تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

جمعه ساعت ۱ قرار گذاشتیم با آندیا و مامانش، کجا؟ کیدس کلوپ باشگاه انقلاب. تقریباً تا ۵ اونجا بودیم. روز بسیار خوبی بود، هم در جوار آندیا و مامان و هم در محیط خوب اونجا. جای خیلی خوبی برای بچه هاس، فضای بزرگ، اسباب‌بازیای متنوع و زیاد همراه با خانمهای خوشرو نگهدارنده بچه‌ها. بیشتر جاهای سرپوشیده‌ایی که برای بچه‌ها گذاشتن، یه جورایی سنبل کردن و  ۴ تا تیکه وسیله رو در کمال بی‌ذوقی چیدن، ولی اینجا واقعاً همه چیش خوبه، هم وسایل با کیفیت و متنوعه، هم سلیقه‌ها، اون خانما هم، نیم ساعت به نیم ساعت وسایل رو مرتب می‌کنن تا بچه ها راحتتر بتونن وسایل دلخواهشونو انتخاب کنن. یه سالن هم برای برگزاری تولد در نظر گرفتن که البته با ورودیه برای هر نفر ۱۸۰۰۰ تومان و اونم کمتر از ۱۵ نفر نباید باشن، به وسع ما نمی‌رسه، اما اونایی که وسعشون می‌رسه ،جای خوبی هم برای بچه‌‌ها هم برای مادرا. ما که از محیط بازی بچه‌ها و بازی بچه‌ها لذت می‌بریم، بقیه هم از بقیه امکاناتش. ورودیه هر ۲ ساعت ۸۰۰۰ تومنه و به ازای هر ساعت اضافه ۲۰۰۰ تومن شارژ می‌شه(البته اگه مثل من عضو باشگاه انقلاب نباشین باید ۳۰۰۰ تومن هم موقع ورود به خود محوطه باشگاه پرداخت کنید). بچه‌های ۳ سال به بالا اگه خودشون بمونن می‌تونن بدون همراه باشن اونجا.  فرصت خوبیه که بچه‌ها دو ساعتی اونجا باشن و مادرا ۲ ساعتی برن پیاده روی یا ورزشهای مختلف تو سالنای باشگاه. البته باید به مربیا یاد‌آوری کرد که موفع دستشویی رفتن بچه‌ها کمی مواظب باشن، چون یه اکیپ ۵ تایی از بچه‌ها بودن که انگار خیلی وقتا با هم میان اونجا، ۳ تاشون ریسه رفته بودن از خنده و گفتن که یکی از پسرا و یکی از دخترا با هم رفتن تو یه دستشویی و مربی رفت و آوردشون بیرون.

البته که هیژا از بین همه اون وسایل یه ماشین کوچولو که تقریباً شکل ماشین خودشه رو انتخاب کرد و ۲ ساعتی رو با اون ماشین بازی کرد، و گذرا از کنار بقیه می‌گذشت. لباسای اسپایدرمن و سوپر من و پرنسس و خرگوش و اینا رو هم گذاشتن که بچه‌ها می‌تونستن بپوشن. هیژا تا چشمش به ۲ تا آقا پسر که لباس اسپایدرمن و سوپرمن پوشیده بودن افتاد، گفت بریم خونه منم لباسامو بپوشم، هر جوری بود راضیش کردیم به پوشیدن یکی از لباسای سوپرمن، که این یکی حسابی هم رنگ و روش رفته بود، ولی خوب کار ما رو راه انداخت! (البته قولش رو گرفته که دفعه بعد با لباس اسپایدرمن خودش بریم اونجا)

        

وسایل مورد علاقه هیژا و آندیا

       

                                  با ماشینش رفت سر اجاق گاز و تلفن!

      

اینجا یه جورایی به هیژا حمله شد به پسرم، منم دورا دور نگاه می‌کردم، هیژا کوچکتر از اونا ولی قلدر بازی هم در می‌آورد براشون!

خوشبختانه آخرش با هم نشستن به بازی

هیژا و آندیا هم که با توجه به اختلافات پسر دختری و سنی هر کدوم برای خودشون بازی می‌کردن و یه جاهایی هم به محدوده استحفاظی همدیگه حملات کوچکی می‌کردن، ولی خوب با توجه به تنوع وسایل و بزرگی فضا اوضاع خوب بود. موقع برگشت تازه با هم جور شدن تو محیط یه کم همدیگه رو دنبال کردن  و تو ماشین هم با همدیگه جیغ و داد و خنده راه انداختن. وقتی اومدیم خونه هیژا گفت که مامان آندیا چه بامزه بود، شیطون! کلی ذوق کردم، هیژا یه کم از اون حالت لج با دخترا در اومد و توجه‌ش به یه دختر خانم جلب شده. 

