
هیژا خیلی خوب با بچههای جدید ارتباط نمیگیره، درسترش اینه که ارتباط میگیره اما ارتباط خوبی نمیگیره. بسته به جثه و رفتار طرف یا کلاً طرف رو ندید میگیره یا در ابتدا یه جوری سعی میکنه بچه مقابل رو تحریک کنه با هْل دادن یا گفتن حرفایی که بچهها معمولاً دوست ندارن مثل بیادب یا نینی و یا در مقابلشون خیلی کوتاه میآد و سریع گریهش میگیره( حالا چرا هیژا اینجوریه دلایل مختلفی ممکنه داشته باشه از جمله: توجه زیاد، تک فرزندی، اضطراب، خجالتی بودن،کمبود اعتماد به نفس، ارتباط اجتماعی ضعیف که خود اینها هم دلایل خاص خودشو داره).
من با کمک مشاور دنبالشم که بتونم هم خودم و هم هیژا رو کمک کنم تو این قضیه و دلیل اصلی این کارش و بعضی چیزای دیگه رو بفهمم که البته بعضیاشو رو هم فهمیدم. راستش این قضیه مهد نرفتن هیژا تو پاییز گذشته و رفتن من پیش مشاور خیلی خوب شد، چون بعد اون با رفتن هیژا به کلاسای بازی درمانی(شن بازی، قصه گویی، بازی) که دکتر مجد پیشنهاد کرد تو موسسه فرزندان برتر خیلی چیزا برای من روشن شد در مورد هیژا. هیژا با کسی غیر از من و پدرش نه دست میده نا روبوسی میکنه، به مارکهای لباساش مخصوصاً در ناحیه گردن خیلی حساسه(من همیشه مارکای لباسای هیژا رو قبل از استفاده قیچی میکردم)، تو استفاده از وسایل پارک مثل تاب و سرسره و پله های بلند به نسبت همسناش کمی ترس داره، با صدای خیلی بلند تلویزیون نگاه میکنه اما بعضی وقتا یه صدای کوچک در حین کارتون دیدن از طرف ما اذیتش میکنه، تو ماشین خیلی بیشتر و تو هواپیما هم بعضی وقتا حالت تهوع و سرگیجه داره، همه اینا بر میگرده به چیزی به اسم حس عمقی، یعنی یه چیزی تو حسای اینجوریش بالا پایینه که باید بالانس بشه تا یه سری از اینجور مسائل حل بشه. یعنی مثلاً همین دست دادن برای هیژا با هر کسی غیر از من و پدرش(که مقدار فشارش دستش اومده در مورد ما) فشار بیش از اون چیزی رو وارد میکنه بهش که به هر کدوم از ما ممکنه باشه. همین قضیه هْل دادن هیژا هم از این ناشی میشه که خیلی وقتا قصدش هل دادن نیست بلکه اندازه این نیرویی که وارد میکنه رو نمیتونه درست بسنجه. حالا تنظیم شدن این حس عمقی احتیاج به یه سری تمرینا و رفتارا داره که به کمک بازی درمانگر و خانواده باید انجام بشه. همین حالتای هیژا اگه درست نشه ممکنه باعث بشه که با هیژا دوستای کمتری داشته باشه بعدنا و توسط همسن و سالاش طرد بشه. بعضی از فعالیتها مثل دوچرخه سواری، اسکیت سواری کمک میکنه به تقویت حساش. کارای گروهی مثل کلاس نقاشی و موسيقی کمک میکنه برای در کنار هم سن و سالاش قرار گرفتن با انگیزه و کار گروهی کردن.
