تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

از اونجايي كه اينجانب مادر بسيار خوبي هستم و به بچه‌م هم اهميت مي‌دم، سعي و تلاش وافري كردم در پديد آوردن اوقاتي خوش براي هيژا،در چند روز قبل و چند روز بعد و خود روز جهاني كودك. حالا هرچي هيژا مي‌گفت، نميخوام بيام بيرون و ميخوام خونه باشم، من براي اينكه بهش خيلي خوش بگذره و حس كنه يه جواريي روزشه،،كشون كشون بردمش بيرون كه در اين روز جهاني خوش بگذرونه! حالا از شوخي گذشته باورتون مي‌شه من با هزار وعده وعيد مي‌كشوندمش بيرون، هيژا تو بيرون اومدن(البته بجزمواردي كه براي خريد اسبا‌بازي باشه) خيلي تنبله.

چهارشنبه:

 شب با سام و مونيبا(كه چند روزي اومده بودن تهران)و البته پدر و مادرشون قرار گذاشتيم و بچه‌ها رو برديم پارك آب و آتش. غرفه‌هاي زيادي گذاشته بودن هر چندخيليهاشم بي‌ربط بودن و فكر كنم بدين وسيله براي مامان بچه ها هم خواستن هيجان ايجادكنن! ما به هواي نمايش عروسكي رفتيم، اما يك سري شعبد‌ه‌بازي و مسابقه و اينا برگزار مي‌شد و ما هم نرفتيم تو اون محوطه، فقط وقت شعبده‌بازيش آهنگاي بسيار ريتميكي پخش مي‌شد و هي‍ژا و مونيبا رفتن تو و با هم كلي حركات موزون راه انداختن كه در اين روز جهاني داشتن مورد غضب گردانندگان شعبده بازي قرار ميگرفتن، چون اين دوتا داشتن توجه ملت رو حسابي جلب مي‌كردن و با اضافه شدن چند تا بچه ديگه‌ فضا داشت به سمت ديگه‌ايي كشيده مي‌شد. يك زمين بازي با چندتا وسيله بازي هم بود كه خوب بود. اما چند تا متصدي عصباني داشت، مخصوصاً مسئول قسمت قطارش كم مونده بود از برخورداي فيزيكي استفاده كنه براي مقابله با بچه‌‌ها، اونم در اين روز جهاني! بوي همبرگر سوخته هم كل اون فضا رو در بر گرفته بود!

هي‍ژا و مونيبا در قسمت سرسره بادي اينقدر بپر بپر كردن كه واقعاً ديگه نا نداشتن راه برن، بيشتر اين دوتا با هم بودن و مدل بازيهاشون با سام فرق مي‌كرد.

 

   

پنج‌شنبه:

صبح با مامان نيما قرار گذاشتيم كه بريم كانون و برنامه‌هاشونو ببينيم، عملاً به خاطر سليقه بچه‌ها و توقفشون در جاهاي متفاوت فقط همديگرو ديديم يه ۱۰ دقيقه‌ايي، كه البته خود اون هم غنيمت بود. بچه‌ها هم انگار هر كيمنتظر تعارف اون يكي بود در نتيجه بين نيما و هيژا هيچ رابطه‌ايي برقرار نشد، حتي در حد كنار هم قرار گرفتن براي يك عكس. به شدت به عملكرد كانون اعتراض دارم، غرفه‌‌هاي خوبي با همكاري شعبه‌هاي ديگه كانون تو شهرستانها گذاشته بودن و زحمت كشيده بودن ولي واقعاً برخورد بعضي از راهنماها تو غرفه‌ها اصلاً خوب نبود، بي‌انگيزه و خسته، يا بچه‌ها رو دعوا مي‌كردن يا مي‌گفتن دست نزنين يا عين آدم آهني يه چيزي رو مرتب تكرار مي‌كردن. مثلاً يه غرفه كه توش چندتا ميكروسكوپ بود با يه سري اسكلا حيوانا، براي هيژا جالب بود و ما رفتيم كه ببينيم زير ميكروسكوب رو ببينيم، اول كه مسئول غرفه گفت نياين تو قراره بيان بازديد كنن رئيس روسا، منم گفتم قراره بچه‌ها رو كه از اين امكانات استفاده مي‌كنن ببينين يا غرفه خالي رو. با اكراه قبول كرد و رفتيم تو. ۳ تا ميكروسكوب بود و من هيژا رو بلند كردم كه ببينه، مثلاً داشت براي هيژا توضيح مي‌داد، اين يه تيكه از روده‌س، اون يكي بافت گياهه! يعني همون توضيحي رو كه براي بچه كلاس پنچم آماده كرده بود براي بچه ۴ سال و ۹ ماه من هم مي‌داد. غرفه بوشهر و ايلام خدايش خيلي خوش برخورد بودن و با محبت توضيح مي‌دادن.

هيژا كلي از اين آدمكاي كاغذي كه تو قسمت فروشگاه چسبونده بودن، خوشش اومده بود و كنار هر كدوم وايميساد و مي‌گفت ازم عكس بگير.

              

اينجا هم تو غرفه بوشهر يه تكه خمير به هيژا دادن و راهنمايش كردن كه با هسته خرما روش شكل دربياره و كلي هم هيژا خوشش اومد. اين ماشين كوچولو هم ديروزش هيژا خريده بود و خيلي دوسش داشت و با خودش آورد كانون و گمش كرد و خوشي ۳ ساعته‌ش با گم شدن اين ماشين كوچولو كمي با گريه همراه شد.

  

پنج‌شنبه شب هم رفتيم بهار و تيراژه لباساي پاييزه و كفش براش خريديم و اسباب‌بازي البته!

جمعه:

عصر تولد سام بود، شب گذشته‌ش رفتيم لگو تيراژه براي سام كادوشو بخريم و هيژا هم تقاضي زورو داشت(تازگيا علاقه پيدا كرده به زورو ولي عروسكش كم پيدا مي‌شه تو بازار). خوب اونجا كه معلوم بود زورو نداره و باز يك عدد اسپايدرمن مشكي(البته به قول خودش جنس خوب) خريد. يه جعبه هم از لگوهاي ساختمون سازي براي سام گرفتيم كه هيژا عين اون رو داره. همين كه رسيديم خونه، هيژا كادوي سام رو برد اتاق خودش و گفت اين مال منه، مال من جلدش كهنه شده و بايد اين مال من باشه، منم گفتم باشه پس اسپايدرمن رو كه خريدي مي‌بريم براي سام. داد و بيداد كه مي‌خوام هر دوتاش مال خودم باشه. تا حالا اينجوري برخورد نكرده بود، ما معمولاً هر وقت تولد مي‌ريم، موقع خريد كادو يه كادو هم به دلخواه هيژا براش مي‌خريم و تا حالام اين روش خوب جواب داده. اما اين مدليشو ديگه تا حالا نديده بودم. خلاصه شب خوابيد فردا صبحشم همين كه پا شد، گفت اون كادوي منه، گفتم پس نمي‌تونيم بريم تولد، گفت خوب نريم.بعد گفتم نه من مي‌م و كادو رو هم مي‌برم، شما نمي‌توني بياي، كه باز داد شد و فرياد. راستش ديگه حسابي كم آورده بودم و هيچ رقم درك نمي‌كردم اين حالت هيژا رو. وقتي عين همونا رو و اون هم دو بسته‌شو داره،ديگه فلسفه اين همه گريه و زاري نمي‌فهميدم، تازه مي‌تونست همون موقع تو فروشگاه اگه از اون دلش مي‌خواست به جاي اسپايدرمن اونو بخره. خلاصه من حاضر شدم و كادو رو بسته‌بندي كردم و گفتم شما مي‌خواي بياي آماده شو اگرهم دوست نداري بمون خونه پيش بابا. بالاخره راضي شد بياد، ولي بعدش گفت اسپايدرمن من هم كادو كن و روشم مثل كادوي سام كارت بزن و بيار، كه منم اين كار رو كردم. رفتيم تا ۱۰ شب هم اونجا بوديم، خيلي هم به هيژا خوش گذشت.

 

 و اين بود روزهاي جهاني كودك ما.

 اميدوارم همه كودكان شما و ما و همه دنيا، نه فقط اين روزا بلكه همه روزاي زندگيشون همراه با شادي و امنيت باشه.

 اين هم اقلام خريداري شده مورد علاقه پسرمان طي اين روزهاي جهاني كودك

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:46  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه:

  بساط نقاشي رو راه انداخيتم، ۱ ساعتي مشغول بوديم، يادم به سيب‌زميني و نقش چاپي افتاد، چند تكه سيب‌زميني آوردم و با كنده كاري روش كلي احساس خلاقيت بهم دست داد. هيژا خوشش اومد و چند صفحه‌ايي رو چاپ با سيب‌زميني زد. مامان نيما در مورد رنگ سفيد و نيما نوشته بودي، حالا هيژا اصرار زيادي داره با رنگ سفيد نقاشي كنه، من همين تركيب كردن رو بهش گفتم ولي هيژا گفت مي‌خواد يه برگه سفيد رو با رنگ سفيد رنگ بزنه! كل دست و پاهاشم با همون رنگ سفيد صفا داد!

                         

اينم نتيجه‌ش(آخرش يه كم رنگ قرمز رو سفيده آورد)

جمعه:

كيدس كلوب به مناسبت اولين سال افتتاحشون، يه جشن گرفته بودن، من و مامان آنديا يه بار رفته بوديم اونجا و شماره تلفنامونو داشتن و به همين دليل به ما خبر دادن و ما هم رفتيم، البته يه هزينه‌ايي هم پرداخت كرديم كه به نظرم ارزششو داشت. برنامه‌هاي متنوعي داشتن كه بچه‌ها مي تونستن ازش استفاده كنن، به نظرم خيلي خوب و محترمانه هم برنامه‌ها رو اجرا كردن. از ساعت ۱۱ تا ۲.۳۰ اونجا بوديم و به هيژا حسابي خوش گذشت، البته به ما هم نيز، كه فرصتي شد  خانواده دركنار هم باشن و  دو خانم خانواده كه مامان آنديا و من باشيم هم گپي با هم بزنيم. هيژا اون روز واقعاً خوب بازي كردف با هيچ بچه‌ايي هم درگير نشدن و خيلي هم مهربون شده بود. هواي آنديا رو هم حسابي داشت و هر وسيله‌ايي رو براي خودش برمي‌داشت يكي هم براي آنديا رزرو مي‌كرد. تو حياط كه داشتن بازي مي‌كردن، چند تا از بچه‌‌ها با هيژا رفته بودن زير سرسره، آنديا هم مي خواست بره اونجا ولي يكي از بچه‌ها نمي‌ذاشت، باباي هيژا فكر مي‌كنه كه هيژاس كه نمي‌ذاره آنديا بره و به هيژا تذكر مي‌ده، كه ديدم هيژا اومد بيرون از اونجا و حسابي شاكي. داد مي‌زد كه من ديگه دوست آنديا نيستم و مواظبش نيستم، حقم داشت پسرم، بيخودي متهم شده بود(البته برمي‌گرده به سابقه نه چندان خوبش). اما بازم دوستش بود و هواشم داشت.

          

از اين كارتا كه با شن رنگي رنگ‌آميزي مي‌شن خيلي خوشش اومد، آوردش خونه و فرداش بردش مهد كه به دوستاش نشون بده، اما گم شده بود و كلي هم گريه كرد براش و گفت آخه من اون رو خيلي دوست داشتم. عكس سمت چپ هم يه پمب بنزين بچگونه‌س كه هيژا خوشش ميومد و البته خودش داشت بنزين مي‌زد نه موتورش! 

                                        

چند بار هم كه سوار ماشين شد و ما گفتيم نوبتيه، گوش داد و نوبتي سوار مي‌شد، اون آقا پسري كه هيژا جاشو داد بهش از اول تا آخر سوار يكي از ماشينا كه طرفدار زياد داشت شد و پياده نشد،حرف مارو هم گوش نمي‌داد و مادر و پدرش هم چيزي نمي‌گفتن، هيژام مرتب مي‌پرسيد كه پس چرا نوبت او تموم نمي‌شه،بعدش هيژا ماشين رو ول كرد و سوار يه دوچرخه كوچولو شد كه طرفدار زيادي نداشت و بيشتر وقت رو سوار بر اون گذروند..

 سر پدرها هم كمي گرم شد! و هيژا هم خوشحال نگاشون مي‌كرد.

اين هم موقع رفتن كه بچه‌ها با ماشيناشون تا دم در اومدن

بقيه روزها:

- در مورد لباس پوشيدن، هيژا نظرات مختلفي داره، اولاً بايد هيچ مارك و چيزي تو لباس نباشه، مخصوصاً پشت يقه‌ش، بعد هم اصلاً تمايلي به پوشيدن لباساي نو نداره، مي‌گه آخه مردم منو مي‌بينن. اگه لباسي رو بپوشه براي مهد و مربياش ازش تعريف كنن ديگه محاله بپوشه. چند تا پيرهن مردونه داره الآن كه هوا كمي خنك شده رو لباسش مي‌پوشم، وقتي مي‌پوشه مربياش ازش تعريف مي‌كنن، حالا مدتيه مي‌گه نمي‌پوشم يا اگه بپوشه دم در مهد درش مياره حالا اين بار يه چيز ديگه اضافه شد. من لباس راه راه خيلي دوست دارم، مخصوصاً براي بچه. يه لباس هيژا رو پارسال خريده بودم براش كه بزرگ بود، امسال اندازه‌ش شده و با خوشحالي پوشوندم بهش و باهاش رفت مهد، دفعه بعد كه خواستم بپوشم لباسش رو ، گفت نمي‌پوشم، آخه بچه‌ها مسخره‌م مي‌كنن، مي‌گن ميمون گورخري شدي(عكس يه ميمون كوچولو روشه)، در نتيجه اين لباس هم اضافه شد به لباسايي كه فقط تو خونه مي‌پوشه.

- روزهاي فرد برنامه تغذيه مهدشون لقمه خانگي و ميوه‌س. هيژا به شدت با گذاشتن ميوه مخالفت مي‌كنه و ميگه به جاش شير بذار، چون خاله مي‌گه بايد همه ميوه‌مو بخورم، يكشنبه براش با نون تست  و پنير خامه‌ايي ميكر درست كردم و با شير گذاشتم براش. بعداظهر همين كه منو ديد، گفت مامان مچكرم لقمه‌م خيلي خوشمزه بود، فردا هم برام بذار.(معلومه كه من نيشم تا بنا گوش باز شد از خوشحالي) 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:37  توسط مامان هيژا  | 

خبر اینکه تا جمعه سنندج بودم. از جمعه به بعدم اومدم تهران و حسابی دلم برای بابام تنگ شده بود و به محض دیدنش از فرودگاه تا خونه ۱۰ بار بهش ‌گفتم دوست دارم بابايي و آويزونش بودم. بعدشم به مامانم گفتم مچكرم مامان منو بردي سنندج، خوش گذشت. مامان و بابام هم از اون حالتاي ذوق مرگي گرفته بودن از اين همه ابراز احساسات و بچه مثبتي من.

