدن اسباب‌بازي، كه اول قبول نكرد، اما بعد كه گفتم پس نمي‌ريم، قبول كرد و قول داد كه اونجا هم بهونه نگيره. خدايش هم سر قولش وايساد و رفتيم بالا فقط بازي كرد. ما هم وقتي داشتيم مي‌اومديم يكي از اون بادكنكاي باب اسفنجي براش خريديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ظهر جمعه هم با ارتا و خانواده رفتيم موزه حيات وحش هفت چنار. خيلي جاي قشنگيه. آكواريوم زيرزميني بزرگ و قشنگي هم داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو عكس سمت چپي، همينجوري كه مي‌بينين يه روسري سرش كرده، از خونه كه اومديم بيرون گفت مي‌خوام مثل شما روسري سر كنم آقاي پليس نگيرتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/haftchenar8881.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/haftchenar888arta.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/haftchenar888.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينجا هم كه مامان ارتا هميشه مرتب و غذا به همراه، ماكاروني آورده بود و ساعت ۱، دوتايي نشستن به ماكاروني خوردن(البته نشستن كه چه عرض كنم، همش در حال بدو بدو بودن از اين نيمكت به اون نيمكت)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/haftchenar8882.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعه عصر كه برگشتيم از موزه هفت چنار، اومدم گوشت يخي رو ببرم، ليز خوردن چاقو همان و سوراخ شدن كف دست من هم همان. ۲ ساعتي هم به بيمارستان رفتن و بخيه زدن گذشت. حالا تو اين هير  وير هيژا پرسيد مامان فردا نمي‌ري سركار چون دستت اينجوري شده؟ گفتم نه مامان كارم زياده، بايد برم، چون يك هفته به خاطر شما نرفتم، با ناراحتي گفت آخه شما نرو سر كار كه منم نرم مهد! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 11:55:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و باز هم اين ويروسهاي فلان فلان شده!</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;نمي‌دونم حكمت چيه كه هر وقت من يه كم خوش‌خوشانم مي‌شه بابت هيژا، سريع حالم گرفته مي‌شه. اين همه انرژي مثبت و اينا مي‌فرستم ها.  اين 10 روز كلي خوشحال بودم كه هيژا هر روز آب‌پرتقال و آب ليمو شيرين (البته با همكاري ني‌هاي صدا‌دار و بابا) مي‌خوره، كيندر مولتي ويتامينشم مي‌خوره، اشتهاشم يه كم خوب شده، مهدشو رو داره بهتر مي‌‌ره و از كلاس زبان هم خوشش اومده كه تق! اين ويروساي ... مي‌ان سراغش و حال دوتامون و درستترش سه تامونو رو مي‌گيرن. اين دو شب تبش تا 39 بالا رفته و سرفه‌هاي زيادي داشته. جالبه كه وقتي تب داره، شديداً خوش اخلاق مي‌شه و  بيشتر حرفاي خنده‌دار مي‌زنه يا ابراز علاقه مي‌كنه. ديشب نصفه شب پا شده و مي‌گه بذار يه كم بيدار بمونيم و با هم حرف بزنيم! البته اين كار رو هم كرديم و بعد راضيش كرديم ببريم پاها و دست و صورتشو بشوريم كه تبش پايين بياد. &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;شنبه صبح كه پا شده مي‌گه مامان به آقاي سركارت زنگ بزن و بگو ببخشيد هيژاي من(دقيقاً همين رو گفت) مريضه و تب داره، نمي‌تونه بره مهد، منم نمي‌تونم بيام سركار. بعدش كه من اين امر رو اجرا كردم، مي‌گه مامان خيلي ناراحت شد آقاي سركار كه من مريضم؟&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;از جمعه خونه هستيم و امروز بردمش دكترش، آقاي دكتر گفت كه آنفولانزاي ويروسيه، شربت ضد سرفه داد و ايبوو پروفن، و گفتن تا سه‌شنبه استراحت كنه اگه تب و سرفه ادامه داشت بهش سيفيكسيم بدم. &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,51,51)&quot;&gt;ما&lt;STRONG&gt;مان ارشيا، مامان يونا، مامان آرش و مامان هستي، تبريك بابت برگزيده شدن وبلاگ بچه‌هاي عزيزتون و اميدوارم تو همه مراحل زندگي برگزيده باشين. &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,51,51)&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پس نوشت: دوشنبه. دیشب تب هیژا تا ۴۰ رفت و هیچ جوری پایین نمی اومد،لرز هم داشت به شدت. شربت ايبوپروفن، شربت استامينوفن، شياف استامينوفن، پاشويه، هيچكدوم پايين نمي‌آورد تبشو. حسابي ترسيده بوديم، تو اينترنت سرچ كرديم و آخرش زنگ زديم به يكي از داروخانه‌هاي شبانه روزي و گفتن۳/۲ ديازپام رو حل كنم تو آب و بهش بدم(يادم افتاد كه يه بار دكترش براي تب بالا اين روش رو تجويز كرده بود). بالاخره ۵ صبح تبش اومد تا ۳۸، بچم آب شد يكشبه. چند بار هم خواستيم ببريم بيمارستان، ولي تجربه نصفه شب رفتن و رسيدگي نكردن و تشخيص اشتباه رو داشتيم و گفتيم نبريم بهتره. كاش تو اين جور مواقع خود دكتر بچه در دسترس بود كه همه چيو در مورد بچه مي‌دونه.حالا امروز با دكترش صحبت كنم ببينم چكار بايد كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 12:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>58 ماهگی در 8/8/88</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>
