تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

يك هفته شد من نرفتم سركار و هيژا هم نرفت مهد، هيژا مريض و من هم مريض دار(البته از ۵ روز كاري يه روز رو باباي هيژا خونه بود و من رفتم سركار). تب خيلي بدي داشت و حسابي ترسوند ما رو. از پنج‌شنبه صبح حالش كمي بهتر شد.

چند روز اول هفته كه حال زيادي نداشت براي بازي و بيشتر نشست به كارتون ديدن. يه روز صبح گفت مامان بيا اتاق من صداي جيك جيك قشنگي مياد و اين شد كه گفتم طفليا گشنشونه، بيا بريم بهشون نون بديم، با هم براشون نون خُرد كرديم و ۳ روز پشت سر هم مي‌رفتيم بالكن و نون مي‌ريختيم براشون. حالا وايساده بود مي‌گفت پس چرا نمي‌يان بخورن، گفتم خوب از ما مي‌ترسن، مي‌گفت من كه كارشون ندارم و خلاصه بالاخره راضي شد كه بيايم تو تا گنجشكا بيان و نونشون بخورن.

يه دو روزي هم با فلش كارتاي الفبا و اين شبه كامپيوتر عمو فردوس با اون كيفيت صداي بدش كار كرديم كه بد نبود.

 

طبق معمول هم كه لگو بازياش و نقاشياش برقراره

   

پنج‌شنبه شب هم به شدت حوصله‌ش سر رفته بود خونه و گفت بريم جايي من بازي كنم. رفتيم سرزمين عجايب، البته به شرط نخريدن اسباب‌بازي، كه اول قبول نكرد، اما بعد كه گفتم پس نمي‌ريم، قبول كرد و قول داد كه اونجا هم بهونه نگيره. خدايش هم سر قولش وايساد و رفتيم بالا فقط بازي كرد. ما هم وقتي داشتيم مي‌اومديم يكي از اون بادكنكاي باب اسفنجي براش خريديم.

ظهر جمعه هم با ارتا و خانواده رفتيم موزه حيات وحش هفت چنار. خيلي جاي قشنگيه. آكواريوم زيرزميني بزرگ و قشنگي هم داره.

تو عكس سمت چپي، همينجوري كه مي‌بينين يه روسري سرش كرده، از خونه كه اومديم بيرون گفت مي‌خوام مثل شما روسري سر كنم آقاي پليس نگيرتم!

    

اينجا هم كه مامان ارتا هميشه مرتب و غذا به همراه، ماكاروني آورده بود و ساعت ۱، دوتايي نشستن به ماكاروني خوردن(البته نشستن كه چه عرض كنم، همش در حال بدو بدو بودن از اين نيمكت به اون نيمكت)

جمعه عصر كه برگشتيم از موزه هفت چنار، اومدم گوشت يخي رو ببرم، ليز خوردن چاقو همان و سوراخ شدن كف دست من هم همان. ۲ ساعتي هم به بيمارستان رفتن و بخيه زدن گذشت. حالا تو اين هير  وير هيژا پرسيد مامان فردا نمي‌ري سركار چون دستت اينجوري شده؟ گفتم نه مامان كارم زياده، بايد برم، چون يك هفته به خاطر شما نرفتم، با ناراحتي گفت آخه شما نرو سر كار كه منم نرم مهد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:25  توسط مامان هيژا  | 

نمي‌دونم حكمت چيه كه هر وقت من يه كم خوش‌خوشانم مي‌شه بابت هيژا، سريع حالم گرفته مي‌شه. اين همه انرژي مثبت و اينا مي‌فرستم ها.  اين 10 روز كلي خوشحال بودم كه هيژا هر روز آب‌پرتقال و آب ليمو شيرين (البته با همكاري ني‌هاي صدا‌دار و بابا) مي‌خوره، كيندر مولتي ويتامينشم مي‌خوره، اشتهاشم يه كم خوب شده، مهدشو رو داره بهتر مي‌‌ره و از كلاس زبان هم خوشش اومده كه تق! اين ويروساي ... مي‌ان سراغش و حال دوتامون و درستترش سه تامونو رو مي‌گيرن. اين دو شب تبش تا 39 بالا رفته و سرفه‌هاي زيادي داشته. جالبه كه وقتي تب داره، شديداً خوش اخلاق مي‌شه و  بيشتر حرفاي خنده‌دار مي‌زنه يا ابراز علاقه مي‌كنه. ديشب نصفه شب پا شده و مي‌گه بذار يه كم بيدار بمونيم و با هم حرف بزنيم! البته اين كار رو هم كرديم و بعد راضيش كرديم ببريم پاها و دست و صورتشو بشوريم كه تبش پايين بياد.

