<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هيژا</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/</link>
<description>پسر کوچولوی 4 ساله </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 11:45:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نمايشگاه كودك و الكترونيك + آدم برفي و بقيه قضايا</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جمعه گذشته آخرين روز نمايشگاه كودك و الكترونيك بود، ما خانواده سه نفري در غروب دل‌انگيز جمعه تصميم گرفتيم بريم اونجا.و همونجا بود فهميديم كه منظور از الكترونيك و كودك، كلي سي‌دي فيلم و بازيه + كلي اسباب‌بازيهاي دورريختني چيني + بادكنك و بادبادك و البته كمي هم بازيها و برنامه‌هاي كامپيوتري وطني. فضا هم بسيار فضاي گرم و صميمي بود به طوري كه از شدت گرما نمي‌شد نفس كشيد. بستر خوبي بود براي ابتلا به انواع و اقسام آنفولانزاهاي خوكي و غير خوكي ۰ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هيژا ‌گفت، خاله گفته بريد تو نمايشگاه قراره غش كنيد! ما هم مونده بوديم چه جوري قراره غش كنيم (فهميديم از شدت گرمازدگي و كمبود اكسي‍ژن  غش مي‌كنيم). حالا تو نمايشگاه هي مي‌گفت پس كو اونجايي كه قراره غش كنيم؟ مهدشون هم غرفه داشت اونجا، رفتيم اونجا، اما تا هيژا چشمش به مربيا افتاد، حاضر نشد بره تو غرفه وشروع كرد به غُرغُر كردن كه اينجا رو كه نمي‌گم، اينجا كه مهده!. چند روز بعد،هيژا گفت مامان بريم يه جايي كه نمايشگاه باشه ولي نه مثل اونجا، يه جوري باشه كه مثلاً خرگوش بشن و روباه بعدش كاراي بامزه كنن و نمايش بدن اونوقت ماهم از شدت خنده غش كنيم! منظور از نمايشگاه همان نمايش بوده. حالا كجا اونجا نمايش مي دادن كه ما از شدت خنده غش كنيم من نمي‌دونم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه كه برداشت ما از نمايشگاه كودك و الكترونيك شد يه ماشين كوچك چيني + دو تا بادكنك مدل دار + يك عروسك پارچه‌ايي لاك‌پشت و چند عدد سي دي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز ۲۵ آذر قراره به مناسبت شب يلدا و فصل زمستان و اينا تو مهد هيژا عكس بگيرن ازشون، تا همين تاريخ هم قرار شد كه والدين و بچه‌ها با هم كاردستي آدم برفي بسازن و بيارن مهد. كار جالبيه اينجور كارا. البته اگه با همكاري همراه باشه. ما دو شب پيش مشغول درست كردن آدم برفي شديم ۳ نفري. وسط كار من و باباي هيژا اختلاف عقيده پيدا كرديم سر درست كردن و اينا، هيژا م واسه خودش مشغول نقاشي رو مقواها و دست و صندلي شد. به عبارتي هيژا ما رو نشوند سر آدم برفي درست كردن و خودش رفت سراغ كار خودش! &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/adambarfi88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اون آدم برفي با شال و كلاه آبي نتيجه زحمات شبانه ماست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/adambarfi881.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;امروز صبح با هزار ادا اصول پسرمان حاضر شد كه لباسايي رو بپوشه كه باهاش عكس بگيره. بعدشم گفت من به خاله عكاس مي‌گم فقط اينجوري ازم عكس بگيره!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/25azar88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يك پيشرفت بزرگ: پسرمان چند روز است كه بعد از انجام دستشويي بزرگ خودشان اقدام به شستشوي خود مي‌نمايند و ما بسي خوش خوشانمان شد از اين حادثه. اين را نوشتم به اين تاريخ تا ثبت شود در خود تاريخ. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 11:45:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هيژا و حرفاش</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;- ۲۱ روز مونده تا تولد هیژا. امسال شاید بریم سنندج و اونجا براش تولد بگیریم، شايدم اينجا و شايدم دوجا، معلوم نيست، اما اونچه كه معلومه اينه، هيژا، كيك تولدش رو مي‌خواد وودي باشه. اينقدر كيف مي‌كنم از سيستم انتخاب كيكش، داره به صورت سريالي و برنامه‌ريزي شده براي هر سالش كيك انتخاب مي كنه..پارسال كه عاشق كارتون داستان اسباب‌بازي شده بود، خواست كيكش شخصيت &quot;باز&quot; باشه. همون پارسال هم گفت امسال كيكم &quot;باز&quot; باشه، سال ديگه &quot;وودي&quot;. كماكان هم رو &quot;وودي&quot; بودن كيك امسالش پابرجاس. جالبيه قضيه به اينه كه كيك تولد، ۶ سالگيش هم انتخاب كرده و اون هم&quot; اسب ووديه&quot;(خدايش برنامه‌ريزي كشور رو بدن دست پسر من، خوب پيش مي‌بره، نه؟). حالا ببينم كي به دايناسور و سيب‌زميني مي‌رسه! &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/bazowoody.