
يك هفته شد من نرفتم سركار و هيژا هم نرفت مهد، هيژا مريض و من هم مريض دار(البته از ۵ روز كاري يه روز رو باباي هيژا خونه بود و من رفتم سركار). تب خيلي بدي داشت و حسابي ترسوند ما رو. از پنجشنبه صبح حالش كمي بهتر شد.
چند روز اول هفته كه حال زيادي نداشت براي بازي و بيشتر نشست به كارتون ديدن. يه روز صبح گفت مامان بيا اتاق من صداي جيك جيك قشنگي مياد و اين شد كه گفتم طفليا گشنشونه، بيا بريم بهشون نون بديم، با هم براشون نون خُرد كرديم و ۳ روز پشت سر هم ميرفتيم بالكن و نون ميريختيم براشون. حالا وايساده بود ميگفت پس چرا نمييان بخورن، گفتم خوب از ما ميترسن، ميگفت من كه كارشون ندارم و خلاصه بالاخره راضي شد كه بيايم تو تا گنجشكا بيان و نونشون بخورن.
يه دو روزي هم با فلش كارتاي الفبا و اين شبه كامپيوتر عمو فردوس با اون كيفيت صداي بدش كار كرديم كه بد نبود.
طبق معمول هم كه لگو بازياش و نقاشياش برقراره
پنجشنبه شب هم به شدت حوصلهش سر رفته بود خونه و گفت بريم جايي من بازي كنم. رفتيم سرزمين عجايب، البته به شرط نخريدن اسباببازي، كه اول قبول نكرد، اما بعد كه گفتم پس نميريم، قبول كرد و قول داد كه اونجا هم بهونه نگيره. خدايش هم سر قولش وايساد و رفتيم بالا فقط بازي كرد. ما هم وقتي داشتيم مياومديم يكي از اون بادكنكاي باب اسفنجي براش خريديم.
ظهر جمعه هم با ارتا و خانواده رفتيم موزه حيات وحش هفت چنار. خيلي جاي قشنگيه. آكواريوم زيرزميني بزرگ و قشنگي هم داره.
تو عكس سمت چپي، همينجوري كه ميبينين يه روسري سرش كرده، از خونه كه اومديم بيرون گفت ميخوام مثل شما روسري سر كنم آقاي پليس نگيرتم!
اينجا هم كه مامان ارتا هميشه مرتب و غذا به همراه، ماكاروني آورده بود و ساعت ۱، دوتايي نشستن به ماكاروني خوردن(البته نشستن كه چه عرض كنم، همش در حال بدو بدو بودن از اين نيمكت به اون نيمكت)
جمعه عصر كه برگشتيم از موزه هفت چنار، اومدم گوشت يخي رو ببرم، ليز خوردن چاقو همان و سوراخ شدن كف دست من هم همان. ۲ ساعتي هم به بيمارستان رفتن و بخيه زدن گذشت. حالا تو اين هير وير هيژا پرسيد مامان فردا نميري سركار چون دستت اينجوري شده؟ گفتم نه مامان كارم زياده، بايد برم، چون يك هفته به خاطر شما نرفتم، با ناراحتي گفت آخه شما نرو سر كار كه منم نرم مهد!
در طي اين چند ماه دور و برمون از فاميل گرفته تا دوستان، خونههاشونو عوض كردن، هيژا خونه هركس ميرفت، ميپرسيد پس كي خونهمون عوض ميشه. ما خودمون هم تصميم داشتيم كه خونهمون رو عوض كنيم، در نتيجه اين روزا ما دنبال خونه ميگشتيم، در همون حوالي خودمون كه نزديك مهد هيژا باشه، ما در هفته شايد ۴ بار اون هم، هر بار يك يا دو خونه رو ديدم كه كلاً بعد نيم ساعت برگشتيم خونه. روز بعد كه مي خواستيم بريم، كلي داد و فغان كه نريم خونه ببينيم و همين خونه بمونيم. بعضي وقتا فكر ميكنم خيلي رعايت هيژا رو ميكنيم كه اينجوري كم تحمله. يه خونهايي كه ديديم و خوشمون اومد چون هم حياط داره هم طبقه اوله(مناسب براي بدو بدو هيژا ) و مهمتر از همه ۵ يا ۶ بچه هم سن و سال هيژا تو اون مجتمع هستن. يه كم با مقدار اجاره مشكل داشتيم كه تا حدودي حل شد و از ماه ديگه ميريم اونجا.
و چند جمله از اظهار نظرهاي پسرم:
همون روز اول كه رفتيم ديدن خونه، از واحد كناريمون ۲ تا دختر خانم اومدن بيرون، امروز از هيژا پرسيدم كه اتاقتو چه رنگي بزنيم، اول گفت آبي، بعد گفت نه صورتي، گفتم صورتي چرا، گفت آخه بذار اون دخترخانوما كه اومدن خونهمون از اتاقم خوششون بياد!! بعدش گفت نه نه يه ديوارش آبي باشه، يكيش صورتي، كه هم من خوشم بياد هم اونا!!!!(پسرم از همين الآن به تفاهم دو طرفه اعتقاد داره).