  

تنها چیزی که خیلی خوب نبود مثل بقیه چیزاشون، مینی رستورانشون بود، غذاهاشون تنوعش کم بود و خیلی تازه هم نبود. ولی خوب کافی شاپش خوبه.

موقع برگشت به خونه هم هیژا نیم ساعتی تو یکی از پارکا مشغول بازی شد و ما تقریباً ۷ رسیدیم خونه . هیژا حسابی خسته بود اما سرحال و دیروز شروع خوبی بود برای یک هفته دیگه نبودن بابا و البته این دفعه دیگه تنها نیستیم، خاله آجی و دایه امشب پیشممون تا بابا بیاد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:52  توسط مامان هيژا  | 

- مامان می‌آی بازی کنیم

- باشه پسرم یه ساعت با هم بازی کنیم، بعدش من یه کم می رم کار کنم تو خودت بازی کن باشه

- خیلی کم، خیلی کوچولو کار کن باشه مامان(عاشق این لحن باشه گفتنشم)

- نه خیلی کم نمی‌تونم کار کنم، زیاد بازی می‌کنیم، منم بعدش کارموم می‌کنم باشه عزیزم

- باشه مامان جون، حالا من گرگ می‌شم تو بشو حبه انگور، تق و تق و تق

- کیه کیه در می‌زنه، هی به ماها سر می‌زنه

- منم منم مادرتون علف آوردم براتون،( دستشو از لای در اتاق آورده تو می‌گه مثلاً فکر کن سفیده دستم، در و باز کن).

- در و باز کردم و جیغ و ویغ که یعنی ترسیدم و مثلاً می‌رم زیر میز و قایم شدم، در همون لحظه هیژا گفت نه نه حالا تو گرگ بشو من بشم حبه انگور. من شدم گرگ و مثلاً اومدم سراغ حبه انگور که یه هو هیژا پرید بیرون و گفت: هاهاهاها، من که حبه انگورنیستم، هیولام ای گرگ بنجنس، حالا می‌آم می خورمت. و من باز باید جیغ کشان در برم از دست هیولا! نزدیک ۴۰ دقیقه این بازی ادامه داشت، بعدش گفتم هیژا حالا من برم یه کم کار کنم، تو هم خودت بازی کن. یه کم مخالفت کرد و بعد چشاش یه برقی زد و گفت، مامان اصلاً تو هم کار کن، هم بازی! نتیجه این شد که من ۲ بار دستم سوخت سر اجاق. بعد گفتم هیژا جون اینجوری نمی‌‌تونم، تموم که شد می‌آم باهات بازی کنم، رفت و بعد ۵ دقیقه باز تق تق کنان اومد، گفتم هیژا بسه دیگه، الآن نه، نمی تونم بازی کنم، با یه صدای نازکی گفت منم منم حبه انگور، مامان بزی می‌شه لطفاً بیای سی‌دی شنگول منگول رو برام پیدا کنی! مسلماً من هم رفتم  و مسلماً کلی هم بغلش کردم این پسرک زبون بازم رو. در حال نگاه کردن به سی‌دی شنگول منگول هم، سر بخشایی که دوست داره ۲۰ بار منو صدا زده، بیا مامان بیا داره تموم می‌شه بیا بیا. من هم که می‌رفتم می‌گه دیدی خوشحال شدی تو هم  اینجاشو دیدی!

اولا که  هیژا با سی‌دی آرین( قبلاً نوشته بودم در موردش)، کار می‌کرد و خودش بلد نبود من کنارش می نشستم، بعد یه مدت که راه افتاد باز می گفت کنارم بشین و قبول نمی‌کرد که من نباشم. منم یه ترفندی جور کردم که کم کم تنهاش بذارم با کامپیوتر، تو این سی‌دی بعد از هر آموزشی یه آهنگ هم هست معمولاً، منم گفتم خوب من ورزش می‌کنم با این آهنگا و پشت سر هیژا وایمیسادم و بپر بپر می‌کردم که گاهی وقتا به حرکات موزون شبیه می‌شد، هیژا عادت کرد به این قضیه و الآن تا می‌ره با آرین کار کنه، صدام می‌زنه بیا مامان بیا برقص! ولی خوب مرتب! 