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- چند روز پيش صبح هيژا زودتر از ما از خواب بيدار شد. گفتم به به پسرم چه زود بيدار شده، سريع جواب داد، زود بيدار شدم ولي مي‌خوام خيلي، خيلي، دير آماده بشم كه برم مهد، بعد شما بگي هيژا جان زود باش، هيژا جان برو دست و صورتتو بشور، هيژا جان دير شد!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- ديروز صبح سر لباس پوشيدن شروع به بهانه‌گيري كرد. من خواستم حواسشو پرت كنم، گفتم هيژا قصه اون بچه رو شنيدي كه خيلي بهونه مي‌گرفت؟ بعد همين كاراي خودشو تو قصه آوردم و گفتم آره اينقدر بچه بهونه‌‌هاي الكي مي‌گرفت و مامانشو اذيت مي‌كرد، موقع رفتن به مهد، از مهد برگشتن، لباس پوشيدن و ...كه مامانش تصميم گرفت ديگه خودش نره دنبال بچه‌ش و باباش شب كه مي‌آد بره دنبال بچه، بعد.. .در همين موقع هيژا حرفمو قطع كرد و گفت وايسا مامان، من بقيه قصه رو مي‌خوام بگم: اونوقت منم (دقت دارين كه سريع خودش شد اون بچه)، مي‌رم يه عروس خوشگل ميارم براي بابا كه يه مامان مهربون بشه براي من، تازشم سركارم نره و بعدش به من بگه هيژا جون شما نمي‌خواد بري مهد، پيش خودم بمون!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- طبق معمول قبل از شام كه مي‌شه، هيژا تقاضاي شير موز يا شير كاكائو مي‌كنه، چند شب پيش بهش گفتم، بعد از شام بهت مي‌دم، هيژا گفت مامان قول مي‌دم كه فقط يه قلپ بخورم و بقيه‌شو بذارم براي بعد شام. من هم قبول كردم، بعد از چند دقيقه، پاكت خالي شيركاكائو رو آورد و گفت مامان، ببخشيد قولم عمل نشد، آخه حواسم نبود قُلپم خيلي بزرگ شد و همه شيركاكائو رفت تو شكمم!!  &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;-  يه تكيه كلاماي بامزه‌ايي پيدا كرده پسرم، يكيش: خدايي نخواسته و نكرده! اون يكي هم به جون مادرم(اينو از كوروش همكلاسيش ياد گرفته).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- وقتي مي‌رم مهد دنبال هيژا، تا منو مي‌بينه شروع مي‌كنه به انواع و اقسام بهونه‌گيريا و بداخلاقيا. انگار كه مي‌خواد انتقام مهد رفتنشو  ازمن بگيره. خيلي سعي مي‌كنم، بي‌تفاوت باشم و خودمو كنترل كنم، و اكثر روزها هم اينكارو مي‌كنم، اما بعضي وقتا مثل ديروز كم مي‌آرم. با توجه به محل كارم ،&lt;A href=&quot;http://awathiva.persianblog.ir/post/627/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;اين چند روز شاهد يه سري جرياناتي بودم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt; &lt;/FONT&gt;كه خواسته يا ناخواسته  روم اثر گذاشت و ديروز خيلي عصبي بودم. در راه خونه هيژا شروع كرد به غُرغُر كردن و از اينور نريم و از اونور بريم، چرا اين كلاهو صبح سرم كردي، چرا شال گردنم اينجوريه، اصلاً من كاپشن نمي‌پوشم و ... آروم گفتم هيژا بسه ديگه، شروع كرد ادا منو درآوردن(كاري كه جديداً ياد گرفته و انجام مي‌ده). نشستم روبه روش تو چشمش نگاه كردم و گفتم هيژا اينكارت خيلي بده و منو ناراحت مي‌كنه، ديگه نميخوام اين كار رو ببينم. دقيقاً اداي همين جمله منو در‌آورد. در يك آن خيلي عصباني شدم و كار خيلي بدي كه به ندرت انجام دادم، پيش اومد و با پشت دست زدم رو لپش، اما از شانس بد من و هيژا، حواسم به انگشتر برجسته‌ام( ۲ ساليه كه نپوشيدمش)به جاي حلقه‌م دستم بود، نبود و ....خيلي گريه كرد و جلوم وايساد و گفت كارت خيلي بد بود، كتك زدن كاري خيلي بديه، من بچه‌تم، مي خواي برم ديگه بچه نداشته باشي، من فردا به خاله مرجان(مربي مهدش) مي‌گم كه چه كار بدي كردي و ....ازش معذرت خواهي كردم و گفتم كارم اشتباه بود. بيشتر از هر چيزي از دست خودم ناراحتم كه چرا بايد اينجوري كنترلم رو از دست بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اين دوتا عكس مربوط به اسباب‌كشيه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;سمت راستيه: گفت من ميخوام قابلمه ها رو جمع كنم، البته بعد از آشپزي. سمت چپيشم، پستونك دوران بچگيشو موقع بسته بندي وسابلش ديد و گذاشت دهنش، يه دور هم چهار دست و پا تو خونه راه افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/asbabkeshiazar88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;                   &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/pestonakazar88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اين چند تا هم مربوطه به پارك پرديساني كه با سام رفتيم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/samhejapardisanazar88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;      &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/samhejapardisanazar881.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/pardisanazar88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;          &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/samhejapardisanazar882.