از جمعه كه اومديم تهران و البته درست‌ترش از سه‌شنبه هفته پيش مامانم درگير همون سرفه شديدي كه من گرفته بودم شده و نمي‌تونه ۵ دقيقه هم حرف بزنه و سرفه‌هاي وحشتناكي مي‌كنه. در نتيجه شنبه و يكشنبه هم مامان نرفت سركار و خونه بود و من هم خوشحال از نرفتن به مهد. با مامانم هم رفتم دكتر، همچين تعظيم غرائي كردم به خانم دكتر و يك سلام عليكم و رحمه طولاني گفتم(كاري كه جديداً ياد گرفتم و مي‌بينم كه بقيه خوششون مياد. تازه بعضي وقتا مي‌گم به به مامان خانم يا به به چه لباس قشنگي، تو سنندج يه آقايي رو ديدم كه مثل كشتي گيرا بود و من بهش گفتم به به آقاي خوش‌تيپ!) كه هم خانم دكتر و هم مامانم كلي برام لبخند مليح زدن. بابا هم اين هفته كه ما تهران نبوديم درگير اين مريضي بوده و هنوزم تك سرفه‌هاش ادامه داره. مامانم اين روزا همش مي‌گه من مريضم پسرم و نمي‌تونم بازي كنم و هي سرفه مي‌كنه و آب و شير و اينا مي‌خوره.

در سنندچ چه گذشت رو مي‌ذارم براي مامانم بگه براتون. من چند تا اتفاق جالب قبل از سنندج رو براتون مي‌نويسم(البته واضح و مبرهنه كه مامان مي‌نويسه، درسته دستش درد نمي‌كرده اين مدت كه بنويسه ولي سرفه باعث سردردش شده و خودش مي‌گه مغزم نمي‌كشه براي هيچ كاري).

دو هفته پيش، يه چيزي تو مايه‌هاي جشنواره اوقات فراغت از طرف شهرداري برگزار شد كه مهد ما هم توش شركت داشت. يه پنج‌شنبه قرار شد كه بچه‌هاي مهد با خانواده بريم توچال و تو يكي از اون برنامه‌ها شركت كنيم. اول مامان فكر كرد من ممكنه صبح زود بيدار نشم و نخوام برم، ولي وقتي از من پرسيد و من به محض شنيدن اسم دوستم كوروش كه مي‌خواد بياد(سومين دوست صميمي بعد از كسري و كيانوش)،گفتم مامان من زود بيدار مي‌شم و قولم رو هم عمل كردم، آخه به نفعم بود نمي‌خواستم برم مهد مي‌خواستم با بچه‌هاي مهد بريم تله‌كابين سوار شيم. خلاصه من شب اون روز كلي سرفه كردم و هم خودم خوب نخوابيدم و هم مامان بابا رو نذاشتم بخوابن، ولي صبح بيدار شدم و البته با كمي تاخير رسيديم سر قرار. خاله شادي مهد خيلي زحمت كشيده بود در ارتباط با جور كردن اين برنامه و كلي هم صحبت كرده بود با مسئولين كه ما تو اون صف طولاني تله كابين واينسيم. من تو صف تا چشمم به كوروش افتاد دويدم رفتم پيش او، هر چي هم مامانم تلاش كرد پيش مهشاد و مامانش وايسيم، قبول نكردم. فكر كنم مامانم زياد با مامان كوروش جور نيست، مامان كوروش برعكس مامانم خيلي جديه و خيلي هم مقرراتي. بالاخره رفتيم سوار تله كابين شديم و من و كوروش، فضايي بازي مي‌كرديم و تله كابين سفينه‌مون شده بود. ولي انگار مامان كورش خوشش نميومد و هي مي‌گفت بچه‌ها ببينن ما داريم به آسمون و به خدا نزديك مي‌شيم كمي تمركز كنين! ولي من و كوروش به كار خودمون ادامه مي‌داديم. رسيديم آخرين ايستگاه ديديم كه اميروالا و مامانش هم اومدن، فكر كنم مامانم دوست داشت من با امير والا بازي كنم ولي من همش دنبال سر كوروش بودم و هر جا او و مامانش مي‌رفتن منم مي‌خواستم اونجا برم. اين رفيق بازي و وابسته شدن به رفيقم به مامانم رفته، ولي نمي‌دونم چرا مامانم دوست نداره اينجوري باشم.

اول از همه رفتيم تو اين زمين بازي و تو ذل گرما كلي اينجا سه تايي با كوروش و امير والا بازي كرديم.

بعدش با اصرار مامانا كه گرمشون شده بود رفتيم تو يه جاي يه سربسته كه توش شلوغ پلوغ بود. رفتيم اونجا ماهي‌گيري كه خيلي خوشم اومد و كلي ماهي گرفتم، البته واقعي نبودن ها، اسباب‌‌‌‌بازي بودن.

بعدشم رفتم گل بازي و نقاشي و بادكنك بازي. يه قسمتم مامان ما پسرا، خيلي دوست داشتن بريم كه رفتيم ولي هيچ كاري نكرديم، نشستيم و يه وقتايي هم دخترها رو كه همه گريم كرده بودن و شعر مي خوندن با شلوغ بازي اذيت مي‌كرديم.

خلاصه اينكه خوش گذشت و من از شدت بازي و گرما كلي عرق كرده بودم و همين كه رسيديم خونه با وجود خستگي و مخالفت من، مامانم از اون قيافه‌هاي جدي گرفت و منم ديدم راهي نداره با بابا رفتم حموم.

يه قضيه جالب ديگه هم، برگشتن پسرخاله‌م و خانواده ش از يه كشور دور بود، (فكرشو بكنين پسرخاله‌م از بابام بزرگتره). دو تا دختر به نظر مامانم خيلي خوشگل داره با يه خانم مهربون. دو روز خونه ما بودن و بعد با هم برگشتيم سنندج. آيناز ۶ سالشه و آيلا ۲ماه. اولش كمي ارتباط من و آيناز سخت بود چون من بيشتر فارسي و كمي كُردي بلدم و آيناز بيشتر كُردي و انگليسي بلده و كمي فارسي. ولي خوبيش اين بود كه دوتامون خيلي كارتون دوست داشتيم و تازه آيناز مثل بقيه دخترا نيست كه از اسپايدرمن و بتمن خوشش نياد و كلي هم با عروسكاي بتمن و اسپايدرمن و نينجا و باز من بازي كرد. من از آيناز خوشم مياد و اسباب‌بازيهامم مي‌دادم بهش بازي كنه، به غير از بعضي وقتا كه حس مالكيتم گل مي‌كرد. برعكس من كه پر سر و صدا و كمي بهونه گيرم آيناز آروم و منطقيه. البته خوب هم از من بزرگتره و هم دخترخانومه و همين باعث مي‌شد كه بعضي وقتا بگه با من بازي نمي‌كنه. با آيلا زياد جور نبودم چون از ني‌ني ها كه خيلي بهشون توجه مي‌شه خوشم نمياد و يه جوري دوست دارم اذيتشون كنم واسه همين هميشه يه نگهبان بالا سر آيلا بود. من فقط واسه يه عكس كنار آيلا دراز كشيدم كه اونم ببين چه جوري مواظب آيلا هستن، تازه بعد اين عكس فوري باباي ايلا اومد و همين كه من چشمم بهش افتاد خواستم يه ضربه‌ايي بزنم كه نذاشتن!

با آيناز رفتيم پارك آب و آتش و حسابي بازي كرديم و ۲ دور هم سوار كالسكه شديم، يه بارش مامان به زور اومد كنارمون نشست، ولي بار دوم مامان رو مجبور كرديم كه خودمون دوتايي مي‌خوايم سوار شيم

 

وقتي رفتيم سنندج، همه به شدت آيناز و آيلا رو تحويل مي‌گرفتن چون ۲ سال بود كه نديده بودنشون. خاله آجي هم كه نوه‌هاشو ديده بود خيلي خوشحال بود ولي همش سعي مي‌كرد حواسش به من هم باشه. تو سنندج آيناز منو تحويل نمي‌گرفت چون چشمش به دخترا افتاده بود، هر چند من لاك هم زدم كه شكل دختر شم، ولي اخلاقم كه مثل اونا نبود. واسه همين همش سراغ بصير پسر دايمو مي‌گرفتم كه دو تا پسر شيم ولي از شانس بد من تو مهموني شب اول مسافرت بودن. البته كابان دختر خاله خيلي حواسش به من بود.

من  به مامان مي‌گفتم چرا آيناز همش با من اخموه و باهام بازي نمي‌كنه. تو مهموني خونه دايي ديديم باز محل نمي‌ذاره، منم ديدم روشهاي رايج پسرونه اثر نمي‌كنه و شروع كردم زبون ريختن. همه شاخ درآورده بودن از حرفام. عزيز دلم، آيناز، خانومم، خانومي، قربونت برم. و نتيجه اين حرفا اين شد كه من و آيناز اينجوري نشستيم و با هم سفيد برفي ديديم.

من اين مدت همش زيباي خفته و سيندرلا و باربي و سفيد برفي ديدم، مامانم كلي اميدوار شد به روحيه لطيف گرفتن و فراموش كردن اسپايدرمن و بتمن. غافل از اينكه من تو اون كارتونا از جادوگراش خوشم ميومد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:10  توسط مامان هيژا  | 

هیژای من ببخش ما رو این روزا، که اینقدر بی‌حوصله‌ایم، ببخش ما رو که یا پای کامپیوتریم یا پای تلویزیون. خیلی سوالها داری اما نمی‌دونم چطوری جوابشونو بهت بدم. باید سعی کنم آروم باشم تا بتونم به تو هم آرامش بدم ولی باور کن کار سختیه. کاش این روزها زودتر تموم شن، کاش اونجوری که ما می‌خوایم تموم شن.   

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 13:53  توسط مامان هيژا  | 

امسال اولین ۱۳ بدری بود که جایی(منظور همان کوه و در و دشته) نرفتیم و با چند تا از دوستان بچه‌دار رفتیم پارک شهرآرا. به ما در جوار دوستان خوش گذشت، به بچه‌ها هم در پارک، چون عملاً با هم بازی نکردن و هر کی واسه خودش بود. هیژا مشغول بازی بود که منو با هیچان صدا زد و همکلاسی مهدش امیر کوروش رو به من نشون داد. دوتایی کلی با هم بدو بدو و بازی کردن و اختتامیه‌ش هم کوبیده شدن سر هیژا به زمین بود که بدجوری هم خورد. بعد از مراسم دلداری و همدردی با هیژا و آروم شدنش، با حالت بازی چند تا از اون تستای معروف بعد از افتادن رو انجام دادیم که خوشبختانه مشکلی نبود. حوالی غروب بود که رفتیم خونه یکی از دوستامون که نزدیک پارک بودن و تا آخر شب هم اونجا بودیم. هیژا یه ذوقی می‌کنه برای رفتن به خونه دوستان بچه‌دار، فقط به این دلیل که ببینه اون بچه چه اسباب‌بازیهایی داره. حتی آمار اسباب‌بازیای سام رو داشت و می دونست این دفعه چی اضافه شده بهش! 

          

از شنبه بابای هیژا رفته ماموریت و جمعه برمی‌گرده. قبل رفتن بابا به هیژا گفت که می‌ره سفر و قول آوردن لگوی سفارشی(کاتالوگ لگو رو می‌گیره دستش و از روش سفارش می‌ده) رو هم بهش داد. یکشنبه یکی از دوستامون زنگ در رو زد هیژا بدو رفت به طرف در که بابایه، من بهش گفتم که بابا نیست بابا سفره، خیلی بامزه گفتش آها یادم رفته بود بابا رفته سویس جمعه برمی گرده با لگو هم برمی گرده. دیروز دیگه هیژا حسابی دلش برای باباش تنگ شده بود و می‌گفت آخه من بابایی خودمو می‌خوامٰ، نمی خواد برام اسباب‌بازی و لگو بخره، بیاد دیگه آخه من دلم تنگ شده. 

روز اول مهد کلی ذوق زده بودم که هیژا بدون هیچ مشکلی رفت و تازه دلشم برا دوستاش تنگ شده بود. روز دوم صبح، گفتم بریم مهد، همچین با یه حالتی گفت که بسه دیگه آخه چقده برم مهد،خسته شدم، دیروز رفتم دیگه، دلمم برای دوستام دیگه تنگ نیست! (بچه‌م خسته نباشه یه ۱۵ روز استراحت و ۱ روز مهد بهش می‌چسبه!) 

این شبا که باباش نیست اصلاً راحت نمی‌خوابه بچم، یه جورایی اضطراب داره انگار. می‌آد پیش من و می چسبه به من موقع خواب. یعنی عملاً این چند شبه من نتوستم وقتی هیژا می‌خوابه کاری بکنم واسه خودم و از تنهایم استفاده بهینه کنم. به فاصله هر نیم ساعت یه بار، صدای مامان بیا پیشم بلند می‌شه.

دیروز به علتی که اینجا نوشتم نرفتم سرکار. صبحش رفتیم دکتر با هیژا، البته این دفعه هیژا منو برد دکتر. قبل دکتر رفتن هیژا چند بار برای اطمینان ازم پرسید که دکتر می خواد تو رو معاینه کنه، منو نه. منم هر بار می گفتم آره عزیزم من مریضم شما منو ببر دکتر. اونجام که رفتیم، همین که رفتیم تو گفت بذار به آقای دکتر تار بندازم! بعدشم سر گرفتن فشار خون کلی سوال کرد که این واکسنه؟ آقای دکتر منم از اینا داره؟ سوال جالبش این بود که مامان چرای آقای دکتر تو عوض می‌شه، مال من نمی‌شه! (یه بار دیگه هم با من اومده بود دکتر ۶ ماه پیش). من از این دقت بچه‌ها و سوالاشون خیلی خوشم می‌آد و هر بار موقع این جور سوال و جوابا کلی ذوق زده می‌شم. خلاصه اینکه این سردرد من به نفع هیژا تمام شد، چون بعدشم رفتیم پارک و هم هیژا کلی بازی کرد، هم من هم هوایی عوض کردم و سرم کمی بهتر شد. خدایش کاش به جای تعطیلات تابستونی، تعطیلات بهاری بود، این هوای بهاری فقط کیف می‌ده بری کوه و در و دشتو نفس بکشی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:56  توسط مامان هيژا  | 

دیشب با چند نفر از دوستامون رفتیم چهارشنبه‌سوری بازی. يه جاي خلوت تو ولنجك نزديك خونه يكي از دوستان گير آورديم و آْتش روشن كرديم، بامزه اين بود كه من به باباي هيژا گفتم ببين كارتون داريم يه چند تا پيدا كن ببريم، هيژا همچين دويد طرف سي دياش و سي دي اسپايدرمن رو برداشت، با تعجب پرسيدم، مي خواي بسوزوني سي‌ديتو، گفت نه ه ه ه، مگه خودن نگفتي بابا كارتن بياره، خوب منم مي خوام كارتن خودمو بيارم. هيژا تو ماشين خوابش برده بود و يه كم خوابالو بود، ولي بعد سرحال اومد، مخصوصاً اينكه عمو ابراهيم(يكي از دوستان كه با بچه‌ها خيلي جوره) هم بود و با هيژا كلي سر به سر هم گذاشتن و بازي كردن. هيژا همچين شجاع شده بود كه مي خواست همه وسايل چهارشنبه سوري بازي رو دستش بگيره، تو مهد شعر شب چارشنبه سوري رو ياد گرفته و حالا اصرار كه تو بخون شعر رو. بعد كه آتش بازي تموم شد، گفتيم بريم بيرون چيزي بخوريم، سريع دويد پيش عمو ابراهيم و گفت بريم شام بخوريم عمو ابراهيم. جاتون خالي رفتيم، پيتزا خورديم و همونجا هيژا گفت خيلي چارشنبه سوري خوب بود، من خوشم اومد، هم كيش خوب بود هم چارشنبه سوري!