جالبه كه هیژا فكر ميكنه، وقتي قراره از اين خونه بريم، بايد همه وسايل هم بذاريم و بريم، بعد كه براش شرح دادم كه همه چيو ميبريم، قيافه بامزهايي كه موقع سر به سر گذاشتن ميگيره، گرفت و گفت پس ديوارها رو هم ببريم!
چند روز پيش سراغ بازي كامپيوتري رو گرفت، گفتيم، كامپيوتر ويروسي شده و براش تا حدودي گفتيم كه قضيه ويروس چيه، حالا ميگه من ميخوام برم به جنگ اين فيروزا و شكستشون بدم كه كامپيوترمون خوب شه.
يكي از اصطلاحاتي كه تازگي به كار ميبره، در مورد نهايت يه چيزه اينه: تا آخر عدد. وقتي انرژيش كم باشه ميگه تا آخر عدد زورم كم شده! يا اينكه يه چيزي خيلي زياد باشه، ميگه اوووو تا آخر عدد زياده.
این از برنامه امروزمون که چند تا جعبه خالي داشتيم و رنگ زدیم، كه البته مثل هميشه هيژا رنگ آبيشو انتخاب كرد.
اين هم از تيپ امروزمون با موههاي كوتاه(يه كم دقت كنين زير كلاهه خوب!!)
يك هفتهايي ميشه كه تو مهدشون كلاس زبان رو شروع كرده، روزهاي شنبه و دوشنبه 12 به بعد.البته من خيلي به كلاساي مهدا اعتقاد ندارم، چون جدي نيست كلاسا. اما از اونجايي كه هيژا با كلاساي خارج از مهد مخالفت كرده(مثل همون كلاس موسيقيش كه خيلي خوب بود، ولي هيچ جوري حاضر نشد كه بره)، فعلاً نمي خوام كلاسي بيرون بذارمش. و اين كلاس رو هم خودش گفت چون يكي از دوستاش ميره كلاس. فعلاً هم خوشش اومده، و يك هفتهايي هم ميشه كه مخالفتاش با مهد رفتن كمتر شده. كلاس تايچي چوان و شطرنج هم قراره بره، ببينم با اونا چطوريه.
هیژا: من امروز سعي ميكنم كه نرم مهد!
(البته واضح و مبرهنه كه ما هم سعيمونو كرديم در رفتن پسرمان به مهد).
- روز بعد از آن روز پاييزي، همان ساعت، همان جا
من نميرم مهد، مگه من ديروزم نگفتم، سعي ميكنم نرم مهد!
- يك روز در مهد
مربي: هيژا جان بيا بهت جايزه برچسب بدم
ااا خاله جون چقدر برچسب اين كه خيلي تكراريه يه چيز ديگه بده جايزه، همش هي برچسب هي برچسب.
- چند روز پیش در مهد، زمان: برگشت از مهد
مامان بيا تو بيا تو، يه چيز بهت نشون بدم، ببين ديدي؟ كوروش دوستم برگشته، بازم اومده مهد ما(بعد از يك ماه غيبت كوروش برگشت و هيژا حسابي خوشحال شد).
- و باز هم در مهد
الهه جون(مربي مهد) چقده شما ميخندي، من ديگه بهت ميگم آدم خندهوو.
يكي از همين روزها: خانه،
هيژا جون، عزيز دلم ..
يهو هيژا حرفمو قطع كرد و گفت، قربونت برم، فدات بشم، پسر گلم، هي اينا رو ميگي، آخه چقدر ميگي، مامان چقدر اين حرفاي تكراري رو ميزني.
(شكي نيست كه پسرمان خيلي تنوع طلبه)
- يكي ديگه از همين روزا:
من: عصباني از بهونهگيرياي هيژا، اي خدا چيكار كنم
هيژا: آهومو پيدا كنم!!(اين روشيه كه وقتي هيژا از دست چيزي عصباني ميشه من اجرا ميكنم و ايشون هم در مورد من اجرا كرذ.)
- وقتايي كه هيژا عصباني ميشود.
من ميخوام برم يه شهري كه هيچي نباشه، هيچ مهدكودكي نباشه، هيچ آقاي سركاري نباشه، اصلاً بذار آقاي سركار اخراجت كنه. اصلاً من ميرم بچه يكي ديگه ميشم، نه نه اصلاً من ميرم مرده ميشم كه بعد تو گريه كني، بعد اگه يه بچه ديگه اومد تو شكمت بگي تو كه هيژا نيستي، من همون هيژا رو ميخوام!!
- وقتي كه هيژا حرف بدي زده و من باهاش مثلاً قهرم و بعد از چند بار ببخشيد هم بازم اخمو باشيم.
باشه مامان بذار من برم بچه يه مامان باباي ديگه بشم، كه خيلي خوب باشن، كه هي آدم اخمويي نباشن، هي نگن ببخشيدم فايده نداره، من هي حرف بد بزنم اونا بگن آفرين هيژا جون چه حرف خوبي ميزني!!!