تیترش بامزه‌س نه؟ كلي ۸ 
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;در طي اين چند ماه دور و برمون از فاميل گرفته تا دوستان، خونه‌هاشونو عوض كردن، هيژا خونه هركس مي‌رفت، مي‌پرسيد پس كي خونه‌مون عوض مي‌شه. ما خودمون هم تصميم داشتيم كه خونه‌مون رو عوض كنيم، در نتيجه اين روزا ما دنبال خونه مي‌گشتيم، در همون حوالي خودمون كه نزديك مهد هيژا باشه،  ما در هفته شايد ۴ بار اون هم، هر بار يك يا دو خونه رو ديدم كه كلاً بعد نيم ساعت برگشتيم خونه. روز بعد كه مي خواستيم بريم، كلي داد و فغان كه نريم خونه ببينيم و همين خونه بمونيم. بعضي وقتا فكر مي‌كنم خيلي رعايت هيژا رو مي‌كنيم كه اينجوري كم تحمله. يه خونه‌ايي كه ديديم و خوشمون اومد چون هم حياط داره هم طبقه اوله(مناسب براي بدو بدو هيژا ) و مهمتر از همه ۵ يا ۶ بچه هم سن و سال هيژا تو اون مجتمع هستن. يه كم با مقدار اجاره مشكل داشتيم كه تا حدودي حل شد و از ماه ديگه مي‌ريم اونجا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و چند جمله از اظهار نظرهاي پسرم:&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; همون روز اول كه رفتيم ديدن خونه، از واحد كناريمون ۲ تا دختر خانم  اومدن بيرون، امروز از هيژا پرسيدم كه اتاقتو چه رنگي بزنيم، اول گفت آبي، بعد گفت نه صورتي، گفتم صورتي چرا، گفت آخه بذار اون دخترخانوما كه اومدن خونه‌مون از اتاقم خوششون بياد!! بعدش گفت نه نه يه ديوارش آبي باشه، يكيش صورتي، كه هم من خوشم بياد هم اونا!!!!(پسرم از همين الآن به تفاهم دو طرفه اعتقاد داره).&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;جالبه كه هیژا فكر مي‌كنه، وقتي قراره از اين خونه بريم، بايد همه وسايل هم بذاريم و بريم، بعد كه براش شرح دادم كه همه چيو مي‌بريم، قيافه بامزه‌ايي كه موقع سر به سر گذاشتن مي‌گيره، گرفت و  گفت پس ديوارها رو هم ببريم!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چند روز پيش سراغ بازي كامپيوتري رو گرفت، گفتيم، كامپيوتر ويروسي شده و براش تا حدودي گفتيم كه قضيه ويروس چيه، حالا مي‌گه من مي‌خوام برم به جنگ اين فيروزا و شكستشون بدم كه كامپيوترمون خوب شه.  &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يكي از اصطلاحاتي كه تازگي به كار مي‌بره، در مورد نهايت يه چيزه اينه: تا آخر عدد. وقتي انرژيش كم باشه مي‌گه تا آخر عدد زورم كم شده! يا اينكه يه چيزي خيلي زياد باشه، مي‌گه اوووو تا آخر عدد زياده.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; این از برنامه امروزمون که چند تا جعبه خالي داشتيم و  رنگ زدیم، كه البته مثل هميشه هيژا رنگ آبيشو انتخاب كرد.          &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/nagashigoti.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;اين هم از تيپ امروزمون با موههاي كوتاه(يه كم دقت كنين زير كلاهه خوب!!)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/aban88.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يك هفته‌ايي مي‌شه كه تو مهدشون كلاس زبان رو شروع كرده، روزهاي شنبه و دوشنبه 12 به بعد.البته من خيلي به كلاساي مهدا اعتقاد ندارم، چون جدي نيست كلاسا. اما از اونجايي كه هيژا با كلاساي خارج از مهد مخالفت كرده(مثل همون كلاس موسيقيش كه خيلي خوب بود، ولي هيچ جوري حاضر نشد كه بره)، فعلاً نمي خوام كلاسي بيرون بذارمش. و اين كلاس رو هم خودش گفت چون يكي از دوستاش مي‌ره كلاس. فعلاً هم خوشش اومده، و يك هفته‌ايي هم مي‌شه كه مخالفتاش با مهد رفتن كمتر شده. كلاس تايچي چوان و شطرنج هم قراره بره، ببينم با اونا چطوريه.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 16:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعضي حرفا و حديثا</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>- یک روز صبح پاییزی: ساعت ۸.۳۰ صبح