شنبه صبح كه پا شده مي‌گه مامان به آقاي سركارت زنگ بزن و بگو ببخشيد هيژاي من(دقيقاً همين رو گفت) مريضه و تب داره، نمي‌تونه بره مهد، منم نمي‌تونم بيام سركار. بعدش كه من اين امر رو اجرا كردم، مي‌گه مامان خيلي ناراحت شد آقاي سركار كه من مريضم؟

از جمعه خونه هستيم و امروز بردمش دكترش، آقاي دكتر گفت كه آنفولانزاي ويروسيه، شربت ضد سرفه داد و ايبوو پروفن، و گفتن تا سه‌شنبه استراحت كنه اگه تب و سرفه ادامه داشت بهش سيفيكسيم بدم. 

مامان ارشيا، مامان يونا، مامان آرش و مامان هستي، تبريك بابت برگزيده شدن وبلاگ بچه‌هاي عزيزتون و اميدوارم تو همه مراحل زندگي برگزيده باشين.

پس نوشت: دوشنبه. دیشب تب هیژا تا ۴۰ رفت و هیچ جوری پایین نمی اومد،لرز هم داشت به شدت. شربت ايبوپروفن، شربت استامينوفن، شياف استامينوفن، پاشويه، هيچكدوم پايين نمي‌آورد تبشو. حسابي ترسيده بوديم، تو اينترنت سرچ كرديم و آخرش زنگ زديم به يكي از داروخانه‌هاي شبانه روزي و گفتن۳/۲ ديازپام رو حل كنم تو آب و بهش بدم(يادم افتاد كه يه بار دكترش براي تب بالا اين روش رو تجويز كرده بود). بالاخره ۵ صبح تبش اومد تا ۳۸، بچم آب شد يكشبه. چند بار هم خواستيم ببريم بيمارستان، ولي تجربه نصفه شب رفتن و رسيدگي نكردن و تشخيص اشتباه رو داشتيم و گفتيم نبريم بهتره. كاش تو اين جور مواقع خود دكتر بچه در دسترس بود كه همه چيو در مورد بچه مي‌دونه.حالا امروز با دكترش صحبت كنم ببينم چكار بايد كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:29  توسط مامان هيژا  | 

از هفته گذشته تا حالا اوضاعمون زیاد میزون نبوده من و هیژا. اولش من گردنم گرفت و الآن ۱۰ روزه گرفتارشم و دستم هم اومده رو گردنه، فعلاً يه سري نرمشا و يه سري كارا رو بكنم و يه سري رو نكنم، اعصابم هم آروم (حتماً مي‌تونم نه؟)، اگر تا يك هفته ديگه جور نشد بايد برم سراغ فيزيوتراپي و جريانات ديگه. اين قضيه خوب خواهي نخواهي رو هيژا تاثير گذاشته و خيلي بازيهايي كه هيژا دوست داره رو نتوستيم باهم انجام بديم و كلاً هم با وجودي كه اصولاً آدم كم طاقتي نيستم در مقابل درد، اما اين دفعه خيلي بهم فشار اومد و بعضي وقتا تو قيافه‌م و حرفام معلوم مي‌شد و هيژا كمي نگران و كلافه شده بود. بعدش هم كه هيژا سرما خورد و هنوز هم ادامه داره.