چند روزه کوروش دوست هیژا نیومده مهد، ديروز پرسيدم امروز كوروش اومد مهد، گفت نه مامان، همه كلاسا رو هم گشتم ولي نبود، كاشكي زودتر بياد آخه من خيلي دلم براش تنگ شده چون دوسش دارم. من اينجور وقتا كه پسرم اينجوري حساشو ميگه خيلي خوشحال ميشم، از همون روزي كه به دنيا اومد دوست داشتم هيژا احساساتشو راحت بگه، كاري كه خودم به سختي انجامش ميدادم ولي بعد از به دنيا آمدن هيژا سعي كردم هميشه احساساتم رو از بد و خوبشو به زبون بيارم، الآن ناراحتم، خوشحالم، دوست دارم، دلم تنگ شده برات و بقيه چيزا و الآن خوشحالم كه پسرم در ابراز احساساتش راحته. البته بگذريم كه در ابراز عصبانيتش زيادي راحته (البته چون من تنها حسيم كه سريع بروز پيدا ميكرد و الآن كمتر همان عصبانيت بوده) و همراهش چند تا فحش هم قاطيش ميكنه، و قتايي هم كه بهش ميگم حق داري عصباني بشي ولي حق نداري فحش بدي، با همون عصبانيتش ميگه فحش نديم نداريم، من فحش ميدم آخه خيلي عصبانيم!
چند وقت پیشا هیژا در مورد مرگ سوال کرد و یه سری توضیحات و سوال جواب بینمون رد و بدل شد. بعد از من پرسید مامان اگه من بمیرم ناراحت میشی؟ وقتي اين سوال و پرسيد من اشك تو چشام جمع شد و گفتم واي ي ي ي اين حرف رو نزن، اگه تو بميري من دق ميكنم. ظاهراً پسرم از شدت قلمبگي احساساتم در اون لحضه خوشش اومده و روزي چند و حداقل يه بار اين سوال رو از من ميپرسه و شده تفريحي براش و همچنين سنجيدن مقدار دوست داشتنش. هر وقت ميپرسه من قبل از اينكه حرفشو تموم كنه ميزنم تو حرفشو و ميگم اين حرف رو نزن و محكم بغلش ميكنم. ديروز باز سوالشو تكرار كرد و من وقتي حرفش تموم شد جواب دادم خوب معلومه كه ناراحت ميشم. هيژا اعتراض كرد كه نه اينجوري نبايد بگي بايد جيغ بزني و نذاري من همشو بگم!
حالا اين وسط وقتي از باباش اين سوالو ميكنه با توجه به جواباي بابا جريانات داريم. يه وقتي اگه بابا بخواد، سر به سر هيژا بذاره و با جواباي نميدونم و شايد و بايد فكر كنم، جواب بده، هيژا از هر طريقي ميخواد كه جواب آره خيلي ناراحت ميشم رو بشنوه. تو اين مواقع سريع ميگه خوب بابا حالا شما از من بپرس و وقتي ميپرسه هيژا ميگه آره من خيلي ناراحت ميشم. خوب حالا شمام بگو ك ناراحت ميشي ديدي كه من نارارحت ميشم! اگه اينجوري جواب نگيره هيژا هم ميگه منم اصلاً ناراحت نميشم و بابا هم مي گه باشه نشو و اونوقته كه اشك هيژا در مياد و من در يك اقدام ضربتي بايد اعتراف از بابا بگيرم كه اينقده اين پسرم رو اذيت نكنه.
چند وقته كه هيژا به شدت تقاضاي يه برادر دوقلو داره. به هر صورتي كه جوابشو ميدادم كارساز نبود تا اينكه گفتم، آخه من ميخوام فقط شما رو داشته باشم هيژا جون نميخوام هيچ بچهايي ديگهايي غير از تو داشته باشم، ديگه از اون روز به بعد همچين با غرور ميگه شما فقط ميخواي من يه دونه رو داشته باشي، ديگه نميخواي هيچ بچهايي داشته باشي.
آدم فضايي!
چند روز رو تو تعطيلي اجباري بوديم به خاطر موقعيت جغرافيايي محل كار، خونه و مهد هيژا. هيژا خوشحال بود كه مهد نميره و وقتي شنيد به علت دير بيدار شدن و دير حاضر شدنش نيست بسته بودن راه و نرفتن به مهد خوشحاليش دوچندان شد.
سعي كردم يه چند تا كار فرهنگي هنري باهم انجام بديم. از جمله بازي با رنگ انگشتي، گل بازي، كاغذ قيچي كردن. هيژا به رنگ انگشتي علاقه زيادي داره، اين دفعه كف آشپزخونه رو در اختيارش گذاشتم كه هر كاري كه ميخواد بكنه، تقريباً هميشه هم آخرش تبديل ميشه به نقاشي روي بدن خودش كه علاقه زيادي داره به اين كار. چند وقت پيش از اين گلهاي آماده و بهداشتي پومه ديدم كه به نظرم خيلي چيز خوبيه براي بچهها، براي هيژا خريدم و خوشش هم اومد و باهاش آدمك درست كرد. كاغذ قيچي كردن و باهاش كاردستي درست كردن رو هم چند باري با هم كار كرديم ولي خيلي علاقه نشون نميده.
البته چند دفعه از شكلايي كه در ميآورد ذوق كرد ولي زود حوصلهش سر رفت، شايدم من اون جذبه لازم رو ايجاد نكردم براش. اينجا خودش گفت نگا مامان شلوار درست كردم، حالا عكس بگير!