ما كه آتش رو روشن كرديم، يه آقايي اول يه چارپايه آورد انداخت رو  آتش، بعد يه ميز آورد، آخر سرم يه نردبون آورد، ديگه نمي‌دونم بعد از رفتن ما چه چيزاي ديگه‌ايي آورد به قول معروف اتش زده بود به مالش!

شب هيژا تب كرد و كلي نگران شدم، چون داره سيفيكسم مصرف مي‌كنه و من موندم قضيه چيه. حالا امروز عصري مي‌برمش دكتر خودش، ببينم چي شده، اميدورام اوضاعش خوب باشه، فردا مي‌خوايم راه بيفتيم به طرف سنندج و خودشم كلي ذوق داره بابت اين قضيه. با ماشين خودمون مي‌خوايم بريم، هيژا تو ماشين معمولاً حالش بهم مي‌خوره. حالا اگه مريض باشه كه ديگه بدتر مي‌شه. البته اگه ببينيم حالش بهتر نشده كه بايد جمعه راه بيفيتم و سال تحويل تو راه باشيم. هيژا وقتايي كه تب مي‌كنه يه جورايي هذيون مي‌گه، نصفه شب كه تب داشت، مي‌خواستم بهش دارو بدم، مي‌گه وايسا وايسا، هنوز ۱۲۳ نگفتم. بعد پاشوده وايساده مي‌گه ۱و۲و۳، حالا بده دارو رو!

سال خيلي خيلي خوبي رو براي همه بچه‌ها و مامان باباهاشون و همه اطرافيانشون، آرزو مي‌كنم. اميدوارم همه بچه‌ها شاد باشن و سرحال.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:58  توسط مامان هيژا  | 

  

سه‌شنبه گذشته، هيژا كمي گلو درد داشت و سرفه. بردمش دكتر، گفت هنوز چيزي نيست و فقط شربت سرماخوردگي داد، سيفيكسيم هم داد ولي گفت فعلاً داشته باشين تا چند روز ديگه بينيم چي مي‌شه .ولي روز بعدش، شب گوش هيژا درد گرفت. اين اولين گوش درد هيژا بود، طفلي چند بار از درد بيدار شد با گريه. استامينوفن بهش دادم. با يكي از دوستامون كه دكترن تماس گرفتيم، گفت سريع آنتي بيوتيكش رو شروع كنين، صبحش شروع كردم آنتي‌بيوتكشو و خوشبختانه گوش دردش درست شد. اما بي اشتهايي و بدخلقي مثل هميشه موقع مصرف آنتي بيوتيك،شروع شده و طبيعي‌ هم هست. هيژا كلاً بدغذاس و تو اين مواقع هم كه ديگه هيچي. حالا اميدورام تا عيد اوضاعش روبه راه بشه. 

امروز مهدشون تعطيله، چون بعداظهر جشن به مناسبت نوروز دارن. هيژام واسه اولين بار قراره بره رو سن و دسته جمعي با همكلايسا شعر بخونن، كلي ذوق داره كه بابا و مامان باهاش مي‌خوان بيان جشن مهد. پارسال جشن مهد خيلي بهش خوش گذشت، البته پارسال هنوز كوچولو بود و برنامه نداشت. برم كه ۲ بايد اونجا باشيم.  

بعد از جشن

نزديك ۴ ساعتي مراسم جشن طول كشيد. هيژا اولش انتظار نداشت كه جدا از ما باشه و چشمش به مربش افتاد چسبيد به ما، اما تا سحر جون مربي هيژا گفت كه بيا كسري و كيانوش هم هستن، رفت پيش اونا پشت پرده برنامه. مجري برنامه مثل سال قبل، عمو مهرداد(همون اقا جون سليمون تلويزيون) بود. به نظرم اجراش خوبه. همون اول هم همه مادرا و پدرا رو با يه آهنگ عربي بلند كرد و گفت همه يه نرمشي بكنين از اين شقي و رقي در بياين، مخصوصاً پدرها.

بعدش عمو شاهين كه هيژا خيلي دوسش داره اومد و با بچه‌هاي كلاس هيژا برنامه اجرا كرد. اولش هيژا همش دنبال ما مي گشت تو جمعيت، چشمش كه به ما افتاد انگاري خيالش راحت شد. عمو شاهين با چوب و يوينوليت كاراي حجم با بچه‌ها كار مي كنه و از بچه‌ها مي‌خواد كه دستاشونو به كار بگيرن. يه برنامه اجرا كردن كه توش عمو شاهين خوابيد و بچه‌ها دورشو با تكه‌هاي چوب مي چيدن و وقتي عمو شاهين بلند شد، شكلش با چوب در اومده بود و بچه‌ها هم كلي ذوق كردن، آخرشم همه بچه‌ها و هيژا هم با هيجان تكه‌هاي چوب رو جمع كردن. ‌

بعد نوبت رسيد به اجراي شعر بچه‌هاي كلاس هيژا. خيلي لذت داشت ديدن بچه‌ها، مرتب نشستن و شعر مادر من مهربونه رو خوندن. دهن هيژا هم از اون دور كلي باز و بسته مي‌شد و معلوم بود كه حسابي داره مي‌خونه. تو بيشتر قسمتاي اجراي برنامه‌هاي مختلف، دخترا خيلي بهتر و با اعتماد به نفس تر برنامه‌ها رو اجرا مي‌كردن. نمی‌شد عكس گرفت و من فقط از دور يه عكس گرفتم كه تار هم شد.

 

بعد از اجراشون بچه‌ها اومدن پيش مامان باباهاشون. كسري و كيانوش و هيژا سه تايي كه بهم افتادن، و مي‌شه گفت اون قسمت رو رو سرشون گذاشتن، فقط خوبيش به اين بود كه آخر نشسته بوديم. يكي ديگه از دوستاشونم هم به اسم امير والا اومد و چهارتايي آتيش سوزوندن. چند تا از دختر بچه‌هاي كلاس با هم اومدن به طرف پسرا، اين چهارتام با هم گفتن بريم دخترا رو بترسونيم، با قيافه‌هاي مثلاً هيولا رفتن سراغ دخترا. اونا هم جيغ كشون دويدن پايين، باز اونا با خنده مي اومدن و اينا با قيافه‌ هيولايي مي‌دويدن دنبالشون.

روز خوبي بود اين روز جشن.

اينم عكس اين ۳ دوست جون جوني، كه به سفارش پدر مادراشون عكس ۳ نفري سر سفره هفت سين انداختن.

اينم يكي از عكساي مهد در يك روز بهاري(البته در اسفند عكس روز بهاري رو گرفتن!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:56  توسط مامان هيژا  | 

چند وقت پیش هیژا هر وقت باهاش حرف می‌زدم می‌گفت نمی‌شنوم بلندتر بگو، صدای تلویزیون رو هم خیلی زیاد می‌کرد. بردیمش شنوایی سنجی که خوشبختانه همه چی مرتب بود و آقایشنواسنج گفت که هیژا عادت کرده به صدای بلند گوش دادن و بلند حرف زدن، باید روش کار بشه که ترک کنه. حالا اون مرکزی که هیژا رو بردیم تو سید‌خندانه. تا اون روز هر وقت هیژا رو می‌بردم دکتر قبلش کلی براش حرف می‌زدم و هیژا هم مخالفت می‌کرد و نمی‌اومد. این دفعه گفتم می‌خوایم یه جایی بریم پرسید کجا، گفتم سید‌خندان، گفت اونجا چکار می‌کنیم، گفتم یه کارایی داریم که بهت می‌گم تو راه. هیژا گفت می‌ریم اونجا می‌خندیم؟کمی با تعجب نگاش کردم، بعد گفت مردما میان سید‌خندان بخندن؟ و من تازه دوزاریم افتاد و کلی کیف کردم از این فکر بکر بچه‌ها. خلاصه مام سه نفری رفتیم سید‌خندان و بعد از خندیدن ۳ نفری در آنجا رفتیم مرکز شنوایی‌سنجی که اونجا هم آقای شنواسنج بسیار خوب و خوش برخورد هیژا رو کشوند تو و براش توضیح ‌داد که داره چکار می‌کنه و البته واضح و مبرهنه که بعدش هیژا جایزه هم دریافت کرد از ما. 

هفته پیش و به عبارتی ۱۰ روز پیش، تولد یکسالگی ارتاکوچولو ( قبلاً نوشته بودم در موردش که هیژا خیلی حساسه روش، چون پدر مادر ارتا رو خیلی دوست داره و در نتیجه به ارتا حسودی می‌کنه) بود، با توجه به حسادت هیژا به ارتا هر وقت ما دوتا خونواده با هم باشیم، مقادیری اعصاب خردی پیش می‌آد تا حدی که بابای هیژا می‌گفت نریم تولد، چون هم ارتا اذیت شه و هم خود هیژا. من گفتم اینجوری نمی‌شه می‌ریم، ولی اگه دیدیم هیژا اذیت کرد زود برمی‌گردیم، قبلش هم به خود هیژا می‌گیم. خلاصه با شرط و شروط رفتیم تولد. قبل رفتن هیژا درخواست پوشیدن یه لباس توخونه‌ایی که عکس جناب بتمن روشه رو داشت که به توافق رسیدیم بیاره با خودش و بعد از پایان مراسم تولد بپوشه. خدایش هیژا اون شب اصلاً طرف ارتا نرفت و کاری هم به کیک و کادوا نداشت، فقط داشت لحظه شماری می‌کرد برای اینکه مراسم تموم شه و لباس بتمن رو بپوشه. هر چقدر هم اصرار کردیم برای شمع فوت کردن و بقیه چیزا نرفت پیش ارتا و بقیه بچه‌ها. اما چشمتون روز بد نبینه همین که مراسم کیک تموم شد و لباس بتمن رو پوشید، بپر بپر از روی مبلها و دویدن تو آشپزخونه و اینا شروع شد. البته از نظر من تولد بچه باید همینجوریا باشه، یعنی چند تا بچه واسه خودشون راحت باشن و هرکاری که دلشون می خواد در حدی که آسیبی به بقیه نرسه بتونن بکنن. اما جو اونجا یه جورایی سنگین بود و 4 تا بچه دیگه جز بچه‌های آروم بودن، البته یکیشون که اسمش مانی بود  از هیژا 8 ماهی بزرگتر بود، کمی با هیژا همراه شد، ولی به شدت از طرف مادرش مخالفت شد و اونم سریع حرف مامانشو گوش داد و نشست. اما واضح و مبرهنه که هیژا نمی‌خواست و نمی‌تونست که همینجوری یه گوشه بشینه. خلاصه بابای هیژا هم که به شدت حساسه رو اطرافیان که الآن سر و صدا اذیتشون می‌کنه و طبقه پایین ممکنه اعتاراض کنن به این پریدنا، مدام اشاره می‌کرد که بریم(من برای تولد هیژا قبلش از طبقه پایینیمون عذر خواهی کردم که امروز ممکنه سر و صدا بشه و به نظرم آدم سالی یکبار رو حق داره کمی سر و صدای اینجوری داشته باشه). هر چقدر با هیژا صحبت کردم قبول نمی‌کرد که بپر بپر نکنه و مدام هم می‌رفت طرف مانی و انگولکش می‌کرد که بیاد بازی کنه. خلاصه مام گفتیم پس اگه اینجوریه می‌ریم. گریه‌هایی می‌کرد هیژا که خود من داشت اشکم در می‌اومد، ولی تو اون حالت هم هیچ قولی بابت همکاری نمی‌داد. خلاصه تا خود خونه و موقع خواب گریه کرده و مدام می گفت من که ارتا رو اذیت نکردم که واقعاً هم درست می‌گفت و شاکی بود چرا مانی مونده تو تولد و خودش رفته از اونجا. نمی‌دونم کارمون درست بود یا نه، ولی فکر می‌کنم باید یه جوری نشون می‌دادیم که هر عملی یه عکس‌العملی داره و الکی قبلش نگفته بودیم. ولی خیلی دلم سوخت، به شدت هم بهش برخورده بود هم ناراحت شده بود. شما تو این جور موراد چکار می‌کنین؟

تولد اونور بود و هیژا اینور. همین که دید دارم عکس می‌گیرم، روشم کرد اونور!

هیژا و ارتا(هیژا در حال اعتراض که نمی‌خوام ارتا پیشم بشینه)

اینم هیژا و مانی در حال بادکنک بازی(یه جورایی تو مایه شمشیربازی)

یکشنبه بعد از دوماه وقت قبلی گرفتن رفتیم پیش دکتر مجد برای قضیه مهد هیژا. این پست خیلی طولانی شد تو پست بعدی می‌نویسم. فقط اینو بگم که خیلی از این آقای مجد خوشم اومد و بهتون پیشنهاد می‌کنم اگه در ارتباط با بچه‌تون مشکلی دارین حتماً بهش مراجعه کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:10  توسط مامان هيژا  | 

از شب یلدا به این ور، هیژا چندین بار پرسیده پس شب من کیه؟ تو شب هیژا چه میوه‌ای می‌خورن پیشنهاد داد که سیب بخورن و لیمو شیرین. هر چه توضیحات در مورد شب یلدا  به ذهنم می‌رسید دادم تا بتونم کمی راضیش کنم که قضیه اینجوری نیست هر کی شبی داشته باشه و فقط یه شب یلدا داریم و اینا. به قول دوستی من زیادی جدی می‌گیرم و می‌تونم بهش بگم باشه مثلاً دو شب دیگه قرار شب هیژا باشه و دو تا میوه هم انتخاب کنم براش و دل بچه‌م و خوش کنم. مثل اون موقعا که هنوز موجودیت بیرونشو اعلام نکرده بود و تو دل من زندگی می‌کردم و براش حرف می‌زدم و همون موقع هم جدی باهاش حرف می‌زدم و بهش می گفتم، شاید خوشت نیاد اینا رو می‌گم ولی خیلی می‌ترسم از اومدنت! چند روز پیش که هیژا رو بردم مهد، دیدم یکی از همکلاسیاش اومد و اسمش یلدا بود و تازه من جرینگ افتاد که قضیه اینه و کسی به اسم یلدا دارن تو کلاس. من عاشق این ذهنیتهای جالب بچه‌ها هستم.

اینم بخش تصویری که عکس هیژا در شب یلدای تو مهده، دوتا دیگه‌شم می ذارم، یک رزو پاییزی و کرسیمس. من قبلاً عکس‌العمل داشتم به هر مناسبت غیر ایرانی، ولی الآن در راستای کمبود شادی و شعف در ایران از هر نوع مناسبتی که چیزی به اسم جشن و شادی توش باشه استقبال می‌کنم.

