تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

از سنندج که برگشتیم تا امروز به غیر از دو روز که سرکار رفتم، بقیه ش رو خونه بودم و فقط برای آمپول زدن بیرون رفتم. ریه ام عفونت کرده و آن سرفه های غریب هم نتیجه این عفونته بود. الآن دو روزه که می تونم کمی راحت و بدون سرفه حرف بزنم. تا  ۲۰ روز الی یک ماه باید درمان رو ادامه بدم بینم چی می شه. همش دارم خدا رو شکر می کنیم که هیژا گرفتار این قضیه نشد و من شدم.

حالا این مدت با این حال و احوال من، هیژا هم قاعدتاً خیلی بهش خوش نگذشته و خوشی سفرای شمال و سنندج از دماغش در اومد. نتوستم هیچ بازیی باهاش بکنم این مدت و بیرون رفتم و پارک رفتنمون تقریباً قطع شد، بابا هم که مثل همیشه گرفتار کار و فقط یک روز با هیژا رفتن بیرون پارک. یه کم بهونه گیریهاش زیاد شد این مدت و من هم به علت ناخوشی صبرم کم تر و در نتیجه کمی درگیریهامون بیشتر. این مدت صبحها هزار ترفند به کار بردم که نفهمه من خونه هستم و با بابا بره مهد.

هیژا امسال اومده پیش آمادگی ۱ و دیگه ساعت خواب ندارن تو مهد و کلی از این قضیه خوشحاله. با کوروش دوستش حسابی شلوغ بازی و مسخره بازی درمیارن تو مهد، چند روز پیش می گفت خاله ما رو از بازی بشین پاشو گذاشته بیرون چون همش با همدیگه حرف می زدیم و می خندیدیم!

یه تغییری در مورد هیژا پیش اومده که خیلی منو خوشحال کرده اونم بدون پتوی معروفش و خوردن انگشت خوابیدنه، میاد رو تخت ما و ملافه ما رو می پیچونه دور خودش و خیلی آروم می خوابه.  من هم بعد اینکه خوابش برد می ذارم تو اتاق خودش. البته هنوز پتوشو دوست داره و موقع خستگی یا وقتی از مهد بر می گرده کمی بغلش می کنه و انگشت می خوره اما همین که خودش با خواست خودش شبها موقع خواب اینجوری می خوابه خیلی قدم بزرگیه براش.

 حتماً در شب یکی دو بار یا منو صدا می زنه برم پیشش یا خودش میاد پیش ما که من معمولاً برش می گردونم، چند شب پیش تو همون حالا خواب با اعتراض گفت، ای مامان بی تربیت هی من میام اینجا دوست دارم اینجا بخوابم شما منو برمی گردونی، خیلی کارت بده، چون من دوست ندارم تو تخت خودم تنها بخوابم، بعدشم با قهر گرفت خوابید!

بین کلاس موسیقی رفتن هیژا وقفه افتاده، دو جلسه ش هیژا مریض بود، دو جلسه هم خودم  و یک جلسه هم مسافرت بودیم. اصلاً هم دوست نداره بره کلاس. مشاور موسسه پارس می گفت زیاد حرفشو گوش می دین و باید باهاش محکم برخورد کنین که باید کلاسا رو بیاد، ولی من یه کم به نظرم اینجور کلاسا رو با زور فرستادن اشتباهه. حالا می خوام از مشاور خودش بپرسم که متاسفانه خیلی وقتاش دیر به دیره. کلاسای مهد رو اگه بذارم فکر می کنه جز برنامه مهده و احتمالاً بره، اما اصلاً کیفیت کلاسای اینجوری مهد قابل مقایسه نیست با بیرون.

سنندج که بودیم واسه برگشتن خواهرزاده م و خانواده ش، چند تا مهمونی بود، تو مهمونی اولین شب بقیه بچه ها که می رقصیدن شاباش می گرفتن ولی هیژا نمی رقصید، خاله آجی هم اومد دید اینجوریه گفت بیا فقط تو نرقصیدی و شاباش نگرفتی و بهش شاباش داد، آورد گفت مامان اینا رو چکار کنم، گفتم بذار جیبت، پول خودته می تونه باهاش اسباب بازی بخری. کلی ذوق کرد و فرداش که با مونیبا بردیمشون شهر بازی، می خواست باز از این تفنگای آب پاش و حباب ساز بخره که گفتم نه نمی شه این مدت خیلی خریدی، دیدم یهو پولشو در آورد و گفت با پول خودم می خرم و برای اولین بار با شاباش و پول خودش خرید کرد پسرم.