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اين يكي هم گفت: دختراي مهد اينجوري وايميسن عكس بگيرن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/dokhtaraazar881.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اينجا هم از اون وقتاييه كه من كيف مي كنم از مادر بودن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/pesarkhanderoo.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 11:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسباب‌كشي و هيژا</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در طول ۶ ماه گذشته دور و بريهاي ما اكثراً به طور اتفاقي خونه‌هاشونو عوض كردن و هيژا خونه هر كدوم كه مي‌رفتيم، مي‌گفت پس ما كي خونه‌مون رو عوض مي‌كنيم. از يك ماه پيش كه براي ديدن خونه ‌رفتيم،فكر كردم كه حالا هيژا چقدر خوشحال مي‌شه كه بفهمه مي‌خوايم خونه رو عوض كنيم، اما شروع كرد به اعتراض كردن كه من نمي‌خوام خونه‌مونو عوض كنيم و همين خونه رو خوشم مياد. تا قبل از مراجعه به دكتر مجد تو دو هفته پيش، ما همش براش دليل و برهان مي‌آورديم. اما بعد از مراجعه، گفتم هيژا جان برات توضيح داديم يك بار و در ضمن اينجور تصميم‌ها مربوط به بزرگترها هست و ما تصميم گرفتيم كه خونه رو عوض كنيم. خلاصه اين اواخر كه ديد قضيه جديه،كمي كوتاه اومد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از چهارشنبه گذشته به طور جدي شروع كرديم به بسته‌بندي و آماده كردن وسايل براي اسباب‌كشي (۸ كارتن بزرگ فقط اسباب‌بازياي هيژا بودن) خيلي سعي كرديم بتونيم يه جوري هيژا رو از اين فضا دور كنيم، اما نشد. فاميلامون كه تهران نيستن، خاله آجي هم كه معمولاً اينجور موارد به دادمون مي‌رسه و مياد تهران، اين دفعه به علت مريضي نتونست، دوستان هم دو موردشون كه هيژا قبول مي‌كرد بره خونه‌شون، نبودن. مونيبا و خانواده اومده بودن تهران، اول هيژا استقبال كرد كه باهاشون بره، اما بعد كه باباش بردش پيششون، پشيمون شد و نرفت. خلاصه هم خودش حسابي تو اين هير و وير كلافه شده بود و هم حسابي ما رو كلافه كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اول از همه سعي كرديم اتاق هيژا رو مرتب كنيم. اين اتاقش از قبليش، هم بزرگتره، هم قشنگتر. اتاقشو گفتيم رنگ آبي و ليمويي بزنن، خودش مي‌گفت آبي رنگ رنگ(يعني آبي نفتي تقريباً) اما اونجوري خيلي تيره مي‌شد اتاقش. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خلاصه اتاقش شد سه رنگ آبي(البته چند جور آبي)، ليمويي و نارنجي&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/otag88.JPG&quot; align=baseline border=2&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سعي مي‌كنم اسباب بازياشو تو كمدي بذارم كه قفل بشه و چند تا دم دستش بذارم. اتاقشم مثل قبلن نمي‌ذارم شلوغ بشه كه هم تمركزش بيشتر بشه و هم آرامشش.(دكتر مجد رو اين كم بودن اسباب‌بازي تو اتاق بچه تاكيد زيادي داره). &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در مورد كلاس زبان و شطرنجش هم، به هيژا گفتم هيچيش دست من نيست و من تصميم گيرنده نيستم و بايد خودت با مسئول مهد صحبت كني. خوشبختانه فعلاً موثر واقع شده و گاهي اوقات مي‌گه نميرم ولي داره ميره و خوشش هم مياد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستي تو اين مدت هيژا يه كار بامزه ياد گرفته،اونم گوش تكون دادنه. اول يه گوششو يه كم تكون مي‌داد، الآن كامل هر دو گوششو تكون مي‌ده، قيافه‌شم خيلي بامزه مي‌شه. خودش مي‌گه از مستر بين ياد گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳ نصفه شب هيژا صدام كرد كه برم تو اتاقش، رفتم پيشش دراز كشيدم كه بخوابه. بعد ار چند دقيقه گفت مامان من مي‌رم يه كاري دارم الآن زود برمي‌گردم، منم كه خواب‌آلو گفتم باشه. صبح وقتي بيدار شدم من رو تخت هيژا خوابيده بودم و هيژا جاي من كنار بابا. صبح بهم مي‌گه آخه ديدم شما اومدي جامون تنگ شد رو تخت من، رفتم پيش بابا خوابيدم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 11:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پارك پرديسان و مشاور و باز هم دوست من خاكي</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جمعه در اين هواي سرد و با وجود مشغوليت در امر مهم جمع و جور كردن وسايل براي اسباب‌كشي، از پيشنهاد مامان سام براي بردن ناهار به پارك استقبال كرديم و رفتيم پرديسان. سام و هيژا بادبادك‌بازي كردن، بدو بدو كردن، به قول خودشون كوه‌نوردي(يا درسترش تپه نوردي)، كردن، براي درست كردن آتش چوب جمع كردن و حسابي بهشون خوش گذشت و البته به ما هم.   &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چهارشنبه بالاخره بعد از ۳ ماه وقتمون رسید که برم پیش آقای دکتر مجد. تو ۴۵ دقیقه خیلی هول هولکی می‌شه همه سوالها رو مطرح كرد. و من كه سوالامو نوشته بودم، از ۱۲ سوال، ۴ سوال رو تونستم مطرح كنم و جواب بگيرم. يكي در مورد كلاسا بود، كه گفتن كلاً ۲ كلاس بيشتر بچه رو نبايد ثبت نام كرد، يكي ورزشي، يكي هم هنري. چون بيشتر از اون رو جدي نمي‌گيرن و تمركز لازم رو، روش پيدا نمي‌كنن. بعد هم در مورد هيژا من نبايد به هيچ وجه در حضور هيژا با معلماي كلاساش صحبت كنم، و در كلاسي هم كه با معلم مربوطه دوست باشم(مثل كلاس نقاشي كه مي‌رفت)، نبايد هيژا رو ثبت نام كنم. در مورد كلاس زبان و شطرنج هم كه الآن مي‌گه نمي‌رم، يايد بگم به من ربطي نداره و اونا بايد تصميم بگيرن كه شما مي‌توني بري يا نه، و خودش هم بايد صحبت كنه باهاشون نه من. بايد خيلي هم ذوق نكنم در مورد كلاساش و به يه آفرين بسنده كنم. فحش دادن‌هاش هم مربوط مي‌شه به در اختيار بودن زياد من و پدرش. من بايد سعي كنم توجه كمتري نشون بدم به هيژا، مثلاً تو خونه كه هستيم مدام قربون صدقه‌ش نرم. سعي كنم هيژا جايي مي‌شينه من يه ور ديگه بشينم و به يه كار ديگه مشغول باشم. اگه چيزي مي‌خواد، مثل آب، خوراكي يا اسباب‌بازي، اگه خودش مي‌تونه بره بياره خودش بره، وگرنه من با كمي تاخير اينكار رو بكنم، كه صبر و تحملش زياد بشه و پُرمدعا نشه. در مورد ترس شبانه‌ش و اومدن نصفه شب تو اتاقمون بايد جدي‌تر باشم، و اگه مي‌گه من مي‌ترسم از اتاقم، يه بار براش توضيح بدم و هر دفعه توضيح براش ندم. حتي معتقد بود كه من كتاباي روانشناسي و تربيتي كمتر بخونم، چون در اون صورت باز خودمو درگير هيژا مي‌كنم و باز مي‌شه همون توجه كردن. در مواردي كه به هيژا مربوط نمي‌شه نبايد براش توضيح زياد بدم و تو بعضي موارد هم بايد بگم اين تصميم من و باباس و به شما مربوط نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد هم گفتن كه نمي‌خواد وقت مجدد بگيرم، همين كارا رو بكنم جواب مي‌گيرم. خدايش خيلي سخته اينجوري برخورد كردن، ولي خوب چون به نفع خود هيژاس بايد سعي كنم، انجامش بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ديروز هيژا گفت من مي‌خوام برم يه جايي و بچه يه خونواده ديگه بشم، من هم گفتم باشه خوب من هم دنبالت ميام و پست مي‌گيرم. گفت نه نمي‌توني چون مي‌خوام برم يه جاي خيلي دور كه اسمش برزيله(عموش براي مدتي قراره اونجا باشه و از ما پرسيده بود كه نزديكه و ما جواب داديم كه خيلي دوره، حالا مقياس دور بودن مكاني شده براش برزيل). گفتم خوب من هم ميام. جواب داد نه من بابارو هم مي‌برم، كه شما تنها باشي اينجا نتوني بياي! منم گفتم خوب باشه منم اينجا مي‌مونم و يكي از دوستامو مي‌گم بياد اينجا و كلي با هم ديگه خوش مي‌گذرونيم. پرسيد خاله (اسم)خاكي مياد خونه‌مون. جواب دادم نه اونم يه كشور ديگه‌س و راهش دوره. جواب داد، خوب اشكالي نداره بگو با هواپيما بياد پيشت تا جمعه، بعد جمعه كه شد بهش بگو همسرم(دقيقاً همين كلمه) و پسرم ميخوان از برزيل برگردن و شما ديگه بازم سوار هواپيما شو برو آمريكا. بعد من گفتم،مگه اشكالي داره كه شما برمي‌گردين، دوست من هم بمونه؟ جواب داد، البته نه ولي خوب بگو چند روز بمونه بعد بره خونه‌شون!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خلاصه خاله خاكي جون، اين روزا اسمت شب و روز ورد زبون پسرمونه. راستي خاله پيغامتو هم براش خوندم، گفت، خوب منو نديدن چه جوري با من دوستن. گفتم عكستو ديدن، گفت آها باشه، ولي من باهاش دوست نيستم، چون نديدمش، تازشم خيلي بزرگه مثل شما! بعد هم سريع گفت بهش نگي ها!! در ضمن سلام مامان خاله خاكي عزيز.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 08:23:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد خاکی، كلاس زبان و شطرنج و...</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیروز هیژا بعد از مدتها اسپایدرمن دید. (البته نه که خودش نخواد ببینه، تقريباً همه سي‌ديهاشو خش دار كردم يا گم شده مثلاً). يكي از كاراكترهاي منفي ولي قوي، به قول هيژا اسمش مرد خاكيه. به هيژا گفتم مي‌دوني من يه دوست(و درسترش چند دوست)، دارم كه فاميلشون خاكيه. پرسيد كجاس و چرا من نديدم، گفتم يه كشور ديگه زندگي مي‌كنه، ايران نيستن. ديدم هيژا زد زير گريه، با تعجب پرسيدم چي شده پسرم، گفت منم مي‌خوام دوستي داشته باشم كه فاميلش خاكي باشه، چرا فقط شما داشته باشي. گفتم خوب دوست من دوست شما هم مي‌شه، خيلي مهربونه. گفتش نه من يه دوست بزرگ نمي‌خوام، يه دوست قد خودم مي‌خوام. بعد گفتم همون دوستم ۲ تا بچه برادر داره كه مي‌تونن با شما دوست باشن، گفت نخير من همون دوست شما رو مي‌خوام كه قد من باشه!