من از رو عکساشون عکس گرفتم، اگه می بینین کمی کج و کوله‌س. بعدشم می بینین چقده بچه‌م غمگینه تو عکسا

 

اینم با همکلاسیها

 

 پس نوشت: درباره این آقا کوچولو سیاهپوست پرسیده بودین، همکلاسی هیژاس دیگه. اسمش احمد، دقیقاً نمی دونم مال کدوم کشور آفریقا هستن. پدر یا مادر احمد میآن دنبالش همه بچه ها سریع تشخیص می دن و می گن مامان احمد یا بابای احمد اومد! هیژا خیلی سوال می کرد در موردش بار اولی که دیده بود احمد رو. پارسال که به حاجی فیروز خیلی علاقه پیدا کرده بود، همش می گفت احمد هم حاجی فیروز می شه؟ بعد می پرسید که کثیفه؟ منم کلی در مورد آدما که پوستاشون با هم دیگه رنگشون فرق می کنه براش حرف زدم. هر فیلمی رو هم می بینه که شخصیتاش سیاه پوست باشن می پرسه مثل احمدن؟ فکر کنم طفلی احمد خیلی سختش بشه با این سوالاتی که بچه های در موردش می کنن، چون احتمالاً به خودشم یه چیزایی می گن. اتفاقاً کار خوبی که مهدشون کرده اینه که تو نقاشیاو شکلای بچه ها که رو در و دیوار کشیدن، چند تا بچه سیاهپوست هم کشیدن. اون سالا که دانشجو بودم و تو خوابگاه، یه دختری بود به اسم امانی، از سودان اومده بود. خیلی شاکی بود از دست ایرانیا. می گفت خیلی اذیتم می کنن و مسخره م می کنن. یه بار ازش پرسیدم که برگردی کشورتون باز دوست داری به ایران سر بزنی، گفت اصلاً اصلاً. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:53  توسط مامان هيژا  | 

تا چند روز بعد تولد هیژا، پروژه تولد کماکان ادامه داشت. روز يکشنبه هشتم برای بچه‌های هم مهدی هیژا و مربیاش شکلات بردم، صبحشم مامان یکی از همکلاسیاش که مسافرت بودن و برای تولد نیومده بودن دیدم، گفت عصر میایم پیش هیژا. ۳ نفر از دوستای همکارم هم برای هیژا همون روز کادو گرفته بودن،  همین باعث شد که یه کیک کوچولو بخرم و بازم یه تولد دیگه اما کوچولو بگیریم با حضور همکلاسیش مهشاد. روز بعدشم رفتم دنبال هیژاٰ، گفت سپیده جون بهم کادو داده، یه تراش و مداد پاک‌کن، هیژا خیلی خوشحال بود که مربیش بهش کادو داده، تراشش شکل کوسه ماهی بود و همین که رسیدیم خونه هیژا درخواست ظرف آب کرد برای شنا کردن کوسه‌ماهیش.

حالا هیژا هر وقت می خواد از تولدش حرف بزنه می‌گه اونروز که کیک تولدم شکل باز بود و اون روز که کیک تولدم شکل باز نبود و مهشاد اومد . هر بارم حرف تولدش پیش می‌آد ازم می‌پرسه چرا اون روز که تولدم بود کیک تولدم شکل باز بود، تو منو بردی اتاق باهام حرف زدی(روز تولدش از بچه و بزرگ رو می‌زد، من هم چند بار بردمش تو اتاق و باهاش گفتمان از نوع آخه چرا اینکار رو می کنی و کار خوبی نیست و ما از دست ناراحتیم، کردم).

یه مدتیه دایره لغات کلمات بد، هیژا گسترش پیدا کرده و تا تقی به توقی می خوره کلمات حیون، پی‌پی، بوگندو، مسخره و خفه شو از دهنش عین نقل و نبات می‌ریزه بیرون، چند روز پیشم بهم می‌گه امیر سام(یکی از بچه‌های هم مهدیش که ظاهراً دایره اینجور لغاتش خیلی گسترده‌س) به مامانش گفته پدر زن(منظور همان پدرسگه) و مامانش دعواش کرده، اشکالی نداره منم به تو بگم پدر زن! (ظاهراً تو این سن گفتن اینجور کلمات طبیعیه و باید آدم عکس العمل نشون نده. متاسفانه من در مورد حیوون گفتن هیژا عکس العمل نشون دادم و هیژا هم مدام تکرار می‌کنه). حالا اون روزی که کادوی همکارامو براش بردم، می‌گه چون من پسر خوبی بودم و نگفتم به آدما، حیوون، بوگندو، پی‌پی و پدر زن برای تولدم کادو گرفتن!!

اینم هیژا و مهشاد موقع ابراز احساست هیژا به مهشاد

بالاخره تو تولد هیژا کمی هم، حرکات موزون انجام شد

اینم با کوسه ماهی سپیده جون

اینم سرگرم با مگنتای دوستای مامان

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:12  توسط مامان هيژا  | 

تولد هیژا یکشنبه ۸ دی بود که به دلایل کارمندی گذاشتمش پنج شنبه ۵ دی. من یه عادت بدی دارم، اونم اینه که هر کاری می خوام بکنم، اصرار زیادی دارم که ویژه باشه و فلان باشه و بهمان. امسال خواستم تولد هیژا رو جوری بگیرم که خودش دوست داشته باشه،کیکش اونی باشه که خودش می خواد، در نتیجه با وجود مخالفت بابا گذاشتم عصر باشه و زنانه و بیشتر به خاطر دوستای هم همهدیش که خیلی خانواده شونو نمی شناختم اینکارو کردم. قرار بود ۱۲ بچه با ۱۱ مامان و سه نفر هم غیر مامان عصر تولد بگیریم. ۴ تا بچه های مهد، ۴ تا بچه های دوستان، ۴ تا هم بچه های وبلاگی.  هیژا با دو نفر از دوستای مهدش و یکی از بچه های دوستان خیلی جوره و از یک ماه پیشم هی بهش وعده دادم که برای تولدت کسری و کیانوش و مانی میآن. از صبح منتظر کسری و کیانوش بود، هر کی زنگ می زد، از جا می پرید و می گفت کسری کیانوشن و وقتی می دید کسی دیگه ایی قیافه ش می رفت تو هم. خلاصه از ساعت ۳ منتظر بود تا ساعت ۶. از بچه های مهد هیچکدوم نیومدن و فقط یکیشون هم خبر داد که نمی یاد که مسافرت بودن. از بچه های دوستان هم که سام آبله مرغون گرفت و نیومد، مانی هم مریض شده بود و با مریضی اومد و نیم ساعتی بود و رفت. از بچه های وبلاگی هم که نیما و آندیا بودن و دو نفر دیگه از قبل گفته بودن که اون روز رو نمی تونن بیان. خلاصه کل جمع شد، ۴ تا بچه و ۶ تا آدم بزرگ. هیژا هم این وسط کارهایی می کرد که مونده بودم چکار کنم، همه رو می زد از بزرگ تا کوچک رو. کلی شرمنده آندیا خوشگله و نیما خوش زبون شدم. ارتا کوچولو رو هم طفلی مادرش از پا افتاد اینقده مواظب بچه ش بود چیزیش نشه از دست کارای هیژا. تقریباً نیم ساعت باهاش حرف زدم تا حاضر شددو تیکه از لباس تولدشو ببپوشه و هر کاری کردم ژیله شو نپوشید و اصرار داشت که یکی از لباس تو خونه ایاش تنش باشه(حالا که فکر می کنم باید می ذاشتمش راحت باشه، ما آدم بزرگا به خاطر خودمون بچه ها رو مجبور می کنیم به کارای که دلشون نمی خواد). خلاصه شد ساعت ۷  و کسری کیانوش نیومدن، مانی هم که مریض بود و زود رفت، منم گفتم که حالا جمع نشد اونی که باید می شد، به همه گفتم می دونم که وقت مناسبی هم نیست الآن، ولی خوب به همسرانشونزنگ بزنن  بلکه بتونن بیان و بشه همون جمع مامان باباها و بچه های همیشگی. هر چند ساعتای آمدن بابها به دلیل همین ناهماهنگی من یکی نشد ولی خوشبختانه همه اومدن. کیک هم اصلاً اونی نشد که قرار بود بشه، سه سال گذشته رو کیک هیژا رو دادیم طلایی تو میرزای شیرازی و خدایش هم هر سال قشنگ درآورده کیک رو، طعمشم هم خوب بوده. ولی چون قنادی طلایی ارمنین و سال نوشون مصادفه با تولد هیژا سرشون خیلی شلوغه و امسال گفتم بذار مثل سالای قبل تو اگر و نگر نباشه و بریم جایی دیگه سفارش بدیم. ولی تجربه خوبی نبود این جای دیگه سفارش دادن، کیکه نه شکلش نه طعمش اصلاً خوب در نیومده بود. سفارش کیک باز(شخصیت فضایی کارتون داستان اسباب بازی) بود و همش می گفت بعد من می خوام کلاه باز رو بخورم! می تونم بگم هیژا فقط موقع شمع فوت کردن و کادو باز کردن کمی سرحال شد و دست از کارای عجیب غریبش برداشت.  

برای بچه ها سعی کردم یه چیز هر چند کوچک بگیرم و قبل از تولد هدیه بدم به بچه ها که غصه نخورن فقط هیژا کادو می گیره، سال دوم تولدش یادم رفت و آخرای تولد یادم افتاد و دادم به بچه ها ولی امسال همون قبل از کادوای هیژا این کارو کردم. کارتهای یادگاری تولد رو خودم وقت نکردم و مامان و بابای سام زحمتشو کشیده بودن ولی مثل همیشه یادم رفت کارتا رو بدم به مهمونا. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:36  توسط مامان هيژا  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9:30  توسط مامان هيژا  | 

پسرم واقعيتشو بهت مي‌گم، منتظرت نبودم. نه وقتي ديگه بودي، قبل از اينكه باشي. تو چارت سازماني زندگي من جايي براي تو در نظر گرفته نشده بود. شايد قبل از ۱۹ سالگي مثل خيلي از دختراي ديگه حتي برات اسم هم انتخاب مي‌كردم. اما از ۱۹ سال به بعد كه از خونه پدر اومدم بيرون و رفتم دانشگاه، زندگي شد يه چيز ديگه براي من، فعاليت از هر نوعي كه به من انرژي بده. هر وقت آدمايي رو مي‌ديدم كه بچه دار مي‌شن، از خودم مي‌پرسيدم كه پس چطوري زندگي مي‌كنن. روزي كه من و بابات همديگرو شناختيم، اولين شرطم نبودن تو بود(نه تويي كه الآن هستي، كسي مثل تو). ۴ سال از با هم بودن من و بابات گذشت، ولي تنها ۴ ماه گذشته بود از زير يه سقف بودنمون، هنوز هيچكدوم اين انسان روبرونمون زير اون سقفه درست نمي شناختيم كه تو اعلام موجوديت كردي. بايد اقرار كنم كه وحشتناكترين اتفاق بود در تاريخ زندگيم(البته اون موقع، ها). گريه‌ايي كه تو آزمايشگاه سر دادم همه رو گيج كرد، طوري كه فكر كردن شايد تو قاچاقي اومدي، بدون ويزاي ساختگي ساخته قانون! دكتر گفت اين طبيعيه، همه چي ۱۰۰ درصد نيست و هميشه يه درصدي هم استثنا هست و تو از همون درصد استفاده كرده بودي براي اومدنت. ۳ ماه اول با هم بودنمون بهت سخت گذشت، مي‌دونم از گريه‌هام و از چه كنم‌ها ناراحت مي‌شدي. كاري به كارم نداشتي، فقط كمي عادات خوردنمو تغيير داده بودي. دلت كباب مي‌خواست و دوغ مثل الآنت. چاي و نسكافه و نوشابه رو عين همين الآنت دوست نداشتي من بخورم. تا دلت بخواد توت فرنگي و آلبالو مي‌خواستي بخوري.۴ ماه كه گذشت، فكر كنم ديدي حالا كه از بودنت خوشحال نيستم، حالمو بگيري، سياتيكم گرفت و ۱ ماهي تخت تو جا انداختي منو. اون روزا همه به من مي‌گفتن كه پسري، اما مي‌دوني كه هم بابا هم من دختر دوست داشتيم،قيافه‌مون ديدني بود وقتي سونوگراف به ما گفت تو پسري. ۵ ماهه كه بودي برات كتاب مي‌خوندم و يه وقتايم لالايي، باهاتم حرف مي‌زدم، بهت مي‌گفتم ببخش منو كه خوشحال نيستم از بودنت، ولي بهت قول دادم سعي كنم اوضاعو درست كنم. از اون روزا به بعد وقتي با بابات مي‌رفتيم دنبال خريد كردن برات، همش تصورت مي‌كردم،مي‌دونستم نمي‌شه ولي با چشم روشن تصورت مي‌كردم(عشق من به چشماي روشن معروفه). بعد مي‌گفتم حالا چشمتم روشن نشد نشه، ولي بينيت بزرگ نباشه! گذشت و گذشت تا روزاي اومدنت سر برسه، اوضاع جوري بود كه فقط مي‌تونستي مثل ژول سزار معروف پاتو بذاري تو دنيا. مونده بودم چكار كنم، پات تو تهران به زمين برسه يا سنندج. سنندج رو انتخاب كردم كه كاش نمي‌كردم. البته تقصير تو نبود ها، تقصير من بود كه مثل هميشه كه مي‌خوام همه چي خوب باشه و اونجوري كه من دلم مي‌خواد، خوب نمي‌شه و جوري مي‌شه كه من پشيمون بشم از هر چي كه دلم خواسته. زودتر از موعدت به دنيا اومدي ۲۰ روز زودتر. اولين لحظه‌اي كه نشونم دادنت فقط فكر كردم من چه جوري مي‌تونم موجودي كوچولو و ضعيفي مثل تو رو بزرگ كنم. شب اول گذشت تو آروم بودي، نمي‌توستي خوب شير بخوري ولي آروم بودي. عفونت وارد خونت شده بود و اون دكتر نفهم بيمارستان اينو نفهميده بود شب اول. روز دوم كه من با اصرار خودم اومدم خونه، وسواس من و فرزي زن‌دايت باعث شد كه ببريمت پيش يه دكتر خوب و همونجا شد كه تو ۱۳ روز بيمارستان موندي. روزاي خيلي سختي بود، خيلي هم براي من و هم براي تو. فكر كنم با اين كارت تلافي هر چي نخواستنتو سرم در‌آوردي. يادم نمي‌آد در طول زندگيم به اندازه اون ۱۳ روز اشك ريخته باشم و غصه خورده باشم. عين فيلما شده بود بعد از اون روزا خيلي از موهاي سرم سفيد شد. هر وقت چشمم بهت مي‌افتاد تو اون دستگاه مي‌زدم زير گريه. باور كن الآن هم دارم با گريه مي نويسم اين قسمتا رو، هر وقت تصورت مي‌كنم تنها تو اون دستگاه، محروم از آغوش مادر، دلم كباب مي‌شه، تو اون روزايي كه بيشترين احتياج رو به من داشتي اون مريضي لعنتي دورت كرده بود از من. دو روز اول رو اجازه نداشتي شير منو بخوري، ولي بعد مي‌توستي، وقتي با اون پتوي پيچيده شده دورت مي‌آوردنت مي‌ذاشتنت بغلم و شروع مي‌كردي به قورت قورت شير خوردن من گريه مي‌كردم. تو بخش من معروف شدم به مادر نمونه، ۲ ساعت مي‌نشستم با اون و ضعيتم كه تو بتوني به آرومي و هر وقت كه مي‌خواي شيرتو بخوري. بعضي وقتا فكر مي‌كنم شايد اون مريضي هم حكمتي داشت، شايد مني كه هنوز براي اومدن تو آماده نبودم يه تلنگر اينجوري لازم داشتم تا بهت نزديك بشم حسابي. 