سنندج که بودیم به همه گفتم با هیژا کُردی حرف بزنن که اینبار که برگشتیم تهران باهاش کُردی حرف زدن رو شروع کنم(من تا ۲ سالگی با هیژا کُردی حرف زدم، مربیا مهد هیژا گفتن تازه داره زبان باز می کنه و یه چیزایی می گه که بقیه نمی فهمن و یا ما چیزی می گیم که اون نمی فهمه، فعلاً تا حرف زدنش راه بیفته باهاش فارسی حرف بزینن که عصبی نشه، کاش اون موقع گوش نمی دادم حرفشونو) هیژا هیچ جوری زیر بار کُردی حرف زدن نمی ره و مرتب می گه ما فارسیم باید فقط فازسی حرف بزنیم، حالا موندم من که چه کنم با این قضیه، اصرار زیاد داشته باشم حساس می شه و لج می کنه و در ضمن می خوام حتماً کُردی رو بلد باشه، فکر کنم این مورد رو هم باید بپرسم از مشاور محترم.

قضیه اسباب بازی خریدنای هیژا خیلی داره جدی می شه و عشق و علاقه ش به خرید اسباب بازی طوری شده که در هر بیرون رفتن یه اسباب بازی هم می خواد، واقعاً دیگه اتاقش جا نداره، آمار همشونو هم داره و حاضر نمی شه که اونایو که باهاشون بازی نمیکنه به کسی بدیم. باید یه فکر جدی بکنم برای این قضیه. جالبه که ما همه راهها رو هم می ریم و مقاومت می کنیم ولی ماشاله پشتکار عجیبی داره در پی گیری تقاضاش.

فکرشو بکنین اینا یه سری اسباب بازیهاین که تو یه ماه خریده، به غیر از سی دی و کتاب و خمیر و گل و اینا. (البته ۳تاش کادوه، اون عروسک رو خاله آجی براش خرید، از بس هیژا به اون عروسک آیناز ابراز علاقه کرد! شترشم عموش براش سوغاتی آورده)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:33  توسط مامان هيژا  | 

از هفته گذشته تا حالا اوضاعمون زیاد میزون نبوده من و هیژا. اولش من گردنم گرفت و الآن ۱۰ روزه گرفتارشم و دستم هم اومده رو گردنه، فعلاً يه سري نرمشا و يه سري كارا رو بكنم و يه سري رو نكنم، اعصابم هم آروم (حتماً مي‌تونم نه؟)، اگر تا يك هفته ديگه جور نشد بايد برم سراغ فيزيوتراپي و جريانات ديگه. اين قضيه خوب خواهي نخواهي رو هيژا تاثير گذاشته و خيلي بازيهايي كه هيژا دوست داره رو نتوستيم باهم انجام بديم و كلاً هم با وجودي كه اصولاً آدم كم طاقتي نيستم در مقابل درد، اما اين دفعه خيلي بهم فشار اومد و بعضي وقتا تو قيافه‌م و حرفام معلوم مي‌شد و هيژا كمي نگران و كلافه شده بود. بعدش هم كه هيژا سرما خورد و هنوز هم ادامه داره.

چهارشنبه در راستاي كمي تعويض روحيه با ارتا( آرتا نيست ها، ارتاس) و خانواده‌ش ۶ نفري رفتيم پارك آب و آتش(شيلا جون و مامان ارشك جون قرار ما برقراره براي يه عصر رفتن به اونجا). ۹ شب بود كه رسيديم اونجا. پاركش واقعاً قشنگه و من به همه بچه‌داراي آب‌بازي دوست توصيه مي‌كنم تا فصل آب‌بازي هست بچه‌ها رو حتماً ببريد. همين كه رسيديم هيژا چشمش به كالسكه افتاد با اسب، قرار شد سوار شيم كه گفتيم بعد آب بازي، كه بعد آب‌بازي ديگه نبود و ما به هيژا قول داديم كه دفعه بعد اول كالسكه رو سوار شه. هيژا با ديدن فواراه‌هاي آب كه از زيرزمين مياد بيرون كلي ذوق زده شد. ولي اول كمي شك داشت با لباس بره، من خيالش راحت كردم و گفتم لباس اضافي براش آوردم. حسابي خودشو خيس كرد و بدو بدو كرد. ولي بعد با لباس خيس اومد وايساد، هر كاري هم كرديم حاضر به تعويض لباساش نشد و عين بيد هم مي‌لرزيد، تا آخرش فهميديم كه قضيه اينه، مي‌گفت من نمي‌خوام لباسامو در بيارم، مردما مي‌بينن. هيچي مام يه ديوار گوشتي براش تشكيل داديم و بالاخره لباسشو عوض كرديم. اما سرماهه رو خورده بود. روابط هيژا با ارتا هم نسبتاً خوب بود و تقاضاي دوقلو بودن هم مطرح شد با ارتا، البته به شرط اينكه زود بزرگ شه. ما هم كمي اميدوار شديم به مسافرت چند روزه‌ايي كه قراره با ارتا و خانواده به شمال داشته باشيم.

سمت راست خيس خالي وايساده و سمت چپ هم داره ارتا رو دعوت مي‌كنه به آب‌بازي.

