
دیروز که رفتم دنبال هیژا مهد و میخواستیم بيام نه تو حياط وايساد كه بازي كنه و نه از سوپر چيزي خواست بخره. بعدشم گفت من خستهم مامان بغلم كن. بعضي وقتا ميخواد خودشو لوس كنه، ميگه من خستهم و من هم كمي بغلش ميكنم ولي بعدش خودش ميگه خوب ديگه كمرت درد مي گيره ميآم پايين. اما ديروز بعد از كمي راه رفتن گذاشتمش پايين، همونجا نشست و گفت خستهم. كمي بدنش داغ بود. همين كه رسيديم خونه دويد رفت تو تخت دراز كشيد. حسابي تب كرد، زنگ زدم به دكتر كه ببرم هيژا رو گفت فقط تبشو كنترل كن و اگه تبش خيلي تند بود ۲۴ ساعت بعد و اگه تبش پايين بود ۴۸ ساعت بذار بگذره تا نشون بده تب مال چيه، بعد بيارش مطب. اينقده مظلوم شده بود، تند تند هم ميگفتم من حالم خوب نيست. كمي هم حالش به هم خورد. واضح و مبرهنه كه لب به هيچي هم نزد. هيژا هر وقت تب ميكنه، ميافته به حرف زدن، خيلي هم بامزه ميشه اينجور وقتا طوري كه با وجود نگراني از تبش خندهم مي گيره. ساعت ۲ نصفه شب از خواب بيدار شده و شروع كرده به تعريف كردن از كاراي مهد و حرفاي مربي جديدشون(حالا حالت عادي كلي بايد من فيلم اجرا كنم كه دو كلمه حرف از مهدشون بگه). بعدم ميگه مامان من يه بار ديگه يادم ميآد كوچولو بودم تب داشتم، يادت ميآد؟!!!
ديروز كلاساي بازي درمانيشو نتونست بره، فكر كنم كلاس نقاشيشو رو هم نتونه بره امروز. بابا امروز موند پيش هيژا و فردا هم من ميمونم. ببريم دكتر ببينيم چيه قضيه اميدوارم سرما خوردگي باشه و اميدوارم كه كارش به آنتي بيوتيك نكشه كه كلي وقت ميبره اشتهاش بياد سرجاش.
راستي ميونه شما با رنگ سبز چه جورياس؟