تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

نماهش(همان نمايش)، نقاشي، لگوبازي همراه با كمي سرماخوردگي برنامه آخر هفته هيژا بود. سه‌شنبه كه هيژا رو آوردم خونه از مهد، كمي آبريزش داشت.

چهارشنبه تعطيلي، كلاً خونه بوديم و جايي نرفتيم به علت سرماخوردگي.من ديدم كه  هيژا سرحال نيست و چسبيده به پتوش. پيشنهاد نمايش بازي بهش دادم و به شدت مورد استقبال قرار گرفت و نتيجه اين شد كه نزديك به ۲ ساعت اون روز و روزهاي بعد ما با هم نمايش بازي كرديم. فقط يه كم سليقه نمايش بازيمون با هم فرق مي‌كرد، من هر چقدر نمايشا رو به سمت آرامش همراه با كمي هيجان مي‌بردم، هيژا حتماً يه اژدهايي، هيولايي، چيزي قاطيش مي‌كرد. فيلم گرفتم از يه تيكه‌هايش تو پست بعدي اگه بتونم مي‌ذارمش، چون واقعاً ديدنيه، خوندني نيست.

هيژا يه عروسكي داره كه بعد از اطلاع رساني مامان ارتا فهميديم كه يكي از شخصيتاي كارتونيه و كارتونشم صبحها تو ام بي سي مي‌ده. پنج‌شنبه صبح ديديم بله اسمشون هم جوجوه، حالا از اون روز اين جوجو همه جا تو خونه همراه هيژاس. موقع نمايش كارتون هم، عروسكش رو مي‌برد مي‌ذاشت كنار صفحه تلويزيون مي‌گفت بذار ۲ تا بشن!

بعد هم كه ديد جناب جوجو دوست زياد داره چند تا ديگه از عروسكاشو آورد چيد كنار دستش

پنج‌شنبه صبح رفتيم دكتر و خوشبختانه دكتر گفت كه سرماخوردگيه ساده‌س. بعد هم كه برگشتيم مراسم نقاشي راه انداختيم، اين دفعه جالب بود كه هيژا از رو مدل كار كرد، عروسك اسپايدرمنشو آورد و گفت مي‌خوام اينو بكشم وكشيد. و نزديك به ۱۵ تا هم انواع و اقسام عنكيوت كشيد.

 

بعدشم با پاستل آبي مورد علاقه‌ش به قول خودش لاك زد! اينقدر خوشش اومده بود كه گفت عكس بگير بابا ببينه!

   اون شب و جمعه هم با بابا لگو بازي كردن و باز من ذوق زده شدم از ساختة‌هاش (فكرشو بكنين مثلاً بعداً هيژا معمار بشه و يه خونه طراحي كنه، من هر روز مي‌رم دم ساختمونه و نگاش مي‌كنم با ذوق)

 

كتاب مورد علاقه اين روزها: کرم ابریشم بسیار گرسنه. نویسنده: اریک کارل. ترجمۀ کتایون صدرنیا. تاريخ نشر: ۱۳۶۲. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:18  توسط مامان هيژا  | 

از سنندج که برگشتیم تا امروز به غیر از دو روز که سرکار رفتم، بقیه ش رو خونه بودم و فقط برای آمپول زدن بیرون رفتم. ریه ام عفونت کرده و آن سرفه های غریب هم نتیجه این عفونته بود. الآن دو روزه که می تونم کمی راحت و بدون سرفه حرف بزنم. تا  ۲۰ روز الی یک ماه باید درمان رو ادامه بدم بینم چی می شه. همش دارم خدا رو شکر می کنیم که هیژا گرفتار این قضیه نشد و من شدم.

حالا این مدت با این حال و احوال من، هیژا هم قاعدتاً خیلی بهش خوش نگذشته و خوشی سفرای شمال و سنندج از دماغش در اومد. نتوستم هیچ بازیی باهاش بکنم این مدت و بیرون رفتم و پارک رفتنمون تقریباً قطع شد، بابا هم که مثل همیشه گرفتار کار و فقط یک روز با هیژا رفتن بیرون پارک. یه کم بهونه گیریهاش زیاد شد این مدت و من هم به علت ناخوشی صبرم کم تر و در نتیجه کمی درگیریهامون بیشتر. این مدت صبحها هزار ترفند به کار بردم که نفهمه من خونه هستم و با بابا بره مهد.