چيز ديگه‌ايي نمونده ۱ روز ديگه بازم مياي، چهارمين سالي مي‌شه كه بازم مياي. درسته از اول نمي‌خواستم كه باشي ولي الآن اصلاً زندگي رو بدون تو نمي‌تونم تصور كنم. اينو بدون كه خيلي دوست دارم، خيلي. شايد همين دوست داشتن باعث شده بهت گير بدم، دوست داشته باشم كه تو بهترين باشي و تو هم با غريزه لجبازيت اينو نخواي و بعضي وقتا اوني نيستي كه بايد باشي. همينجوري كه فكر مي‌كردم بزرگ كردنت خيلي سخته و من هر روزي كه مي‌گذره فكر مي‌كنم وظيفه‌م در برابرت بيشتر مي‌شه. پسرم، پسر عزيزم دوست دارم، عاشقتم عاشق، مي‌فهمي. 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 23:55  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه تولد مهشاد یکی از همکلاسیهای مهد هیژا بود. ۹ نفر دختر خانم بودن با ۳ تا آقا پسرا. یکی از آقا پسرها که ۵ سال و نیمه بود عین یه جنتلمن در تمام مراسم دست زدن و شمع فوت کردن و کادو باز کردن و بقیه قضایا همراه با دخترخانوما شرکت کرد. هیژا و کیانوش فقط اول شکل کیک رو می‌خواستن ببین، همین که دیدن گفتن این که دخترونه‌س باربیه و رفتن سراغ بپر بپر و بازی، یه چند باری هم اشک مهشاد رو در آوردن با انگشت کردن تو کیک. فکر کنم یه عکسم ندارن پیش بچه‌های دیگه. هیژا بیشتر با پسرها جوره و هر چی درجه بپر بپر و شلوغی پسرها بیشتر باشه، هیِژا هم بیشتر باهاشون جوره. خلاصه اینکه این دوتا پسر، کل تولد رو رو سرشون گذاشته بودن و  همچین که به جمع دخترا نزدیک می‌شدن کاری می کردن که جیغشون در بیاد. حالا حالت عادی با مهشاد جورن و خونه همدیگه می‌آن و با هم بیرون هم رفتیم، بازی خاله بازی هم می‌کنه با مهشاد و یا دخترای دیگه در حالتی که هیچ پسری نباشه. ولی همین که هیژا چشمش به یه پسر بیفته دیگه کاری به کار  هیچ دختر دیگه‌ای نداره. یه بار از مهد اومده بودیم بیرون، مسیرمون تقریباً یکیه و داشتیم باهم می‌رفیتم خونه، همین که دوستش کسری اومد بیرون از مهد، دوتایی دویدن طرف هم و با هم رفتن به سمت ماشین پدر کسری. من هم هرچی گفتم که قراره با مهشاد و مامانش بریم خونه، قبول نکرد و رفت تو ماشین نشست(البته در هفته تقریباً یه بار پیش می‌آد که  کسری و باباش ما رو می‌رسونن خونه). فکر کنم تو این سن بچه‌ها بیشتر به سمت همجنس خودشون گرایش دارن. تو یه کتابی که در مورد پسرها بود خوندم که پسراییم که مقدار هورمون تستسرونوشون بیشتره، این حالتشون بیشتره. من تو دور وبر معروفم به طرفدار حق و حقوق خانوما، حالا با این گْل پسرم خیلی مردم همه کلی به ریشم می‌خندن، به قول برادرم هیچ مردی نتوست با تو در بیفته ولی این مرد کوچولو حق همه مردای عالم رو از من می گیره!

   اینجا بعد از مراسم کیک و اینا دوتایی نشستن و همه دخترا اون ورن

اینجام مهشاد اوم پیششون و ۳ تایی دارن رو وایت برد چیزی می کشن!

امروز با شرط اینکه زود بیاد خونه و تو مهد نخوابه راضی شد بره مهد. و الآن خونه‌س،  پیش دایه، برسم ببینم چه کارا کرده به مهد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:15  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه به هر زور و مکافاتی بود (مثلاً خواستم هیژا رو بخوابونم، خودم هم خوابم گرفت کنارش، بابا هم از خدا خواسته رفت به یه سری کاراش برسه، در نتیجه من و هیژا از ۳.۳۰ خوابیدیم تا ۶.۳۰.)، ساعت ۷.۷۰ رسیدیم نمایشگاه که دیگه تعطیل شده بود تقریباً و بیشتر غرفه‌ها جمع کرده بودن. طبق معمول یه ارگ هم یه گوشه مثلاً آهنگ می‌زد و بچه‌ها و بزرگا هم دورش جمع بودن، انگار قرعه کشی بود و مسابقه. یه دور کوتاهی زدیم و هیژا سریع تو دوتا غرفه که اسباب‌بازی بود دو تیکه اسباب‌بازی خرید. فکر کنم بد نبود اگه یه کم زودتر می‌رسیدیم. شرکتای خزرشیر، کاله، میهن، زرماکارن، پوره، عسل، روغن حیوانی و چند تا دیگه غرفه داشتن که البته همه بسته بودن ما رسیدیم. یه غرفه‌ای هم بود به نام لنز برای ناخن. که یه سری طراحیای روی ناخن بود که من هر چه سعی کردم ربطشو به این نمایشگاه نفهمیدم(شاید فکر کردن مادرا که می‌آن نمایشگاه برای بچه‌هاشون خودشونم یه فیضی ببرن!). یه غرفه بود که از قم اومده بودن(هیچ اسمی هم نداشت انگار اون شرکت، ولی تو کاتالوگشون نشانی و تلفن اینا هستش). یه سری وسایل ورزشی بچگونه مثل تردمیل و دوچرخه آورده بود. هیژا و بقیه بچه‌ها، اون غرفه رو با زمین بازی اشتباه گرفته بودن و سوارشون می‌شدن و هیژا یه نیم ساعتی سرگرم شد تا وقتی که می خواستن جمع کنن وسایل رو. هم هیژا و هم خودم از چند تا وسیله‌ش مخصوصاً ایر واکرش، خوشمون اومد. فکر کنم واسه بچه‌ها تو این خونه‌های فسقلی و بدون حیاط الآن لازم باشه این وسایل از همین الآن. قیمتاشون هم از ۵۵ تومن بود تا ۷۰ تومن. (این شرکته باید به من یه پورسانتی بده:)

بعد که اومدیم بیرون هیژا، شاکی گفت ااا تموم شد! نریم خونهههههه. مام گفتیم خوب کجا بریم ، سریع سرزمین عجایب رو پیشنهاد داد که ما هم چشم گویان راهی اونجا شدیم. تا ۱۲ شب بازی کرد و البته اول از همه خرید اسباب‌بازی. به شدت در حال محدود کردن هستم برای خرید اسباب‌بازی. ولی عجیب عشقی پیدا کرده، بیرون بریم و بدون خرید اسباب‌بازی برگردیم، انگار که دیگه اون روز روز نیست برای هیژا.

  

یک احساس قوی بودنی بهش دست داده بود اینجا!

از این ایر واکره بیشتر از بقیه خوشش اومد.

   تردمیلش خیلی سفت بود و هیژا نمی‌توست به راحتی حرکتش بده.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:59  توسط مامان هيژا  | 

خیلی وقت بود که می خواستیم هیژا رو ببریم موزه دارآباد. بالاخره جمعه گذشته عزم رو جزم کردیم و رفتیم. اولش یه چکی کردیم با بچه دارهای دوروبرمان، طبق معمول با می خواستند تنهایی برن جایی یا رفته بودن در خانه پدربزرگ و کنگر را خورده بودن و .... من موندم تو این حس و حال خودم، که با وجودیکه می دونم هر دفعه جواب یه چیزه، ولی باز به خاطر خود بچه ها که با هم باشن بیشتر کیف می کنن، زنگ می زنم. خلاصه ساعت حدود ۱ راه افتادیم و حدودای ۱و نیم اونجا بودیم. همون دم در من فکر می کردم الآن برای اون مجسمه دایناسوره ذوق می کنه و می پره بالا، ولی فقط بغل بابا نگاهش کرد و دوست نداشت که بره اونجا وایسه پیشش. هوا واقعاً عالی بود، هیژا اولش برای خود محیط اونجا ذوق کرد و بدو بدو. چند تا قفس هم از طوطی و جغد و عقاب و خرگوش و میمون گذاشتن اون هم کلی هیژا خوشش اومده و به شدت از میمونها که کلی شیطنت کردن و هیژا هم کلی خندید. ملت هم داشتن پفک می دادن به میمونا، هیژا اول خودش هوس کرد بخوره، بعدشم اینکه بده به میمونا. حالا از ما قول گرفته که دفعه بعد پفک بخریم بریم هم خودش بخره هم میمونا! از قسمت ماهی و مارشم و مخصوصاً اون تیکه پشت اونجا که اردک و مرغابی بود با آهو خیلی خوشش اومد.(من خودم که هیچ ماری رو نگاه نکردم از بس می ترسم از مار). همه حیونا رو نگاه کرد، ولی اصلاً سمت سالن پروانه ها نیومد. حدودای ساعت ۳ بود که هیژا گشنه ش شده بود، مردم دور و بر اونجا نشسته بودن تو چمنا و غذا می خوردن. پرسیدم کباب می خوری؟ به شدت استقبال کرد و گفت ولی نریم تو رستوران بریم تو چمنا کباب بخوریم، بعدشم پفک هم بخریم. ما هم یه چشم گنده گفتیم از ذوق اینکه می خواد غذا بخوره و راه افتادیم به سمت پایین. من گفتم بریم دربند، ولی بابای هیژا گفت ممکنه غذا تموم شده باشه و در نتیجه رفتیم نایب نیاوران، کباب خریدیم و اومدیم نشستیم روبروی اونجا تو یه پارک کوچولو تو چمنا و هیژا با ذوق نشست به خوردن. بعدشم رفت تو زمین بازیشو بازی کرد و خلاصه حسابی سرحال شده بود. بعدشم رفتیم یه سر پارک جمشیدیه، خیلی وقت بود شاید ۳ سالی که نرفته بودیم اونجا. یادش به خیر قبلنا زیاد می رفتیم اونورا. متاسفانه دریاچه کوچولوش هیچ اردکی نداشت، که هیژا ببینه و کیف کنه. به نظر من پارک جمشیدیه یکی از زیباترین پارکای ایرانه(و تقریباً جز اصولیترین پارکها هم هست از لحاظ معماری). اون روز رو انگار ماراتن گذاشته بودیم برای تفریح! ۷ هم برگشتیم خونه. حالا می خوام این جمعه هم این برنامه رو پیاده کنم، هم یه سری اونجا بزنیم، هم بریم سعدآباد، خبرشو ندیدم رو شبکه ولی رو بیلبوردای دور ور پارک وی زده بود که نمایشگاه ایرانگردی و جهانگردی همراه با طبخ غذاهای سنتی برقراره.

دوره دانشجویی هر هفته با چند نفر از دوستان که دل خوشی از درکه و دربند نداشتیم(یه جورایی سالن مُد شده بود اونوقتا)، می رفتیم دارآباد. کلی راه می اومدیم از خوابگاه تا اونجا، بعدها هم از خونه تا اونجا، اون موقعا هم اهل دربس و آژانس گرفتن نبودیم که با مینی بوس و اتوبوس می رفتیم، کلی هم لذت می بردیم. راستشو بخواین خیلی یاد اون زمانا کردم. الآن خیلی احساس اسیر بودن و دست و پا بسته بودن می کنم با این وضعیت. بگذریم جای این حرفا اینجا نیست، تو وبلاگ خودم می نویسمش.

اینم چندتا عکس از اونروز:

                

          

قبل و بعد از ناهار هم که اینجا سرگرم شد کُلی.

هیژا گیر داده بود به این خونه توی جمشیدیه و می گفت چرا باز نمی شه! رو چمنا رو هم دارین که نشست کباب خورون!

                              

می گم این وبلاگم باعث شده عین خبرنگارا آدم هی دوربین دستش بگیره و ار حرکتی که بچه می کنه عکس بگیره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:49  توسط مامان هيژا  | 

سه‌شنبه: صبح بالاخره هیژا ساعت ۱۱.۱۵ دقیقه گفت خوب مامان حالا بریم نمایش عروسکا. گفتم الآن دیگه نمی‌شه تموم شده. کلی بهونه که چرا تموم شده و خودت گفتی. (در ارتباط با این قضیه نمی‌دونم چه جوری بفهمونم که در همون زمان و وقت یه کار خاص انجام می‌شه، همیشه یکی دوساعت بعد از پیشنهاد من برای انجام دادن کاری یا رفتن به جایی موافقت می‌کنه!). گفتم پاشو بریم نمایشگاه پلیس. راه افتادیم رفتیم سرگیشا. رفتم چند تا لباس تو خونه‌ایی با نظر خودش براش خریدم، جالبه که بیشتر از رنگ آبی خوشش می‌آد، ولی این دفعه رنگ سبز رو انتخاب کرد. بعدش رفت تو یه لوازم‌التحریری و رنگ انگشتی که قبلاً قولشو گرفته بود برداشت و خریدیم. همینجوری کم کم داشتیم قدم می‌زدیم که گفت گشنه‌مه. از اونجایی که خیلی از هات داگ خوشش می‌آد رفتیم شیلا اونجا براش یه دونه از این جعبه‌های شادی کودک خریدم که کلی خوشش اومد. همشم با خوشحالی می‌گفت که مرسی مامان نرفتی سرکار اومدیم اینجا برام رنگ انگشتی خریدی. خلاصه ساعت ۱ بود که از اونجا اومدیم بیرون، گفتم خوب بریم نمایشگاه پلیس. گفت باشه ولی بغل مامان. آخه من کوچولوم خسته‌م! دیدم که اصلاً با این وضعیت نمی‌شه رفت اونجا. ساعت ۴ هم با مهشاد همکلاسی هیژا و مامانش قرار داشتیم که بریم کانون خیابان حجاب. رفتیم خونه. اول کمی با رنگ انگشتیش نقاشی کرد بعدش خوابید. ساعت ۴ هم که رفتیم دم مهد با مهشاد و مامانش رفتیم کانون. متاسفانه آخرای برنامه‌ش بود و البته بقیه که اونجا بودن گفتن امسال برنامه‌شون خوب نبوده. کمی تو سالن بادی بازی کردن، بعدش تو بخش جنبی کمی نشستن نقاشی و چسب بازی کردن. بعدم که رفتن تو مغازه‌های کانون و هیژا چشمش افتاد به لگو البته از نوع چینیش، هر چی براش توضیح دادم که اینا جنسش خوب نیست راضی نشد و بالاخره یکیشو خرید.  اعلام شد که ساعت ۶ تو پارک نمایش شازده کوچولو برگزار می‌شه. ما هم راه افتادیم به سمت اونجا. رسیدیم گفتن اون نمایش به اجرا نرسیده و همون نمایش صبح رو تکرار کردیم البته ساعت ۵!(اوج بی برنامه‌گی!). بچه‌ها رو بردیم زمین بازی و حسابی بازی کردن. ساعت ۹ شب رسیدیم خونه. همین که رسیدیم خونه باباشو گذاشت پای درست کردن لگوی جدیدش. فکر کنم دیگه کم کم داره اون مقاومت بدنیم کم می شه چون حسابی کمردرد گرفته بودم. 