چهارشنبه در راستاي كمي تعويض روحيه با ارتا( آرتا نيست ها، ارتاس) و خانواده‌ش ۶ نفري رفتيم پارك آب و آتش(شيلا جون و مامان ارشك جون قرار ما برقراره براي يه عصر رفتن به اونجا). ۹ شب بود كه رسيديم اونجا. پاركش واقعاً قشنگه و من به همه بچه‌داراي آب‌بازي دوست توصيه مي‌كنم تا فصل آب‌بازي هست بچه‌ها رو حتماً ببريد. همين كه رسيديم هيژا چشمش به كالسكه افتاد با اسب، قرار شد سوار شيم كه گفتيم بعد آب بازي، كه بعد آب‌بازي ديگه نبود و ما به هيژا قول داديم كه دفعه بعد اول كالسكه رو سوار شه. هيژا با ديدن فواراه‌هاي آب كه از زيرزمين مياد بيرون كلي ذوق زده شد. ولي اول كمي شك داشت با لباس بره، من خيالش راحت كردم و گفتم لباس اضافي براش آوردم. حسابي خودشو خيس كرد و بدو بدو كرد. ولي بعد با لباس خيس اومد وايساد، هر كاري هم كرديم حاضر به تعويض لباساش نشد و عين بيد هم مي‌لرزيد، تا آخرش فهميديم كه قضيه اينه، مي‌گفت من نمي‌خوام لباسامو در بيارم، مردما مي‌بينن. هيچي مام يه ديوار گوشتي براش تشكيل داديم و بالاخره لباسشو عوض كرديم. اما سرماهه رو خورده بود. روابط هيژا با ارتا هم نسبتاً خوب بود و تقاضاي دوقلو بودن هم مطرح شد با ارتا، البته به شرط اينكه زود بزرگ شه. ما هم كمي اميدوار شديم به مسافرت چند روزه‌ايي كه قراره با ارتا و خانواده به شمال داشته باشيم.

سمت راست خيس خالي وايساده و سمت چپ هم داره ارتا رو دعوت مي‌كنه به آب‌بازي.

   

 روز بعد آب ريزش شروع شد و خوشبختانه تب نداشت تا ديروز كه كمي بدنش گرم شده بود و بردم دكتر و گلوش چرك داشت و هيچي ديگه آب بازي چند روز پيش باعث شد از ديروز سيفيكسيم رو شروع كنه. كلاً با اشتهاي كمي هم كه هيژا داره، سيفكسيم بدترش مي‌كنه، واسه همين دكترش يه كيندر مولتي ويتامين براش نوشت. مطب دكتر هيژا ۲ نفر دكترن كه به تناوب صبح و عصر ميان. ما معمولاً پيش دكتر آقا كه با سابقه تر هستن مي‌ريم. تابستونها كه اقاي دكتر معمولاً دو ماهي نيستن هيژا رو مي‌بريم پيش خانم دكتر. ۲ دكتر خوش اخلاقن و خوب ولي خانم دكتر جوونترن و با بچه‌ها هم بيشتر حرف مي‌زنن. سر همين هيژا از خانم دكتر بيشتر خوشش مياد. ديروز همين كه وارد مطب شديم و ديد خانم دكتره، يه سري عمليات آكروبات بازي در آورد و تو مطب بدو بدو كرد. خانم دكتر كه از پارسال هيژا رو نديده بود، شروع كرد به سوالايي مثل: هميشه همينجوري بي قراره و حرف گوش نمي‌كنه و بقيه چيزا. خنديدم گفتم پيش فعال نيست، مثلاً داره توجه شما رو به خودش جلب مي‌كنه. خانم دكتر به من گفت هيچي بهش نگو ببينيم اوضاع چه جوريه. بعد از  دقيقه هيژا رفت رو ترازو، بعدشم آماده شد براي معاينه. خانم دكتر بهش گفت مامان جان بيا معاينه‌ت كنم، هيژا گفت مگه من مامان شما هستم، خانم دكتر هم خنديد گفت نه چون من شما رو دوست دارم بهت مي‌گم مامان جان، هيژا گفت مگه شما منو مي‌شناسيد؟ و... خلاصه بعد از يه سري صحبتها، هيژا تبديل شد به يه پسر باهوش، زرنگ، حواسش به همه چي هست از نظر خانم دكتر. موقع خداحافظي، هم دست داد با خانم دكتر، هم درست حسابي خداحافظي كرد(كاري كه هيژا كمتر ميكنه).

چند روز پيش هيژا تقاضاي دلمه داشت. من هم از اونجايي كه به فنون آشپزي علاقه ندارم تا حالا اين غذا رو درست نكردم، اما ببين بچه، چه‌ها مي‌كنه كه من براي اولين بار تو عمر ۴۰ ساله‌م نشستم و دلمه درست كردم بلكه شازده مريضم  اشتهاش واشه و چيزي بخوره.بر خلاف چيزاي ديگه كه تقاضا مي‌كنه ولي نمي‌خوره، خوشبختانه اين بار خورد و همچين تشكر كرد بابتش كه من حسابي تشويق شدم به دلمه پختن!