بازي مورد علاقهش اينه كه اسباببازيهاش رو، رو ميز جمع كنه و باهاشون فيلم اجرا كنه. تازگيها به كارتون لاكپشتهاي نينجا علاقه پيدا كرده، بعد از نگاه كردن كارتون با عروسكاش شروع ميكنه يه كارتون ديگه رو ساختن با كارگرداني خودش. البته عروسك شخصيت "باز" تو كارتون داستان اسباببازي كماكان جز عروسكاي مورد علاقهشه و تو بيشتر بازياش هست.
يه بار از تلويزيون انيمشيني داد كه يه آقايي سيگاري ميشه بعدش قيافه درب و داغوني پيدا ميكنه، حالا از اون موقع هر كسي رو ببينه سيگار ميكشه سريع اعتراض ميكنه كه نكش مريض ميشي و قيافهت مثل اون آقا ميشه. يه آقايي از كنامون رد شد كه سيگار دستش بود، همچين هيژا داد زد كه اي آقاي بيتربيت دود رو كردي تو صورت من كه مريض بشم. چند روزي هم رفتيم اروميه، اون چند روز رو در حال كل كل با پدربزرگش بود كه سيگار نكش كار بديه و مريض ميشي.
روش كتاب خوني هيژا به اين صورته كه تو كتاباي مختلفي كه براش خونده ميشه هر چند وقت يك بار به چندتاشون علاقه ويژهايي پيدا ميكنه و هر شب بايد براش خونده بشه. تو يه ماه گذشته كتابهاي "خفاش كوچولو" و چوپان دروغگو(به صورت شعر) مورد علاقهش بوده و تازگيها هم كتاب ميكروب، غول ريزه ميزه جز كتاباي مخصوصش شده. هر كدوم از اين كتابا از نظر من يه مشكلايي دارن و به نظرم يه سري كلماتي تو كتاب به كار ميرن كه قابل فهم براي بچه نيست يا براش سوال ايجاد ميشه، يا اينكه تصويراشون ربطي يه داستان نداره. ولي خوب در كل بد نيستن. كتاب علي مردان خان رو براي هيژا گرفتم، اولين سوالش اين بود كه مگه بزرگ نيست پس چرا اين كارا رو ميكنه، منم نقاشيشو نشون ميدادم، ميگفتم نه اينهاش كوچكه، تازه بعد كلي بحث و نتيجهگيري گفت پس چرا اسمش عليمردان خانه؟ اسمش بزرگه!
تو اين روزاي خاك و خاشاكي تهران هم كه خانه نشين شديم، هيژا حسابي حوصلهش سررفته بود و من با ارائه انواع و اقسام بازيها از روزي چند وعده كشتي گرفتن تا آب بازي و توپ بازي و بپر بپر سعي در پر كردن اوقات فراغت هيژا كردم كه تا حدي چاره ساز بود، ولي آخر مجبور شديم چهارشنبه شب ببريمش سرزمين عجايب. همين كه رسيديم تقاضاي خريد انواع و اقسام اسباببازيا شروع شد. مام دو راه پيش پاش گذاشتيم يا خريد اسباببازي يا رفتن به محل بازي. سريع اسباببازي رو انتخاب كرد و بعد كه خريد و خيالش راحت شد، گفت خوب بريم بالا مام شرط رو بهش يادآوري كرديم انگار باورش نميشد اين كارو بكنيم كه كرديم. اما تا ۲ روز بعدش گلايه داشت كه چرا منو نبردين بايد من هم اسباببازي بخرم هم عجايب برم.
يك روز هم سام و خانواده اومدن خونهمون و با هيژا حسابي بازي كرد. نسبت به دفعات پيش روابط خيلي بهتر بود تا حدي كه هيژا تقاضاي دوقلو بودن با سام رو مطرح كرد!
هيژا با رفتن به كلاساي بازي درمانيش خوب پيش ميرفت تا دو هفته پيش كه كلاً شروع به مخالفت كرد و هر جلسه با كلي گريه و زاري رفته تا ديروز كه طي صحبت با مربيش تصميم گرفتيم كه فعلاً هيژا بقيه اين كلاساشو نره و من كاراي طول هفتهشو يادداشت كنم و با مربيش مشاوره كنم كه چه راهي رو در پيش بگيريم. تو اين مدت هم كلاً با همه كلاس رفتناش مخالفت كرده، حتي كلاس موسيقيشو كه خيلي دوست داره. با مهد رفتن هم باز شروع كرده به مخالفت كردن و هر بار با يه بهونه. كلاس نقاشي رو هم به همين ترتيب پس زده. البته دليل مخالفت با كلاس موسيقيش، اينه كه از ترم جديد مادرا ديگه تو كلاس همراه بچهها نيستن و بايد بيرون كلاس منتظر بمونن.(مامان آرمان جون واقعاً روش كارشون خيلي خوبه به نظر من حتماً به فكر باش).
من قضيه رو اينجوري دارم ميبينم كه هيژا با هر جايي كه اونجا مجبور به رعايت يه سري اصول و مقرارت باشه، مخالفت ميكنه كه اينا برميگرده به مجموعه عواملي مثل شخصيت خود هيژا و نحوه برخورد ما. خلاصهش اينكه يه مدت اوضاع خوب پيش رفت و من اميدوار شدم ولي باز همه چي برگشته به چند وقت پيش. حالا تا ببينم چه كار بايد كرد.
دو روي سكه پسرم!