چهارشنبه: صبح با هزار تا وعده وعید رفت مهد(یه مدتیه باز خیلی عکس‌العمل نشون می‌ده به مهد رفتن)، بعد باز ساعت ۴ با مهشاد و مامانش و ۲ تا دیگه از مامانها و بچه هاشون کیانوش و ایلیا رفتیم پارک برای نمایش. خیلی شلوغ بود. بعدم گفتن که این نمایش برای نوجونهاس بیشتر! خلاصه چون قول داده بودیم بچه‌ها رو بردیم تو، جا برای نشستن هم خیلی کم بود. همین که چراغا رو خاموش کردن هیژا کلی جیغ زد و گفت بریم بیرون اینجا تاریکه من می‌ترسم. یک تو رو خدایی هم می‌گفت برای بیرون رفتن. براش شرح دادم که نمایش اولش اینجوریه و روشن می‌شه. ۳ تا بچه‌های دیگه رفتن جلو نشستن رو تشک، ولی هیژا حاضر نشد بره اونجا و بغل من بود. صحنه که روشن شد کمی ساکت شد و نگاه کرد ولی خیلی جذب نشد، گفت بریم بیرون. رفتیم بیرون ولی باز گفت بریم تو. این دفعه نشست کمی نگاه کرد بعد خودش آروم رفت جلو نشست. بعد تموم شدن نمایش باز رفتن تو زمین بازی و کلی بازی کردن. بعدشم گشنه‌شون بود و رفتیم پیتزا خورون. هیژا جون هنر کرد و ۲ تیکه پیتزا و چند تا دونه سیب‌زمینی خورد، البته سالاد کلم رو تا آخر خورد. با مهشاد دو تایی پیتزایی رو رو سرشون گذاشتن. هیِژا هم از خوشحالی گاه گداری می‌رفت رو میز و یه ادایی در‌می‌آورد. تو راه اومدن به خونه بودیم که مامان سام زنگ زد و قرار شد بیان خونه‌مون. هیژا مرتب می‌گفت مهشاد بیاد خونه‌مون ولی وقتی شنید سام داره می‌آد دیگه راضی شد و با مهشاد خداحافظی کرد.خلاصه تا ۱ شب هم که با سام بازی کردن و خوشبختانه این دفعه دو طرف کمی شیوه بازیشونو تغییر داده بودن و در نتیجه در صلح و آرامش بازی کردن.

پنج‌شنبه: هیژا کمی آبریزش داشت و کم حوصله بود. جایی نرفتیم، گفتم کمی استراحت کنه تا شب می‌ریم تولد سام، سرحال باشه. از صبح هم هیچی نخورد، هیچی که می‌گم واقعاً هیچی. به غیر از یه شیرموز با یه آب میوه. و ۴ تا پسته، همین. کلی براش حرف زدم که داریم می ریم تولد بهونه اسبا‌ب‌بازیای سام رو نگیره و هر کدوم رو خواست بگه براش می‌خریم. برای سام لگوی هلیکوپتر گرفته بودیم. برای هیژا هم یه لگوی بیونیکل(یه کارتون آدم آهنیه که کلی خوشش می‌آد هیژا) رو گرفتم که اگه اونجا بهونه گرفت بهش بدم. رسیدیم خونه سام، همین که جمعیت رو دید عقب‌گرد کرد، بعد آروم اومد تو و مستقیم رفت اتاق سام، بررسی اسباب‌بازیاش. هر کاری هم کردیم اصلاً ننشست کنار سام و هیچ علاقه‌ایی به شمع فوت کردن نداشت. موقع باز کردن کادوها اومد نشست بغل من. جالبیش به این بود که وقتی مامان سام گفت حالا کادوی هیژا رو باز کنیم، هم سام و هم هیژا شاکی شده بودن و هیژا می‌گفت کو کادوم کو، سام هم می گفت مال تو نیست که برای منه. هیژا فقطم منتظر بود که سام کادوی لگوشو باز کنه. خلاصه به خوبی و خوشی گذشت و هیچ بهونه‌ایی هم نگرفت. بعد کمی شام خورد، یعنی دقیقاً ۴ قاشق باقالی‌پلو و کمی شروع کرد به بازی کردن. باباشم بهش گفت که چون کار خوب کردی و بهونه نگرفتی برات لگوی بیونیکل خریدیم خونه‌س(حوصله نداشت اونجا بشینه درست کنه )، بعد اون هیژا گفت پس بریم خونه تولد دیگه تموم شد فقط واسه اینکه بیونیکلشو ببینه. مام دیدیم اینجوری نمی‌شه و من گفتم بابا حواسش نبود و کادوت تو کیف منه. خلاصه دادیم بهشو همونجا باباشو گذاشت پاش که درست کنه و کلی هم ذوق کرد. از این به بعد تصمیم گرفتم که هر تولدی بریم یه چیزی هم برای هیژا بخرم که غصه نخوره بچم.

جمعه: پیرو آبریزش هیژا خونه بودیم.

کنسرت گروه پارس رو هم نتوستیم برای پنج‌شنبه و جمعه گیر بیاریم و فقط برای شنبه بود و شنبه هم اگه بخوایم بریم باید تنها من و هیژا بریم که در نتیجه نمی‌ریم. حالا امروز بعد از مهد قراره بریم نمایشگاه پلیس تا ببینم اوضاع هیژا چطوره و اون موقع دوست داره بریم یا نه.

">

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:56  توسط مامان هيژا  | 

امروز رو می‌خوام روز خوبي باشه براي پسرم، خوبتر از روزهاي قبل. ديروز به همكارم سپردم كه ممكنه نرم امروز رو سركار. گفتم ببينم پسركم كي بيدار مي‌شه و مي‌خواد بره مهد يا نه. ۸.۳۰ بيدار شد و اولين چيزيم كه گفت اين بود: مامان نريم مهد. منم گفتم چشم عزيزم، همچين با ناباوري از جا پريد و كلي به سبك خودش خوشحالي كرد. و حالا دوتايي با هم خونه‌ايم. دارم راضيش مي‌كنم ببرمش پارك لاله نمايش عروسكي ولي انگار دوست داره خونه باشه. عصرم قراره با يكي از هم مهدياشو و مامانش ببريمشون كانون خيابان حجاب. امروز قراره برنامه داشته باشن به مناسبت روز جهاني كودك. خلاصه اينكه امروز روز بچه‌مه.

تو اينجور روزا به شدت ياد بچه‌هاي پرورشگاه و بچه‌هاي آوراه تو خيابونا مي‌افتم(كه يكي از اعضاي محترم شواري شهر گفته ما همچين چيزي نداريم!). فكر مي‌كنم آخه اين طفليا چه گناهي دارن كه همچين سرنوشتي بايد داشته باشن.

 بچه‌هاي گُل مامانا و باباهاي خوب روز جهاني كودك مبارك

راستی گروه پارس هم به مناسبت این روز ۲ روز اجرا داره. پنج‌شنبه و جمعه در تالار وحدت ساعت ۱۸.۳۰ برنامه دارن. اگه بشه روز جمعه مي‌خوام هيژا رو ببرم. اگه كسي ديگه‌ايي هم مي‌خواد بره، هماهنگ كنيم همديگرو ببينيم اونجا. 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:54  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه صبح بابا هیژا رسید خونه. دیشبش هیژا خیلی دیر خوابیده بود فکر کنم ساعت ۱، ولی صبح ساعت ۸ بیدار بود و همین که چشمشو باز کرد، گفت پس بابا کو. از ساعت ۹ هم گیر داد که درو باز کن ببینم بابا اومده، بعد از اونم گفت کفشامو بپوش برم دم در ببینم بابا اومده. خلاصه به هر مکافاتی بود راضیش کردم تا اینکه بابا ساعت ۱۱ صبح رسید. پرید بغل باباشو کلی ابراز علاقه واسه هم کردن، بعدم سریع گفت بابا لگوی جای نمازا خریدی؟ خلاصه باباشم گفت نه لگوی جای نمازا نبود ولی لگو دختر خانم(چند وقت پیش می‌گفت چرا این لگوا دختر خانم ندارن) و لگو آقا داره کار می‌کنه برات خریدم. خلاصه نذاشت باباش لباساشو عوض کنه و نشوندش لگوها رو براش درست کنه، بعدشم تا من کمی با بابا حرف می‌زدم، می‌گقت مامان پاشو برو آشپزخونه کار کن من و بابا بازی می‌کنیم!! (تو عمرم کسی جرات نکرده بهم بگه پاشو برو آشپزخونه کار کن حالا این فسقلی!)، بعدشم که من بهش چش غْره رفتم می‌گه بازم شکل آقای بنجنس شدی، خانم بنجنس! بابا یه سری لباس و کفشم براش خریده ولی اصلاً نگاشونم نکرد، فقط گفت چرا کفش اسپایدرمن نخریدی! دیگه تا شب هم چسبیده بود به بابا و ولش نمی‌کرد.  

خاله آجی و دختر خاله هم همون شب رفتن و هیژا مرتب می‌گفت خوب نرین خونه‌تون، موقع خداحافظی هم طبق معمول نه باهاشون دست داد نه روبوسی. کلی هم جاشون خالیه.

اینم از لگوهاش که کلی عاشق اون لگوی کارگر شده.

اینم دختر خانم البته با آقا پسری که قبلاً داشت جفت شدن!

اینم با شکلات پله مورد علاقه هیژا که دوتامون از دیدن این سایزش ذوق زده شدیم!

اینجام که دیگه توضیح نداره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:41  توسط مامان هيژا  | 

بابای هیژا رفته ماموریت و هشت روزی نیست، من ماندم و هیژا. روز اولش مهد جشن داشت به مناسبت شروع سال تحصیلی. باز حس مادریم گُل کرد و مرخصی گرفتم و با هیژا رفتیم جشن. برنامه ۳ ساعت بود، نقاشی و سفال و نقاشی صورت و خمیر بازی و بازی گروهی و تو حیاط بپر بپر. هیژا به شدت از بپر بپر تو حیاط و نقاشی صورت استقبال کرد. با دوتا دوست جون جونیش، کسری و کیانوش، حیاطو رو سرشون گذاشته بودن. یه عشقی می کردن که اینجوری واسه خودشون هر کاری دلشون می خواد می کنن. بعدم ۳ تایی رفتن و صورتشاشونو مربیشون نقاشی کرد.مهدشون کلاً مهد بدی نیست و می شه گفت جز مهدای خوبه، البته جاش واقعاً کوچیکه. ولی جدیداً به دلیل بسته شدن ۳ تا از مهدای دور و بر خیلی شلوغ شده و فکر کنم رو کیفیت کارشون کمی اثر گذاشته. خوشبختانه مربی هیژا خیلی خانم خوبیه.پُرانرژی، با ذوق و سلیقه و مهمتر از همه بچه شناسه. هيژا که کلاً خیلی دیر جور می شه با کسی ۲ روزه جذبش شد و با خنده دستشو می گیره و می ره بالا. فقط من موندم این چه صیغه ایه که مهدا اینقدر اصرار دارن والدین توی مهدو نبینن و همون یه روز اول که دیدن تموم. من دوست دارم در طول روز بیام و بچه مو ببینم، ببینم چه جوری اوضاعش. البته از طریق  کامپیوتر همونجا می شه یه جورایی کلاسشونو دید، ولی انگار به جای بچه ها داری مورچه می بینی. خلاصه که پنج شنبه حسابی این ۳ نفر حال کردن و خودشونو هلاک. بعدش فقط یه ۱ ساعتی هیژا رو گذاشتم و رفتم اداره که مرغایو که دادن تحویل بگیرم، می خواستم آژانس بگیرم که از شانس خوب من و مهربونی یکی از دوستان همکار، با ماشین خاله همکار رفتیم دنبال هیژا و رفتیم خونه. غروب هم سام و مامانش اومدن پیشمون و تا ۱۱ شب بودن. تو این چند ساعتی که با هم بودن سام و هیژا فقط نیم ساعت اول اوضاع خوب بود و بقیه کشمکش بود سراسباب بازی. این دوتا روحیه هاشون خیلی با هم فرق داره و هر بار که به هم می افتن من همش باید در حال دعوا کردن باشم با هیژا. سام از بازیای بدو بدو و بزن بزن و انرژیک خوشش نمی آد و نقطه ضعف هیژا هم همینه. حالا جالبه با دخترا اینجور نیست ها، یعنی با اونا کلی بازیای دخترونه می کنه، ولی از پسر انتظار داره فقط بدون و شلوغ کنن. یعنی شخصیت هیژا کلاً می شه مثل انسان اولیه وقتی چشمش به سام می افته، فقط دنبال اذیت کردن و نقطه ضعف گرفتنه و واقعاً من می مونم باید چیکار کنم با این قضیه. حالا جالیش به اینه که کلی از دور ذوق می کنن که همدیگرو ببین.

بعد از رفتن اونا، شروع کرد به گیر دادن که پس چرا بابا از سرکار نمی آد. و خلاصه بعد از کلی وعده و وعید از من و دادن سفارش از هیژا،خوابید، هیچ جوری هم قبول نکرد بره تو اتاق خودش بخوابه. هیژا که خوابید من موندم و کلی کار خونه که ازش بیزارم.حالا تو این هیروویری هم حالم بد شده بود شدیداً، سرگیجه و تهوع و دست درد. نمی دونم از اعصابم بود و کل کل کردنام با هیژا یا کار خونه یا دوری بابای هیژا، یا شایدم همشون با هم. ۵ صبح به زور خوابم برد. ۸ صبح هم که هیژا رو سرم بود.امروز رو هم که از صبح مشغول بازی با هیژا یا کارای خونه بودم، حالم هم کماکان همینجوریه. بعداظهرم که اصلاً نخوابید هیژا و با هم پاشدیم رفتیم پارک تا ساعت ۹. دیگه هیژا حسابی هلاک بود. بدو بدو رفت اتاق ما و گفت آخه من می ترسم دیگه بذار بابا بیاد.۱۱ هم بیدار شد و کمی با باباش تلفنی حرف زد و باباش گفت برات لگو خریدم، سریع گفت فریزر هم بخر باشه(تو کارتون شگفت انگیزان یکی از شخصیتا که دوست شگفت انگیزانه و خیلی هم کم نقش داره، اسمش بریزره و هیژا کلی از اون خوشش اومده و از اون زمان دربه در دنبال فریزره و یکی از سفارشای اصلیش بعد از لگو(خودش می گه لگوه) شده).الآنم به زور خوابیده و تا می بینه من پیشش نیستم بیدار می شه. باباش نیست استرس داره بچم. بابای هیژا که گفت بلکه خاله آجی هیژا بتونه بیاد، گفتم بابا، خاله آجی طفلی هر دفعه باید یه هفته از زندگیش بندازم که چی، خودمون دوتایی یه کاریش می کنیم. حالا خوشحالم که فردا خاله آجی و دخترخاله از سنندج میان پیشمونن، فکر کنم هیژا هم استرس نبودن باباش کمتر بشه.