   

 روز بعد آب ريزش شروع شد و خوشبختانه تب نداشت تا ديروز كه كمي بدنش گرم شده بود و بردم دكتر و گلوش چرك داشت و هيچي ديگه آب بازي چند روز پيش باعث شد از ديروز سيفيكسيم رو شروع كنه. كلاً با اشتهاي كمي هم كه هيژا داره، سيفكسيم بدترش مي‌كنه، واسه همين دكترش يه كيندر مولتي ويتامين براش نوشت. مطب دكتر هيژا ۲ نفر دكترن كه به تناوب صبح و عصر ميان. ما معمولاً پيش دكتر آقا كه با سابقه تر هستن مي‌ريم. تابستونها كه اقاي دكتر معمولاً دو ماهي نيستن هيژا رو مي‌بريم پيش خانم دكتر. ۲ دكتر خوش اخلاقن و خوب ولي خانم دكتر جوونترن و با بچه‌ها هم بيشتر حرف مي‌زنن. سر همين هيژا از خانم دكتر بيشتر خوشش مياد. ديروز همين كه وارد مطب شديم و ديد خانم دكتره، يه سري عمليات آكروبات بازي در آورد و تو مطب بدو بدو كرد. خانم دكتر كه از پارسال هيژا رو نديده بود، شروع كرد به سوالايي مثل: هميشه همينجوري بي قراره و حرف گوش نمي‌كنه و بقيه چيزا. خنديدم گفتم پيش فعال نيست، مثلاً داره توجه شما رو به خودش جلب مي‌كنه. خانم دكتر به من گفت هيچي بهش نگو ببينيم اوضاع چه جوريه. بعد از  دقيقه هيژا رفت رو ترازو، بعدشم آماده شد براي معاينه. خانم دكتر بهش گفت مامان جان بيا معاينه‌ت كنم، هيژا گفت مگه من مامان شما هستم، خانم دكتر هم خنديد گفت نه چون من شما رو دوست دارم بهت مي‌گم مامان جان، هيژا گفت مگه شما منو مي‌شناسيد؟ و... خلاصه بعد از يه سري صحبتها، هيژا تبديل شد به يه پسر باهوش، زرنگ، حواسش به همه چي هست از نظر خانم دكتر. موقع خداحافظي، هم دست داد با خانم دكتر، هم درست حسابي خداحافظي كرد(كاري كه هيژا كمتر ميكنه).

چند روز پيش هيژا تقاضاي دلمه داشت. من هم از اونجايي كه به فنون آشپزي علاقه ندارم تا حالا اين غذا رو درست نكردم، اما ببين بچه، چه‌ها مي‌كنه كه من براي اولين بار تو عمر ۴۰ ساله‌م نشستم و دلمه درست كردم بلكه شازده مريضم  اشتهاش واشه و چيزي بخوره.بر خلاف چيزاي ديگه كه تقاضا مي‌كنه ولي نمي‌خوره، خوشبختانه اين بار خورد و همچين تشكر كرد بابتش كه من حسابي تشويق شدم به دلمه پختن!

من از بس ذوق مي‌كنم از شكلايي كه هيژا درست مي‌كنه با لگواش، يه وقتايي مي‌ذارم شما هم ببينين.

سمت راستي داره آسانسور درست مي‌كنه، سمت چپ هم ميز غذاي خودشه

                          

   

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:38  توسط مامان هيژا  | 

روزاي سختي بود و هست و از اين روزا نمي‌نويسم چون...

چند روز رو تو تعطيلي اجباري بوديم به خاطر موقعيت جغرافيايي محل كار، خونه و مهد هيژا. هيژا خوشحال بود كه مهد نمي‌ره و وقتي شنيد به علت دير بيدار شدن و دير حاضر شدنش نيست بسته بودن راه و نرفتن به مهد خوشحاليش دوچندان شد.

سعي كردم يه چند تا كار فرهنگي هنري باهم انجام بديم. از جمله بازي با رنگ انگشتي، گل بازي، كاغذ قيچي كردن. هيژا به رنگ انگشتي علاقه زيادي داره، اين دفعه كف آشپزخونه رو در اختيارش گذاشتم كه هر كاري كه مي‌خواد بكنه، تقريباً هميشه هم آخرش تبديل مي‌شه به نقاشي روي بدن خودش كه علاقه زيادي داره به اين كار. چند وقت پيش از اين گلهاي آماده و بهداشتي پومه ديدم كه به نظرم خيلي چيز خوبيه براي بچه‌ها، براي هيژا خريدم و خوشش هم اومد و باهاش آدمك درست كرد. كاغذ قيچي كردن و باهاش كاردستي درست كردن رو هم چند باري با هم كار كرديم ولي خيلي علاقه نشون نمي‌ده.

   

البته چند دفعه از شكلايي كه در مي‌آورد ذوق كرد ولي زود حوصله‌ش سر رفت، شايدم من اون جذبه لازم رو ايجاد نكردم براش. اينجا خودش گفت نگا مامان شلوار درست كردم، حالا عكس بگير!

بازي مورد علاقه‌ش اينه كه اسباب‌بازيهاش رو، رو ميز جمع كنه و باهاشون فيلم اجرا كنه. تازگيها به كارتون لاك‌پشتهاي نينجا علاقه پيدا كرده، بعد از نگاه كردن كارتون با عروسكاش شروع مي‌كنه يه كارتون ديگه رو ساختن با كارگرداني خودش. البته عروسك شخصيت "باز" تو كارتون داستان اسباب‌بازي كماكان جز عروسكاي مورد علاقه‌شه و تو بيشتر بازياش هست.