هیژا امسال اومده پیش آمادگی ۱ و دیگه ساعت خواب ندارن تو مهد و کلی از این قضیه خوشحاله. با کوروش دوستش حسابی شلوغ بازی و مسخره بازی درمیارن تو مهد، چند روز پیش می گفت خاله ما رو از بازی بشین پاشو گذاشته بیرون چون همش با همدیگه حرف می زدیم و می خندیدیم!

یه تغییری در مورد هیژا پیش اومده که خیلی منو خوشحال کرده اونم بدون پتوی معروفش و خوردن انگشت خوابیدنه، میاد رو تخت ما و ملافه ما رو می پیچونه دور خودش و خیلی آروم می خوابه.  من هم بعد اینکه خوابش برد می ذارم تو اتاق خودش. البته هنوز پتوشو دوست داره و موقع خستگی یا وقتی از مهد بر می گرده کمی بغلش می کنه و انگشت می خوره اما همین که خودش با خواست خودش شبها موقع خواب اینجوری می خوابه خیلی قدم بزرگیه براش.

 حتماً در شب یکی دو بار یا منو صدا می زنه برم پیشش یا خودش میاد پیش ما که من معمولاً برش می گردونم، چند شب پیش تو همون حالا خواب با اعتراض گفت، ای مامان بی تربیت هی من میام اینجا دوست دارم اینجا بخوابم شما منو برمی گردونی، خیلی کارت بده، چون من دوست ندارم تو تخت خودم تنها بخوابم، بعدشم با قهر گرفت خوابید!

بین کلاس موسیقی رفتن هیژا وقفه افتاده، دو جلسه ش هیژا مریض بود، دو جلسه هم خودم  و یک جلسه هم مسافرت بودیم. اصلاً هم دوست نداره بره کلاس. مشاور موسسه پارس می گفت زیاد حرفشو گوش می دین و باید باهاش محکم برخورد کنین که باید کلاسا رو بیاد، ولی من یه کم به نظرم اینجور کلاسا رو با زور فرستادن اشتباهه. حالا می خوام از مشاور خودش بپرسم که متاسفانه خیلی وقتاش دیر به دیره. کلاسای مهد رو اگه بذارم فکر می کنه جز برنامه مهده و احتمالاً بره، اما اصلاً کیفیت کلاسای اینجوری مهد قابل مقایسه نیست با بیرون.

سنندج که بودیم واسه برگشتن خواهرزاده م و خانواده ش، چند تا مهمونی بود، تو مهمونی اولین شب بقیه بچه ها که می رقصیدن شاباش می گرفتن ولی هیژا نمی رقصید، خاله آجی هم اومد دید اینجوریه گفت بیا فقط تو نرقصیدی و شاباش نگرفتی و بهش شاباش داد، آورد گفت مامان اینا رو چکار کنم، گفتم بذار جیبت، پول خودته می تونه باهاش اسباب بازی بخری. کلی ذوق کرد و فرداش که با مونیبا بردیمشون شهر بازی، می خواست باز از این تفنگای آب پاش و حباب ساز بخره که گفتم نه نمی شه این مدت خیلی خریدی، دیدم یهو پولشو در آورد و گفت با پول خودم می خرم و برای اولین بار با شاباش و پول خودش خرید کرد پسرم.

سنندج که بودیم به همه گفتم با هیژا کُردی حرف بزنن که اینبار که برگشتیم تهران باهاش کُردی حرف زدن رو شروع کنم(من تا ۲ سالگی با هیژا کُردی حرف زدم، مربیا مهد هیژا گفتن تازه داره زبان باز می کنه و یه چیزایی می گه که بقیه نمی فهمن و یا ما چیزی می گیم که اون نمی فهمه، فعلاً تا حرف زدنش راه بیفته باهاش فارسی حرف بزینن که عصبی نشه، کاش اون موقع گوش نمی دادم حرفشونو) هیژا هیچ جوری زیر بار کُردی حرف زدن نمی ره و مرتب می گه ما فارسیم باید فقط فازسی حرف بزنیم، حالا موندم من که چه کنم با این قضیه، اصرار زیاد داشته باشم حساس می شه و لج می کنه و در ضمن می خوام حتماً کُردی رو بلد باشه، فکر کنم این مورد رو هم باید بپرسم از مشاور محترم.