فقط هم روی این چارپایه می‌شینه و حاضر نیست رو صندلی بشینه واسه کامپیوتر کار کردن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:9  توسط مامان هيژا  | 

هیژا علاقه زیادی به اسباب‌بازی داره و صد البته به خریدشون بیشتر از بازی کردن باهاشون. اما از بین اسباب‌بازیاش، با بعضیاش واقعاً بازی می‌کنه، یکی از اونا، چند تکه لوله‌ایی شکله که در ۴ رنگ . ۴ شکله تقریباً. این رو از طرف مهدشون کادو دادن برای تولدی که تو مهد براشون گرفتن(تو این مهد فصلی تولد گرفته می‌شه و تعداد بچه‌های هر فصل تو اون روز رو جمع می‌کنن و براشون یه جشن کوچولو می‌گیرن و بهشون کادو می‌دن، البته با دریافت هزینه از والدین). هیژا از همون اول تا حالا با اینا بازی کرده و انواع و اقسام شکلا رو می‌سازه باهاشون. یه یک هفته ایی که واقعاً شکلای خوبی ازشون در می‌آره و البته به هیچ وجه اجازه عکاسی نمی‌ده به من و سریع قایمشون می‌کنه. البته یه وقتایی هم به شدت عصبانی می‌شه وقتی اون شکلی که می‌خواد، به علت محدود بودن تعداد اونا نمی‌تونه در بیاره. خیلی دنبال گشتم که یه سری دیگه بخرم برای هیژا ولی پیدا نکردم، از مهد که پرسیدم گفتن یه تعدادی رو کانون آورده بود قبلاً که دیگه نیاورد بعد اون هم یه تعدادی رو خودشون توسط یه نفر از تایلند خریده بودن. خلاصه اینکه تو بازار ندیدم اینا رو اگه شما دیدین هم برای بچه‌هاتون بخرین هم به من هم خبر بدین. 

 

از این عروسکها هم هیژا قبلنا خیلی خوشش می اومد ولی الآن سراغشون نمی‌ره 

این ۳ تا عکس دقیقا، مال  ۱ سال پیش در چنین روزیه!(چقده لطیف بوده اون موقع پسرم)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:1  توسط مامان هيژا  | 

من: هیژا بیا گرگم و گله بازی کنیم.

هیژا:  نه من بلد نیستم، من بازی اسپایدرمن بلدم.

من: باشه بیا بازی کنیم یاد می گیری، وااااععع من گرگم می خوام بیام گوسفنداتو ببرم،می پرم طرف راست و گرگم و گله می‌برم رو می‌خونم، می‌پرم سمت چپ و چوپونمو نمی ذارم رو می خونم.

هیژا: نه نه گرگه باید بره اون ور، نه نه صداش نباید اینجوری باشه اونجوری باشه، نه نه ...

 طبق چیدمان هیژا جای گرگ و چوپون رو عوض می‌کنم، باید یادم باشه که نگم خونه خاله جون کدوم وره، فقط بگم خونه خاله کدوم وره و ۳، ۴ بار این چیدمان عوض می‌شه.

هیژا: نه مامان اصلاً من این بازی خوشم نمی‌آد من بلد نیستم شعرها رو بگم، اصلاً ولش کن این گرگه خیلی بدجنسه، کثیفه، بده، ...(از هر فرصتی برای گفتن کلمات نه چندان زبیا استقبال می‌شه )

من: ‌دارم فکر می‌کنم چکار کنم، انگار پسرم خوب نمی‌تونه شعرارو حفظ کنه، یعنی چرا؟ 

روز بعد 

هیژا: مامان بیا اینجا                       من: جانم چیه مامان جون

هیژا: گرگمو گله می‌برم، چوپونمو نمی ذارم، دندون من تیزتره، دنبه من لذیذتره، خونه خاله کدوم وره، از این ور و از اون وره!

من: آفرین چه خوب یاد گرفتی بیا بازیشو بکنیم حالا

هیژا: اه اه نه مامان من بلد نیستم، من نمی تونم شعرا رو بگم، اصلاً بازی رو ولش کن ...