يه بار از تلويزيون انيمشيني داد كه يه آقايي سيگاري مي‌شه بعدش قيافه درب و داغوني پيدا مي‌كنه، حالا از اون موقع هر كسي رو ببينه سيگار مي‌كشه سريع اعتراض مي‌كنه كه نكش مريض مي‌شي و قيافه‌ت مثل اون آقا مي‌شه. يه آقايي از كنامون رد شد كه سيگار دستش بود، همچين هيژا داد زد كه اي آقاي بي‌تربيت دود رو كردي تو صورت من كه مريض بشم. چند روزي هم رفتيم اروميه، اون چند روز رو در حال كل كل با پدربزرگش بود كه سيگار نكش كار بديه و مريض مي‌شي.

روش كتاب خوني هيژا به اين صورته كه تو كتاباي مختلفي كه براش خونده مي‌شه هر چند وقت يك بار به چندتاشون علاقه ويژه‌ايي پيدا مي‌كنه و هر شب بايد براش خونده بشه. تو يه ماه گذشته كتاب‌هاي "خفاش كوچولو" و چوپان دروغگو(به صورت شعر) مورد علاقه‌ش بوده و تازگيها هم كتاب ميكروب، غول ريزه ميزه جز كتاباي مخصوصش شده. هر كدوم از اين كتابا از نظر من يه مشكلايي دارن و به نظرم يه سري كلماتي تو كتاب به كار مي‌رن كه قابل فهم براي بچه نيست يا براش سوال ايجاد مي‌شه، يا اينكه تصويراشون ربطي يه داستان نداره. ولي خوب در كل بد نيستن. كتاب علي مردان خان رو براي هيژا گرفتم، اولين سوالش اين بود كه مگه بزرگ نيست پس چرا اين كارا رو مي‌كنه، منم نقاشيشو نشون مي‌دادم، مي‌گفتم نه اينهاش كوچكه، تازه بعد كلي بحث و نتيجه‌گيري گفت پس چرا اسمش علي‌مردان خانه؟ اسمش بزرگه!

تو اين روزاي خاك و خاشاكي تهران هم كه خانه نشين شديم، هيژا حسابي حوصله‌ش سررفته بود و من با ارائه انواع و اقسام بازيها از روزي چند وعده كشتي گرفتن تا آب بازي و توپ بازي و بپر بپر سعي در  پر كردن اوقات فراغت هيژا كردم كه تا حدي چاره ساز بود، ولي آخر مجبور شديم چهارشنبه شب ببريمش سرزمين عجايب. همين كه رسيديم تقاضاي خريد انواع و اقسام اسبا‌ب‌بازيا شروع شد. مام دو راه پيش پاش گذاشتيم يا خريد اسباب‌بازي يا رفتن به محل بازي. سريع اسباب‌بازي رو انتخاب كرد و بعد كه خريد و خيالش راحت شد، گفت خوب بريم بالا مام شرط رو بهش يادآوري كرديم انگار باورش نمي‌شد اين كارو بكنيم كه كرديم. اما تا ۲ روز بعدش گلايه داشت كه چرا منو نبردين بايد من هم اسباب‌بازي بخرم هم عجايب برم.

يك روز هم سام و خانواده اومدن خونه‌مون و با هيژا حسابي بازي كرد. نسبت به دفعات پيش روابط خيلي بهتر بود تا حدي كه هيژا تقاضاي دوقلو بودن با سام رو مطرح كرد!

هيژا با رفتن به كلاساي بازي درمانيش خوب پيش مي‌رفت تا دو هفته پيش كه كلاً شروع به مخالفت كرد و هر جلسه با كلي گريه و زاري رفته تا ديروز كه طي صحبت با مربيش تصميم گرفتيم كه فعلاً هيژا بقيه  اين كلاساشو نره و من كاراي طول هفته‌شو يادداشت كنم و با مربيش مشاوره كنم كه چه راهي رو در پيش بگيريم. تو اين مدت هم كلاً با همه كلاس رفتناش مخالفت كرده، حتي كلاس موسيقيشو كه خيلي دوست داره. با مهد رفتن هم باز شروع كرده به مخالفت كردن و هر بار با يه بهونه. كلاس نقاشي رو هم به همين ترتيب پس زده. البته دليل مخالفت با كلاس موسيقيش، اينه كه از ترم جديد مادرا ديگه تو كلاس همراه بچه‌ها نيستن و بايد بيرون كلاس منتظر بمونن.(مامان آرمان جون واقعاً روش كارشون خيلي خوبه به نظر من حتماً به فكر باش).

