تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

شنبه که هیژا رفت مهد با سرویس اومده بود خونه ساعت ۲ و یکراست رفته بود رو تخت ما و خوابیده بود تا من بيام. همین که صدای منو شنید، پاشد دويد طرف من و كلي احساسات مادرو فرزندي نسبت به هم ابراز كرديم، و اما بعد از يك ربع از شروع كرد به گرفتن اون نوع بهانه‌هايي كه آدم فقط مي‌تونه بگه خدا دستت درد نكنه از اين بهانه‌هاي خلاقي كه مي‌فرستي تو مخ بچه‌مون تا بزنه تو كله مادر بينواش! مونده بودم چه كنم، از انواع و اقسام مدلهاي حواس پرت كردن و قضيه رو عوض كردن استفاده كردم، ولي متاسفانه كارساز نبود، خلاصه بعد از ۲۰ دقيقه آسمون ريسمون كردن از راه رفتن مورچه بگير تا تصادف ساختگي خودم در تاكسي و اومدن آقاي پليس، قضيه ختم به خير شد و لبخند بر لبان پسرم نمايان شد. سريع گفت مامان امروز نخوابيدم تو مهد رو صندلي نشستم، بعدش با عموي سرويسي و خانم مربي بيلبيلي(بعضي وقتا لقباي طنز‌اميز من در‌آوردي اينجوري نسبت مي‌ده به دور و بر) اومد خونه. (نسبت به خوابيدن تو مهد حساس شده و به مربيش سپردم كه نخوابوننش، ولي همين كه رسيده خونه دويده خوابيده. فكر كنم نخوابيدنش مربوط به نبودن پتوش باشه تو مهد كه الآن چند ماهه حاضر نمي‌شه ببردش.)، يكشنبه هم رفت مهد اما با گريه در خونه ولي آرامش در مهد. عصرشم مثل همون روز قبل اومده بود خونه و خوابيده بود. همين كه رسيدم بيدار شد و باز همون جريان ديروز و با خوشحالي از عمو شاهين گفت كه اومده مهد و عروسكاي چوبي درست كرده آورده، منم ذوق كردم و گفتم چه خوب تازه فردا هم عمو مهرداد(همون آقا جون سليمون تلويزيون) مياد و تازه ‍ژيمناستيك هم دارين، همين كه اين از دهنم در اومد جيع زد كه بازم برم مهددددد، نه نمي‌رم، چقده برم، من پيش دايه مي مونم و بابا هم بمونه. در نتيجه دوشنبه نرفت مهد. مادرم مي گفت از اول صبح بازي كرده تا موقعي كه من رسيدم، اما در حين بازي همش به مادرم گفته منو نبين!!(همون نگاه نكنه)، چند دفعه تلفني با هم صحبت كرديم و چند دفعه هم سفارش كرد كه زود برگردم. و اما سه‌شنبه با كلي گريه و اعتراض رفته مهد و به باباش گفته با تو مي‌آم سركار. ساعت ۲ هم كه برگشته خونه باز رفته خوابيده تا من رسيدم. من هم كه برگشتم،باز كلي بهونه‌گيرياي عجيب غريب كرد(اعتراضشو به نبودن من اينجوري تلافي مي كنه). بعدش سريع گفت كه من فردا مهد نمي‌‌‌رم و پيش دايه مي‌مونم.

براي يك دكتر ديگه  ۱۷ آذر  وقت گرفتم و ببينم اون چي مي‌گه. تقريباً به نظرم نظر همه دوستان درسته، هم دوستي كه مي‌گه بايد من بمونم خونه يه مدت و هم دوستي كه مي‌گه بايد مهدشو عوض كنم و هم دوستي كه يه ايميل مفصل برام نوشت و از تجربه خودش در مورد بچه‌ش تو سوئد و اينكه نبايد مهدشو عوض كنم و نبايد خونه بمونم، بلكه بايد ساعتشو كم كنم و يه مدت باهاش برم و بيام. ولي من خودم موندم كه بالاخره كدومش در مورد هيژا صدق پيدا مي‌كنه، واسه همين مي‌خوام برم پيش يه دكتر ديگه. راستش از شيوه دكتر قبلي خيلي خوشم نيومد، آدم اين همه وقت مي‌ذاره هزينه مي‌كنه انتظار داره درست حسابي تفهيم شه و همه جوانب سنجيده شه در رابطه با بچه‌ش. اومديم و من اصلاً امكان مرخصي طولاني مدت يا نيمه وقت شدن رو نداشته باشم، ولي اگه تفهيم شم و به اين نتيجه برسم كه بايد اين كار رو بكنم، انجامش بدم. نه اينكه با يه جمله كه هر وقت نشستي خونه پيش بچه‌ت بعد بيا در مورد رفتاراش صحبت كنيم. به يه چيز ديگه اون دكتر هم شك كردم، پرسيدم كه هيژا كارتوناي خشن مثل بتمن و اسپايدرمن دوست داره بايد در اين مورد چكار كنم، گفت بذار ببينه!