قضیه اسباب بازی خریدنای هیژا خیلی داره جدی می شه و عشق و علاقه ش به خرید اسباب بازی طوری شده که در هر بیرون رفتن یه اسباب بازی هم می خواد، واقعاً دیگه اتاقش جا نداره، آمار همشونو هم داره و حاضر نمی شه که اونایو که باهاشون بازی نمیکنه به کسی بدیم. باید یه فکر جدی بکنم برای این قضیه. جالبه که ما همه راهها رو هم می ریم و مقاومت می کنیم ولی ماشاله پشتکار عجیبی داره در پی گیری تقاضاش.

فکرشو بکنین اینا یه سری اسباب بازیهاین که تو یه ماه خریده، به غیر از سی دی و کتاب و خمیر و گل و اینا. (البته ۳تاش کادوه، اون عروسک رو خاله آجی براش خرید، از بس هیژا به اون عروسک آیناز ابراز علاقه کرد! شترشم عموش براش سوغاتی آورده)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:33  توسط مامان هيژا  | 

باباي هيژا از نظر من وقت كمي رو با هيژا مي گذرونه و از نظر خودش و بعضي از دوستان و اطرافيان هم چاره ايي نيست و موقعيت كاري اينجور ايجاب مي كنه(من با خود اين قضيه ايجاب و به چه قيمتي ايجاي كردن مشكل دارم ولي خوب جاش اينجا نيست ديگه). حالا تو اين وقت كمي كه تقريباً هر روز از ۸  تا ۱۰ شبه + وقتاي آزاد در نصف پنج شنبه و جمعه تو وقتايي كه پدر و پسر باهمن يكي از بازيايي كه مي كنن و بسيار مشتاقانه هم بازي مي كنن، بازي با لگوه. هيژا كلاً به لگوهاي مختلف با آدمكاش علاقه داره كه خريده بشه و هيژا با آدمكش بازي كنه و باباش هم اون وسيله همراه لگو كه آمبولانس، تراكتور يا هرچيز ديگه ايي باشه رو بسازه. مي تونم بگم كه هر دو به يك اندازه از اين كارشون لذت مي برن. هيژا خيلي به اين لگوهاي ساختمون سازي علاقه نشون نمي داد، يعني تا ما مي ريم توي مغازه لگو مي دوه طرف آدمكا و ماشينا و وسيله هاش. البته هيژا تا ۳ سالگي با اين لگوهاي بزرگ ساختمان سازي بازي مي كرد و خيلي هم خوشش مي اومد، الآن هم گاهگاهي مي ره سراغشون و باهاشون بازي مي كنه، ولي كلاً سليقه اسباب بازيش زوم شده بود رو لگوهاي همراه با آدمك و عروسكاي اسپايدرمن و نينجا و باز و وودي و غيره. تقريباً از قبل عيد ديگه اون اشتياق زيادش براي خريد لگو همراه با آدمكاش كمتر شده. براي عيد به پيشنهاد من براش ازين لگوهاي ساختمون سازي ۳۲۰ تكه خريديم. اوايل باهاشون كار مي كرد و نمي تونست اونجوري كه خودش مي خواد شكلي رو در بياره عصباني مي شد و پرتشون مي كرد يه ور ولي كم كم ياد گرفت باهاشون بازي كنه. باباش هم ۱ ماه پيش سوغاتي براش يه ۶۰۰ تكه شو خريد و در نتيجه الآن كلي لگو دارن براي ساختمون سازي. الان شايد ۴۵ دقيقه مي شينن و با هم شكلاي مختلف مي سازن. يكي از توصيه هاي اين كلاساي بازي درماني تقويت حس همكاري هيژاس كه قرار شد بابا تشويقش كنه و با هم يه چيزي بسازن، دفعه اول هيژا قبول نمي كرد(البته بابا هم به زور من قبول كرد!) كه با هم چيزي بسازن و گفت هر كدوم جداگانه يه چيزي بسازن.