من: !!!؟؟؟!!؟؟/   

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:9  توسط مامان هيژا  | 

هیژا علاقه  زیادی به خریدن اسباب بازی داره. تازگيها هدف اصليش از بيرون رفتن و مخصوصاً مركز خريد رفتن، خريد اسباب‌بازي شده. اونهايي رو كه داره دوست داره ۲ تا كنه، اوناي رو هم كه نداره همچين با يه لحني مي‌گه كه آخه من ندارم بايد داشته باشم. تو اين حالتا من تو دوره جووني تصورش مي‌كنم، كه با خودخواهي تمام مثل بيشتر جووناي الآن تو صورتمون وايسه و بگه من فلان مدل ماشين رو ندارم و بايد داشته باشم. اين جور وقتا تصميم مي‌گيرم كه سفت و سخت وايسم و درخواستاي جور وا جورشو نشنيده بگيرم. از طرفي هم خودمو جاش مي ذارم، والله من خودم هم با اين سن و سال از داشتن بعضي از اين اسباب‌بازيا كيف مي‌كنم. در نتيجه دارم فكر مي‌كنم بايد يه راه وسطي بذارم كه با شرط و شرايطي براش اسباب‌بازي بگيريم، البته اين وسط بايد بابا همكاري كنه چون بعضي وقتا تحت تاثير زبون بازيها يا اصرار گُل پسر قرار مي‌گيره و زود تسليم مي‌شه.  نمي‌دونم الان وقتش هست كه با پول و پس‌انداز آشناش كنم با نه، تا اينكه پس‌انداز كنه و از پولايي كه داره اسباب‌بازي بخره و اگه اسباب‌بازي گروني بخواد صبر كنه تا پس‌انداز پولش به اون حد برسه. در مورد عيد و تولد و سوغاتي اگه اسبا‌ب‌بازي خاصي بخواد كه گرون هم باشه كاري ندارم، ولي تو مورداي ديگه به نظرم داريم كمي زياده‌روي مي‌كنيم. در حال حاضر هم كه عشقش لگوه. ميلادنور و تيراژه رو اگه بريم بدون لگو برنمي‌گرده. البته به شدت به آدمكاي كوچك لگو علاقمنده فعلاً و كاري با درست كردنشون نداره. البته خوشحالم كه علاقه‌ش به لگو چون يه جورايي بازي فكريه و الآن با آدمكاش باز ي مي‌كنه و چند سال ديگه با ساختن وسايل و تجيهزاتش. کارتونی هم که می‌بینه حتماً درخواست خريد شخصيتاشو مي‌كنه و موقع نگاه كردن به اون كارتون حتماً بايد اونا دستت باشه. 

شما در مورد اسباب بازي خريدن نظرتون چيه و چكار مي‌كنين با كوچولواتون؟

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 14:51  توسط مامان هيژا  | 

هفته پیش مونیبا و خانواده اومدن تهران و یه سری هم به ما زدن. از ظهر تا شب حسابی با هم بازی کردن و حتی یکبار هم با هم دعواشون نشد. اینجور موقعها خیلی ذوق می کنم و حس می‌کنم پسرم بزرگ شده. هیژا بازیهای دخترونه رو هم خیلی دوست داره مثل همین خاله بازی رو و صد البته تو همه قسمتهای بازی هم آقای بدجنس و مردعنکبوتی هستن و دخالت دارن. تو یه صحنه مثلاً داشتن با هم تلفنی صحبت می‌کردن. مونیبا می‌گفت آخه چرا احساس نیستی، چرا منو احساس نمی‌کنی! هیژا هم از اونور می گفت من این مرد بدجنس رو می‌کشم بذار بذار اسپایدرمن بشم میام می‌کشمش!  بعد هم کلی با هم بازیهای دیگه کردن تا رسید به نقاشی با آبرنگ. در یک‌ آن تصمیم گرفتن نقاشی رو صورت بکشن و جیغ بود و خنده از خوشحالی از کارشون. ما هم گفتیم بذار خوش باشن و خوش بودیم با خوشحالی اونا. نزدیک به ۴۰ دقیقه صوراشتونو مثلاً رنگ زدن! بعدشم دوتایی بردمشون حموم و اونجا هم کلی خندیدن. عکساشونو ببینن.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:15  توسط مامان هيژا  | 