جالبه نزدیک ۲۰ ساله که بدور از خونواده م دارم زندگی می کنم اینجا، ولی هیچوقت به اندازه این ۳ سال و ۸ ماهی که هیژا هست، دوریشونو حس نکردم. هیژا خیلی بیشتر از من به خانواده پدری و مادری احتیاج داره، که متاسفانه دوتاشونم دورن از ما. دوستا شاید یه جورایی جای خالی خونواده رو برای من کمی جبران کردن، ولی برای هیژا اینطور نیست. محبت خونواده به بچه خیلی فرق داره با محبت دوست به بچه.  البته دوستای من بیشترشون بچه ندارن یا دارن و بزرگن، در نتیجه خیلی برنامه هامون با هم جور نمی شه، اون چند تایی هم که بچه کوچک دارن خودشون بیشتر با خونواده هاشونن. خلاصه که به نظر من یکی دیگه از شرایط بچه دار شدن بودن خونواده ها کنار آدمه، شماهایی که نزدیک خونواده اتون هستین، خدایش قدرشونو بدونین. 

 از ساعت ۱۲ دارم اینا رو می نویسم، چه آسمون ریسمونی هم شد از بس تمرکز ندارم، هر ۱۵ دقیقه یه بار هیژا بیدار می شه می آد سراغم، الآنم اینجاست، می گه آخه من خوابم می آد تو اینجایی، بیا پیش من بخوابم.  برم پیشش که با خیال راحت بگیره بخوابه، خودم هم بلکه بتونم امشب بخوابم.

 

">

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط مامان هيژا  | 

هفته پیش عروسی یکی از دوستام بودیم، می‌شه گفت اولین عروسی غیر فامیل بود تو یک سال اخیر که با هیژا رفتیم. عروسی تو یکی از این خونه‌های با حیاط بزرگ بود که خیلی هم خوش آب و هوا و با صفا بود. از سالن که توش مراسم حرکات موزون! برقرار بود تا حیاط ۴۰ یا ۵۰ پله می‌خورد. چند تا از دوستامون که هیژا باهاشون جوره تو حیاط نشسته بودن. هیژا هم می‌خواست پیش اونا باشه هم رقص رو ببینه، نتیجه این شد که یه ۲۰ ،۳۰ باری من دنبال هیژا در حال رفت و آمد بودم، از شانس بد هم اون شب بیشتر می‌خواست مامان باهاش باشه نه بابا. حالا من هم اصولاً بلد نیستم با کفش پاشنه بلند راه برم و هر خانمی رو هم می‌‌بینم که با کفش ۷ سانت و ۹ سانت عین چی راه می‌رن من شاخ در‌می‌آرم از این هنری که من همیشه ازش بی‌بهره بودم و با کفش ۳ سانت هم بزور راه می‌رم. می‌تونم بگم تو اون عروسی شلوغ پلوق شاید ۳ تا بچه بودن و من باز مونده بودم که یعنی ملت بچه ندارن یا نه دارن ولی کسی رو دارن که بچشون نگه داره (که البته از این نعمت هم بی بهره بودم من به علت دوری از خانواده). خلاصه هیژام که جایی به این بزرگی و باحالی گیر آورده بود فقط در حال دویدن بود و من هم یا دنبالش را می‌افتادم یا از دور نظاره‌گر و  خدا خدا می‌کردم که نیفته. یک گروه ساز و آواز حسابی هم بودن ولی از اون جایی که هیژا هم به بابا مامانش رفته فقط با لبخند نظاره می‌کرد و گاه گاهی بغل من و با تشویقای من یه دستی بالا تکون می‌داد، البته اون دست هم وقتی تکون داد که آهنگ نیمه کْردیی زدن و کْرد بودن پسرم معلوم شد. موقع غذا هم تنها چیزی که از اون خوان گسترده خورد چند تکه سوسیس بود و هیچ. (از تولد نیما جون به این ور یک عشق سوسیسی شده که نگو تا می‌گی چی می خوری می‌گه از اون سوسیس کوچیکا)و گریه بود و زاری که شما هم شام نخورید، البته خوابشم می‌اومد و باباش هم اون موقع محل نداد به یکی از درخواستاش و بهونه دستش داد و نتیجه این شد که کل جمعیت هیژا رو نگاه می‌کردن!  

تعجب هیژا اینجا معلومه با دیدن این میوه‌ها، گفتش مامان اینا پلاستیکین؟ گفتم نه پسرم، بعد یکی از هلو انجیریا رو که میوه مورد علاقه‌شه رو برداشت گفت بخورم؟ گفتم نه پسرم اونا مال خوردن نیست. گفتش اا پس‌ آخه چرا اینجا گذاشتن پس.(این سوالیه که همیشه وقتی به این میوه‌های مثلاً تزیین شده می‌رسم تو ذهن خودم هم می‌آد و هیچ جوابی بغیر از اسراف برام نمی‌مونه) 

              

تو این عکس هم دیگه آخر عروسیه و اون پشت هم میز شام معلومه (دوبرابر اون جمعیت بازم می‌تونستن بیان و غذا بخورن و من باز هم می‌مونم از این همه ریخت و پاش که ممکنه خیلیا آرزوشون باشه یه پْرس از اون غذا رو بخورن)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:26  توسط مامان هيژا  | 

۴ روز اول هفته قبل رو رفتیم خزرآباد ساری. می شه گفت اولین دریا رفتن هیژا بود. البته تو سن ۹ ماهگی هم رفته ولی اون موقع نمی دونست دنیا دست کیه! با خونواده یکی از دوستای قدیمی رفتیم که دو تا دختر خوب داره به اسمهای پونه و پرتو. هیژا، هم از سفر کیف کرد هم از همراه بودن این دو تا دختر خانم. با توجه به عشق آب بودن هیژا فکر می‌کردم باید کشون کشون از آب بیاریمش بیرون، اما از اونجایی که همیشه پیش‌بینیهای من در مورد هیژا غلط از آب در می‌آد، می‌بایست کشون کشون می‌بردیمش تو آب! کلی هم تجهیزات براش بردیم که همینجور آکبند برگردونیم، البته به غیر از اون سطلهای کذایی! نمی‌دونم چی شده که از آب ترسیده، استخر مهد هم که ثبت‌نامش کرده بودیم، فکر کنم کلاً ۶ جلسه رفت بعد حاضر نمی‌شد بره. و ما هم بهش اصرار نکردیم، چیزی هم نمی‌گفت در مورد اونجا که بدونم چیزی شده یا نه. مربیش هم می گفت که اتفاقاً جز بچه‌هایی بوده که از آب نمی ترسید و خودش هم تعجب کرد از نیومدن هیژا به استخر. خلاصه بیشترر شن بازی رو دوست داشت و البته شن پرتاب کردنو تا آب تنی. من و بابا هم که می‌رفتیم تو آب جیغش می‌رفت  هوا که نرید. خلاصه اگه دوتا بچه‌‌های دوستمون نبودن، هیژا نمی‌ذاشت پامون به آب برسه. کمی با اونا شن بازی می‌کرد کمی هم به ما غْر می‌زد که نرید تو آب. ما که می‌رفتیم تو آب و می‌اومدیم کلی ابراز احساسات می‌کردیم که چقده خْنکه و چقده خوبه، بلکه هیژام تشویق بشه، نتیجه‌ش این شد که فقط روز آخر کمی حاضر شد با کفش بیاد تو آب و به عبارتی آب به کفشاش بخوره، بعد با لحن بامزه‌ایی می‌گقت چقده شنا کردم، چقده خْنک شدم! برگشتن از نمک آبرود اومدیم. از تله کابین خیلی خوشش اومد و اصرار داشت  ۲ بار بریم که واقعاً تو اون شلوغی و گرما نتوستیم. تو راه برگشت چون جاده چالوس بود با اون پیچ و خم معروفش، با وجودیکه قطره هم بهش داده بودم ولی حالش بهم خورد و طفلی حسابی بی‌حال شد. در برگشتن به تهران دوستمون هم اومدن و ۲ روز دیگه هم هیژا با بچه‌ها کیف کرد و پارک ارم هم رفت باهاشون.  این از عکسای شمال(اگه دیدین دیر بالا می‌آد صفحه لطفاً بگید بدونم):

 اینم دوتا عکس از قلعه سحرآمیز

دو بار این قورباغه رو شوار شد

با عکس دش پسر مرود علاقه‌ش تو کارتون شگفت انگیزان

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:58  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه گذشته تولد نیما جون بود، چند نفر از بچه‌های وبلاگی و دوستان دیگه به لطف شیلا جون اونجا بودیم، جای بقیه خالی، روز خوبی بود. مامان نیما کلی زحمت کشیده بود که کاش اینهمه تو زحمت نمی‌انداخت خودشو، همون شلوغی خونه بس بود که براش گذاشتیم و اومدیم. جدی می‌گم اینجوری مامان نیما مجبور بود همش دنبال غذا و بقیه مسائل باشه، معلومه که حداقل از دیروزش هم وقتشو گرفته این کارا. خلاصه بگم من تولد بگیرم از این کارا نمی‌کنم ها. خوب حالا از مقدمه که بگذریم و بپردازیم به اصل قضیه، یعنی بچه‌ها. هیژا اولش کمی معطل کرد تا اومد تو، وقتی جایی براش نا‌آشناس کمی طول می‌کشه تا بیاد تو خونه. بعدشم اولین چیزی رو که سراغ گرفت اتاق نیما بود تا بره سر و گوشی آب بده، آمار اسباب‌بازیارو بگیره، سریع هم یه اسباب‌بازی انتخاب کرد و برداشت اومد کنارم نشست و اون موقع مرد می‌خواست بیاد و به اسباب‌بازی منتخب ایشون دست بزنه، که خوب یه مرد کوچولو به اسم سام اومد و حسابی گرد و خاک کردن با هم. بچه‌ها دوتا دوتا در طول مهمونی گرد وخاکای متعددی راه انداختن که اونم جز همون شیرینهای معروف زندگیه. همین که نشستم دو تا دختر خانوم حسابی دل منو بردن، آندیا   و نیروانا . آی که این دخترا چه نازی دارن و چه کیفی می‌کنن ماماناشون. ما هم با قلدری پسرامون کیف می‌کنیم البته! نیما خوابش می‌اومد و اول مهمونی کمی خوابید و طفلی با چشای خواب آلود اومد سر کیکش، خدایش هم آقا بود، بهونه نگرفت منو بیدار کنن بیارن تو مجلس کلی شاکی می‌شم. موقع کادو باز کردن هم که هیژا حسابی منو متعجب کرد، چند وقت پیش که تولد رفته بودیم، از قبل براش توضیح دادم که تولد سامه و کادوا مال سامه ، اما هر چیو خواستی همونجا بهمون بگو، بعداً برات می خریم، خلاصه تو اون تولد خیلی شیک نشست کنار سام و از هر چی خوشش می‌اومد سریع به من می گفت مامان اینو هم می خوام. مام بعداً خر شرک بزرگی که خیلی خوشش اومده بود رو براش خریدیم. این دفعه هم همینو گفتم دقیقاً ولی همین که چشمش به کادویی که قطار بود و به قول خودش یه آقا هم باهاش بود افتاد، دیگه اشک بود که از چشماش می‌اومد و هر چی ‌گفتم که برات می‌گیرم فایده نداشت و قطار رو سفت تو دستش گرفته بود و نمی‌داد و خلاصه با گریه قطار رو تحویل داد و البته منم گفتم چون گریه کردی دیگه برات نمی‌خریم. موقع غذا هم کلی از سوسیس کبابی خوشش اومد و ۳ تاشو خورد و سریع هم سفارش داد که خودت هم تو خونه برام بخر. ما چند تا مامان هم تا وقت پیدا می‌کردیم، کلی تبادل اطلاعات و مشاوره می‌کردیم باهم و با روحیات همدیگه و بجه‌هامون بیشتر آشنا می‌شدیم. برام جالبه که من قبلنا از هر چی جمع بچه‌داره فرار می‌کردم و ایراد می‌گرفتم که همش حرف بچه‌هاشونو می‌زنن و به مسائل دیگه کاری ندارن، حالا می‌فهمم چه جوری می‌شه که اینجوری می‌شه. راستی فکر کنم از همه مامانای وبلاگی جمع بزرگتر بودم، این نشون می‌ده من چقدر از بچه‌دار شدن می‌ترسیدم و فرار می‌کردم، حالا یه وقتی شد می‌نویسم از اون زمانها.

اینم از عکسا، تو picturetrail گذاشتم عکسا رو، وبلاگ خیلی دیر اومد بالا، در نتیجه همینجوری می ذارم عکسا رو تو صفحه، رو هر کدوم هم موس رو نگه دارید، توضیحات نوشته شده.

نیروانا، هیژا، نیما،امیرحسین، مانیا

نیما

آندیا          مانیا     ایلیا  نیروانا  امیرحسین

هیژا      سام

هیژا در حال بررسی اسباب بازیهای نیما           هیژا با قطاری نیما و بعد از گریه

ایلیا، هیژا، نیروانا، آندیا، امیرحسین، نیما

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:15  توسط مامان هيژا  | 

هر وقت سنندج می‌ریم، هیژا به شدت دوست داره هر چه زودتر بیتا و بصیر(دوقلوهای دایی) رو ببینه و باهاشون باشه. و اما تا نیم ساعت همه چی خوب پیش می‌ره ولی بعد اون دیگه می‌شه دعوا و جیغ و داد. اخلاقیاتشون کاملاً با هم فرق داره. وقتی اختلافی پیش بیاد، دوقلوا خیلی هوای همو دارن و حسابی از هم پشتیبانی می‌کنن و تو اینجور موقعا هیژا تنها می‌مونه و آی حرص می‌خوره و در نتیجه اونم شروع می‌کنه به رفتارای اذیت کنی و بدین ترتیبه که من هر بار پشیمون می‌شم از یه جا بودن این ۳ تا کوچولو.

اصلاً هم نتونستم یه عکس ۳ نفری ازشون بگیرم، کنار هم واینمیسن هیچکدوم. دفعه قبل بصیر لباس و کلاه اسپایدرمن داشت و هیژا اولش کلی گریه کرد ولی بعد دیگه عادی شد براش. این دفعه رفتیم بیرون تو یکی از پاساژا لباس اسپایدرمن دید، همچین با لحن مظلومی گفت که لباسو می‌خواد که مام راضی شدیم و خریدیم براش، جنسای افتضاحی هم دارن این لباسا. خلاصه کلی از من قول گرفت که می ریم خونه بیتا بصیر من با این لباسا می‌آم.  

معمولاً هم آخر وقت هم بعد از کلی دعوا باز ارتباطشون خوب می‌شه و کمی می‌شینن بازی کردن اونوقته که گریه می‌کنه که نریم خونه

با کارو و کابان(بچه‌های خاله) کلی بهش خوش می‌گذره چون عین دو تا بچه باهاش بازی می‌کنن و حواسشون بهش هست. کارو رو خیلی دوست داره و چند روز پیش می‌گفت چرا من خواخر ندارم، گفتیم خوب می‌‌خوای کی خواهرت بشه، گفت کارو، گفتیم که نمی‌شه کارو پسره، برادرت می‌شه گفت پس من خواخر نمی‌خوام، برادر مث کارو می‌خوام!

تو خونه کارو کابان هم که جاش اون تخت بالایی بود اون دوتام طفلی کلاً حواسشون بهش بود که از اونجا با این همه ورجه ورجه‌ای که می‌کنه نیفته پایین.