 دوتايي آدم آهني های زير رو ساختن (۲ تا كوچكه مال هيژاس و بزرگه مال بابا)

دفعه بعد بابا يه خونه ساخت و هيژا وسايل توشو

دو روز پيش شب هيژا از باباش خواست كه براش آمبولانسشو بسازه.  روز بعدش من آشپزخونه مشغول كارهاي دوست نداشتني بودم و هيژا مشغول لگواش بود كه صدام زد و گفت مامان بيا يه چيزي درست كردم. ديدم خودش اينجوري،  سقف آمبولانس رو ۴ رديف از اين لگوهاي كوچك گذاشته. البته اول يه رديف گذاشت و بعد خوشش مي اومد و يه رديف ديگه اضافه مي كرد و براي هر رديف هم منو صدا مي زد و من هم كلي ذوق و اشتياق نشون مي دادم و مي گفتم به نظرت چه كار ديگه ايي مي شه كرد. 

 

تازه يه برج ميلاد هم ساختن كه عكسش تو دوربينه و اضافه مي كنم به اين عكسا ببينين.

خلاصه اين كه اين لگوها رو دريابيد كه هم آرامش مي ده به بچه هم دستتش رو راه مي ندازه و هم فكرشو رو به كار مي ندازه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 15:19  توسط مامان هيژا  | 

از این به بعد سه‌شنبه ها ساعت ۵ تا ۷، هیژا می‌ره کلاس نقاشی. ثربا دوستمون نقاشه و فکر کنم ۱۰ سالی می‌شه که تو کار آموزش نقاشی به بچه‌هاس. ۳ تا کلاس تو روزای مختلف داره که هیژا سه شنبه ها رو میره. کلاس اینجوری نیست که بگه اینو بکش و اونو بکش و خطاش چرا اونوریه و چرا رنگ زده بیرون. خیلی وقتا قصه می‌گه براشون و از بچه‌ها می خواد که یه چیزایی رو تصور کنن تو قصه و نقاشیش کنن و در قالب این کار نقاشی کشیدنو به بچه‌ها یاد می‌ده. کارای خمیر بازی و کاغذ بازی و بقیه چیزارم دارن تو کلاس. کلاس ۶ نفره‌س و خونه خودش برگزار می‌شه. بچه‌ها تو اتاق نقاشین و مامانا می‌تونن تو اتاق دیگه بمونن یا برن و بیان دنبال بچه‌ها. با روحیه آرومی که داره بچه‌‌ها رو همون جلسه اول جذب می‌کنه. هیژا خود ثریا رو دوست داره و خونه‌شون رو هم دوست داره در نتیجه بدون هیج اضطرابی و با خوشحالی رفتیم کلاس. اونجا دوستش مانی رو هم دید و دو چندان خوشحال شد، البته من به شدت می‌ترسیدم که با مانی به هم بیفتن با کلاس کنار نیان و دنبال شیطونی باشن که خوشبختانه اولش یه کم اینجوری شد ولی بعدش آروم سر کلاسشون نشستن به نقاشی. اگه بتونم یه ورزشی رو هم هیژا بذارم خیلی خوب می‌شه، اما نمی‌خوام بهش فشار بیارم.    