خاله آجی و خاله نشمیل دیروز رفتن و هیژا کلی گریه کرد، تو مهد هم خیلی نا آروم بود و بعد از برگشت از مهد هم حسابی گرد و خاک کرد و هر بهونه ايی که می تونست گرفت. منم همش باهاش همدردی می کردم و می گفتم برای من هم سخته که آجی رفت و کلی داستان از بچگیم براش گفتم که آره وقتی منم بچه بودم ناراحت می شدم که خاله م می رفت(تو هر شرایطی دوست داره بدونه وقتی من و پدرش بچه بودیم چیکار می کردیم، منم حسابی براش داستان پردازی می کنم  و در قالب داستان بچگی کلی انسان سازی می کنم!)، هر کارش کردم نیومد بریم پارک، گفت خوابم می آد(مربیش گفت تو مهد نخوابیده، استخر هم نرفته بود)، یه ۲ ساعتی خوابید و بعد از بیدارشدن یه کم دیگه بهونه گرفت تا باباش بیاد، با اومدن باباش هم یه دوره دیگه جیغ و داد راه انداخت. تا بالاخره راضی شد بریم حموم با هم و تا تونسیم بازی کردیم که بعد اومدیم بیرون کمی حالش بهتر شده بود. صبح هم کمی بهونه گرفت که نمی رم مهد و باهات میام سرکار ولی بالاخره راضی شد و با باباش رفت مهد.

 این چند وقته سعی کردم در هر فرصتی هیژا رو ببرم پارک تا هم هوای سالمی بخوره هم کمی بازی کنه. هر جا می ره دوست داره یه همبازی داشته باشه و کلاً وقتی که با کسی همسن و سال خودش می ره پارک خیلی بهش خوش می گذره. عشقشم اینه که با مانی(پسر دوستم) بره پارک. یعنی من اصلاً جرات ندارم که با دوستم تلفنی حرف بزنم، هم مانی هم هیژا تا بفهمن کی پشت خطه سریع بهونه همو می گیرن،  من تو هر شرایطی حاضرم که همدیگرو ببینن ولی دوستم از خرابکاریهاشون و بدوبدو کردناشونو گریه بعد از جدایشون کلافه می شه و چون مانی یه برادر بزرگتر هم داره و اون خیلی وقتا دوست نداره هیژا و مانی به هم بیفتن به همون دلایل بالایی. تو هفته پیش یه قرار گذاشتیم و بردیمشون پارک لاله و بعدشم اومدیم خونه ما و تا آخر شب با هم بودن(فقط خونه رو می دیدن انگار توش بمب ترکوندن).   

تو پارک ساعی هم خیلی خوشش می آد به اردکا چیپس بده و نگاشون کنه، از زمین اسکیتش هم خوشش می آد، قول سال دیگه رو هم گرفته که بزرگ بشه براش اسکیت بخریم.

 پارک گفتگو رو هم کلی دریاچه شو با اون ۳،۴ تا اُردکش دوست داره. برامون هم وایساد به نمایش شکل حیوونای مختلف رو باباش می گفت و اونم درمی آورد، اینم اینجا شکل کانگورو

     

 رفت رو الکلنگ نشست و منتظر شد که یه بچه بیاد سوار بشه، باور کنین ۱۰ دقیقه وایسادیم که کسی بیاد و سوار شه، بعد یه دختر خانم خوشگل اومد سوار شه همش غُز می زد که دختر نیاد پسر بیاد!

از نرده نوردی و راه رفتن دور یه قسمت دایره ای هم خوشش اومد

         

از این بخش پارک لاله هم که تو در رو به فاطمی هم هست خیلی خوشش می آد و ۲ روز پیش که اونجا برده بودمش کلی تلاش کرد تا موفق بشه این تیکه رو بره، ببینین:

 

 

اینم به قول هیژا پارک کوچکه نزدیک خونه مونه که برای اونجا اجازه گرفت لباس اسپایدرمنشو بپوشه

اشکالی که هست تو پارک رفتن هیژا اینه که تو زمین بازیها اگه وسیله ای شلوغ باشه نمی ره و وقتی بچه ای بزرگتر میان و میرن می ترسه، مخصوصاً روزای جمعه که خیلی شلوغ می شه زمین بازیا حسابی کلافه می شه، ما هم سعی می کنیم که روزای جمعه نبریمش اونجاها. وقتی هم می خواد سوار سرسره بشه باید هیچکس پشت سرش نیاد وگرنه داد و هوار راه می ندازه که آخه من می افتم و می شه گفت کمی با احتیاط وسایلو می ره سوار شه.