من قضيه رو اينجوري دارم مي‌بينم كه هيژا با هر جايي كه اونجا مجبور به رعايت يه سري اصول و مقرارت باشه، مخالفت مي‌كنه كه اينا برمي‌گرده به مجموعه عواملي مثل شخصيت خود هيژا و نحوه برخورد ما. خلاصه‌ش اينكه يه مدت اوضاع خوب پيش رفت و من اميدوار شدم ولي باز همه چي برگشته به چند وقت پيش. حالا تا ببينم چه كار بايد كرد.

دو روي سكه پسرم! 

                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:53  توسط مامان هيژا  | 

جمعه هیژا رو بردیم خانه کودک پارک ساعی. خودش باز گفت بریم عجایب، ولی تازگیها علاقه ایی به وسایل بازی نداره، می‌خواد بریم عجایب که بره اسباب‌بازی‌ فروشیها و مخصوصاً نمایندگی لگو تیراژه و اسباب‌بازی بخره. برای همین گفتم بریم خانه کوک یا بولینگ عبدو که مغازه ندارن و بیشتر وسایل بازین. اونجا هم به هیچکدوم از وسایل بازی علاقه ایی نشون نداد و رفت به طرف یکی دو تا از این خرت و پرت فروشیا. فقط دوست داشت سوار قایق بشه که شد، قایق تو قسمت آخر محوطه‌ش گیر کرد و جناب آقای متصدی مثلاً برای راهنمایی هیژا چنان دادهایی کشید که هیژا زد زیر گریه و پیاده شد، هر چی هم به اون آقا می گفتم بذارین خودم بهش می‌گم باز کار خودشو می کرد. محیط خانه کودک واقعاً یخه و همه جا هم از گوشه کناراش مثل انبار استفاده کردن. فقط تا تونستن رو در و دیوارش  عکس و تبلیغ چسبوندن. خلاصه چشم هیژا افتاد به عکس جناب اسپایدرمن تو غرفه پازل و خواست که بشه عکس اسپایدرمن. آقای مسئول اون غرفه گفت که ۱۰ دقیقه دیگه بیان بگیرین، هیژا همونجا وایساد، البته خارج از غرفه تا آماده شه و آماده که شد گفت بریم پیتزا بخوریم.  

 جالبیش به اینه که می‌گه اینجا من خواب دیدم، فرشته مهربون اومده منو اسپایدرمن کرده!

نقاشی

توضیح هیژا: این یه آقاییه که داره پرواز می‌کنه و پشت سرشم آقای بدجنس داره می‌آد دنبالش. اون یکی هم یه ماهیه که دورش حبابه.

 

اینم آخرش: رنگا رو دارین؟

راستی غیر از سرزمین عجایب، بولینگ عبدو، خانه کودک و بوستان، دیگه کجا سراغ دارین برای بازی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:49  توسط مامان هيژا  | 

جمعه شب رفتیم بیرون و بعد از مراسم پیتزاخوری و در راه برگشتن، هیژا هوس پیاده‌روی کرد. فکر کردیم همینجوری می‌گه، چون بعضی وقتا چیزی می‌گه و بعد پی‌شو نمی‌گیره. نزدیک خونه شدیم، گفت اا این که خونه‌س بابا آخه من مگه نگفتم می‌خوام قدم بزنیم. یه شهرک بالای خیابون خونه‌مون هست، بابا گفت بریم اونجا. رفتیم پل هم داشت که هیژا عاشق بالای پل بودنه. دور زدیم و پیاده شدیم و کمی اون دور و بر چرخیدیم، خواستیم سوار شیم که گفت اااا چقده شما منو اذیت می‌کنین، آخه من می‌خوام قدم بزنم، مامان و بابای بد! اینو گفت و راهشو کشید و رفت منم به دنبالش که وایسا. بعد بابا گفت پس شما تو پیاده‌رو قدم بزنین منم با ماشین کنارتون آروم آروم می‌آم. خلاصه ساعت ۱۱ شب من و هیژا دست در دست در اون جای خلوت در حال قدم زدن بودیم. جالبیش به این بود که یه ماشین اومد تذکر بده به بابا که مزاحم ما نشه! و بابا  نگاش کرد و گفت با منن، یه ماشین دیگه هم که ۴ تا خانوم توش بودن اومدن پشت سر ماشین ما و بوق بوق زدن. خلاصه کم مونده بود پلیس ۱۱۰ بیاد گیر بده. حالا اون بنده خداها به ذهنشونم نمی‌رسید که ما این بازی رو برای هوس پیاده‌روی پسرمون در آوردیم! خلاصه کلی راهو پیاده اومدیم تا رسیدیم خونه و آقا هیژا راضی شدن تشریف بیارن تو، بعدم اینقدر بامزه می‌گه آخیش چقده قدم زدیم ها، حالا آب سرد برام می‌آری بخورم، ما هم که بچه ذلیل، چشمی گفتیم و رفتیم که آب سرد بیاریم.