دیروز هیژا نرفت مهد و پیش خاله‌آجی و دایه موند خونه، این چند روز رو رفته مهد ولی زودتر برگشته خونه. امروز هم  نمی‌خواست بره مهد و می‌خواست خونه بمونه، خاله هم که معلومه اصرار می‌کرد که هیژا بمونه و من باز ترس برم داشت از بهم خوردن نظم هیژا تو مهد رفتن و تکرار شدن جریانات ۵ ماه پیش، واسه همین هر جوری شد رفتیم مهد. حالا دیروز که خونه مونده پیش خاله یه سری حرفا زده که می نویسم یادم بمونه. به خاله گفته تو وقتی عصبانی می‌شی چه جوری می‌شی؟(خاله آجی برعکس من بسیار آرومه و از مهربونی زیاد بچه‌ها رو به شدت لوس می‌کنه)، خاله آجی هم گفته من عصبانی نمی‌شم، بعد گفته، اگه من اینجوری کنم و اینو پرت کنم و فحش بدم و  خلاصه انواع و اقسام کارایی خلاف رو، بعد تو چه جوری عصبانی می‌شی. خاله هم گفته خوب قهر می‌کنم، خلاصه اصرار از هیژا که اگه خیلی عصبانی بشی و بخوای مثل مامانم داد بکشی، چه جوری داد می‌کشی. خلاصه خاله هم تسلیم میشه و یه داد کوتاهی می‌‌زنه که اینجوری. بعد هیژا می‌گه نه اینجوری که نه خیلی شدید مثل مامان باید جیغ بکشی! همینه دیگه عوض اینکه من هیژا رو تحت کنترل داشته باشم، اون منو داره و بالاخره به یه جایی منو می‌کشونه که من جیغ خیلی شدید بکشم. اینجاس که چراغ خطر من به شدت روشن شده و نشون می‌ده، کنترل من رو خودم کمه و این خیلی بده! هم به ضرر خودمه و هم به ضرر هیژا. به دست آوردن کنترل برای من خیلی سخته ولی دارم سعی می‌کنم .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:46  توسط مامان هيژا  | 

چند روز پیش فلوت هیژا بعد از مدتها غیب شدن، پیدا شد. سریع رفت نشست بالای میز و شروع کرد به خوندن و فلوت زدن. داشتم از خنده منفجر می‌شدم ولی همچین بچه‌م رفته بود تو حس که جلوی خودمو گرفتم. تو اینجور مواقع که می‌ره تو حس اگه تو ذوقش بخوره بدجوری عکس العمل نشون می‌ده! هر کاری کردم نذاشت ازش فیلم بگیرم، هر چی بزرگ می‌شه تو این قضیه بدتر می‌شه و نمی‌ذاره ازش عکس و فیلم بگیرم، به زور چند تا عکس گرفتم. فقط تو مواقعی که یا من یا باباش بخوایم از همدیگه عکس بگیریم می‌پره وسط و می‌گه منم عکس می‌گیرم و مام فرصت گیر می‌آریم و تو اینجور وقتا ازش عکس می‌گیریم. حالا فکر می‌کنین آوازش چی بود. هیژایه هیژای، اون یکیو بده من هیژایه هیژایه(یه آواز هیژایه هیژای هست که کْردی می‌خونه و البته کْردی بادینی، هیژا هم جمله‌شو متوجه نمی‌شه و واسه خودش یه چیزی ساخته که با همون آهنگ می‌خونه) يا اسپایدرمن خشن نیست، های های اسپایدرمن خشن نیست. (طفلی از بس سی‌دی اسپایدرمن و بت‌من ازم خواسته و من گفتم که چون خشنن نمی‌شه ببینی. بعضی وقتام می‌گه مامان می‌شه یه سی‌دی اسپایدرمن بخری که خشن نباشه ولی آقای بنجنس توش باشه ها). خلاصه بچه‌م کلی اونروز ساز زد و خوند برای مامانش.

 

 

 

اینجام مثلاً قرار بود از بابای هیژا عکس بگیرم که پرید بغل باباش و منم از فرصت استفاده کردم و عکس گرفتم.

