
تولد هیژا یکشنبه ۸ دی بود که به دلایل کارمندی گذاشتمش پنج شنبه ۵ دی. من یه عادت بدی دارم، اونم اینه که هر کاری می خوام بکنم، اصرار زیادی دارم که ویژه باشه و فلان باشه و بهمان. امسال خواستم تولد هیژا رو جوری بگیرم که خودش دوست داشته باشه،کیکش اونی باشه که خودش می خواد، در نتیجه با وجود مخالفت بابا گذاشتم عصر باشه و زنانه و بیشتر به خاطر دوستای هم همهدیش که خیلی خانواده شونو نمی شناختم اینکارو کردم. قرار بود ۱۲ بچه با ۱۱ مامان و سه نفر هم غیر مامان عصر تولد بگیریم. ۴ تا بچه های مهد، ۴ تا بچه های دوستان، ۴ تا هم بچه های وبلاگی. هیژا با دو نفر از دوستای مهدش و یکی از بچه های دوستان خیلی جوره و از یک ماه پیشم هی بهش وعده دادم که برای تولدت کسری و کیانوش و مانی میآن. از صبح منتظر کسری و کیانوش بود، هر کی زنگ می زد، از جا می پرید و می گفت کسری کیانوشن و وقتی می دید کسی دیگه ایی قیافه ش می رفت تو هم. خلاصه از ساعت ۳ منتظر بود تا ساعت ۶. از بچه های مهد هیچکدوم نیومدن و فقط یکیشون هم خبر داد که نمی یاد که مسافرت بودن. از بچه های دوستان هم که سام آبله مرغون گرفت و نیومد، مانی هم مریض شده بود و با مریضی اومد و نیم ساعتی بود و رفت. از بچه های وبلاگی هم که نیما و آندیا بودن و دو نفر دیگه از قبل گفته بودن که اون روز رو نمی تونن بیان. خلاصه کل جمع شد، ۴ تا بچه و ۶ تا آدم بزرگ. هیژا هم این وسط کارهایی می کرد که مونده بودم چکار کنم، همه رو می زد از بزرگ تا کوچک رو. کلی شرمنده آندیا خوشگله و نیما خوش زبون شدم. ارتا کوچولو رو هم طفلی مادرش از پا افتاد اینقده مواظب بچه ش بود چیزیش نشه از دست کارای هیژا. تقریباً نیم ساعت باهاش حرف زدم تا حاضر شددو تیکه از لباس تولدشو ببپوشه و هر کاری کردم ژیله شو نپوشید و اصرار داشت که یکی از لباس تو خونه ایاش تنش باشه(حالا که فکر می کنم باید می ذاشتمش راحت باشه، ما آدم بزرگا به خاطر خودمون بچه ها رو مجبور می کنیم به کارای که دلشون نمی خواد). خلاصه شد ساعت ۷ و کسری کیانوش نیومدن، مانی هم که مریض بود و زود رفت، منم گفتم که حالا جمع نشد اونی که باید می شد، به همه گفتم می دونم که وقت مناسبی هم نیست الآن، ولی خوب به همسرانشونزنگ بزنن بلکه بتونن بیان و بشه همون جمع مامان باباها و بچه های همیشگی. هر چند ساعتای آمدن بابها به دلیل همین ناهماهنگی من یکی نشد ولی خوشبختانه همه اومدن. کیک هم اصلاً اونی نشد که قرار بود بشه، سه سال گذشته رو کیک هیژا رو دادیم طلایی تو میرزای شیرازی و خدایش هم هر سال قشنگ درآورده کیک رو، طعمشم هم خوب بوده. ولی چون قنادی طلایی ارمنین و سال نوشون مصادفه با تولد هیژا سرشون خیلی شلوغه و امسال گفتم بذار مثل سالای قبل تو اگر و نگر نباشه و بریم جایی دیگه سفارش بدیم. ولی تجربه خوبی نبود این جای دیگه سفارش دادن، کیکه نه شکلش نه طعمش اصلاً خوب در نیومده بود. سفارش کیک باز(شخصیت فضایی کارتون داستان اسباب بازی) بود و همش می گفت بعد من می خوام کلاه باز رو بخورم! می تونم بگم هیژا فقط موقع شمع فوت کردن و کادو باز کردن کمی سرحال شد و دست از کارای عجیب غریبش برداشت.
برای بچه ها سعی کردم یه چیز هر چند کوچک بگیرم و قبل از تولد هدیه بدم به بچه ها که غصه نخورن فقط هیژا کادو می گیره، سال دوم تولدش یادم رفت و آخرای تولد یادم افتاد و دادم به بچه ها ولی امسال همون قبل از کادوای هیژا این کارو کردم. کارتهای یادگاری تولد رو خودم وقت نکردم و مامان و بابای سام زحمتشو کشیده بودن ولی مثل همیشه یادم رفت کارتا رو بدم به مهمونا.