بعضی وقتا فکر می‌کنم زیادی داریم هیِژا رو لوس می‌کنیم. یه وقتایی جلوش وایمیسم و بعضی تقاضاها رو نادیده می‌گیریم و با دلیل ردش می‌کنیم، ولی بعضی وقتا خودمو می ذارم جاش و فکر می‌کنم که خود منم خیلی وقتا آخر شب هوس پیاده‌روی می‌کنم. بعضی از دور و بریام فکر می‌کنن زیادی دارم به هیِژا توجه می‌کنم، شما چی فکر می‌کنین؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط مامان هيژا  | 

اتاق خواب هیژا رو از ۲ سالگی جدا کردم، تا زمستان که هوا خیلی سرد شد و باز آوردیمش اتاق خودمون. تا بهار که هر کاری کردیم هیژا نرفت اتاقش. اولا هیژا می اومد رو تخت و من یا بابای هیژا می رفتیم پایین، بعد که با مشاور حرف زدم گفت به هیچ وجه جای خودتونو بهش ندین، تختشم نیارین تو اتاقتون، در نتیجه گفتیم هیژا جان یا برو اتاق خودت یا باید پایین تخت رو زمین بخوابی. چند شب غُرغُر کرد که من پایین تخت نمی خوابم و ما خوشحال که نتیجه گرفتیم، غافل از اینکه با کمال میل قبول کرد که پایین بخوابه ولی نره اتاق خودش. تا یک هفته پیش که اتاق خوابو بهم زدیم و تخت و کمدا رو خالی کردیم و گذاشتیم آفتاب بخوره، اون موقع حاضر شد بره اتاق خودش، منم ۲ شب اول رو رفتم پایین تختش خوابیدم. بعد که اتاق رو مرتب کردیم دوباره، دیدم همون پتوی معروفشو برداشت و شال و کلاه کرد که بیاد اتاق ما که با مخالفت جدی ما روبرو شد و خلاصه این شد که راضی شد بره اتاقش بخوابه. مام بهش گقتیم هر وقت شب بیدار شدی مارو صدا کن می ایم پیشت. شبی یک بار یا صدا می زنه یا با پتوش می آد رو سرمون و خیلی خوب شده و قبول کرده، صبحها هم با یه حالت پیروزمندانه ایی می گه من بزرگ شدم اتاق خودم می خوابم.

 اینم با پتوش که از نوزادی از خودش جداش نمی کنه واسه خوابیدن، تا دستشم به پتو می خوره انگشتش می ره به سمت دهنش. تازگیها یه شیء هم به مجموعه پتو انگشت اضافه شده!(این عکس بعد از اومدن از مهده، دلش برای پتو و انگشتش تنگ می شه)

بعد از برگشتنمون از سنندج هیژا به سختی می ره مهد، یکی از دوستاشم که باهاش خیلی دوسته هم این ماه نمی آد مهد در نتیجه صبحها با کلی مکافات می ره مهد، استخرشم نمی ره چون اون دوستش نمی آد(متاسفانه این اخلاق وابسته شدن به یک نفر خاصش به خودم رفته). با مربیش کلی حرف زدیم که چه کنیم، قرار شد که براش جایزه بگیریم که مثلاً فرشته مهربون براش می آره اگه صبحها بدون گریه و بهونه گیری باید مهد. دو روز رو کمی خوب رفت* و فرشته مهربون که ما باشیم براش آبرنگ آریا که سفارش داده بود قبلاً، آورد. در نتیجه پسرمون کلی آبرنگ کار هم شده.(جالبیش به اینه که کلی لذت می بره از این دو رنگ شدن رنگها با آب)

از خرداد مه خونه پسر دایش کارتون ۴ شگفت انگیز رو دیده بود، ما دنبالش می گشتیم تا بالاخره پیدا کردیم، و الآن چند روزه خوراک فیلمش شده ۴ شگفت انگیز، خوب هم نمی تونه تلفظش کنه و یه چیز عجبیب غریب بامزه ای می گه تو مایه های انگزا

* امروز باز شروع کرد به بهونه گیری که نمی رم مهد نزدیک ۴۵ دقیقه با انواع و اقسام حرفها و داستانها می خواستم راضیش کنم که از تخت بیاد بیرون آماده شه برای مهد، آخرین حرفش این بود که من تنها می مونم خونه. بالخره کاسه صبر من هم لبریز شد و دعوامون شد، (بابا هم طبق معمول گوشه ای وایمیسه و نگاه می کنه یا اینکه میگه ساعت ۸.۳۰ شد حالا چیکار کنیم، من جا پارک گیرم نمی آد). منم کامل تخلیه انرژی اومدم سرکار با هزارتا فکر درهم برهم که چه کنم با این وضعیت!