  هیژا دیروز بهم می گه مامان ذرت می خوام، براش آوردم گفت این نه که ذرت قاشقی نه ذرت چوبی. با تعجب گفتم چوبی چه جوریه پسرم، گفت اینجوری که می خوریم، چسبیده به چوب اومروز تو پارک خوردم. یه جیغ زدمو کلی چلوندمش اونم از اون لبخندای خوشحالیشو زد، بلال رو می گفت.     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:59  توسط مامان هيژا  | 

بابای هیژا هر شب تقریباْ ۸.۳۰ برمی گرده خونه، از اونور هم ساعت خواب هیژا ۹.۳۰ است در نتیجه فقط روزی ۱ ساعت به اضافه پنج شنبه، جمعه ها با باباشه(و من همیشه از این قضیه شاکیم و بابا هم همیشه می گه چاره ايی نیست). اما تو همین مدت کم همچین به هیژا خوش می گذره که نگو. کلی بازیهای بپر بپر و هیجانی با هم می کنن. یکی از بازیهاشون اینه که می رن و شکلای عجیب غریب برا خودشون در می آرن و مثلاً می‌آن منو می ترسونن، (قبلاً هم البته در این مورد نوشته بودم) 

وقتایی هم که بیرون بریم اینجوری که می بینین آویزون باباس:

                     

اینم از هنرنمایهای هیژا، نقاشی روی بدن و مبلمان منزل!

 

ما یه هفته نیستیم،می ریم سنندج خونه مادربزرگ و خاله‌ها و دایی‌ها.(البته اگه فردا بلیط جور بشهٰ خدا به دادمون برسه باید ۵ صبح فرودگاه باشیم).

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:12  توسط مامان هيژا  | 

دیروز ساعت ۴.۳۰ رسیدیم خونه با هیژا. طبق معمول همیشه که از راه می‌رسیم رفت سراغ شیرموز و به قول خودش شیرموزسبز(من جای شیر میهن باشم می آم یه تیزر تبلیغاتی تهیه می‌کنم از هیژا از بس شیرموز میهن دوست داره)

بعد مامان مانی زنگ زد و گفت ما داریم میریم پارک شهرآرا شمام بیاین شب هم بریم خونه اونا. تا اسم مانی و پارک اومد هیژا پرید هوا و گفت بریم، زودددد باش لباس بپوشیم، جیش بکنم بریم، آخه اونجا راحت باشم. همه کاراییو که وقتی می‌خوایم بریم بیرون با کلی کلنجار باید انجام بده، سریع انجام دادیم و رفتیم. رسیدیم اونجا چشمش که به مانی افتاد با لباس و نقاب بتمن، جیغش رفت هوا که منم لباس بتمن می‌خوام، آخه من ندارم آخه. کلی صحبتها کردیم تا بالاخره مانی راضی شد نقابشو ورداره و هیِژا هم از خیر لباس گذشت. دوتایی اصلاً کاری به وسایل بازی و تاب و سْرسْره نداشتن. یه ریز دور پارک دویدن و پریدن، متاسفانه هیژا تو این جور وقتا اصلاً کاری نداره من کجا هستم و بی توجه به این قضیه فقط می‌دوه و من اگه یه لحظه غافل شم، گمش می‌کنم. همه در تعجب بودن از انرژی این دوتا. مامان مانی می‌گفت مانی تنها خودش اینقدر بدو بدو نمی‌کنه می‌ره با وسایل بازی می‌کنه، اگه قرار باشه اینجوری کنه خیلی نمی‌تونم بیارمش پارک. و تازه فهمید که قوزک پای من که مو برداشته دلیلش چیه. خلاصه من هم با این پا لنگ لنگون دنبالش بودم.(مجبور شدم یه کفشی که ۳ شماره از پای خودم بزرگتر باشه بپوشم که اون قالبی که می‌‌پوشم بره تو کفش و حتماً هم باید کفش بپوشم که خود کفش هم قوزک رو کمی نگه داره.) 

ببینین اینجا کلی ار ما دور شدن و دوتایی جیغ می‌کشن

تنها لحظه‌ای که کمی نشستن وقتی بود که دوتا جوجه تو یه کارتن بود مال یکی از بچه‌های پارک که نشستن و نگاه کردن

رفتیم پیتزا بخورن که انقدر با هم شلوغ کردن که همه می‌گقتن خدا به دادتون برسه!البته هیژا حسابی اشتهاش باز شده و ۳ تیکه پیتزا خورد.