از این به بعد سهشنبه ها ساعت ۵ تا ۷، هیژا میره کلاس نقاشی. ثربا دوستمون نقاشه و فکر کنم ۱۰ سالی میشه که تو کار آموزش نقاشی به بچههاس. ۳ تا کلاس تو روزای مختلف داره که هیژا سه شنبه ها رو میره. کلاس اینجوری نیست که بگه اینو بکش و اونو بکش و خطاش چرا اونوریه و چرا رنگ زده بیرون. خیلی وقتا قصه میگه براشون و از بچهها می خواد که یه چیزایی رو تصور کنن تو قصه و نقاشیش کنن و در قالب این کار نقاشی کشیدنو به بچهها یاد میده. کارای خمیر بازی و کاغذ بازی و بقیه چیزارم دارن تو کلاس. کلاس ۶ نفرهس و خونه خودش برگزار میشه. بچهها تو اتاق نقاشین و مامانا میتونن تو اتاق دیگه بمونن یا برن و بیان دنبال بچهها. با روحیه آرومی که داره بچهها رو همون جلسه اول جذب میکنه. هیژا خود ثریا رو دوست داره و خونهشون رو هم دوست داره در نتیجه بدون هیج اضطرابی و با خوشحالی رفتیم کلاس. اونجا دوستش مانی رو هم دید و دو چندان خوشحال شد، البته من به شدت میترسیدم که با مانی به هم بیفتن با کلاس کنار نیان و دنبال شیطونی باشن که خوشبختانه اولش یه کم اینجوری شد ولی بعدش آروم سر کلاسشون نشستن به نقاشی. اگه بتونم یه ورزشی رو هم هیژا بذارم خیلی خوب میشه، اما نمیخوام بهش فشار بیارم.
دیروز هیژا نرفت مهد و پیش خالهآجی و دایه موند خونه، این چند روز رو رفته مهد ولی زودتر برگشته خونه. امروز هم نمیخواست بره مهد و میخواست خونه بمونه، خاله هم که معلومه اصرار میکرد که هیژا بمونه و من باز ترس برم داشت از بهم خوردن نظم هیژا تو مهد رفتن و تکرار شدن جریانات ۵ ماه پیش، واسه همین هر جوری شد رفتیم مهد. حالا دیروز که خونه مونده پیش خاله یه سری حرفا زده که می نویسم یادم بمونه. به خاله گفته تو وقتی عصبانی میشی چه جوری میشی؟(خاله آجی برعکس من بسیار آرومه و از مهربونی زیاد بچهها رو به شدت لوس میکنه)، خاله آجی هم گفته من عصبانی نمیشم، بعد گفته، اگه من اینجوری کنم و اینو پرت کنم و فحش بدم و خلاصه انواع و اقسام کارایی خلاف رو، بعد تو چه جوری عصبانی میشی. خاله هم گفته خوب قهر میکنم، خلاصه اصرار از هیژا که اگه خیلی عصبانی بشی و بخوای مثل مامانم داد بکشی، چه جوری داد میکشی. خلاصه خاله هم تسلیم میشه و یه داد کوتاهی میزنه که اینجوری. بعد هیژا میگه نه اینجوری که نه خیلی شدید مثل مامان باید جیغ بکشی! همینه دیگه عوض اینکه من هیژا رو تحت کنترل داشته باشم، اون منو داره و بالاخره به یه جایی منو میکشونه که من جیغ خیلی شدید بکشم. اینجاس که چراغ خطر من به شدت روشن شده و نشون میده، کنترل من رو خودم کمه و این خیلی بده! هم به ضرر خودمه و هم به ضرر هیژا. به دست آوردن کنترل برای من خیلی سخته ولی دارم سعی میکنم .
مهد هیژا تو کوچهس و تا رسیدن به خیابون به اندازه یه ایستگاه اتوبوس(هر کاری کردم نتوستم متراژشو تشخیص بدم) فاصلهس. روزایی که هوا بد باشه با آژانس میریم خونه(البته اگه بارون و برف باشه که همه آژانسها ماشین ندارن)، ولی روزای هوا خوب رو با هم این فاصله رو قدمزنان طی میکنیم(البته اگر جریان دستشویی گرفتن هیژا پیش نیاید وسط کوچه!). چند وقت پیش از مهد داشتیم می رفتیم خونه با هیژا که یه خانمی خیلی عصبانی داشت به کسایی که آشغالا رو تو روز میذارن دم در اونم در خونه همسایه، بد و بیراه میگفت. هیژا از من پرسید چرا اون خانم عصبانیه؟ خانم هم شنید و گفت از دست اینایی که آشغال میریزن زمین. هیژا گفت آشغال ریختن خیلی کار بدیه، اون مردمایی که آشغال میریزن زمین خیلی بیتربیتن، من آشغال نمیریزم، خیلی کار بدیه. خانمه همچین کیف کرد از این سخنرانی غرای هیژا و کلی هم به من تبریک گفت بابت تربیت بچم. (دو قدم رفتیم اونورتر هیژا گفت اون خانمه خیلی بیتربیت کثافت بود که به مردما میگفت کثافت! فکر کنم اگه خانمه این حرف رو میشنید از گفتن تبریکش به من پشیمون میشد). هیژا خودش به آشغال ریختن رو زمین حساسه ولی از اون روز به بعد چشمش به زمینه و در حال سرتکون دادن و گفتن بیتربیت به مردمایی که آشغال میریزن، و البته لازم به گفتن نیست که هر قدمی هم که بر می داریم هیژا این کار رو تکرار میکنه از بس ملت با فرهنگ کوچه و خیابون رو مزین کردن. به قول قدیمیا انشاله که ما از این مادرایی نباشیم که خودمون و بچهمون شهر ما رو فقط از لحاظ آشغال ریختن خانه ما حساب میکنن!