من از بس ذوق مي‌كنم از شكلايي كه هيژا درست مي‌كنه با لگواش، يه وقتايي مي‌ذارم شما هم ببينين.

سمت راستي داره آسانسور درست مي‌كنه، سمت چپ هم ميز غذاي خودشه

                          

   

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:38  توسط مامان هيژا  | 

دیروز که رفتم دنبال هیژا مهد و می‌خواستیم بيام نه تو حياط وايساد كه بازي كنه و نه از سوپر چيزي خواست بخره. بعدشم گفت من خسته‌م مامان بغلم كن. بعضي وقتا مي‌خواد خودشو لوس كنه، مي‌گه من خسته‌م و من هم كمي بغلش مي‌كنم ولي بعدش خودش مي‌گه خوب ديگه كمرت درد مي گيره مي‌آم پايين. اما ديروز بعد از كمي راه رفتن گذاشتمش پايين، همونجا نشست و گفت خسته‌م. كمي بدنش داغ بود. همين كه رسيديم خونه دويد رفت تو تخت دراز كشيد. حسابي تب كرد، زنگ زدم به دكتر كه ببرم هيژا رو گفت فقط تبشو كنترل كن و اگه تبش خيلي تند بود ۲۴ ساعت بعد و اگه تبش پايين بود  ۴۸ ساعت بذار بگذره تا نشون بده تب مال چيه، بعد بيارش مطب. اينقده مظلوم شده بود، تند تند هم مي‌گفتم من حالم خوب نيست. كمي هم حالش به هم خورد. واضح و مبرهنه كه لب به هيچي هم نزد. هيژا هر وقت تب مي‌كنه، مي‌افته به حرف زدن، خيلي هم بامزه مي‌شه اينجور وقتا طوري كه با وجود نگراني از تبش خنده‌م مي گيره. ساعت ۲ نصفه شب از خواب بيدار شده و شروع كرده به تعريف كردن از كاراي مهد و حرفاي مربي جديدشون(حالا حالت عادي كلي بايد من فيلم اجرا كنم كه دو كلمه حرف از مهدشون بگه). بعدم مي‌گه مامان من يه بار ديگه يادم مي‌آد كوچولو بودم تب داشتم، يادت مي‌آد؟!!! 

ديروز كلاساي بازي درمانيشو نتونست بره، فكر كنم كلاس نقاشيشو رو هم نتونه بره امروز. بابا امروز  موند پيش هيژا و فردا هم من مي‌مونم. ببريم دكتر ببينيم چيه قضيه اميدوارم سرما خوردگي باشه و اميدوارم كه كارش به آنتي بيوتيك نكشه كه كلي وقت مي‌بره اشتهاش بياد سرجاش.

راستي ميونه شما با رنگ سبز چه جورياس؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:27  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه رفتيم سنندج و ديشب برگشتيم. قرار بود يكشنبه برگرديم كه پرواز سنندج تهران به دليل بارندگي كنسل شد، با هزار زحمت و پارتي‌بازي( من نمي‌دونم تو كشوراي ديگه قضيه چه جوريه، وقتي پرواز يه روزي كنسل مي‌شه نبايد براي روز بعد پرواز جبراني بذارن و همينطوري مسافرا بايد بزنن تو سر خودشون كه چيكار كنن؟) براي روز بعد كه ديروز باشه بليط گرفتيم كه اون هم به علت مه كنسل شد. در نتيجه از همونجا رفتيم ترمينال و با اتوبوس راه افتاديم به سمت تهران. اين دومين باز هيژا بود، كه اتوبوس سوار شد دوبارشم به دليل كنسل شدن پرواز بوده. هيژا تو ماشين حالش به هم مي خوره و ديروز مريض هم بود براي همين خيلي مي‌ترسيديم كه حالش بد بشه،خوشبختانه حالش به هم نخورد، ولي همش دراز كشيده بود تو دوتا صندلي و پتوشو بغل كرده بود، هر كاري هم مي‌كرديم نه حاضر بود بريم پيشش بشينيم نه اون مي‌اومد پيش ما تا آخرا كه گفت به من برم كنارش و سرشو گذاشت رو پام، هيچي هم نخورده اين ۸ ساعت تو راه.