اینم آخر شب خونه مانی در حال شیر خوردن بعد از چند بار پریدن از رو اوپن مربوطه

شب هم دوتاشون ناراضی بودن که دارن همدیگرو ترک می‌کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط مامان هيژا  | 

 از همه ممنونم که نظراتونو نوشتین، اين حرف کاملاً درستیه که مادر و پدر بچه‌هاشونو رو بهتر از هر کتاب يا روانشناسی می‌شناسن، و درستشم همینه ولی اینکه چه روشهایی رو می‌شه به کار برد در ارتباط با مسائل بچه‌ها، يه کم اطلاعات خاص خودش رو می‌خواد که با کمک از همه منابعی که می‌شناسيم و همچنین تجربه‌های همديگه می‌تونیم بدستشون بیاریم. من در کنار نوشتن از هيژا می‌خوام از کتابها، اسباب‌بازيها و توصیه‌هایی که در مورد هيِژا به کار می‌برم و خوب بوده، بنویسم، شايد برای بقيه هم به درد بخوره، همينطوری که تو وبلاگ بيشتر شما مادرای مهربون ديدم.

حيوانات هميشه برای هيژا جالب بودن و مورد توجه، کلی کتاب و اسباب‌‌بازی وعروسک،   جک و جونورداره. دو تا از اين اسباب‌بازيا، دوتا پازلند، که می‌تونم بگم از یک‌سال و نيم تا حالا باهاشون بازی کرده و تو هر دوره از سنش به شکلهای مختلفی.

بار اولی که تونست خودش جای حیوونا رو پیدا کنه، هیچوقت یادم نمی‌ره. جالبیش به اینه که جلوی ما این کار رو نمی‌کرد، یعنی وقتی با ما بود، خودش تکه‌های پازل رو از جاش در می‌آورد، بعد به ما می‌گفت بذارین سرجاش، که تو اون مرحله يعنی یک ساله و نیم که بود من می‌گفتم خوب پس اسم حیوونا رو تو بگو که می‌گفت. يه بار دیدم رفته اتاقشو پازل بالایی رو برداشته و اول ریختشون بعد دونه دونه می‌ذاشت سرجاشونو بلند اسماشونو می‌گفت،  جيغی کشيدم از خوشحالی و پريدم تو اتاق، که يهو گفت نه نه من نه و پازلارو انداخت زمین و دوید بیرون اتاق، خجالت کشید، باباش که اومد خونه با آب و تاب خبر رو بهش دادم و بابا هم کلی به‌به و آفرین گفت و بغلش کرد، يه خنده‌هايي می‌کرد اون موقع هيژا،‌ هيچوقت يادم نمی‌ره. خلاصه تا ۴، ۵ ماهی اين بازی رو می‌کرد با پازلاش، بعد از اون پازلا تغيير کاربری دادن به عروسکای نمايشی، يکيشونو می‌ده دست من يا بابا، يکی هم دست خودش، بعد می‌گه بيا سلام کنیم، و اين يعنی شروع بازی، و ديگه شروع می‌کنیم به حرف زدن از زبون اونا. البته همیشه هم از آخر یه بزن بزنی باید با هم راه بندازن این حیوونای طفلکی و اونی که دست ماست شکست بخوره، حالا چرا این جوریه و برخورد درستش چیه، بايد بپرسم، که همیشه اونقدر سوال دارم، يادم می‌ره بپرسم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:23  توسط مامان هيژا  | 

حدود ۲ ماه قبل از عید با هيژا ، تو خونه جریان داشتیم. تا پامون می‌رسید خونه، يه کلاه سر من گذاشته می‌شد و يه کلاه سر خودش و يکی يه تفنگ هم دستمون. هيژا پلیس می‌شد و منم لابد دشمن پلیس! باور کنين  حق نداشتم اين کلاهو يه دقيقه هم از سرم بردارم، که دادش می‌رفت هوا که ای ی ی ی مامان دختر بد، چرا حرف منو گوش نمی‌دی ی ی ی. خلاصه تصور کنین منو در آشپزخونه، دستشويی يا اتاق با يه کلاه کوچک که باید مواظب باشم از سرم نیفته، تازه وقتی هم که من مثلاً تیر می‌خوردم و می‌افتادم، می‌بايست دستم به کلاهم باشه نيفته! حالا بماند من هم از تفنگ و هم از بازیش خوشم نمی‌آد و تا حالا هم تفنگ برای هيژا نگرفتم، دوتايی رو هم که داره تو لپ لپ در اومده. البته امسال خونه يکی از دوستام، که‌ بچه‌ش تفنگ داشت کلی گریه و زاری کرد که منم تفنگ می‌خوام، دوستم هم گفت تو خیلی سخت می‌گیری و عيدی يه تفنگ اساسی براش خرید. من موندم کار درست چیه؟

حالا بعد از عید خوشبختانه این بازی از سرش افتاده، ولی یه بازی دیگه جایگزینش کرده، اونم اینه که رو میز یه ماشين می‌ذاره، يکی از عروسکا رو هم اونور میز که بیشتر وقتا هم دایناسور يا شرک رو می‌ذاره، بعد من باید داد بزنم، دایناسور يا شرک مواظب باش، ماشین داره می‌آد. بدی قضیه اینه که همیشه باید ماشین بزنه اون عروسک طفلی رو بندازه پایین از میز وگرنه بهش نمی‌چسبه بازی. فکر کنم این قضیه برمی‌گرده به پسر بودنش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:37  توسط مامان هيژا  | 

پنج شنبه هوا خیلی خوب بود، دونفری با هيِژا رفتیم پارک لاله.

