تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers هيژا - چهارشنبه و پنج‌شنبه پْربار
آقا پسر 7 ساله
چهارشنبه هيژا رو بردم سركارم، تا از اونجا ببرمش مهدي كه مي‌خواستم ببینه. مهد هیژا جز مهدای خوب بود ولی الان خیلی شلوغ شده و تا ایرادی می‌گیری از کارشون به جای جوابگو بودن می‌گن، خوب ببرید یه مهد دیگه. خلاصه اینکه هیژا رو بردم و اصلاً حاضر نبود بیاد تو چه برسه به اینکه ببینه. خلاصه با وعده اینکه بعدش بریم اسباب‌بازی بخره اومد تو و به زور دوری زد. گفتش کلاساش چقده بزرگه.پرسید: دوستامم میان اینجا گفتم نه. گفت پس نمیام. اگه دوستام میان اینجا منم میام. من می‌خوام با دوستام باشم. اول قرار گذاشته بودیم با مادر 2 تا از همکلاسیاش که مهدشونو عوض کنیم و بیارمیشون اینجا. هر دو‌شون منصرف شدن، یکیشون قراره بچه‌شو ببره پیش دبستان مدرسه و یکیشون هم به علت دوری این مهد همون مهد خودشو ترجیح داد.
خلاصه کلی هم صحبت کردم با هیژا، هیچ جوری حاضر نشد به تعویض مهد. از اونجایکه 1 سال دیگه‌ش مونده و بعد می‌ره مدرسه نخواستم اذیتش کنم و همین مهد خودش گذاشتمش بمونه. از امروز برنامه استخر دارن تو مهد و هیژا از یک هفته پیش اصرار داره به استخر رفتن. دو سال پیش برای اولین بار رفت بعد از 3 جلسه رفتن دیگه حاضر نشد بره. پارسال هم دوست نداشت بره ولی امسال از چند وقت پیش اعلام امادگی کرد برای رفتن به استخر. امروز هم اولین جلسه شه. برای تابستون هم استخر، کلاس زبان، سفال و تایچی‌چوان(البته اگه تشکیل بشه) ثبت‌نامش کردم.
هیژا این دفعه سر کار  خیلی آروم بود و همکارامم می‌گفتن نسبت به دفعه قبل رفتاراش بزرگتر شده.

 با کتاب و قطار ساز و بازی که همون روز خریدسرش گرمه


 اینجا هم داره به این فرمت نقاشی می‌کشه

 یه نیم ساعتی هم تو خانه بادی کانون بازی کرد، وقتی بردمش برای دیدن مهد




پنج‌شنبه در باشگاه شهرزاد قرار بود نشان تایچی‌چوان بدن به بچه‌های تایچی کار.ساعت 5 رفتیم و دیدیم چه غلغله‌ایه. همه هم خانم بودن غیر از هیژا. کوچکترین و تنها فرد مذکر اون جمع هیژا بود. با قیافه جدی هم که گرفته بود کلی مورد توجه قرار گرفت اونجا. هیژا الآن 3 ترمه داره می‌ره این ورزش رو. اول دوست نداشت اما الآن خوشش میاد. من فکر می‌کردم که قراره بهشون تقدیرنامه‌ایی چیزی داده بشه. اما قضیه از این قرار بود که با توجه به حرکاتی که انجام می‌دادن چند داور بررسی می‌کرد کارشونو بعد طبق امتیاز بهشون نشان تایچی می‌دن.(می‌دونم شمام مثل اولای من ممکنه اطلاعی از این ورزش نداشته باشین. این دوتا لینک 1 و لینک 2 رو بخونین، متوجه می‌شین.) خلاصه اصلاً فکر نمی‌کردم هیژا بتونه این همه اونجا طاقت بیاره و حرکات رو انجام بده. باید بگردم دنبال باشگاهی که یا ووشو یا تایچی باشه، که باری سال دیگه که رفت مدرسه بتونه ادامه بده ورزشو.

 از سمت راست: خانم مربی مهد، خانم دیوانی(استاد بزرگ تایچی‌چوان بانوان)، خانم اکبری(استاد تایچی هیژا)
 

این 3 تا هم تایچی‌چوانکارهای مهدن: مینا، بیتا، هیژا



پنج‌شنبه بعداظهر هم  با آندیا و همکلاسیهای موسیقیش یه لطف مامان آندیا، رفتیم مرکز ستاره‌شناسی ایران تو دزاشیب. بعد از برنامه تایچی‌چوان رفتیم یه پارک نزدیکای همون مرکز ستاره‌شناسی و هیژا کمی بازی کرد. ساعت 8 طبق قرار رفتیم مرکز ستاره‌شناسی. حالا فکرشو بکنین از این همه روز خدا ال موند همون روز قطراتی از باران رحمت خداوندی بباره و باعث بشه همون قضیه اصلی که بخاطرش رفتیم، یعنی رصد امکان‌پذیر نشه. به شما پیشنهاد می‌کنم که بچه‌هاتونو هر وقت کلاس اول شدن و شایدم دوم ببرید اونجا. چون واقعاً مدل توضیح دادنشون اصلاً به درد بچه‌های این سنی نمی‌خورد. به مدت یک ربع صدای یک آقای جدی رو که با جدیت تمام داشت در مورد دب اصغر و ستاره جدی و بقیه چیزا حرف می‌زد پخش شد، آن هم در فضایی بسیار گرم. بعدشم به سوالا جواب داده می‌شد. این وسط قیافه بچه‌ها دیدن داشت که نمی‌توستن یه جا بند بشن و با هیس و ویسای ما والدین فرهیخته مواجه می‌شدن. من که بعد از 5 دقیقه به هیژا حق دادم که نتونه بشینه. در این حین و بین هم هیژا و آندیا کمی با هم از این ور و اونور صندلیا ورجه وورجه کردن. بعدش ،رفتیم برای دیدن وسایل رصد و وزنه‌های مختلف تو سیاره‌های مختلف که به نظرم قسمت بامزه بازدید بود. بعد هم تو رصدخانه فقط قیافه تلسکوپ رو دیدیم. که اون هم با احتیاطهای امنیتی آقای جوانی که تعریف می‌کرد همراه بود که بچه‌ها به هیچ وجه به هیچ جای تلسکوپ دست نزنن. من هم عین این مادرای فداکار هر جا که یه وسیله‌ایی می‌شد که بچه‌ها هم بهش دست بزنن، هیژا رو می‌بردم جلو که دست بزنه. در قسمت انتهایی که در مورد تلسکوپ صحبت می‌کردن، خیلی گرم بود، من و بابای هیژا اومدیم بیرون، هیژا با قیافه خسته و گرم، گفت وایسین من دارم به توضیحات اون آقا گوش می‌دم! بعدش هم در راه خونه هیژا خوابش برد و اونقدر خسته بود که همونجوری تو خونه تا صبح خوابید و شام هم نخورد.
هیژا اینجا گفت عجب پارک مسخره‌ایی که وسایل بازی برا بچه‌ها نداره(البته منم موافقم)



جلوی این آینه‌ها کلی بچه‌ها و البته ما هم سرگرم شدیم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 11:26  توسط مامان هيژا  |