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیژا: من امروز سعي مي‌كنم كه نرم مهد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(البته واضح و مبرهنه كه ما هم سعيمونو كرديم در رفتن پسرمان به مهد).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- روز بعد از آن روز پاييزي، همان ساعت، همان جا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نمي‌رم مهد، مگه من ديروزم نگفتم، سعي مي‌كنم نرم مهد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- يك روز در مهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مربي: هيژا جان بيا بهت جايزه برچسب بدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ااا خاله جون چقدر برچسب اين كه خيلي تكراريه يه چيز ديگه بده جايزه، همش هي برچسب هي برچسب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- چند روز پیش در مهد، زمان: برگشت از مهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان بيا تو بيا تو، يه چيز بهت نشون بدم، ببين ديدي؟ كوروش دوستم برگشته، بازم اومده مهد ما(بعد از يك ماه غيبت كوروش برگشت و هيژا حسابي خوشحال شد).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- و باز هم در مهد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; الهه جون(مربي مهد) چقده شما مي‌خندي، من ديگه بهت مي‌گم آدم خنده‌وو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يكي از همين روزها: خانه،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هيژا جون، عزيز دلم .. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يهو هيژا حرفمو قطع كرد و گفت، قربونت برم، فدات بشم، پسر گلم، هي اينا رو مي‌گي، آخه چقدر مي‌گي، مامان چقدر اين حرفاي تكراري رو مي‌زني.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(شكي نيست كه پسرمان خيلي تنوع طلبه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- يكي ديگه از همين روزا:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من: عصباني از بهونه‌گيرياي هيژا، اي خدا چيكار كنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هيژا: آهومو پيدا كنم!!(اين روشيه كه وقتي هيژا از دست چيزي عصباني مي‌شه من اجرا مي‌كنم و ايشون هم در مورد من اجرا كرذ.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وقتايي كه هيژا عصباني مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من مي‌خوام برم يه شهري كه هيچي نباشه، هيچ مهدكودكي نباشه، هيچ آقاي سركاري نباشه، اصلاً بذار آقاي سركار اخراجت كنه. اصلاً من مي‌رم بچه يكي ديگه مي‌شم، نه نه اصلاً من مي‌رم مرده مي‌شم كه بعد تو گريه كني، بعد اگه يه بچه ديگه اومد تو شكمت بگي تو كه هيژا نيستي، من همون هيژا رو مي‌خوام!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- وقتي كه هيژا حرف بدي زده و من باهاش مثلاً قهرم و بعد از چند بار ببخشيد هم بازم اخمو باشيم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشه مامان بذار من برم بچه يه مامان باباي ديگه بشم، كه خيلي خوب باشن، كه هي آدم اخمويي نباشن، هي نگن ببخشيدم فايده نداره، من هي حرف بد بزنم اونا بگن آفرين هيژا جون چه حرف خوبي مي‌زني!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 11:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نماهش(همان نمايش)، نقاشي، لگوبازي همراه با كمي سرماخوردگي برنامه آخر هفته هيژا بود. سه‌شنبه كه هيژا رو آوردم خونه از مهد، كمي آبريزش داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چهارشنبه تعطيلي، كلاً خونه بوديم و جايي نرفتيم به علت سرماخوردگي.من ديدم كه  هيژا سرحال نيست و چسبيده به پتوش. پيشنهاد نمايش بازي بهش دادم و به شدت مورد استقبال قرار گرفت و نتيجه اين شد كه نزديك به ۲ ساعت اون روز و روزهاي بعد ما با هم نمايش بازي كرديم. فقط يه كم سليقه نمايش بازيمون با هم فرق مي‌كرد، من هر چقدر نمايشا رو به سمت آرامش همراه با كمي هيجان مي‌بردم، هيژا حتماً يه اژدهايي، هيولايي، چيزي قاطيش مي‌كرد. فيلم گرفتم از يه تيكه‌هايش تو پست بعدي اگه بتونم مي‌ذارمش، چون واقعاً ديدنيه، خوندني نيست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هيژا يه عروسكي داره كه بعد از اطلاع رساني مامان ارتا فهميديم كه يكي از شخصيتاي كارتونيه و كارتونشم صبحها تو ام بي سي مي‌ده. پنج‌شنبه صبح ديديم بله اسمشون هم جوجوه، حالا از اون روز اين جوجو همه جا تو خونه همراه هيژاس. موقع نمايش كارتون هم، عروسكش رو مي‌برد مي‌ذاشت كنار صفحه تلويزيون مي‌گفت بذار ۲ تا بشن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/jojo882.