
باباي هيژا از نظر من وقت كمي رو با هيژا مي گذرونه و از نظر خودش و بعضي از دوستان و اطرافيان هم چاره ايي نيست و موقعيت كاري اينجور ايجاب مي كنه(من با خود اين قضيه ايجاب و به چه قيمتي ايجاي كردن مشكل دارم ولي خوب جاش اينجا نيست ديگه). حالا تو اين وقت كمي كه تقريباً هر روز از ۸ تا ۱۰ شبه + وقتاي آزاد در نصف پنج شنبه و جمعه تو وقتايي كه پدر و پسر باهمن يكي از بازيايي كه مي كنن و بسيار مشتاقانه هم بازي مي كنن، بازي با لگوه. هيژا كلاً به لگوهاي مختلف با آدمكاش علاقه داره كه خريده بشه و هيژا با آدمكش بازي كنه و باباش هم اون وسيله همراه لگو كه آمبولانس، تراكتور يا هرچيز ديگه ايي باشه رو بسازه. مي تونم بگم كه هر دو به يك اندازه از اين كارشون لذت مي برن. هيژا خيلي به اين لگوهاي ساختمون سازي علاقه نشون نمي داد، يعني تا ما مي ريم توي مغازه لگو مي دوه طرف آدمكا و ماشينا و وسيله هاش. البته هيژا تا ۳ سالگي با اين لگوهاي بزرگ ساختمان سازي بازي مي كرد و خيلي هم خوشش مي اومد، الآن هم گاهگاهي مي ره سراغشون و باهاشون بازي مي كنه، ولي كلاً سليقه اسباب بازيش زوم شده بود رو لگوهاي همراه با آدمك و عروسكاي اسپايدرمن و نينجا و باز و وودي و غيره. تقريباً از قبل عيد ديگه اون اشتياق زيادش براي خريد لگو همراه با آدمكاش كمتر شده. براي عيد به پيشنهاد من براش ازين لگوهاي ساختمون سازي ۳۲۰ تكه خريديم. اوايل باهاشون كار مي كرد و نمي تونست اونجوري كه خودش مي خواد شكلي رو در بياره عصباني مي شد و پرتشون مي كرد يه ور ولي كم كم ياد گرفت باهاشون بازي كنه. باباش هم ۱ ماه پيش سوغاتي براش يه ۶۰۰ تكه شو خريد و در نتيجه الآن كلي لگو دارن براي ساختمون سازي. الان شايد ۴۵ دقيقه مي شينن و با هم شكلاي مختلف مي سازن. يكي از توصيه هاي اين كلاساي بازي درماني تقويت حس همكاري هيژاس كه قرار شد بابا تشويقش كنه و با هم يه چيزي بسازن، دفعه اول هيژا قبول نمي كرد(البته بابا هم به زور من قبول كرد!) كه با هم چيزي بسازن و گفت هر كدوم جداگانه يه چيزي بسازن.
دوتايي آدم آهني های زير رو ساختن (۲ تا كوچكه مال هيژاس و بزرگه مال بابا)
دفعه بعد بابا يه خونه ساخت و هيژا وسايل توشو
دو روز پيش شب هيژا از باباش خواست كه براش آمبولانسشو بسازه. روز بعدش من آشپزخونه مشغول كارهاي دوست نداشتني بودم و هيژا مشغول لگواش بود كه صدام زد و گفت مامان بيا يه چيزي درست كردم. ديدم خودش اينجوري، سقف آمبولانس رو ۴ رديف از اين لگوهاي كوچك گذاشته. البته اول يه رديف گذاشت و بعد خوشش مي اومد و يه رديف ديگه اضافه مي كرد و براي هر رديف هم منو صدا مي زد و من هم كلي ذوق و اشتياق نشون مي دادم و مي گفتم به نظرت چه كار ديگه ايي مي شه كرد.
تازه يه برج ميلاد هم ساختن كه عكسش تو دوربينه و اضافه مي كنم به اين عكسا ببينين.
خلاصه اين كه اين لگوها رو دريابيد كه هم آرامش مي ده به بچه هم دستتش رو راه مي ندازه و هم فكرشو رو به كار مي ندازه.