پنج‌شنبه داريم مي‌ريم سنندج و يه چند روزي اونجايم، يه جوري ناگهاني شد و مجبوري رفتنمون، ولي خوشحالم كه يه كم حال و هواي من و هيژا عوض مي‌شه، هيژا اين مدت همش مي‌گفت كه بريم سنندج.

من موندم تو اين سليقه جنس مذكر، هيچ جور نمي‌تونم دركشون كنم تو بعضي موارد، مثل همين علاقه شديد هيژا به آدم سنگي و مجبور شدن ما به خريدش بالاخره. الآن چند وقته كه تو زمينه اسباب‌بازي و خريدش مي‌خوام يه مطلبي بنويسم ولي از بس ذهنم درگير اين قضاياي هيژا شده كه نمي‌تونم جم و جورش كنم.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 0:5  توسط مامان هيژا  | 

الآن نزدیک به یک ماهیه که هیژا نسبت به مهد رفتن عکس‌العمل شدید نشون می‌ده. روزایی هم که با هزار وعده و وعید می‌رفت، همین که منو می‌دید می‌گفت برای مامان بابا گریه کردم. از مهد که می‌آیم اولین سوالش اینه که فرداش می‌ره مهد یا نه. وقتی جوابم آره، جیغش می‌ره هوا و داد و بیداد. کلاً هیچوقت از مهد خوشش نیومده و هیچوقت ذوقی برای مهد رفتن نشون نداده، ولی تا حالا به این شدت هم نبوده که هر روز اظطراب اینو داشته باشه که فرداش می‌خواد بره مهد. این مدت حسابی تو فکر رفتم که چه باید بکنم. مهدشون جز مهدای خوب منطقه‌مونه و تنها ایرادی که می بینم، اینه که این مدت به علت بسته شدن چند تا از مهدای دور و بر شلوغ شده. مربی امسال هیژا از اون مربیای سرحال و خوش اخلاقه مهده. هیچوقت هیژا هم چیز بدی در موردش نگفته غیر از اینکه همش بوسم می‌کنه!! با دوتا از همکلاسیهاشم خیلی جوره. الآن ۱۰ روزه نرفته مهد، چند روزی خواهرم اینجا بود پیششه، چند روزی خودم موندم سر مریضیش، یه روزم باباش، الآن دور روزه که پیش دایه(مادربزرگش) که خونه ماست می‌مونه. خیلی با دایه جور نیست هیژا، مادرم ۷۵ سالشونه و طبیعتاً خیلی نمی‌تونه با هیژا ارتباط بگیرن، ولی با وجود این هیژا حاضر شده که بمونه خونه و نره مهد. سر این قضیه مهد پیش یه فوق تخصص اعصاب و روان اطفال، وقت گرفته بودم و هفته پیش رفتیم پیشش. یه سری چیزا در مورد مسائلی که با هیژا داشتم یادداشت کرده بودم که یادم نره بگم. همین که در مورد نرفتنش به مهد و داشتن اظطراب برای روز بعدش گفتم، گفت خانم پاشو برو هر وقت مرخصی بدون حقوق گرفتی حداقل ۶ ماه یا خودتو نیمه وقت کردی، بعد بیا لیست بگیر در مورد رفتارای بچه‌ت! بچه رو از خودت دور کردی و اون حس اطمینان رو ازش گرفتی و بعد می‌گی فلان و فیسار! بچه تا ۳ سال و مطمئن‌تر تا ۴ سال نباید بره مهد. من گفتم خوب خیلی از بچه‌ها می‌رن مهد چرا اونا اینجوری نیستن. گفت برای اینکه ما ۳ دسته بچه داریم بچه‌های آسون(که با همه چی کنار می‌آن و مقاومتی نشون نمی‌دن)، بچه‌های خونگرم(اینو نفهمیدم) و بچه‌‌های سخت یعنی بچه‌هایی که حساسن به مادر خیلی وابسته‌ن و به تغییرات محیط و اطراف حساسن و به راحتی با هر چیزی کنار نمی‌آن. و هیژا جزء این دسته از بچه‌هاس. حالا من موندم چکار کنم. شاید اگر همون ۲ سال اول رو خونه می موندم، الآن اینجوری نمی‌شد(حالا جریانش مفصله، اگر حس و حال الآنمو اون موقع داشتم حتماً همین کارو می کردم و اون زمان می‌موندم خونه، ولی اون وقت من فکر می‌کردم که دیگه زندگی من تموم شده با بچه‌دار شدن و به شدت مقاومت نشون می‌دادم به خونه موندن). همیشه از بچه‌دار شدن می‌ترسیدم به دلیل همین مسائلش برای همین تو قاموس زندگیم، واژه‌ایی به اسم بچه نبود. من خودمم آدم سختیم کلاً و با خیلی از چیزای زندگی کنار نیومدم و نتیجه این شده که هر چی که ازش می ترسیدم برام پیش اومد. خیلیا رو می‌بینم که بی‌خیالن تو بیشتر مسائل زندگی، همچین زندگی هم باهاشون خوب تا می کنه که نگو. من فکر کنم مشکل خودمم که اینقدر همه چیو سخت می‌گیرم که همه چی برام سخت پیش می‌ره. حالا فعلاً می خوام این ۴ ماهو، در هفته ۳ روز هیژا رو بذارم مهد و بقیه‌شو مرخصی بگیرم و باهاش باشم، ببینم چه جور می‌شه اوضاع. یه متخصص دیگه هم هست که می خوام برم پیشش، ببینم نظرشون چیه. اگه اون هم نظر این دکتر رو تایید کرد که باید یه فکر درست حسابی بکنم. اول رو خودم کار کنم درباره کنار اومدن با مدتی سرکار نرفتن بعد هم بقیه چیزا. 