اگه گفتین این نقاشی چیه؟
۳ تا هاپون، یه مامان و یه بابا و یه بچه(اون وسطیه بچهس، معلومه بچهم خودشو مهم میدونه تو خونه)
يكي از بازياي به شدت مورد علاقه هيژا، وقتي باباش ميرسه خونه اينه كه من اين ور خونه بشينم و بابا اون ور پشت كنه و ايسه. بعد هيژا بره و يكي بزنه به پشت بابا و بعد بابا با قيافه وحشتاناك و توليد صدايهاي ترسناك هيولا بشه و بياد كه هيژا رو بگيره و هيژا هم بدو و بياد تو بغل من قايم شه. يعني ۱۰۰ بار هم اين بازي تكرار شه، خسته نميشه، هر دفعه هم كه ما ميگيم بسه ديگه، با اصرار ميگه خواهش ميكنم فقط يه بار(تا چند وقت پيش ميگفت، فقط هه بار). حالايه وقتايي هم بابا اين وسطا يه كم ادا اصولاي ديگه در ميآره و مثلاً با اون قيافه از كنار هيژا رد ميشه و كاري نداره يا هيژا رو ميزنه كنار و ميدوه طرف من يعني كه اون از هيژا ترسيده و تو اين حالتا خندههاي هيژا ديدني و شنيدنيه. بعضي وقتام كه همون وسط دويدن هيژا ميپره جلوش و نمي ذاره بياد به طرف من و اين وقتا هيژا واقعاً مي ترسه و فقط داره منو صدا ميزنه كه برم نجاتش بدم. يعني هيژا عاشق اينجور بازيايي كه توش قيافه در آوردن و ترسوندنه و به شدت هم ميترسه ازشون. فيلم دزد عروسكا رو كه ديد خيلي خوشش اومد ولي كاملاً از مادر گنجو كه شكل جادوگراي بدجنسه ميترسه و خيلي وقتا ميگه كه خواب ديدم گنجو اومده(چون تو صحنه اول فيلم جادوگره ميگه گنجو، هيژا بهش ميگه گنجو)، منم براش توضيح دادم و مي دم كه اون خانمه گريم كرده و صورتشو نقاشي كرده، خودشم اينا رو ميگه وميگه اون كه فيلم، تو فيلم، ولي باز با توجه به تخيل قوي كه تو اين سن داره، ميترسه. هر كارتوني رو هم كه ميبينه و اول فيلما معمولاً تبليغ سي دياي ديگهس، اگه قيافهها ترسناك باشه سريع ميگه مامان سيديشو برام بگير. خونه ماني دوستش به عشق ديدن اين جور فيلما دوست داره بره. يه بار خونه ماني كارتون بتمن و دراكولا رو ديده، از اون روز به بعد گير داد كه بتمن بخر، من بعد از ماهها مقاومت يه سيدي بتمن خريدم براش، ولي نه اون رو يكي از اونا كه قيافه ترسناك توش نداره به اسم بتمن و زن خفاشي. ۲ بار ديد و بعد خوشش نيومد، گفت نه مامان اون بتمن كه دراكول توشه. چند روز پيش هم رفتيم خونه ماني تا رسيديم اونجا گفت بتمن و داركول ببينيم كه من نذاشتم و دوتاشون شديداً به من اعتراض كردن وگريه سر اين قضيه. از اون روز هم هي ميگه چرا نذاشتي من وماني دراكول نگاه كنيم. حالا عوضش سي دي پسر جهنمي نگاه كردن، اين از اون بدتر. و حالا تو بازياش پسر جانامي(همون جهنمي به روايت هيژا) رو مي خواد.