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هيژا خيلي كم درمورد مهدش حرف مي‌زنه و من هر راهيو مي‌رم بلكه بتونم يه جورايي بفهمم اوضاع مهد چطوريه. هر وقت هم مي‌پرسم در مورد مهد، مي‌پرسه اا مامان ولش كن من حوصله ندارم، سرمو درد مي‌آري. هيژا نزديك ۲۰ روزه كه كلاس زبان مهد رو طبق درخواست خودش مي‌ره، اونم چون چند تا از دوستاش مي‌رن، دوستاش، تابستون ترم يكشونو رفتن(هيژا اونوقت حاضر نشد بره)، در نتيجه اونا الآن ترم دون و كلاساشون با هم فرق مي‌كنه و هيژا هم شروع كرده به ساز نرفتن به كلاس. اينبار گفتم كه خودت پيشنهاد دادي و قول دادي كه تا آخرش رو بري. حالا هر روز علاوه بر مخالفت براي مهد رفتن، شروع به مخالفت براي كلاس زبان رفتن كرده. چند روز پيش كه از مهد اومديم بيرون داشتيم در اين مورد با هم بحث مي‌كرديم. دم سوپر كنار مهد، يه آقايي حرفامونو شنيد و گفت آقا پسر بهتره بري كلاس زبان كلي چيز ياد مي‌گيري و ... بعدم پرسيد حالا &quot;وات يز يور نيم&quot;، ديدم هيژا جواب نداد، گفتم هنوز به اونجاها نرسيدن، هيژا دستمو كشيد و گفت گوشتو بيار جلو، بعد گفت &quot;ماي نيم از هيژا&quot; من يه هو ذوق زده شدم و گفتم آفرين پسرم و بغلش كردم. هيژا گفت آروم نمي‌خوام اون آقا بفهمه من زبان بلدم!! شب هم كه باباش اومد خونه چند جمله ديگه‌م انگليسي صحبت كرد و باباش هم مثل من ذوق زده شد و تصميم گرفتيم يه جايزه براش بخريم، بلكه تشويق شه به كلاس رفتن، هيژام خوشحال شد براي جايزه ولي سريع گفت، اما من ديگه نمي‌رم كلاس زبان، ها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كلاس شطرنج هم ۳ جلسه‌س داره مي‌ره، ديروز هم تو حياط مهد با ذوق معلمشون رو بهم نشون داد، معلم شطرنجشون گفت، استعدادش خيلي خوبه تو شطرنج. من هم خوشحال، كلي آفرين به هيژا گفتم. همين كه اومديم خونه، گفت مامان من ديگه نمي‌خوام برم كلاس شطرنج! يعني من نبايد در مورد كارايي كه مي‌كنه، كلاسايي كه مي‌ره، هيچگونه ذوقي نشون بدم، چون با اين عكس‌العمل هيژا رو به رو مي‌شم. دارم سعي مي‌كنم كه خودمو رو كنترل كنم تو اينجور مواقع، ولي خدايش سخته. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ياد ايام&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۴ سال پيش، در همچين روزايي&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/yadeayam.JPG&quot; align=baseline border=1&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 07:10:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعضی کارا و حرفا و ما</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این مدت و يا بهتر بگم، يه ماهيه كه به طور جدي با يه مشكل مواجهيم. اون هم به كار بردن يه سري كلمات تحت عنوان فحش، توسط هيژاس كه عين نقل و نبات به من و پدرش گفته مي‌شه. از چيزي كه زورم مي‌گيره اينه كه ما تو خونه خيلي رعايت مي‌كنيم،حرفايي از اين دست، حتي در حالات ويژه كه همون عصبانيت باشه، به زبون نياريم. بعد پسر ما عين نقل و نبات اينا رو مي‌گه: كثافت، بي‌شعور، بي‌تربيت(اين رو خودم يه وقتايي مي‌گم)، كله پوك، حيوون و دو سه تايي ديگه. البته متاسفانه تو كارتونها و مهد كودك بچه‌ها اينا رو مي‌شنون و سريع هم كاربردشونو پيدا مي‌كنن و به كار مي‌برن. اونم نه فكر كنين، مثلاً وقتي از دستمون عصباني باشه، فكرشو بكنين، من سرشار از احساسات مادرانه  و اينا مي‌گم هيژا جونم، جواب مي‌ده بله مامان كثافت! من برمي‌گردم مي‌گم چي گفتي؟ بعضي وقتا بسته به درجه سوزوندني كه بخواد انجام بده، مي‌گه ببخشيد مامان جون، يا گفتم بهت كثافت يا خوب باشه ب(همچين بكشيد بشو) بخشيد(كه از صدتا فحش بدتره). من موندم آخه اين جلب توجه به هر قيمتي چيه كه بچه‌ها گرفتارش مي‌شن، اونم در جايي كه اين همه بهشون توجه مي‌شه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جالبش اينه كه بعضي وقتا ازم مي‌پرسه مامان امروز من چه كار بدي كردم؟ بعد من مي‌گم همه كارات خوب بود(از جزئياش فاكتور مي‌گيرم)، بعد مياد مي‌گه نه مامان يه بار خودت نفهميدي من بهت گفتم، بي‌شعور!!(همين صداقتش منو كشته!).&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; انواع و اقسام راه‌ها رو هم از خودمو به نشنيدن زدن تا قهر كردن و حرف زدن و جريمه كردن به تو اتاق موندن رو رفتم. بعضياش اون موقع اثر مي‌كنه، مخصوصاً قهر كردن، ولي ۲ ساعت بعدش بازم همون آشه و همون كاسه. يعني مسئله اينجاس كه هيژا هم لج‌بازه و هم قُد و به شدت هم مقاومتش زياده تو اين قضايا. در نتيجه يه روزايي مثل اين آخر هفته كلامون مي‌ره تو هم حسابي و اون وقته كه فكر مي‌كنم آخه چرا و چگونه و باقي قضايا. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا تو اين هير و وير در مورد دستم عكس‌العملاي مختلف هم نشون مي‌ده، وقتايي كه از دستم نارحت باشه، مي‌گه بزنم رو دستت و وقتايي هم كه تو مود ابراز احساسات به من باشه، مي‌گه مامان من، خيلي ناراحتم كه دست شما اينجوريه، تو رو خدا زودتر خوب بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين روزها كارتون مورد علاقه پسرم، شده تام و جري. كتاب هم قصه‌هاي من و مامان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستي اينهايي كه من مي‌نويسم، گلايه از هيژا نيست و هرچه هست يه جوري و يه جايي به ما برمي‌گرده و بايد پيدا كنم روش درست برخورد با قضيه رو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين عكس قابل توجه مامان ماني، بله همينجوري كه مي‌بينين بردمش بيرون، بعد از نيم ساعتي خودش در آورد روسريشو.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/rosary88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اين نقاشيها هم قابل توجه مامان فراز. هيژا معمولاً از رنگ آبي براي كشيدن نقاشياش استفاده مي‌كنه و كم رنگ به كار مي‌بره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ماشين بتمن و بتمن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/mashinbatman.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; ۴ شگفت‌انگيز(البته اوني كه نامرئيه، نامرئي كشيده شده)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/4sheheftangiz.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;لگو دايناسور&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/daynasor.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اين عكس هم مخصوص خاله نسرينه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/paez88.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 11:28:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسباب‌بازیای ما، اسباب‌بازياي پسرم</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; تابستون كه رفتم سنندج، رفتم سراغ كمدم و يه خانه تكوني اساسي كردم. چشمم افتاد به جعبه كفشي كه اتاق تنها عروسك باقي‌مانده‌م بود. عروسك باربي كه از ۸ سالگيم برام مونده.يبه بقچه پُر از لباس داره كه خودم و دوستام براش دوخته بوديم(اونم چه دوختني). عروسك و يكي دوتا از لباساش رو برداشتم و با خودم آوردم تهران. اين عروسكه به شدت توجه هيژا رو جلب كرد و شروع كرد به سوال در مورد تعداد اسباب‌بازيام، اتاقم و باقي قضايا. تو همه مواردي كه شنيد، خوشحال شد كه جاي ما نبوده غير از تعداد خواهر و برادر و اينكه من و خواهر و برادرم سه تايي دو يه اتاق مي‌خوابيديم. اين عروسك تا يه هفته‌ايي بحث خونه ما بود و هيژا براش جا پيدا مي‌كرد و عوض بدل مي‌كرد. وقتي ازم پرسيد چند تا اسباب‌بازي داشتي و من جواب دادم، فوقش ۱۰ تا كه اين باربي، يه عروسك لباس مخملي خوشگل(كه تو كوچه ازم دزديدن)، يك تفنگ آب‌پاش و يه بسته لگوي كوچك رو يادم بود. حالا گير داده بود كه تفنگ آب پاشت چطوري بود و چرا اونو برام نگه نداشتي و حالا يكي عين همون برام بخر. خلاصه موضوع نقاشياش يه چند روزي من و عروسك باربيم بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اون دو تا گلوله رو سر من و عروسكم، گُل سرامونن نه موهامون! اون دو تا خط افقي هم دامنامون! تو اون يكي دستم هم تفنگ آب‌پاشمه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;(راستي نمي‌دونم چه جوري فكر مي‌كردم كه موهاي عروسكم رو اون زمانا كوتاه كرده بودم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/barbi.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;                     &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/mamanoarosak.JPG&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 08:29:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک هفته خانه نشینی و ...</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;يك هفته شد من نرفتم سركار و هيژا هم نرفت مهد، هيژا مريض و من هم مريض دار(البته از ۵ روز كاري يه روز رو باباي هيژا خونه بود و من رفتم سركار). تب خيلي بدي داشت و حسابي ترسوند ما رو. از پنج‌شنبه صبح حالش كمي بهتر شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز اول هفته كه حال زيادي نداشت براي بازي و بيشتر نشست به كارتون ديدن. يه روز صبح گفت مامان بيا اتاق من صداي جيك جيك قشنگي مياد و اين شد كه گفتم طفليا گشنشونه، بيا بريم بهشون نون بديم، با هم براشون نون خُرد كرديم و ۳ روز پشت سر هم مي‌رفتيم بالكن و نون مي‌ريختيم براشون. حالا وايساده بود مي‌گفت پس چرا نمي‌يان بخورن، گفتم خوب از ما مي‌ترسن، مي‌گفت من كه كارشون ندارم و خلاصه بالاخره راضي شد كه بيايم تو تا گنجشكا بيان و نونشون بخورن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يه دو روزي هم با فلش كارتاي الفبا و اين شبه كامپيوتر عمو فردوس با اون كيفيت صداي بدش كار كرديم كه بد نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/daneh888.JPG&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/bazialfba888.