۲ تا پارک کوچولو نزدیک خونهمون هست که سعی میکنم ۳، ۴ بار در هفته هیژا رو ببرم، چون معمولاً افراد یکسانی میان پارک و بعضی وقتام هم مهدیای هیژا با مادراشون میان اونجا و اینجوری ارتباطش بیشتر میشه با همسن و سالاش. طی این ازتباطها هم جریاناتی زیادی پیش میاد. تو یه کتاب خونده بودم وقتی بچهتون ارتباط اجتماعیش ضعیفه وقتی جایی میرین که بچههای هم سن و سالش هستن یه اسباببازیشو ببرین، چون همون اسباببازیه باعث ارتباط میشه. چند روز پیش همین کارو کردم. یه جمه ۴ نفره پسر بچه ۵ و ۶ ساله بودن که هر کدوم یه چیزی دستشون بود و با هم برای میکردن و دنبال هم بودن، هیژا دوست داشت قاطیشون بشه ولی نمیرفت و به من میگفت تو بهشون بگو من باهاشون بازی کنم. اونا چون هیژا کوچکتر بود ازشون محلش نمیدادن. خلاصه منم یه اسپایدرمن هیژا که کمی هم خاصه رو با خودم برده بودم، گفتم هیژا بیا تو هم اسباببازیتو نشون بده به بچهها، توجه ۲ تا از بچهها جلب شد و اومدن طرف هیژا بعدشم با یکیشون اسباب بازیشونو عوض کردن و هیژا کلی خوشحال بود که تفنگ آیدین رو دست گرفته. بعد ۵ دقیقه آیدین اومد اسلحهشو گرفت ولی هیژا گفت اسپایدرمن پیشت باشه و دورادور نگاه میکرد که آیدین نره خونهشون، حالا اون روز رو شد باب آشنایی و روزای دیگه همون اسباب بازی باعث شده که این بچهها با هم آشنا بشن. البته اینجا باید مواظب بود که ارتباط از نوع رئیس مرئوسی پیش نیاد. بارها شده که تو پارک هیژا دلش خواسته با بچه ایی بازی کنه، هیچوقت نمیره و بگه من می خوام باهات بازی کنم، بعضی وقتام شده که یه بچه میآد اصرار میکنه برای بازی کردن و هیژا قبول نمیکنه. اما مواقعی که همینجوری اتفاقی با یه بچه کنار هم قرار میگیرن و مثلاً با هم سر میخورن یا میدون بدون زدن حرفی، سریع دوست میشه با اون بچه. در مورد بچههای کوچکتر انگار حسودی بکنه به اون بچهها چون همه به هیژا میگن مواظب باش یا تو از اون بچه بزرگتری، عکسالعمل زیادی نشون میده و بعضی وقتا میکشونه به اذیت کردنشون. یه روز تو پارک یه دختر بچه ۲ سال و نیم داشت بازی میکرد، هیژا اومد از من پرسید مامان اون بچه نی نیه، گفتم آره پسرم مواظبش باش. هیژا رفت و بعد از ۵ دقیقه داد دختر بچه در اومد که من نینی نیستم و با یه حالت خیلی قشنگی میگفت مامان گفته من بزرگ شدم نینی نیستم. حالا هیژام ول نمیکرد و میگفت تو نی نی هستی چون از من کوچکتری. خلاصه بساطی داشتیم، هر چی هم برای هیژا توضیح میدادم که باشه نی نیه ولی دلش نمیخواد شما بهش بگی زیر بار نرفت و دیگه شده بود اذیت و آزار این نینی گفتنش. تو این جور مواقع باید از محل دورش کنم که کردم ولی هیژا حاضر نبود بره یه جای دیگه و خلاصه کلی گریه و زاری کرد.
دو هفته پیش هیژا رو برده بودم پارک لاله اونجا چند تا پسر بچه ۱۰ ساله با هم بازی میکردن هیژام هی میرفت میپرید وسطشون که باهاش بازی کنن، طبیعیه که اونام نخوان با کوچکتر از خودشون بازی کنن و داشت کار به جاهای باریک میکشید که هیژا یه پسر ۱۰ ساله با یه عروسک بزرگ اسپایدرمن در بغل دید، هیژا اینقده خوشش اومده بود ازش که هر جا میرفت دنبالش بود که اتفاقاً بسیار پسر خوش اخلاقی هم بود اون آقا پسر و کلی با هیژا بازی کرد و هیژا اونقدر خوشش اومده بود که تا باباش رسید خونه گزارش دوستی و بازی رو با اون آقا پسر به باباش داد.
ارتباطش با ارتا کمی بهتر شده اما در جایی که من و باباش و مامان بابای ارتا باشن، کسی دیگهایی اگه باشه و به ارتا توجه کنه هم کار ما و هم کار مامان بابای ارتا در اومده، فعلاً تصمیم گرفتیم کمی ارتباط خونهایمون رو کم کنیم و بیرون با هم دیگه بریم که برای دوتاشون مشکل پیش نیاد. اما اون شب خونه ارتا کاری که کرد کلی همه ما رو امیدوار کرد، اون این بود که ارتا رو بغل من بذارید و گذاشت عکس هم بگیریم.