امروز من و گُلپسر مونديم خونه كه كمي از همنشيني با هم مستفيذ شيم، همين كه فهميد قراره نره مهد سريع از تخت پريد بيرون و گفت بريم بازي كنيم،با هزار مكافات اجازه داد دست و صورتي بشورم و صبحانهايي بخورم. بازي هم اين بود كه هيژا دوتا از اسباببازياش يكي پسر جهنمي و اون يكي اسكلت باشه و مثلاً اونا تو تلويزيون بودن و من بايد نقش مامان و بچه رو بازي كنم همزمان و به مامان هي بگم، مامان مي شه پسر جهنمي نگاه كنم، بعدش مامان هم بگه باشه عزيزم و من بشينم اون پسر جهنميو كه هيژا بازي ميكرد، نگاه كنم، نگاه كردن نه همينجوري نشستن و ديدن بايد هي تند تند ابراز علاقه كنم به كارايي كه پسر جهنمي ميكنه و آفرين و صد آفرين بگم. باور كنين ۳ ساعت اين بازي ادامه داشت و من ديگه داشتم غش مي كردم از نگاه كردن اين دعواهاي خشونت انگيز پسر جهنمي و اسكلت. بعدش جهت تلطيف سازي محيط گفتم هيژا ديگه نوبت منه سي دي نگاه كنم، بيا آهنگ بذاريم، مثلاً عروسي و ما مي خوايم برقصيم. گير داده بود كه واقعاً عروسي نيست، مثلاً عروسيه و ما نبايد آهنگ بزاريم و برقصيم. مثلاً نشستيم عروس و داماد دارن ميرقصن ما نگاش ميكنيم!! بعد از نيم ساعت دوستم تلفن زد و همون موقع هيژا اومد كه بيا حالا مثلاً عروسيه، برقصيم ولي تلفن رو قطع كن ديگه حرف نزن! الانم که اینجا نشستم مثلاْ گفتم من یه کم کار دارم و خودت کمی بازی کن. واضح و مبرهنه که قبول نمیكنه هيژاي من. و اما من هم واضح و مبرهنه كه كوتاه نميآم بلكه بدونه ما هم آدميزاديم علاوه بر مادر هيژا بودن! در طي اين نيم ساعت هم ۲ بار كامپيوتر خاموش شده و ۲ بار هم روشن!
راستي كسي شنوايي سنجي سراغ داره؟ يه مدتيه خيلي صداي تلويزيون رو بلند مي ذاره هيژا، اگر هم كمش مي كنيم مي گه نمي شنوم، نمي دونم قضيه هيجان بيشتره با صداي بيشتر يا چيز ديگه.
حالا حرفای خوبشم بگم: قربون دلت برم من(همان قربونت برم من)، عاشقتم، آخه من خیلی عاشقتم، بیچمین(یه کلمه من درآوردی در مواقعی که می خواد آدمو تحويل بگيره). یه کلماتی هم هست که فقط با بابا رد و بدل میشه، مثل مرتیکه شاسغول، مرتیکه هچل هفت، شيطونك بيلبيلباز، مرتيكه چورمنگ!
یه وقتای هم تازگیا چیزی میافته یا میشکنه، میگه خاکش به سرم!
بخواد کاری رو هم بکنه ما اجازه ندیم یا کاری رو بکنه اون دوست نداشته باشه: تو رو خدا، خواهش میکنم میگه.
فکر می کنین تو این عکس داشت چی میگفت به من؟
شكلات پله: همان شكلات كيندر است كه به دليل شكل پلهايش به اين اسم معروف شده!
شكلات دايه: شكلات آيدين بلنداس، كه چون هيژا اولين باز خونه مامان من خورده به شكلات دايه معروفه.
شير مهسان: شيراي كوچك چوپان، يه بار يكي از همكلاسياي هيژا داشت از اين شيرا ميخريد و از اون به بعد به اين اسم معروف شد.
تخم مرغ سفتي: تخم مرغ آبپز. هويچ سفتي هم هويج خامه.
شيرموز سبز: شيرموز ميهن. شيرموز آبي: شيرموز روزانه.
كيك تو سوراخ: از اين كيكاي دوتايي كوچك شكل كام قديم.
عمو عناق: عمو قناد
عجايب: سرزمين عجايب.
مهد ديگه: همين مهدي كه الآن هست، علتشم اينه كه ۲ سال و نيم كه بود مهدشو تغيير دادم، به مهد قبلي ميگه مهد خانم ناظم و به اين مهد ميگه مهد ديگه.
شيرين: اگه هيژا به خانمي گفت شيرين، بدانيد و آگاه باشيد كه اون خانم لباسش ركابي يا تو همون مايه هاس. علتشم اينه كه ما يه بار يه شويي رو ميديديم، خانومي كه توش ميرقصيد اول كت تنش بود، بعد درآورد، من همون موقع گفتم كه چقده شيرينه(شيرين تو زبان كُردي سنندجي يعني قشنگ، خوشگل). بعد از اون هر وقت اون شو رو ميبينه، ميگه وايسا الآن خانمه شيرين ميشه، خودشم گاه گداري يقه بلوزاشو ميكشه پايينو ميگه شيرين شدم!
لگوشو بخر: بعد از ايجاد عشق شديدش به لگو، هر چي رو هم ميبينه ميگه لگوشو بخر باشه.
داستانشو بگو: براي هر اتفاق كوچك يا هر كار كوچيكي(ز مسواك زدن، دكتر رفتن، حموم كردن، بهونه گرفتن، مهد نرفتن و ...) و من بايد يه داستان سر هم كنم و اون داستانايي كه در مورد بچگياي خودمه كلي طرفدارشه هيژا.
و كتابا:
پله بازي/سرور كتبي، تصويرگر رضالواساني. ناشر: كانون پرورش فكري: ۱۳۸۳ (جز كتابهاي گروه سني الف كه به نظرم داستاناش خيلي خوبه و مناسبه)
بازي با انگشتها/ مصطفي رحماندوست، تصويرگر: هاله لادن.ناشر كانون پرورش فكري، ۱۳۸۳.(خيلي كتاب خوبيه و در قالب شعر و بازي خوبي با انگشتاس تو مايه هاي لي لي حوضك قديم).