وقتی به عکسای اون موقعش نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر کوچولو بوده، چه جوری دلم اومده گذاشتمش مهد.

این چند وقت به شدت عاشق داستان اسباب‌بازی شده و مخصوصاً کاراکتر باز و همه جا، بیرون و خونه و موقع خواب باهاشه. کیک تولدشم از همین حالا اعلام کرده باز باشه(اونی که دستشه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:52  توسط مامان هيژا  | 

دونفر از دوستانمون یه کوچولوی ۵ ماهه دارن به اسم ارتا،

 هیژا این دو نفر رو خیلی دوست داره ولی از وقتی که بچه دار شدن، هر چی هم هیژا رو تحویل می گیرن اصلاً نمی ره طرفشون. به شدت هم حسودی می کنه به ارتا. یعنی حتی صورت منو هم برمی گردونه اگه بخوام نگاش کنم. وقتایی که پیش می آد با هم باشیم، با ارتا و هر کسی که بهش توجه کنه، بد رفتاری می کنه، در نتیجه هم به خودش خوش نمی گذره هم به ما. جمعه رفته بودیم چیتگر با هم(فاز غربیشو نرفته بودم تا حالا چقدر خلوت و خوبه)، هیژا برعکس وقتای دیگه که تو محیط بازه، از کنار ما تکون نخورد و همش تو نخ این بود که ببینه کی به ارتا توجه می کنه، پدر و مادر ارتا طفلکیا هی با هیژا حرف می زدند، ولی هیژاروشو برمی گردوند ازشون. یه دختر خانم ۱۰ ساله هم بود به اسم دُرسا که می رفت طرف ارتا و باهاش بازی می کرد و خوب معلومه که برای یه دختربچه ۱۰ ساله یه دختر ۵ ماهه جذابیتش بیشتره تا یه پسر ۳ سال و نیم. چند تا دختر دیگه هم اونجا بودن، هیژا خیلی کاری به اونا نداشت، ولی هر وقت دُرسا می رفت طرف ارتا، هیژا هم یا چیزی پرت می کرد طرفش یا می رفت جلو می زدش. منم مونده بودم چیکار کنم، اصلاً خوب نیست که این همه حساسه هیژا. با مشاور صحبت کردم، گفت که با هیژا نی نی بازی کنم، و هر چی خواست تو اون موقع(از وسایل نی نی ها) بهش بدم. دیروز کلی نی نی بازی که البته هیژا می گفت ارتا بازی کردیم. تو شیشه آب خورده و بغل من پاهاشو مس دوچرخه تکون داده و از این قبیل کارا. مشاور هم گفت هر وقت با ارتا برخورد کردیم، بگیم که ببین چقده کوچیکه، و نمی تونه هیچ کاری بکنه و عکسای بچگی خود هیژا رو هم نشون بدم، در مورد نشون دادن ارتا که هیژا کلاً بدش می آد من ازش حرفی بزنم. عکسای بچگیش رو هم نشونش می دم می گه این کیه چرا تنهاس پس مامانش کو، عکسای با خودمو نشونش می دم می گه این کیه بغل ماما. کلاً عکسای یه سال به بعدشو خودش می دونه. خلاصه من موندم که چیکار کنم. اصلاً هم حاضر نمی شه از ارتا عکس بگیریم یا خودش باهاش عکس بگیره.