فکرای بچه‌ها خیلی بامزه‌س. خونه پدربزرگ پدری هیژا اومدن سنندج برای بله برون عموی هیژا(عروس دوم هم سنندجی شد)، کلی ذوق کرده بود می‌گفت مگه بابابزرگ خونه دایه (مادر من) رو بلده؟ گفتم آره می‌گفت آخه چه جوری بلده. یعنی تصورش اینه که اونا همیشه باید ارومیه باشن، مامان من هم همیشه سنندج. و وقتی این دفعه این دو تا خونواده رو با هم دید براش کلی جالب شد. خونه عروس هم که رفتیم پامون رسید اونجا شروع کرد به بهونه گرفتن، اول خیلی بهونه پتوش رو گرفت که من نبرده بردم اونجا. بعد هم یه دور دستشویی کوچک، یه دور هم بزرگ(حالا معمولاً  ۲ روز یه باره ها)، بعد گیر داد که من آدامس می خوام، خوشبختانه عموش آدامس داشت و بهش داد. رفت بغل باباش که کنار پدر عروس نشسته بود نشست و با صدای بلند پرسید این‌ آقا کچله، یعنی مو نداره؟ آخرش هم که گفت من گشنمه شام می‌خوام(ساعت ۱۱ شب)، منم هی گفتم الآن می ریم خونه دایه غذا می‌خوریم که یهو گفت مگه این خونه آشپزخونه نداره! بعدشم که کمی محیط براش عادی شد، شروع کرد به بدو بدو کردن از این اتاق به اون اتاق. خلاصه من مجبور شدم همش دنبال هیژا باشم و برای همه لبخندای ملیح بزنم بعد از هر کدوم از شیرین کاریایش. البته خوب حق داره اشتباه من بود نمی بایست هیژا رو تو همچین محیطایی که بیشتر بزرگا هستن و جو رسمی ببرم اما خودش به ذوق پدربزرگ و عموش اومد.

یه دریچه کوچولو داشت اونجا که کارش شده بود از اونجا سرک کشیدن و شیطونی. (اون پشت هم پدربزگش با ذوق داره نگاش می‌کنه)

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:46  توسط مامان هيژا  | 

۱۰ روزی سنندج بودیم، جریانات زیادی گذشت که کم کم می نویسم. اما اصل قضیه اینه که پسرم کلی بزرگ شد تو این ۱۰ روز. ۲ تا قدم بزرگ برداشت برای ترک دنیای نوزادیش. ۱. کنار گذاشتن پوشک به طور کامل: البته این قضیه معمولاً تو سن ۲ سالگی اتفاق می افته. اما دستشویی رفتن هیژا جریاناتی داره برا خودش. از ۲ سالگی به بعد دستشوی کوچکشو تو لگن یا دستشویی انجام می ده ولی اصلاً حاضر نشد که برای دستشویی بزرگش هم همین کار رو بکنه. یعنی هر وقت دستشویی بزرگ داره می گه که پوشک بیار مامان. خیلی وقته که سعی می‌کردم این عادتشو ترک کنه ولی به هیچ وجه قبول نمی‌کرد. یعنی خودشو نگه می‌داشت و بعضی وقتا هم حسابی دل‌درد می‌گرفت(چون کلاً کمی یبوست هم داره ) تا این دفعه سنندج که پوشک خواست گفتم نداریم اینجا و بعد خودش خیلی راحت گفت بریم دستشوی. کلی ذوق مرگ شدم. ولی همین که اومدیم تهران، باز پوشک خواست که این دفعه من حسابی مقاومت کردم و خلاصه دیگه می‌شه گفت کلاً این عادتشو گذاشته کنار. ۲. هر روز صبح هیژا عادت داره سرلاک با شیر و عسل رو تو شیشه شیر بخوره، یعنی همین که چشمشو باز می‌کنه، می‌گه شیشه. ولی تو این چند روز اصلاً نخواست و عوضش شیر‌موز خواست که منم کلی استقبال کردم، البته همین که پامون رسید به تهران باز صبح درخواست شیشه کرد و درخواستش کماکان ادامه داره ولی سر این قضیه هم این دفعه مقاومت کردم. البته از طرفی هم نگرانم که چون هیژاصبحونه خور نیست، این معجونه که صبح بهش می‌دادم کلی خوب بود براش.

روز اول رسیدنمون به سنندج عروسی دختر خاله‌ش بود. اون روز هیژا خوب نخوابیده بود و کلی هم خودش و هم من اذیت شدم تو عروسی، مخصوصاً اینکه باباش هم نیومده بود و کلاً چسبیده بود به من. ببینین قیافه‌شو اینجا:      

 ولی در عوض روز بعدش کلی سرحال بود و حسابی رقصید 

     

دور روز خونه خاله آجی حسابی با بچه‌ها(کابان، نیوشا، ارغوان) که جمع بودن خونه خاله بازی کرد.

  

و البته با سرو صداهاشون حسابی سر مادر بزرگ رو هم درد آوردن

و با هم گردش هم رفتن

۲ روز هم خونه خاله رویا بودیم که هیژا و مونیبا حسابی با هم بازی کردن و اتفاقاً خیلی هم کم دعواشون شد سر اسباب‌بازی، با هم بردیشمون پارک و خانه کودک، اما خیلی کیف کرد هیژا تو حیاط با مونیبا(همون دوستمون که گفتم تهران بودن و الآن برگشت سنندج و کلی جاشون خالی)

خوب بقیه عکسا و مطالب هم باشه برای بعد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:28  توسط مامان هيژا  | 

تو مهد هیژا، یه بخش از حیاط رو اختصاص دادن به استخر و برای تابستون برنامه استخر گذاشتن. معادل شهریه مهد هزینه ثبت نامش شد. اول یه کم شک داشتم هم برای هزینه هم برای اینکه ممکنه مربیها نرسن به اینکه بچه ها رو درست حسابی خشک کنن، ولی وقتی فکرشو کردم دیدم خیلی کیف می کنه  با دوستاش بخوان آب بازی کنن دلو زدم به دریا. البته باید بگم که یه استخر خیلی کوچکه، می شه گفت یه حوض بزرگه تا یه استخر کوچک. امروز اولین روز شروع استخرشونه. چند روز پیش رفتیم براش مایو بگیریم، کلی ذوق کرده بود که می ریم مایو می گیریم برای استخر. وقتی تو مغازه دید، گفت اااا این که شلوارکه پس مایو کو؟! فکر می کرد اسباب بازیه مایو! خلاصه گفت که باید اسباب بازی هم بخریم، از چند وقت پیش رفته تو خط، اون ماشین قرمز تو کارتون ماشینها(خودش میگه اون ماشین قرمزه که چش داره)، تو اون دور و ور پیدا نکردیم ماشینو و قول گرفت که وقتی  رفتیم عجایب از تیراژه براش بگیریم(اول بار اونجا دید ماشینو) اما دو قدم جلوتر باز یه سری از این اسباب بازیهای خشن: اسپایدرمن و بت من و نینجا رو دید و سریع اونو خواست من گفتم پس دیگه از اون ماشینا نمی خریم، گفت نه اونو هم می خوام، آخه مانی نینجا داره من ندارم، سپهرم ازاون ماشینا داره من ندارم! تو این جور موارد بابایی زودی تسلیم می شه و گفت باشه اونم می گیرم برا پسرم! (تولد باباش بود چند روز پیش، کادوی تولد باباشو باز کرد، گفت اااا پس اسباب بازیش کو؟!)، خلاصه وقتی اومدیم خونه کلی ذوق داشت هم برای نینجا هم برای مایوش، مایوشو پوشید و شروع کرد به فرمتهای مختلف اسپایدرمن بازی.

این هم از پسر استخر بروی ما:                       با کلاه

بی کلاه

اینم امروز صبح که می خواست بره تو استخر. ما یه کم دیر رسیدیم و بچه  ها داشتن می رفتن آماده شن برن، وقتی دید مربیشون یه آقاس و خاله سحر خودش نیست یه کم اخماش رفت تو هم و نگران شد(خیلی به مربیش وابسته س)، اما همین که چشمش به همکلاسیاش افتاد، خوشحال شد. مربیش صداش کرد جوجو اسم شما چیه، با کم رویی جواب داد، مربیش نفهمید اسمشو، خواستم دخالت کنم و اسمشو اینور پرده با صدای بلند بگم که کیانوش همکلاسیش گفت هیژا عمو.(بچه م بعداً شاکی میشه ازمون برای اسمش فکر کنم). خلاصه کم کم یخ هیژا آب شد و می پرسید پس کی می ریم تو آب. منم خیالم راحت شد و اومد. جالبیه قضیه با اینه که هیژا نمی خواست ازش عکس بگیرم و کلی غُر زد، ولی وقتی رفته تو به دوستاش می گه مامان ازم عکس گرفت!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:53  توسط مامان هيژا  | 

قبل از خوندن این مطلب، اگه دوست دارین به  بچه‌های دانش‌آموز مرودشتی کمک کنین، این پْست خاله ئه‌سرین رو بخونین. 

این دفعه پسرم خیلی بی‌تابی می‌کنه برای پدرش، ۷ ماه پیش که پدر هیژا یک هفته نبود، اینقدر بی‌تابی نکرد، هرچی بزرگتر می‌شه سختترش می‌شه دوری. چندین بار تو این چند روز برای باباش گریه کرد، باباش قبل از اینکه بره بهش گفت که چند روز می‌ره سرکار ولی حتماً یه اسباب‌بازی خوب براش می‌خره، پریشب تلفنی به باباش می‌گفت، اسباب‌بازی رو پس بده به آقا خودت بیا، اسباب‌بازی نمی‌خوام. دیشب هم که کلاً گفت بابامو دوست ندارم، بابا بیچ‌بده (شوخی بین بابا و هیژا به هم دیگه می‌گن بیچ‌بد، یعنی بچه‌بد). امروز صبحم که پا شد گفت باز بابا نیست، آخه دیروز عمو قنادو داد که (باباش بهش گفت عمو قناد رو که بده روز بعدش می‌آم). حالا خوب شد که این چند روز مهد نرفته و پیش خاله‌آجیه‌ش مونه خونه وگرنه احتمالاً اونجا هم بی‌تابی می‌کرد. حالا ببینم باباش می‌آد چيکار می‌کنه براش. این پسر کوچولوی من هر چی که از دوری باباش ناراحت بود، سر من خالی کرد، انواع و اقسام بهانه‌های مختلف رو گرفته، سر هر چیزی گیر می‌داد، بدتر از قبل شده غذاخوردنش. سالاد براش ‌آوردم، روش سس ‌ریختم، می‌گه چرا ریختی، روش نمی‌ریختم می‌گفه چرا نریختی، چرا هویجش سفته، چرا هویجش نرمه، چرا رو هویج سس رفته باید فقط رو کاهو بره و آخرش هم با یه دونه از اون قشقرقای معروفش کلاً هیچی نخورد. سی‌دی فلان و بذار، نه اینجا نه باید اون قسمتش بیاد، نه نذار جلو، نه اصن نمی‌خوام ورش دار. من هم یکی دوبار حسابی کم آوردم و داد کشیدم. حالا خواهرم کلی تعجب می‌کرد که تا وقتی با اون بوده، اصلاً  یه کدوم از این بهانه‌ها رو نگرفته. دوست نداشت هیچ جا هم بره، چندین بار پیشنهاد سرزمین عجایب رو رد کرد و همچین انواع و اقسام پارکها رو. فقط خوشحال شد که مانی دوستش رو دعوت کردم و اون شب کمی بازی کرد با مانی و سرحال شد. یه روز هم رفتیم خونه یکی از دوستامون که هیژا دوستشون داره و یه نی‌نی ۳ ماهه دارن، چشش که به بابای نی‌نی افتاد باز بهونه باباشو گرفت و کلی هم اونجا اذیت کرد و البته مقداری هم به این دختر خانم خوشگل حسودی‌ می‌کرد، و انتظار داشت بابا و مامانش بیشتر به هیژا توجه کنن. یه روز هم به عشق دیدن جغد رضایت داد به پارک ملت رفتن، اونجا هم گیر داده که چرا جغده منو نگاه نمی‌کنه، اونورو نگاه می‌کنه. بعدشم که بردم زمین بازی اونجا کلی سر تاب و سرسره، گیر داده که هیچکی نیاد فقط من برم. نا بالاخره یه هواپیما از این بادکنکیا دید، گرفتم براش، کمی با اون بازی کرد اونجا. کلاً با من هم بازی نمی‌کرد، فقط کمی با کتاب دایناسورش بازی کردیم و کمی هم رفتیم تو بالکن. خلاصه که اینکه جریاناتی داشتم من با پسرک، فقط موندم اگه این چند روز خواهرم نمی‌اومد پیشممون من باید چیکار می‌کردم.

این همون نی‌نی خوشگله که اسمش ارتا (آرتا نه ها)

ارتا

این هم هیژا در پارک ملت

با هواپیمای مورد ذکر

در بالکن

با مانی، فکر می‌کنین دارن چی نگاه می‌کنن

با کتاب دایناسورش

و این هم آخریش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:58  توسط مامان هيژا  | 

حسابی به هيژا خوش گذشت اين تعطيلات ۱۶ روزه در سنندج، کلی فاميل دور و برش بودن که حسابی باهاشون خوش بود. خونه مادربزرگ و داييها و خاله ها که البته خونه خاله ها يه چيز ديگه بود براش و اونجاها  ديگه غوغا می کرد، يه خونه خاله بود و يه هيژا. واسه خودش می اومد و می رفت و خراب کاری می کرد و شيرين زبونی.

همين که پاش به خونه خاله ش رسيد شروع کرد به تغيير دکور هفت سين خاله(يا همان به هم ريختن) و اون هم با چه دقتی.

خونه خاله

حسابی هم ساعت خوابش تغيير کرده بود و تا هر وقت ما بيدار بوديم، بيدار بود. حق داشت پسرم، از ذوق اطرافيان خوابش نمی برد.

 اين هم گزارش تصويری:

در عمارت خسرو آباد(يکی از خانه چای قديمی سنندج که الآن جز ميراث فرهنگی شده). هيژا عاشقه آبه و هر جا آب می بينه حتماً کار دست ما می ده، اينجا هم که می بينين جفت پا رفته تو آب دور حوض.

 در موزه سنندج هم همين کار رو انجام داد، البته با يه پا

با پسر دايش در حال رقص البته روی ميز

با دختر دايی(کيف می کنين چه تيپی داره دختر دايی)

با دختر، دختر دايی در حال همنوايی

با دختر خاله و پسرخاله(ببينيد چطوری خودشو براشون لوس می کنه)

سه تفنگدار مورد علاقه هيژا

با شکوفه ها

و اين هم آخرش ۱۳ بدر

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:23  توسط مامان هيژا  | 

هشتم دی تولد 3 سالگی هيژا بود، مثل ۲ سال پيش دقيقاً يک روز قبل از تولدش مريض شد، و با تب ۳۹ درجه همراه با کلی بهانه گيری و بد اخلاقی، يه تولد کوچولو براش گرفتيم، البته با اومدن دوستاش کمی سرحال شد و سرگرم بدو بدو شد. آخر شم ۳ تايی کمی رقصيدن، البته اونم مدل خودشون مدل دهه هشتادیا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 10:19  توسط مامان هيژا  |