دايناسور، آي دايناسور/سروده نيلوفر بهاري. ناشر: افق، واحد كودك، كتابهاي فندق، ۱۳۸۵.(طرح كتاب خيلي بامزه س و آدم موقع خوندن شعر مي تونه سرشو تو يه دايره بزرگ كتاب بكنه و كلي شكلك در بياره)
روياي موش كوچولو/ نويسنده و نقاش: لئو ليوني، ترجمه: م. مرواريد. ناشر: گروه ادبيات بنياد پژوهشهاي اسلامي، ۱۳۷۳.(به نظرم بيشتر براي گروه سني ب خوبه. ولي هيژا خوشش ميآد ازش و اولين بار با كلمه فقير تو اين كتاب آشنا شد، پرسيد يعني چه؟)
نقاش و پرنده: نويسنده و تصويرگر: نقاش و پرنده. ترجمه پوپك بايرامي. ناشر: كانون پرورش فكري: ۱۳۷۵.(داستانش خوبه ولي بازم براي گروه سني ب)
سري فسقليها هم بيشتر از خود كتاباش به شكلاي ريز شخصيتا پشت جلد كتاب و اسماشون علاقه داره.هر دفعه هم بايد از اول تا آخر چند بار اين اسمارو بخونم و اگه يه كم هم پس و پيش بگم قبول نيست (به نظرم اصلاً داستان پردازي اين سري كتابا خوب نيست).
كتاب شعر پرياي شاملو رو هم مدتها خوشش مياومد ولي الآن مدتيه كه سراغش نميره.
حالا تو اين كتابا اگه يه وقت نقاشي با كتاب نخونه و نقاشي همه اون چيزايي كه تو كتاب اومده نباشه، من بايد به اندازه يه بازجويي دو ساعته جواب پس بدم و دست آخرم قول بدم كه حتماً بگم نقاشش اوناییو که نکشیده بكشه!
نكته: خواهشاً به تصويرگرياي كتابا خيلي دقت كنين، از اين كتابايي كه تو دكههاي روزنامه فروشيا يا داروخانهها هستن، نخرين، تصويرگرياشون داغونه.
در مورد ساعت اين پست: بيخوابي كه شاخ و دم نداره!
شب همین که رسیدم بیدار شد، رفتم کنارش که بخوابه، گفت مامان شربت سیاه((منظور شربت آلبالوه و جديداً وقتایی که خیلی تشنه شه دلش می خواد) بیار مث تو یکی بود یکی نبود(فیلم) ، گفتم باشه عزیزم رفتم بیارم که گفت نه نه آب بیار آب بیار، آب آوردم براش یه دل سیر آب خورد و خوابید. صبح که بیدار شد، گفت مامان اون اسباب بازی که وقتی تو نبودی دست من بود و من با بابا نشسته بودیم هيژا هيژایه نگا می کردیم کجاست؟!!
- خوب هيژا جونم به مامان بگو امروز چيکارا کردی؟
- هیچی کار نکردي، لقمه نخوردم، ميوه نخوردم، ناهار نخوردم، با کسری کيانوش رفتيم رو ميز، خاله بهناز گفت واییییییی میفتین، منم پریدم پایین، بعدش ناهار نخوردم، اسن هیچی نخوردم.
- ااا خوب آخه چرا رفتين رو میز خطرناکه
- نه نه نه، خطناک نیست، آخه من دوست دارم!
- غذا چرا نخوردی؟
- نه نه نه نمیخورم، بذار کوچیکو بمونم، بذار بزرگ نشم، اسن من نینیم، شیشه میخورم!
- امروز عمو مهرداد اومده بود، آره؟ چی خوند براتون
- اسن عمو مهرداد نیومده بود، عمو شهرام هم نیومده بود، هیچی هم نخوندیم!
- خوب حالا ولش کن بیا بازی کنیم، با هم بدویم؟
- نخیر تو نه، من میدوم
(و اینجا مثل تیر از جا کنده شد و دوید و من به دنبالش)
- نرو نرو تو خیابون* نه پسرم
- اسن من وایمیسم تو خیابون ماشین بزنه!
- باشه وایسا من دارم میرم، میدونی که خطرناکه و ماشين و موتور هم دارن میآن
هیِژا جان پسرم بیا بریم دیگه من دارم میرم ها
اسن من میشینم، مامان برو دیگه، عکسسسسسسس نگیییییییر، برو بذار ماشین بیاد بزنه!
*البته بعضی وقتا این بازی رو میکنیم که هیژا میره وسط همین خیابون که یه خیابون فرعی و یک طرفهس و من یه کم دورتر ازش وایمیسم و از دور دور که ماشین دیدیم، من داد میزنم ماشین ماشین و اون میدوه میپره تو بغلم. یه بار دیدم که دوست داره بره اونجا وایسه بعد بدو بیاد اینور، واسه اینکه کنترلش کنم اینجوریش کردم و فقط بعضی وقتا به قول خودش با اجازه ماما.
راستی این چند روز پسرکم از یه طرف سختشه(و البته من هم ) که باباش نیست و رفته ماموریت و از طرفی خوش به حالشه(و صد البته من هم ) که خاله آجیش (من به خواهر بزرگم میگم آجی، هیژا میگه خاله آجی:) اومده پیشش از سنندج. امروز هم کلی بیشتر خوش به حالش شده چون نرفته مهد و با خاله آجیه.