روز پنج‌شنبه ساعت ۱۳.۳۰ رسيديم سنندج و مي‌بايست براي ساعت ۱۵ براي مراسم عقد عموي هيژا خودمونو برسونيم خونه عروس. واضح و مبرهنه كه تو همچين شرايطي هيژا حسابي بهونه مي‌گيره. من با يه دست داشتم خودمو آماده مي‌كردم و با همه اعضاي ديگه بدنم هيژا رو راضي مي‌كردم كه بيا آماده شيم بريم عروسي عمو. هيژا هم يه سر مخالفت كه من مي‌خوام برم خونه كابان(خواهرزاده‌م). مام زنگ زديم خونه خاله كه زود خودتونو برسونين كه اوضاع بي‌ريخته. كابانو كه ديد كمي آروم شد بعدش گفت من مي‌رم خونه كابان و نمي‌آم عروسي. منم گفتم الآن پدربزرگ و مادربزرگ و عمو دلشون مي‌خواد ببيننش و در نتيجه قرار شد بره خونه خاله و بعد غروب خاله راضيش كنه و بيارنش خونه عروس. غروب كه اومد بعد از نيم ساعت بازم بهونه كابانو گرفت و كلاً سرحال نبود و كلي هم، خودش اذيت شد هم مارو اذيت كرد، جوري كه همه كلي دل به حالم مي‌سوزندن و طرف هيچكس هم نرفت، بدنش كمي گرم بود و فرداي اون روز تب كرد و تا همين امروز سرما خورده، اين ويروس سرما خوردگي ظاهراً از دو هفته قبل از بدنش خارج نشده بوده، خلاصه اين چند روز مي‌تونم بگم كه حسابي كم آوردم و دادم رفت هوا از بدشانسي كه دو روز اومديم سفر، هم بايد هيژا مريض باشه و هم اينجوري برنامه برگشتنمون به هم بخوره. شنبه شب هم عروسي خواهر زن‌دايي هيژا بود، گفتم خوبه اونجا هم دختر دايي، پسر دايشو مي‌بينه هم يه عروسي مفصل رو تو سنندج، ولي متاسفانه اين مريضيش نذاشت خيلي بهش خوش بگذره. مردا كه همه دست گرفتن برقصن(رقص كُردي)، هيژا هم به باباش گير داده بود كه بريم برقصيم، باباش كه قبول نكرده بود با گريه اومد پيش من و مي‌گفت به بابا بگو بياد برقصه. فقط وقتي عروس داماد اومدن فارسي برقصن، يه كم رفت يواشكي دستي تكون داد.     

فكر كنم اگه برنمي‌گشتم و منتظر مي‌موندم تا هوا جور شه بهتر بود، چون هيژا امروز حالش خيلي بدتر شده و من خونه موندم، فردا هم فكر نكنم با اين اوضاعش بتونم برم سركار در نتيجه بي‌خود برگشتم تهران، دكتر هم از امروز آنتي‌بيوتيك رو براش گفت شروع كنم. حالا بيا و شروع كن پروژه دارو دادن رو كه كلي برنامه داريم، امروز سرفه‌ش گرفته بود و گريه مي‌كرد، مي‌خواستم بهش داروشو بدم،مي‌گفت واسيا خوب گريه‌م تموم شه آخه!  

امروز تو مطب دكتر با يه خانمي كه مادر يك دختر ۲ سال و نيم بود، داشتيم در مورد بچه‌ها حرف مي‌زديم. حرف شد از نرفتن مهد هيژا و باقي قضايا. خانمه گفت اصلاً كوتاه نيا، روانشناسارو هم ولش كن اونا واسه خودشون حرف مي‌زنن. من يه مدت دخترم همينجوري ادا در‌آورد، منم يه روز موهاشو پيچوندم دور دستم با همون موهاش بلندش كردم، پرتش كردم تو يه اتاق و از صبح تا غروب همينجوري گشنه و تشنه گذاشتمش و اونم يه ريز گريه كرد، بعد فرداش ديگه راحت رفت مهد!!! من با تعجب گفتم، چه جوري تونستين اين كارو بكنين، بچه ۲ سال و نيم؟ خوب معلومه منم بودم مهد رو به همچين مادري ترجيح مي‌دادم!  