پارک

از ساعت ۱۱.۳۰ تا ۳.۳۰ اونجا بودیم، شاهد اومدن و رفتن کلی بچه و مامان يا بابا بودیم و ما همچنان در پارک می‌گشتیم. ۱ ساعت رو دنبال گربه و کلاغ، ۱ ساعت هيژا بدو من بدو، پسرکم با هیجان من با اظطراب.( تازگیا هم می‌گه تو بايد از من دور باشی، آخه من آقا پليسم، آقا پليسا که با مامانشون نیستن، تنهايين!) بقیه‌شم تو زمین بازی بودیم. تا ۳.۳۰ که بابای هیژا اومد. از اونجایی که پسرکم میونه خوبی با غذا خوردن نداره و می‌دونستم بریم خونه، سریع می‌خوابه و کاری هم نداره که از صبح چیزی نخورده، قرار شد بریم چیزی بخوریم و بعد بریم خونه. جناب هيژا بين پیتزا و کباب، دومی رو انتخاب کرد و رفتیم به طرف کبابی، که البته واضح و مبرهنه ، تو اون ساعت که ۴ باشه، اکثراً غذاهاشونو تموم کردن،  داشتن تابلوی غذا تمام شد رو می زدن که ما با لبخند وارد شدیم، ولی کبابشون تموم شده بود و خوشبختانه هیژا هم به غذای موجود رضایت داد البته در حد ۳، ۴ قاشق. سوار ماشین شدیم، اول کمی با خواننده ظبط همراهی کرد و عروسک قشنگ منو خوند، بعد دیدم که صداش نمی‌آد و بله خوابیده بود.

این هم گزارش تصویری و البته درسترش لینک تصویری:

در حال دویدن به دنبال پیشی

در کنار پیشی

منم پیشیم حالا مامان تو بدو دنبالم!

با کلاغا بازی کنم

وسیله مورد علاقه(زمین بازی که اسب نداشته باشه ، زمین بازی نیست از ديد پسرکم)

با یه دختر خانوم خوشگ به اسم سما دوست شده بود و کیفی می کرد با هم می رن سرسره سوار می شن

آخر بازی

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:34  توسط مامان هيژا  | 

يکی از بازيهای مورد علاقه هيژا، دست به يکی کردن با باباش برای ترسوندن مامانه. يه بار شير می شن، يه بار دايناسور و خلاصه هر بار بايد به يک شکلی بيان سراغ من. بعضی وقتام باباش با هر چی که دم دستش بياد از روسری من گرفته تا پيرهن خودش براش شکلای هچل هفت، می سازه و من هم بايد مثلاً به شدت بترسم که پسرکم، کيفور بشه از بازيش. البته برای رعايت نکات تربيتی هم، هی عين اين مامان بزرگا می گم البته ترسوندن کار خوبی نيست، اما ترسوندن مامان و بابا، اشکالی نداره چون داريم بازی می کنيم! يکی ديگه از بازيهاش اينه که  مامان يا بابا با هيژا برن زير پتو و و اون يکی بياد و مثلاً هيژا رو پيدا کنه، که معمولاً پيدا کردنش همان و چلوندش هم همان، يه خنده هايی مي کنه اون موقع که من عاشقشم. تقريباً جز بازيای هر روزشه و يا به عبارتی هر شبشه، چون باباش معمولاً ۸ شب به بعد می رسه. تا باباش پاش می رسه خونه، يکی از اين دوتا بازی يا هر دوش بايد انجام بشه. بعد اونم طبق ميل هيژا، باباش بايد يکی از حيونا بشه و هيژا هم سوارش شه، حالا داشته باشين قيافه بابايی رو وقتی که پسرک بهش بگه مار بشه، که هيژا جون مارسواری بکنه!

اينم يکی از عکسای هيژا در حال ترسوندن من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:43  توسط مامان هيژا  |