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;طبق معمول هم كه لگو بازياش و نقاشياش برقراره&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/parcham888.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;    &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/adamaklego888.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پنج‌شنبه شب هم به شدت حوصله‌ش سر رفته بود خونه و گفت بريم جايي من بازي كنم. رفتيم سرزمين عجايب، البته به شرط نخريدن اسباب‌بازي، كه اول قبول نكرد، اما بعد كه گفتم پس نمي‌ريم، قبول كرد و قول داد كه اونجا هم بهونه نگيره. خدايش هم سر قولش وايساد و رفتيم بالا فقط بازي كرد. ما هم وقتي داشتيم مي‌اومديم يكي از اون بادكنكاي باب اسفنجي براش خريديم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ظهر جمعه هم با ارتا و خانواده رفتيم موزه حيات وحش هفت چنار. خيلي جاي قشنگيه. آكواريوم زيرزميني بزرگ و قشنگي هم داره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو عكس سمت چپي، همينجوري كه مي‌بينين يه روسري سرش كرده، از خونه كه اومديم بيرون گفت مي‌خوام مثل شما روسري سر كنم آقاي پليس نگيرتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/haftchenar8881.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/haftchenar888arta.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/haftchenar888.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينجا هم كه مامان ارتا هميشه مرتب و غذا به همراه، ماكاروني آورده بود و ساعت ۱، دوتايي نشستن به ماكاروني خوردن(البته نشستن كه چه عرض كنم، همش در حال بدو بدو بودن از اين نيمكت به اون نيمكت)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/haftchenar8882.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمعه عصر كه برگشتيم از موزه هفت چنار، اومدم گوشت يخي رو ببرم، ليز خوردن چاقو همان و سوراخ شدن كف دست من هم همان. ۲ ساعتي هم به بيمارستان رفتن و بخيه زدن گذشت. حالا تو اين هير  وير هيژا پرسيد مامان فردا نمي‌ري سركار چون دستت اينجوري شده؟ گفتم نه مامان كارم زياده، بايد برم، چون يك هفته به خاطر شما نرفتم، با ناراحتي گفت آخه شما نرو سر كار كه منم نرم مهد! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 11:55:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و باز هم اين ويروسهاي فلان فلان شده!</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;نمي‌دونم حكمت چيه كه هر وقت من يه كم خوش‌خوشانم مي‌شه بابت هيژا، سريع حالم گرفته مي‌شه. اين همه انرژي مثبت و اينا مي‌فرستم ها.  اين 10 روز كلي خوشحال بودم كه هيژا هر روز آب‌پرتقال و آب ليمو شيرين (البته با همكاري ني‌هاي صدا‌دار و بابا) مي‌خوره، كيندر مولتي ويتامينشم مي‌خوره، اشتهاشم يه كم خوب شده، مهدشو رو داره بهتر مي‌‌ره و از كلاس زبان هم خوشش اومده كه تق! اين ويروساي ... مي‌ان سراغش و حال دوتامون و درستترش سه تامونو رو مي‌گيرن. اين دو شب تبش تا 39 بالا رفته و سرفه‌هاي زيادي داشته. جالبه كه وقتي تب داره، شديداً خوش اخلاق مي‌شه و  بيشتر حرفاي خنده‌دار مي‌زنه يا ابراز علاقه مي‌كنه. ديشب نصفه شب پا شده و مي‌گه بذار يه كم بيدار بمونيم و با هم حرف بزنيم! البته اين كار رو هم كرديم و بعد راضيش كرديم ببريم پاها و دست و صورتشو بشوريم كه تبش پايين بياد. &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;شنبه صبح كه پا شده مي‌گه مامان به آقاي سركارت زنگ بزن و بگو ببخشيد هيژاي من(دقيقاً همين رو گفت) مريضه و تب داره، نمي‌تونه بره مهد، منم نمي‌تونم بيام سركار. بعدش كه من اين امر رو اجرا كردم، مي‌گه مامان خيلي ناراحت شد آقاي سركار كه من مريضم؟&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;از جمعه خونه هستيم و امروز بردمش دكترش، آقاي دكتر گفت كه آنفولانزاي ويروسيه، شربت ضد سرفه داد و ايبوو پروفن، و گفتن تا سه‌شنبه استراحت كنه اگه تب و سرفه ادامه داشت بهش سيفيكسيم بدم. &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,51,51)&quot;&gt;ما&lt;STRONG&gt;مان ارشيا، مامان يونا، مامان آرش و مامان هستي، تبريك بابت برگزيده شدن وبلاگ بچه‌هاي عزيزتون و اميدوارم تو همه مراحل زندگي برگزيده باشين. &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,51,51)&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;پس نوشت: دوشنبه. دیشب تب هیژا تا ۴۰ رفت و هیچ جوری پایین نمی اومد،لرز هم داشت به شدت. شربت ايبوپروفن، شربت استامينوفن، شياف استامينوفن، پاشويه، هيچكدوم پايين نمي‌آورد تبشو. حسابي ترسيده بوديم، تو اينترنت سرچ كرديم و آخرش زنگ زديم به يكي از داروخانه‌هاي شبانه روزي و گفتن۳/۲ ديازپام رو حل كنم تو آب و بهش بدم(يادم افتاد كه يه بار دكترش براي تب بالا اين روش رو تجويز كرده بود). بالاخره ۵ صبح تبش اومد تا ۳۸، بچم آب شد يكشبه. چند بار هم خواستيم ببريم بيمارستان، ولي تجربه نصفه شب رفتن و رسيدگي نكردن و تشخيص اشتباه رو داشتيم و گفتيم نبريم بهتره. كاش تو اين جور مواقع خود دكتر بچه در دسترس بود كه همه چيو در مورد بچه مي‌دونه.حالا امروز با دكترش صحبت كنم ببينم چكار بايد كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 12:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>58 ماهگی در 8/8/88</title>