يه مدتي هيژا به شمارش و چراغ راهنمايي علاقه پيدا كرده، تا ۲۰ رو مي‌شماره و مي خواد شكل نوشتنشم باد بگيره. بيرون هم كه حواسش به چراغ راهنمايي هست. تو خونه هم هر كاري كه مي خواد خودش يا ما بكنيم، اولش چراغ قرمزه(يعني اجازه نيست)، بعد چراغ سبز مي‌شه (يعني اجازه هست). يه كارتون هم به كارتوناي مورد علاقه‌ش اضافه كرده، اونم فرار مرغيه.

تو عروسی عمو این دختر خانم کلی دل ما رو برد، در مورد هيژا تا حدي دلبري كرد كه بتونه يكي از اسباب‌بازياشو ازش بگيره.(پتو رو دارين كه، رفته بود اون وسط و پتو به بغل با اسباب‌بازياش نشسته بود) 

اينجام كه با مونيبا مشغول شيطوني بودن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:55  توسط مامان هيژا  | 

هيژا از جمعه كمي آبريزش داشت، شبش تب كرد و الآن دو روزه كه سرما خورده، نيم ساعت ديگه بايد ببرمش دكتر(دكترش مي گه هر وقت بچه تب كرد بايد ۴۸ ساعت بگذره تا معلوم شه چيه). اين مريضيا چيزي نيست ولي بي اشتهايي و بهونه گيرياس كه بدجور مي‌كنه قضيه رو. البته خدايش اين دفعه بهونه‌گيريش خيلي كمتر يوده. فقط يه سر كارتون داستان اسباب‌بازي رو مي‌خواد و مي‌شينه مي‌ره تو حس و عروسكاشم دستش مي‌گيره و نگاه مي‌كنه. حالت عادي نمي‌ذارم بيشتر از يه بار ببينه، ولي تو مريضي، خيلي گير نمي‌دم. نقاشي هم كرده تو اين چند روز و كلي هم بازي. هيژا تو مريضي برعكس بقيه اصلاً خواب نداره و ديروز از ۱۰ صبح تا ۱۱ شب بيدار بوده و يه سره بازي كرديم و كارتون ديده و نقاشي كرده. غذا هم دريغ از يه قاشق غير از شيرموز. تقريباً يه هفته هم مي‌شه كه نرفته مهد و هيچ سراغشم نمي‌گيره. جالبش به اينه الآن دارم مي‌گم بيا حاضر بشيم بريم دكتر مي‌گه من نمي وام برم دكتر بذار مريض باشم نرم مهد!!

اينجام آتيش گرفته!

اينا عنكبوته كشيده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:24  توسط مامان هيژا  | 

4 روز آخر هفته گذشته هيژا مريض بود، بازم سرما خوردگی، البته خوشبختانه، تب نکرد، اما چشماش گوشه داد، اين دومين بارشه که اينجوری می شه، خيلی چيز بديه. طفلی چشمش بدجور می سوزه موقع قطره ريختن ، اونهم هر 3 ساعت يکبار. انقدر دلم می سوزه تو اين جور مواقع، همه ش هم می گفت ، آخه مامان ديگه قطره نريز، ديگه چشام بسته نيست، آها ببين. سه شنبه شو من موندم پيشش، چهارشنبه شم باباش. کلاً تو مريضی اين دفعه ش بهونه گير نشد و کلی باهم بازی کرديم. فقط اعتصاب غذاشه که خيلی بدجور می شه، پسرکم، کلاً خيلی بدغذاس، يعنی اگه روزی يه وعده رو خوب بخوره، از نظر من شاهکاره. مثل بقيه بچه هام هله هوله خور نیست. عشقش، شيرموزه و سرلاک. يعنی اصلاً با اين دو رقم خوراکی که زنده س. اگه به کسی تلفنی می گفتم، آره مريضه، سريع گوشی رو از من می گيره و می گه اصلاً من مريض نيستم، من دارو نمی خورم. حالا تا سر چيزی بهش تذکر می دادم، سريع می گفت، مامان آخه من گناه دارم ، من مريضم!

عزيزم با اون چشمای قرمزش

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:29  توسط مامان هيژا  |