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بعد هم كه ديد جناب جوجو دوست زياد داره چند تا ديگه از عروسكاشو آورد چيد كنار دستش&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/jojo88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنج‌شنبه صبح رفتيم دكتر و خوشبختانه دكتر گفت كه سرماخوردگيه ساده‌س. بعد هم كه برگشتيم مراسم نقاشي راه انداختيم، اين دفعه جالب بود كه هيژا از رو مدل كار كرد، عروسك اسپايدرمنشو آورد و گفت مي‌خوام اينو بكشم وكشيد. و نزديك به ۱۵ تا هم انواع و اقسام عنكيوت كشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/nagashimehr88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/spider88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعدشم با پاستل آبي مورد علاقه‌ش به قول خودش لاك زد! اينقدر خوشش اومده بود كه گفت عكس بگير بابا ببينه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/lak88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   اون شب و جمعه هم با بابا لگو بازي كردن و باز من ذوق زده شدم از ساختة‌هاش (فكرشو بكنين مثلاً بعداً هيژا معمار بشه و يه خونه طراحي كنه، من هر روز مي‌رم دم ساختمونه و نگاش مي‌كنم با ذوق)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/lego882.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/lego881.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;كتاب مورد علاقه اين روزها: &lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کرم ابریشم بسیار گرسنه&lt;/STRONG&gt;. نویسنده: اریک کارل. ترجمۀ کتایون صدرنیا. تاريخ نشر: ۱۳۶۲.&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 11:47:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای جهانی کودک! و تولد سام</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از اونجايي كه اينجانب مادر بسيار خوبي هستم و به بچه‌م هم اهميت مي‌دم، سعي و تلاش وافري كردم در پديد آوردن اوقاتي خوش براي هيژا،در چند روز قبل و چند روز بعد و خود روز جهاني كودك. حالا هرچي هيژا مي‌گفت، نميخوام بيام بيرون و ميخوام خونه باشم، من براي اينكه بهش خيلي خوش بگذره و حس كنه يه جواريي روزشه،،كشون كشون بردمش بيرون كه در اين روز جهاني خوش بگذرونه! حالا از شوخي گذشته باورتون مي‌شه من با هزار وعده وعيد مي‌كشوندمش بيرون، هيژا تو بيرون اومدن(البته بجزمواردي كه براي خريد اسبا‌بازي باشه) خيلي تنبله.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چهارشنبه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; شب با سام و مونيبا(كه چند روزي اومده بودن تهران)و البته پدر و مادرشون قرار گذاشتيم و بچه‌ها رو برديم پارك آب و آتش. غرفه‌هاي زيادي گذاشته بودن هر چندخيليهاشم بي‌ربط بودن و فكر كنم بدين وسيله براي مامان بچه ها هم خواستن هيجان ايجادكنن! ما به هواي نمايش عروسكي رفتيم، اما يك سري شعبد‌ه‌بازي و مسابقه و اينا برگزار مي‌شد و ما هم نرفتيم تو اون محوطه، فقط وقت شعبده‌بازيش آهنگاي بسيار ريتميكي پخش مي‌شد و هي‍ژا و مونيبا رفتن تو و با هم كلي حركات موزون راه انداختن كه در اين روز جهاني داشتن مورد غضب گردانندگان شعبده بازي قرار ميگرفتن، چون اين دوتا داشتن توجه ملت رو حسابي جلب مي‌كردن و با اضافه شدن چند تا بچه ديگه‌ فضا داشت به سمت ديگه‌ايي كشيده مي‌شد. يك زمين بازي با چندتا وسيله بازي هم بود كه خوب بود. اما چند تا متصدي عصباني داشت، مخصوصاً مسئول قسمت قطارش كم مونده بود از برخورداي فيزيكي استفاده كنه براي مقابله با بچه‌‌ها، اونم در اين روز جهاني! بوي همبرگر سوخته هم كل اون فضا رو در بر گرفته بود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هي‍ژا و مونيبا در قسمت سرسره بادي اينقدر بپر بپر كردن كه واقعاً ديگه نا نداشتن راه برن، بيشتر اين دوتا با هم بودن و مدل بازيهاشون با سام فرق مي‌كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/jahanikodak2.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/jahanikodak.