پنجشنبه تولد خونه نیما خان شیرپسر بودیم، بازم تولدت مبارک و مامان خوبش ببخشید از ریخت و پاشها، اگه شما چیزی می نویسن که می ذارم بعد از شما اگر که نه  پُست بعدی رو در مورد تولد نیما خان بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:58  توسط مامان هيژا  | 

هیژا خیلی از عینک خوشش می‌آد(فکر کنم تو این قضیه به من رفته،‌از بچگی عاشق این بودم که عینکی شم، مامانم و خواهر برادرام هم همه عینکی شدن الا من، البته الآن دیگه یه کم این حس خوش آمدنم کمتر شده). و اولین کاری هم که در برخورد با آدمای عینکی در بچگی‌ می‌کرد این بود که سریع عینکشونو از چشمشون برمی‌داشت و بعضی وقتا هم می‌نداخت. دور و بر من هم که بیشتر عینکین. اولین تلفات عینک باباش بود، که همیشه جز موزد علاقه‌ترین عینکها براش بوده. بعد هم عینک کارو پسرخاله‌ش که تو بد موقعی هم عینک اون طفلی رو انداخت و شکست، تو تعطیلات نوروز۲ سال پیش، کارو یه هفته بدون عینک سر کرد تا یه عینک دیگه براش درست کنن. تا همین الآن هم هیژا هر وقت کارو رو می‌بینه با خوشحالی از اون قضیه شکستن حرف می‌زنه، البته حتماً هم آخرش اون قیافه مثبت رو بخودش می‌گیره که انداختن عینک کار بدیه، من اون موقع کوچولو بودم،‌انقده(انگشتشو نشون می‌ده) که اونجوری کردم!

حالا این مدت ازم درخواست عینک آبی رنگ رنگ (آبی رنگ مورد علاقه‌شه) کرده تا دیروز که یکی دیدم و براش گرفتم، رفتم مهد دنبالش، عینکو که بهش نشون دادم کلی ذوق کرد و سریع گذاشتش تو چششو گفت چه خوشجله مامان، مرسی، خواهش می‌کنم(هر وقت مرسی می‌گه بعدش با اون حالت طنزش خودشم می گه خواهش می‌کنم). بعدشم خودش گفت ازم عکس بگیر:

               

                                             اینام از عکسای قبلناشه با عینک

 

 

                       

 راستی شما عینک خوب آفتابی جایی سراغ دراین برای بچه‌ها؟ این عینکای تقریباً اسباب‌بازی فکر کنم برای چشم ضرر داره، یا به عبارتی اصلاً برای بچه‌ها عینک آفتابی لازمه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:46  توسط مامان هيژا  | 

روژین یکی از خوانندگان کْرد ترکیه‌س، آهنگی داره به اسم هیژایه. این چند روز تو خونه ما مدام این آهنگ به تقاضای هیژا پخش می‌شه. همچین کیفی می‌کنه هیژا، می‌گه مامان با منه، به من می‌گه. دیروز می‌گفت نگا نگا منو هم نگا می‌کنه !هیِژایه هیژایه

از اون هم که خسته شد میگه حالا نوبت برنارده. برنارد یه کارتونیه تو مایه‌های پت و مته البته نه به خلاقیت اونا. ماجراهای یه خرسه، همه جا هم تنها خودشه بعضی وقتا یه موجود دیگه هم می‌آد وسط کار، یه مارمولکه فکر کنم.  این خرس همش مشغول خرابکاریه، خیلی هم بدجنسه.  همیشه هم آخر همه کاراش بد تموم می‌شه و بلایی سرش می‌آد.  هیژا نزدیک ۳، ۴ ماهی می‌شه که روزی یه بار می‌بینه این کارتون رو. هرکی هم می‌آد خونه‌مون دوست داره برنادو بهش نشون بده، بعداً هم که اون شخصو دفعه دیگه ببینه یه عنوان خاطره بهش می‌گه یادته اومروز باهم دیگه برنارد نگا کردیم و یه لبخند خوشگل هم می‌زنه. معمولاً هم پیشنهاد می‌ده یا خودش داستانشو بگه یا شما اگه دیدین بگید، یه کلمه شم پس و پیش بگین سریع اعتراض می‌کنه. همیشم سوالش اینه حالا برنارد با چی بگم(یکی از اتفاقایی که برای برنارد افتاده). دو بخش مورد علاقش هم برنارد و گاو، برنارد و اسکلته.

به عشق اسکلت تو برنارد این اسکلت رو خرید!

کتاب مورد علاقه هیژا این روزا پریاست. بچم کلی پیشرفته‌س و دیگه شعرهای شاملو رو می‌خونه، خیلی هم دوست داره یاد بگیره و خودش بخونه. هر روز تقریباً درخواست خوندنشو داره. (جالبش به اینه که یکی از دوستامون اسمش پریاش، اسم همسرش هم جعفره، بار اولی که کتابو براش خوندیم، پرسید مامان پس عمو جعفرش کو؟!) 

درحال خواندن پریا با بابا

اسپایدرمن هم جزء فیملمهای موردعلاقشه به شدت، الآن یکساله تا یکماه پیش هر روز به من می‌گفت مامان برام سی‌دی اسپایدرمن بخر باشه(موقع گفتن اون باشه باید ببینیش، همچین حالت خوشگلی به خودش می‌گیره)، خلاصه یکماه پیش برخلاف میلم براش اسپایدرمن ۱ رو خریدم، روزی ۳ بار نگاش می‌کرد، دیگه بازیش این شده بود که خودش می‌شد اسپایدرمن و باباش آقای بدجنس(اون هیولاهه) منم اون دختری که اسپایدرمن نجاتش می‌ده. از ارومیه که برگشتیم، قایم کردم سی‌دی رو به نظرم صحنه های بزن بزنش خیلی خشنه. هر روز سراغشو می‌گیره و من هر روز می‌گم گْم شده، دیروز خیلی راحت می‌گه خوب یکی دیکه بخر! حالا فعلاً با هیژای هیژای و برنارد سرگرمه.