راستی چند روز پیش به هیژا گفنم می شه منو بکشی، اونم کشید منو بعدشم گفت بیا مامان یه آبنبات هم برات خریدم بخور!(اونی که تو دستم گذاشته آبنباته)(جالب اینه که همیشه دستو چسبیده به سر می کشه). 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:53  توسط مامان هيژا  | 

هيژا مثل بقيه بچه ها تخيل قوی داره، و همين خودش باعث می شه از بعضی چيزا بترسه. تو فيلم ديدن بايد خيلی مواظب باشيم، کافيه موسيقی از تلويزيون بشنوه که کمی حالت ترس رو برسونه، سريع می آد و وايميسه به نگاه کردن و ما هم سريع بايد کانال رو عوض کنيم، که جنابش هم خوب معلومه که متوجه می شه و جيغ و داد راه می ندازه. فکر کنم بزرگ بشه (آخی قربونش برم، چه خوش تيپی بشه بچم) از اون دسته آدمايی که فيلم ترسناک می شينه نگاه می کنه، بعدشم شب يادش می آد و می ترسه.  از بعضی چيزها هم که آدم فکرش رو نمی کنه هم می ترسه، مثل همين عروسکها، من خيلی از اينا خوشم می آد. هيژا هر روز صبح که از خواب پا می شد، می پرسيد مامان عروسک می زنه، مثل آقا که زد. منم کلی توضيح که نه بابا عروسک به اين خوشگلی نگا چه لباسای خوشگلی داره، چه صورت نازی داره. بعدش می گفت آره قشنگه بيار نگاه کنم، منم می آوردم و بعد از کلی نگاه کردنش می ذاشتم سرجاش. تا يه روز خودش گفت، خو آخه وردار عروسکو ، من می ترسم، آخه من گناه دارم. اونقدر دلم سوخت برا بچه م، گفتم چشم چشم. می ذاريم بيرون برن عروسکا. شب که خوابيد برش داشتيمو گذاشتيم تو کُمد. صبح که پا شد اولين پچيزی که پرسيد، اين بود که عروسک رفت. تنها چيزی که به ذهنم می رسه، اينه که شايد يه وقتی يه جايی، صحنه ايی از فيلم ساحره رو ديده. چون اونجاس که به قول گُل پسرم، عروسک آقا رو می زنه، حالا من موندم کی و کجا اينو ديده. تقريباً يه سال ،يه سال و نيمش که بود هم از اين جا شمعی می ترسيد، که البته اون طبيعی بود چون يه کم حالتش برای بچه ممکنه ترسناک باشه. حالا اون موقع که نمی تونست درست حرف بزنه، همش با دست بهش اشاره می کرد و می گفت آ اااااااا، چون دهنش باز بود. مام فکر می کرديم که آخه چقدر بچه م خوشش می آد از اين جا شمعی که همش حواسش بهشه، يه روز آورديم پايين از قفسه ببيندش، که جيغ زد و پريد بغلم. تازه اونوقت متوجه شديم که طفلی اين مدت می ترسيده.

 يه کليپی هست که توش دو تا عروسک گاو صورتی آهنگی به اسم مونا مونا می خونن، پسر دايی و دختر دايش(دوقلون) ازش خوششون می اومد، ما هم فکر کرديم لابد هيژا هم دوست داره حدوداً يک سالش بود، خلاصه کليپ رو که ديد همچين جيغی کشيد که نگو. ديروز بعد از مدتها باباش گفت براش گذاشته بود، باز همان جيغ و همان گريه. خلاصه عروسکا و جا شمعی و سی دی مونا مونا رو گذاشتيم بيرون رفتن خونشون و ديگه هم نمی آن. يادم باشه از مشاور بپرسم در مورد اين ترس. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:29  توسط مامان هيژا  |