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/jahanikodak1.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;   &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/jahanikodak3.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج‌شنبه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح با مامان نيما قرار گذاشتيم كه بريم كانون و برنامه‌هاشونو ببينيم، عملاً به خاطر سليقه بچه‌ها و توقفشون در جاهاي متفاوت فقط همديگرو ديديم يه ۱۰ دقيقه‌ايي، كه البته خود اون هم غنيمت بود. بچه‌ها هم انگار هر كيمنتظر تعارف اون يكي بود در نتيجه بين نيما و هيژا هيچ رابطه‌ايي برقرار نشد، حتي در حد كنار هم قرار گرفتن براي يك عكس. به شدت به عملكرد كانون اعتراض دارم، غرفه‌‌هاي خوبي با همكاري شعبه‌هاي ديگه كانون تو شهرستانها گذاشته بودن و زحمت كشيده بودن ولي واقعاً برخورد بعضي از راهنماها تو غرفه‌ها اصلاً خوب نبود، بي‌انگيزه و خسته، يا بچه‌ها رو دعوا مي‌كردن يا مي‌گفتن دست نزنين يا عين آدم آهني يه چيزي رو مرتب تكرار مي‌كردن. مثلاً يه غرفه كه توش چندتا ميكروسكوپ بود با يه سري اسكلا حيوانا، براي هيژا جالب بود و ما رفتيم كه ببينيم زير ميكروسكوب رو ببينيم، اول كه مسئول غرفه گفت نياين تو قراره بيان بازديد كنن رئيس روسا، منم گفتم قراره بچه‌ها رو كه از اين امكانات استفاده مي‌كنن ببينين يا غرفه خالي رو. با اكراه قبول كرد و رفتيم تو. ۳ تا ميكروسكوب بود و من هيژا رو بلند كردم كه ببينه، مثلاً داشت براي هيژا توضيح مي‌داد، اين يه تيكه از روده‌س، اون يكي بافت گياهه! يعني همون توضيحي رو كه براي بچه كلاس پنچم آماده كرده بود براي بچه ۴ سال و ۹ ماه من هم مي‌داد. غرفه بوشهر و ايلام خدايش خيلي خوش برخورد بودن و با محبت توضيح مي‌دادن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هيژا كلي از اين آدمكاي كاغذي كه تو قسمت فروشگاه چسبونده بودن، خوشش اومده بود و كنار هر كدوم وايميساد و مي‌گفت ازم عكس بگير.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kanoonjahan.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;       &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kanoonjahan5.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;        &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kanoonjahan4.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اينجا هم تو غرفه بوشهر يه تكه خمير به هيژا دادن و راهنمايش كردن كه با هسته خرما روش شكل دربياره و كلي هم هيژا خوشش اومد. اين ماشين كوچولو هم ديروزش هيژا خريده بود و خيلي دوسش داشت و با خودش آورد كانون و گمش كرد و خوشي ۳ ساعته‌ش با گم شدن اين ماشين كوچولو كمي با گريه همراه شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kanoonjahan1.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;   &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kanoonjahan2.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنج‌شنبه شب هم رفتيم بهار و تيراژه لباساي پاييزه و كفش براش خريديم و اسباب‌بازي البته!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعه: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عصر تولد سام بود، شب گذشته‌ش رفتيم لگو تيراژه براي سام كادوشو بخريم و هيژا هم تقاضي زورو داشت(تازگيا علاقه پيدا كرده به زورو ولي عروسكش كم پيدا مي‌شه تو بازار). خوب اونجا كه معلوم بود زورو نداره و باز يك عدد اسپايدرمن مشكي(البته به قول خودش جنس خوب) خريد. يه جعبه هم از لگوهاي ساختمون سازي براي سام گرفتيم كه هيژا عين اون رو داره. همين كه رسيديم خونه، هيژا كادوي سام رو برد اتاق خودش و گفت اين مال منه، مال من جلدش كهنه شده و بايد اين مال من باشه، منم گفتم باشه پس اسپايدرمن رو كه خريدي مي‌بريم براي سام. داد و بيداد كه مي‌خوام هر دوتاش مال خودم باشه. تا حالا اينجوري برخورد نكرده بود، ما معمولاً هر وقت تولد مي‌ريم، موقع خريد كادو يه كادو هم به دلخواه هيژا براش مي‌خريم و تا حالام اين روش خوب جواب داده. اما اين مدليشو ديگه تا حالا نديده بودم. خلاصه شب خوابيد فردا صبحشم همين كه پا شد، گفت اون كادوي منه، گفتم پس نمي‌تونيم بريم تولد، گفت خوب نريم.