   اینجام که موقع عکس گرفتن من کنارم وایساد هیچی، بعدشم کفشامو پوشید و گفت از منم عکس بگیر ولی نشسته!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 12:4  توسط مامان هيژا  | 

هیژا مدتیه عاشق لگو شده مخصوصاْ اونایی که با آدمک همراه باشن. برای تولد ۱ سالگیش یکی از دوستامون براش لگو تراکتور رو آورد از اون زمان از اون مدل لگوها خوشش می‌اومد که یه وسیله با یه آدمک لگو توشه، ماشین پلیس و موتور پلیسشو هم داره. اما الآن از لگوهای با تعداد زیادتر و آدمکای بیشتر خوشش می‌آد. برای تولدش هم از همین حالا قول گرفته یه لگوی بزرگ که آدمای زیاد داشته باشه و آدم دختر خانم هم داشته باشه براش بخریم. نکته جالب توجه‌ش اینه که دیروز می‌پرسید چرا آدمای لگو دختر خانم نیستن و همشون پسرن من دیدم راست می‌گه البته شاید مدل پسرونه‌هاش اینجورین. حالا از جلوی هر اسباب‌بازی فروشی رد می‌شه، می‌ره سراغ لگوها. هفته پیش همراه با مونیبا و خانواده رفتیم پاساژ گلستان. بهونه این کالسکه های خرید که شکل ماشین هست رو گرفت که سوارش بشه، باباشم گفت که اونا برات کوچیکن ومام خیلی نمی‌خوایم بمونیم اینجا، اونو سوار نشو در عوض بریم یه اسباب‌بازی بخر. یه لوازم التحریری بزرگ هست طبقه اول رفت اونجا و چشمش به لگوها افتاد، البته مارک لگو هم نبودن و از این چینیا بود. خلاصه یکی از اون مجموعه‌ها رو می خواست که برای سن ۱۲ سال به بالا خوب بود و همش تانک و هلیکوپتر و سرباز بود. راضیش کردیم که اون برای سن تو نیست(همشم می‌گفت خوب منم بزرگم دیگه نگا چقده قویم!) و یکی دیگه رو انتخاب کرد ۴ تا آدمک داره با ۲ تا هواپیما و یه ماشین و یه موتور. پای صندوق فهمیدیم قیمتش ۳۳ تومنه، چون قول داده بودیم گرفتیم براش وگرنه به نظرم ارزش نداشت، اگه مارک خود لگو بود یه چیزی چون کارای لگو واقعاً خوبه. از اون هفته شب می‌خواد بخوابه حتماً یکی از‌ آدمکا رو می‌گیره دستش بعد می‌خوابه.

پنج‌شنبه رفتیم شهروند،‌پسرم الآن عاشق شهروند رفتن شده چون هر چی می‌ریم اونجا یه اسباب‌بازی می‌گیره. این بار هم تا فهمید می‌خوایم بریم شهروند، شروع کرد به انتخاب کردن که یه سری بزرگ همه شگفت انگیزان باشه، باباش باشه با مامانش با پسرشون ولی خواهرش نباشه! و یه لگوی بزرگ با آدمای زیاد. منم سریع براش توضیح دادم که این دفعه هیچ اسباب‌بازی نمی‌خریم و فقط خوراکی و چیزای مورد نیاز خونه رو می‌خریم، کلی کل‌کل کردیم و زیر باز نمی‌رفت. رسیدیم اونجا مستقیم دوید سراغ اسباب‌بازی فروشیو یکی از اون لگوای قطار با چند تا آدمک برداشت. ما هم مقاومت کردیم که از قبل گفتیم نمی‌خریم. هیژا هم فکر می‌کرد باید مثل هفته پیش باشه و گفت آخه من قطار ندارم و جیغ و گریه که می‌خوام. خلاصه نزدیک یک ربعی کشکمش بود اون وسط از اون می‌خوام و از ما نمی‌شه. با هزار مکافات و قول و قرار از اون قسمت دور شدیم. رسیدیم قسمت خوراکیا، گفتم مامان جون از کدوم کیکا و پاستیلا می‌خوای بردار. با یه لحن بامزه‌ای گفت نه مامان من اصلاً از اینا نمی‌خورم بریم همون لگوهه رو بخریم! که با نچ نچ ما روبرو شد. نمی‌دونم درسته در مورد قیمت و گرونی و ارزونی با بچه صحبت کرد یا نه؟ طفلی دید که اصرارش به جایی نمی‌رسه گفت پس بریم اونجافقط نگاش کنم.