سی‌دی بالاتر از خطر(کارگردان رامبد جوان) رو که یه جورایی آموزش قوانین راهنمایی و رانندگی برای بچه‌ها براش خریدم.  ولی هیچ علاقه‌ای نشون نداد به دیدنش، کارتون روباتها رو هم همینطور. تقریباْ بیشتر کارتونها رو داره ولی فعلاْ گیر داده به برنارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:52  توسط مامان هيژا  | 

هيژا از يک ماه قبل از عيد تا حالا، به شدت از حاجی فيروز و دلقک، خوشش اومده. کاراکتر حاجی فيروز رو بار اول همون يک ماه قبل از عيد، خونه يکی از دوستام ديد، که در کنار قاب عکس، يه عروسک کوچولوی حاجی فيروز هم بود. هيژا کلی عاشق اون حاجی فيروز شد. دلقک رو  هم تو سی دی فيلم بچگانه "سرت بدزد رفیق"* ديد، که اونجا چند تا دلقک توش بودن و ادا اصول در می آوردن. تو این مدت خونه ما يا براش حاجی فيروزم سالی يه روزم خوندیم، يا ادای اون دلقکارو باهم ديگه در آوردیم. از هرچی هم که خوشش می آد، سريع سفارش عروسکشو می ده. حاجی فيروز که عملاً ازش عروسکی نبود، غير از همین مدلايی که با خمیر چينی؟ درست می کنن، که  يکی از همونا براش خريديم. دلقک هم که اصلاً تو عروسک فروشيا موجود نبود، تا بالاخره يکی گير آورديم، البته نه از عروسک فروشيها.

خود هيژا می گه حاجی فيروزه، سالی فيروزه

 يکی از اين لپ لپ زردای کوچیکارو هم می ذاره، می گه بيا دلقک بازی.

*فيلم سرت بدزد رفیق، به نظرم اصلاً فیلم خوبی نیست، از هيچ لحاظی نه بازی، نه موسيقی و نه محتوا. يکی دوبار هيژا فيلم رو ديد، بعد از اون سعی کردم، يه جوری نیستش کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:19  توسط مامان هيژا  | 

هیژا از چند روز پیش قول سرزمین عجایب رو ازمون گرفت، مام طبق قولمون جمعه بردیمش به قول خودش عجایب. این بار برخلاف دفعه های قبل یه درخواست جدید داشت اونم رنگ کردن صورتش بود، خلاصه هیژاجون ما جمعه شد اسپایدرمن. و چقدر هم بد کشید اسپایدرمن رو، آخه بابا این همه عکس اسپایدرمن هست همه جا، مگه اینجوری چشاش رو به پایینه؟ خلاصه اون شب رو با وجود اینکه عصرش نخوابیده بود و یه کم خسته بود، ولی کلی ذوق کرد و مام دونفری وسطمون می گرفتیمشو و هیژا هم می پرید هوا و اسپایدرمن بازی می کرد. عشقش به اسپایدرمن از پارسال شروع شد و نمی دونم تا کی ادامه خواهد داشت، اونوقتا می گفت اسپای درباز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:24  توسط مامان هيژا  | 

چند وقت پيشا تو يکی از سی دیای موسيقيمون چشمش به نوازنده فلوت و فلوتش افتاد، عاشق فلوت شد. هر شی استوانه مانند، دراز، توخاليی گير می آورد، می گرفت دستش و شروع می کرد به فلوت زدن. حالا جالبه که مدلای اسباب بازيشو قبول نداشت، باباش براش يکی که شبيه واقعیاش باشه پيدا کرد و خريد. يک هفته کارش شده بود فلوت زدن. حالا يه چند روزيه کاری به کار فلوتش نداره، ديگه اون سی دی رو هم که توش فلوت می زننو نمی خواد. الآن رفته تو خط اُرگ و پيانو. می گه می خوام مس عمو شهرام(تو مهدشون براشون شعر و آواز می خونه) بزنم و بخونم، همچينم با دستش رو ميز شکل پيانو زدنو در می آره که انگار ۱۰۰ ساله اُرگ و پيانو می زنه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:28  توسط مامان هيژا  | 

هر چی من از مار و مارمولک و هرچی خزنده س بد که چه عرض کنم می ترسم، در عوض اين هيژای من به شدت ازشون خوشش می آد. علاقه به خمير بازی و مار رو با هم ترکيب کنين، می شه اين که با خميراش مرتب در حال درست کردن ماره. 

چند روز پيش ۴ طبقه يه مرکز خريد رو بالا پايين کرديم تا اينو برای جناب پسرمان پيدا کنيم و بخريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 15:2  توسط مامان هيژا  |