بعد گفتم نه من مي‌م و كادو رو هم مي‌برم، شما نمي‌توني بياي، كه باز داد شد و فرياد. راستش ديگه حسابي كم آورده بودم و هيچ رقم درك نمي‌كردم اين حالت هيژا رو. وقتي عين همونا رو و اون هم دو بسته‌شو داره،ديگه فلسفه اين همه گريه و زاري نمي‌فهميدم، تازه مي‌تونست همون موقع تو فروشگاه اگه از اون دلش مي‌خواست به جاي اسپايدرمن اونو بخره. خلاصه من حاضر شدم و كادو رو بسته‌بندي كردم و گفتم شما مي‌خواي بياي آماده شو اگرهم دوست نداري بمون خونه پيش بابا. بالاخره راضي شد بياد، ولي بعدش گفت اسپايدرمن من هم كادو كن و روشم مثل كادوي سام كارت بزن و بيار، كه منم اين كار رو كردم. رفتيم تا ۱۰ شب هم اونجا بوديم، خيلي هم به هيژا خوش گذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/samtavalod.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/samtavalod2.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/samtavalod1.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; و اين بود روزهاي جهاني كودك ما.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; اميدوارم همه كودكان شما و ما و همه دنيا، نه فقط اين روزا بلكه همه روزاي زندگيشون همراه با شادي و امنيت باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; اين هم اقلام خريداري شده مورد علاقه پسرمان طي اين روزهاي جهاني كودك&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/jahanikado.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیژا در هفته ایی که گذشت</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>پنج‌شنبه:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  بساط نقاشي رو راه انداخيتم، ۱ ساعتي مشغول بوديم، يادم به سيب‌زميني و نقش چاپي افتاد، چند تكه سيب‌زميني آوردم و با كنده كاري روش كلي احساس خلاقيت بهم دست داد. هيژا خوشش اومد و چند صفحه‌ايي رو چاپ با سيب‌زميني زد. مامان نيما در مورد رنگ سفيد و نيما نوشته بودي، حالا هيژا اصرار زيادي داره با رنگ سفيد نقاشي كنه، من همين تركيب كردن رو بهش گفتم ولي هيژا گفت مي‌خواد يه برگه سفيد رو با رنگ سفيد رنگ بزنه! كل دست و پاهاشم با همون رنگ سفيد صفا داد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/nagashi881.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;                         &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/nagashi88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اينم نتيجه‌ش(آخرش يه كم رنگ قرمز رو سفيده آورد)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/nagashi882.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كيدس كلوب به مناسبت اولين سال افتتاحشون، يه جشن گرفته بودن، من و مامان آنديا يه بار رفته بوديم اونجا و شماره تلفنامونو داشتن و به همين دليل به ما خبر دادن و ما هم رفتيم، البته يه هزينه‌ايي هم پرداخت كرديم كه به نظرم ارزششو داشت. برنامه‌هاي متنوعي داشتن كه بچه‌ها مي تونستن ازش استفاده كنن، به نظرم خيلي خوب و محترمانه هم برنامه‌ها رو اجرا كردن. از ساعت ۱۱ تا ۲.۳۰ اونجا بوديم و به هيژا حسابي خوش گذشت، البته به ما هم نيز، كه فرصتي شد  خانواده دركنار هم باشن و  دو خانم خانواده كه مامان آنديا و من باشيم هم گپي با هم بزنيم. هيژا اون روز واقعاً خوب بازي كردف با هيچ بچه‌ايي هم درگير نشدن و خيلي هم مهربون شده بود. هواي آنديا رو هم حسابي داشت و هر وسيله‌ايي رو براي خودش برمي‌داشت يكي هم براي آنديا رزرو مي‌كرد. تو حياط كه داشتن بازي مي‌كردن، چند تا از بچه‌‌ها با هيژا رفته بودن زير سرسره، آنديا هم مي خواست بره اونجا ولي يكي از بچه‌ها نمي‌ذاشت، باباي هيژا فكر مي‌كنه كه هيژاس كه نمي‌ذاره آنديا بره و به هيژا تذكر مي‌ده، كه ديدم هيژا اومد بيرون از اونجا و حسابي شاكي. داد مي‌زد كه من ديگه دوست آنديا نيستم و مواظبش نيستم، حقم داشت پسرم، بيخودي متهم شده بود(البته برمي‌گرده به سابقه نه چندان خوبش). اما بازم دوستش بود و هواشم داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kidsclub881.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;          &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kidsclub883.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اين كارتا كه با شن رنگي رنگ‌آميزي مي‌شن خيلي خوشش اومد، آوردش خونه و فرداش بردش مهد كه به دوستاش نشون بده، اما گم شده بود و كلي هم گريه كرد براش و گفت آخه من اون رو خيلي دوست داشتم. عكس سمت چپ هم يه پمب بنزين بچگونه‌س كه هيژا خوشش ميومد و البته خودش داشت بنزين مي‌زد نه موتورش! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kidsclub885.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;                                         &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kidsclub886.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند بار هم كه سوار ماشين شد و ما گفتيم نوبتيه، گوش داد و نوبتي سوار مي‌شد، اون آقا پسري كه هيژا جاشو داد بهش از اول تا آخر سوار يكي از ماشينا كه طرفدار زياد داشت شد و پياده نشد،حرف مارو هم گوش نمي‌داد و مادر و پدرش هم چيزي نمي‌گفتن، هيژام مرتب مي‌پرسيد كه پس چرا نوبت او تموم نمي‌شه،بعدش هيژا ماشين رو ول كرد و سوار يه دوچرخه كوچولو شد كه طرفدار زيادي نداشت و بيشتر وقت رو سوار بر اون گذروند..&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; سر پدرها هم كمي گرم شد! و هيژا هم خوشحال نگاشون مي‌كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kidsclub882.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اين هم موقع رفتن كه بچه‌ها با ماشيناشون تا دم در اومدن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/kidsclub884.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بقيه روزها:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- در مورد لباس پوشيدن، هيژا نظرات مختلفي داره، اولاً بايد هيچ مارك و چيزي تو لباس نباشه، مخصوصاً پشت يقه‌ش، بعد هم اصلاً تمايلي به پوشيدن لباساي نو نداره، مي‌گه آخه مردم منو مي‌بينن. اگه لباسي رو بپوشه براي مهد و مربياش ازش تعريف كنن ديگه محاله بپوشه. چند تا پيرهن مردونه داره الآن كه هوا كمي خنك شده رو لباسش مي‌پوشم، وقتي مي‌پوشه مربياش ازش تعريف مي‌كنن، حالا مدتيه مي‌گه نمي‌پوشم يا اگه بپوشه دم در مهد درش مياره حالا اين بار يه چيز ديگه اضافه شد. من لباس راه راه خيلي دوست دارم، مخصوصاً براي بچه. يه لباس هيژا رو پارسال خريده بودم براش كه بزرگ بود، امسال اندازه‌ش شده و با خوشحالي پوشوندم بهش و باهاش رفت مهد، دفعه بعد كه خواستم بپوشم لباسش رو ، گفت نمي‌پوشم، آخه بچه‌ها مسخره‌م مي‌كنن، مي‌گن ميمون گورخري شدي(عكس يه ميمون كوچولو روشه)، در نتيجه اين لباس هم اضافه شد به لباسايي كه فقط تو خونه مي‌پوشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/khatkhati.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- روزهاي فرد برنامه تغذيه مهدشون لقمه خانگي و ميوه‌س. هيژا به شدت با گذاشتن ميوه مخالفت مي‌كنه و ميگه به جاش شير بذار، چون خاله مي‌گه بايد همه ميوه‌مو بخورم، يكشنبه براش با نون تست  و پنير خامه‌ايي ميكر درست كردم و با شير گذاشتم براش. بعداظهر همين كه منو ديد، گفت مامان مچكرم لقمه‌م خيلي خوشمزه بود، فردا هم برام بذار.(معلومه كه من نيشم تا بنا گوش باز شد از خوشحالي) &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عادات غذايي</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جمعه و شنبه كلاً مي‌شه گفت هيژا انگار روزه گرفته بود. جمعه ناهار و شامش يه تكه سوسيس بوده، ديروز هم ۵ قاشق برنج و خورشت. باز هم نگراني ما شروع شد. خيلي وقته مي‌خواستم در مورد غذا خوردن هيژا بنويسم، اين بهونه‌ايي شد كه امروز بنويسمش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غذا نخوردن همیشه مسئله‌ایی بوده كه در ارتباط با هيژا درگيرش بودم. از همون ۶ ماهگي، غذانخور بودنشو نشون داد. اون موقع من به شدت اضطراب داشتم كه اگه غذا نخوره ضعيف مي‌شه و بعد اون هم مريض، در نتيجه اصرار كردن به غذا خوردن رو شروع كردم. من و پدرش شروع كرديم به ابداع انواع و اقسام روشها براي جلب نظر هيژا به غذا خوردن. همه روانشناسان دنيا مي‌گن براي غذا خوردن به بچه نبايد اصرار كرد، اما خدايش كار سختيه اونم اگر بچه‌ايي مثل هيژا طرفتون باشه كه اگه پاش بيفته از شدت گرسنگي ضعف مي‌كنه ولي حاضر نيست غذا بخوره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا  ۲ سال و نيم كه هيژا با شيشه، شير مي‌خورد، من چند مدل سر شيشه با اندازه‌هاي مختلف تهيه كرده بودم و در شبها موقع خواب انواع و اقسام آب ماهيچه و سوپ ميكس شده و آب ميوه طبيعي رو با شيشه بهش