 ساعت افطار شد و شهروند حسابی خلوت، هیژا هم هیجان زده شده بود و از این طرف می‌دوید اون طرف و اسباب‌بازی یادش رفت. سر صندوق یه جا اشتباه شد و برای مرجوع کردن جنسی که ما نخواستیم ولی تو فاکتور خورده بود، کلی پروسه می‌بایست طی می‌کردیم. بابا دم صندوق پیش وسایل وایساد و من و هیِژا رفتیم دنبال این قضیه. در یه آن دیدم هیژا نیست و فقط صدای گریه‌شو می‌شنیدم. از هر طرف می‌رفتم از طرف دیگه منو نمی‌دید و با گریه می‌رفت اون سمت. یه آقای از مسولای فروش گفت خانم بدو راهرو دومی. خلاصه همینجور با گریه می‌گفت مامان بابا منو پیدا کنین! همین که منو دید پرید بغلم و گریه. دیگه تا وقتی از شهروند اومدیم بیرون هر کی به ما می رسید با لبخند می‌گفت آخی چه بامزه می‌گفت مامان بابا منو پیدام کنین. خلاصه اون روز هیژا حسابی سوژه شهروند شده بود.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:0  توسط مامان هيژا  | 

هيژا خان، بعد از مدتی نقاشی کردن روی وايت برد يا به قول خاله پريا تخته سفيد، هوس کردن، رو در و ديوار نقاشی بکشن، کاغذ چسبوندن رو ديوار باب ميلش نبود و کماکان به زير کاغذ زير آبی می زد. رو اسب و ماشين و ميز و صندلی و بقيه خرت و پرنای پلاستيکی خودش که مجازه بکشه، چون مال خودشه. اما قانون گذاشتم براش، که رو هر چی ماژيک کشيدی و پاک شد، اجازه داری بکشی. نتيجه ش اين شده که ميز و صندليشو می کشه با خودش می بره و بعنوان نرده بون ازشون استفاده می کنه و بر روی درها که مجازه نقاشی کنه، تابلوهای هنری توليد کنه. منم شب به شب درها رو براش پاک می کنم و آماده برای فرداش تا حالا ۸ تا ماژيک مصرف کرده، ببينم تا کجا پيش می ره.

ببينيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:37  توسط مامان هيژا  | 

برای تولدش يه وايت برد*(فارسيش چی می شه؟) بزرگ خريديم، يک عشقی می کنه باهاش. حسابی استعداد بچه م گُل کرده. صورتهای خيلی بامزه ايی می کشه، دو تا خط دراز هم دو طرف سرش می کشه پرسيدم، دستاشه، گفت نه مامان، چرا بلد نيستی اين گوشاشه! البته بگم در و ديوار خونه هم به هنرش آراسته کرده پسرم.

* با مشاوری که در مورد هيژا باهاش مشاوره می کنم، صحبت کردم در مورد نقاشی با وايت برد، که گفت براش زوده الآن و بهتره با پاستل و مداد شمعی الآن نقاشی کنه، چون با مازيک روی واين برد نقاشی کردن خيلی راحته و عادت می کنه به اينجور راحت نقاشی کردن و ديگه با پاستل و مداد رنگی حاضر نمی شه نقاشی کنه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:17  توسط مامان هيژا  | 

تازگيها خيلی احساساتشو بروز می ده، ديروز نشسته بودم مثلاً می خواستم کتاب بخونم، اومد گفت می دی نگاش کنم، کتاب من نيست ولی می دی نگاش کنم، دادم بهش، يه کم اين ور اونورشو نگاه کرد و پس داد بهم، و گفت مرسی. من به شدت پريدم بغلش کردم از ذوقم. بعد از ۵ دقيقه اومد کنارم نشست، يه دستی به گونه م کشيد و گفت نازی نازی من خيلی دوست دارم.کتابم و ۷ متر انداختم اونورتر و بغلش کردم و تا تونستم بوسش کردم. اونم هی می گفت مامان جون دوست دارم. بعدش گفت می آيی يه چيزی بهت بگم، گفتم آره عزيزم کجا بيام؟ رفتيم اتاقش، يکی از اسباب بازياشو که چند وقت پيش ازش گرفته بودم نشونم داد و گفت اونو.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:11  توسط مامان هيژا  |