<link>http://hejagyan.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>
تیترش بامزه‌س نه؟ كلي ۸ 
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;در طي اين چند ماه دور و برمون از فاميل گرفته تا دوستان، خونه‌هاشونو عوض كردن، هيژا خونه هركس مي‌رفت، مي‌پرسيد پس كي خونه‌مون عوض مي‌شه. ما خودمون هم تصميم داشتيم كه خونه‌مون رو عوض كنيم، در نتيجه اين روزا ما دنبال خونه مي‌گشتيم، در همون حوالي خودمون كه نزديك مهد هيژا باشه،  ما در هفته شايد ۴ بار اون هم، هر بار يك يا دو خونه رو ديدم كه كلاً بعد نيم ساعت برگشتيم خونه. روز بعد كه مي خواستيم بريم، كلي داد و فغان كه نريم خونه ببينيم و همين خونه بمونيم. بعضي وقتا فكر مي‌كنم خيلي رعايت هيژا رو مي‌كنيم كه اينجوري كم تحمله. يه خونه‌ايي كه ديديم و خوشمون اومد چون هم حياط داره هم طبقه اوله(مناسب براي بدو بدو هيژا ) و مهمتر از همه ۵ يا ۶ بچه هم سن و سال هيژا تو اون مجتمع هستن. يه كم با مقدار اجاره مشكل داشتيم كه تا حدودي حل شد و از ماه ديگه مي‌ريم اونجا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و چند جمله از اظهار نظرهاي پسرم:&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; همون روز اول كه رفتيم ديدن خونه، از واحد كناريمون ۲ تا دختر خانم  اومدن بيرون، امروز از هيژا پرسيدم كه اتاقتو چه رنگي بزنيم، اول گفت آبي، بعد گفت نه صورتي، گفتم صورتي چرا، گفت آخه بذار اون دخترخانوما كه اومدن خونه‌مون از اتاقم خوششون بياد!! بعدش گفت نه نه يه ديوارش آبي باشه، يكيش صورتي، كه هم من خوشم بياد هم اونا!!!!(پسرم از همين الآن به تفاهم دو طرفه اعتقاد داره).&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;جالبه كه هیژا فكر مي‌كنه، وقتي قراره از اين خونه بريم، بايد همه وسايل هم بذاريم و بريم، بعد كه براش شرح دادم كه همه چيو مي‌بريم، قيافه بامزه‌ايي كه موقع سر به سر گذاشتن مي‌گيره، گرفت و  گفت پس ديوارها رو هم ببريم!&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چند روز پيش سراغ بازي كامپيوتري رو گرفت، گفتيم، كامپيوتر ويروسي شده و براش تا حدودي گفتيم كه قضيه ويروس چيه، حالا مي‌گه من مي‌خوام برم به جنگ اين فيروزا و شكستشون بدم كه كامپيوترمون خوب شه.  &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يكي از اصطلاحاتي كه تازگي به كار مي‌بره، در مورد نهايت يه چيزه اينه: تا آخر عدد. وقتي انرژيش كم باشه مي‌گه تا آخر عدد زورم كم شده! يا اينكه يه چيزي خيلي زياد باشه، مي‌گه اوووو تا آخر عدد زياده.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; این از برنامه امروزمون که چند تا جعبه خالي داشتيم و  رنگ زدیم، كه البته مثل هميشه هيژا رنگ آبيشو انتخاب كرد.          &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/nagashigoti.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;اين هم از تيپ امروزمون با موههاي كوتاه(يه كم دقت كنين زير كلاهه خوب!!)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;baseline&quot; src=&quot;http://heja.p83.googlepages.com/aban88.JPG&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;يك هفته‌ايي مي‌شه كه تو مهدشون كلاس زبان رو شروع كرده، روزهاي شنبه و دوشنبه 12 به بعد.البته من خيلي به كلاساي مهدا اعتقاد ندارم، چون جدي نيست كلاسا. اما از اونجايي كه هيژا با كلاساي خارج از مهد مخالفت كرده(مثل همون كلاس موسيقيش كه خيلي خوب بود، ولي هيچ جوري حاضر نشد كه بره)، فعلاً نمي خوام كلاسي بيرون بذارمش. و اين كلاس رو هم خودش گفت چون يكي از دوستاش مي‌ره كلاس. فعلاً هم خوشش اومده، و يك هفته‌ايي هم مي‌شه كه مخالفتاش با مهد رفتن كمتر شده. كلاس تايچي چوان و شطرنج هم قراره بره، ببينم با اونا چطوريه.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 16:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hejagyan&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>hejagyan</dc:creator>
<guid>http://hejagyan.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