مي‌دادم. اما بعد از ترك شيشه ديگه هيژا لب به‌ آب ميوه طبيعي نزد و فقط آب‌ميوه‌هاي ني دار رو مي‌خوره، مي‌شه گفت يه جورايي شيرهاي ني‌دار و هر چيز ني دار خوراكي ديگه رو جايگزين شيشه شير كرد. از همون موقع تا حالا شير موز ميهن جز مورد علاقه‌ترين خوردنيهاش بوده، بعدها شير عسل و شير توت فرنگي هم بهش اضافه شد و امسال هم شير كاكائو. هر وقت هم گشنه‌ش مي‌شه اولين تقاضاش اينه كه شيرموز سبز(همون ميهن) بده. صبحها هم روزشو با شيرعسل يا شيرموز تو تختش شروع مي‌كنه. تا پارسال شايد روزي ۳ يا ۴ تا از اين شيرموزها مي‌خورد و همين شده بود كل غذاش، از سال گذشته به بعد محدود كردم به روزي يه دونه شيرموز و يه دونه شير عسل يا شيركاكائو و يه آب ميوه. اول مقاومت كرد ولي بعد پذيرفت. غذا رو هم با كلي تزئينات و دنگ و فنگ براش مي‌آرم كه مثلاً جلب توجه‌شو بكنه و بخوره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/gaza.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/gaza2.JPG&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/lazan.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/gaza1.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/asroneh.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدتيه كه سعي مي‌كنم خودم رو بي‌تفاوت نشون بدم به غذا نخوردنش اما واقعاً كار سختيه، هيژا هم كه مثل بيشتربچه‌ها حواسش جمعه براي كشف حساسيتهاي پدر و مادر، پي به اهميت غذا خوردنشو براي ما برده. الآن سعي مي‌كنم اصراري نكنم براي غذا خوردن و فقط خوردن چيزايي مثل شير موز خوردن رو مشروط مي‌كنم به خوردن غذا. كلاً مي‌شه گفت يك وعده غذايي، در روز مي‌خوره(اگه بخوره)، هيژا هله هوله خور نيست نسبت به بقيه بچه‌ها، مثلاً اين همه بچه‌ها به بستني و كيك و شيريني تر علاقه دارن، هيژا تازه از پارسال  كمي بستني خور شده، اون هم تا حالا نشده يه بستني رو تموم كنه. چيپس و پفك و اينا هم شايددر طول دو هفته يه بسته پفك، پفيلا يا چيپس بخوره. شكلات هم كه از پارسال شروع كرده به خوردن اون هم يا شكلات كيندر يا از اين آيدين بلندا، اين يك ماه هم به شكلات تيوپيهاي فرمند علاقه پيدا كرده. پسته و بادوم زميني روزي چندتايي مي‌خوره. تازگيا هم مي‌گه من پسته خامه‌ايي(همون خام) خوشم مياد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غذاهاي مورد علاقه‌ش(البته به فاصله ۱۰ روز يك بار): كباب كوبيده با دوغ. تن ماهي با سس قرمز و نون، سيب‌زمين سرخ شده، هالاو(يه غذاي سنندجيه مثل آب‌گوشت به اضافه غوره و بادمجون و سبزي مخصوص)، ماكاروني، استامبولي(بدون لوبيا سبزش!)،آش رشته، كوفته قل قلي و دلمه هم گاه گداري مي‌خوره. سوسيس رو خيلي دوست داره و البته خالي خالي، هويج خام خيلي دوست داره، تو ميوه‌ها هم، سيب،زردآلو، هلو انجيري، انگور و گاه گداري هم موز و پرتقال مي‌خوره،(البته اگه در روز يكي از ميوه‌ها رو بخوره خيلي خوبه)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غذاهاي لپه دار دوست نداره، قبلنا قرمه سبزي و كرفس دوست داشت الآن اونا رو هم كم مي‌خوره. . قبلاً پيتزا دوست داشت، الآن بيشتر سيب‌زميني سرخ كرده مي‌خوره. ذزت و نخود فرنگي و زيتون رو خوشش ميومد مخصوصاً تا ۲ سالگي، ولي الآن نمي‌خوره. اما بلال دوست داره. قبلنا پوره سيب‌زميني دوست داشت، الآن هر ۱۰ روز يه بار شايد بخوره. تخم مرغ هم فقط سفيده‌شو مي‌خوره(به خودم رفته خودم تا دبيرستان لب به زرده تخم‌مرغ نمي‌زدم). &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  البته پدر و مادر هم بي‌تاثير نيستن،هم ژنشون هم عادات غذايشون. باباي هيژا مي‌شه گفت يه جورايي بدغذاس، خودم همه چي مي‌خورم، ولي هيچوقت نشده مثلاً آرزوي خوردن غذايي رو داشته باشم يا خيلي براي خوردن چيزي ذوق نشون بدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; مشكل كمبود آهن هم نداره، انواع و اقسام شربتهاي تقويتي و اشتها آور هم از سنستل، كيدي كر، شربت روغن‌ماهي، مينادكس و تازگيها هم كيندر مولتي ويتامين هم هميشه جز رژيم غذايش بوده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكي از آرزوهام اين شده كه هيژا خودش درخواست غذا بكنه و بدون هيچ مقدمه و موخره‌ايي بشينه غذاشو بخوره. الآن وزنش ۱۵ كيلو و نيمه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 12:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
