تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله
پنج‌شنبه:

  بساط نقاشي رو راه انداخيتم، ۱ ساعتي مشغول بوديم، يادم به سيب‌زميني و نقش چاپي افتاد، چند تكه سيب‌زميني آوردم و با كنده كاري روش كلي احساس خلاقيت بهم دست داد. هيژا خوشش اومد و چند صفحه‌ايي رو چاپ با سيب‌زميني زد. مامان نيما در مورد رنگ سفيد و نيما نوشته بودي، حالا هيژا اصرار زيادي داره با رنگ سفيد نقاشي كنه، من همين تركيب كردن رو بهش گفتم ولي هيژا گفت مي‌خواد يه برگه سفيد رو با رنگ سفيد رنگ بزنه! كل دست و پاهاشم با همون رنگ سفيد صفا داد!

                         

اينم نتيجه‌ش(آخرش يه كم رنگ قرمز رو سفيده آورد)

جمعه:

كيدس كلوب به مناسبت اولين سال افتتاحشون، يه جشن گرفته بودن، من و مامان آنديا يه بار رفته بوديم اونجا و شماره تلفنامونو داشتن و به همين دليل به ما خبر دادن و ما هم رفتيم، البته يه هزينه‌ايي هم پرداخت كرديم كه به نظرم ارزششو داشت. برنامه‌هاي متنوعي داشتن كه بچه‌ها مي تونستن ازش استفاده كنن، به نظرم خيلي خوب و محترمانه هم برنامه‌ها رو اجرا كردن. از ساعت ۱۱ تا ۲.۳۰ اونجا بوديم و به هيژا حسابي خوش گذشت، البته به ما هم نيز، كه فرصتي شد  خانواده دركنار هم باشن و  دو خانم خانواده كه مامان آنديا و من باشيم هم گپي با هم بزنيم. هيژا اون روز واقعاً خوب بازي كردف با هيچ بچه‌ايي هم درگير نشدن و خيلي هم مهربون شده بود. هواي آنديا رو هم حسابي داشت و هر وسيله‌ايي رو براي خودش برمي‌داشت يكي هم براي آنديا رزرو مي‌كرد. تو حياط كه داشتن بازي مي‌كردن، چند تا از بچه‌‌ها با هيژا رفته بودن زير سرسره، آنديا هم مي خواست بره اونجا ولي يكي از بچه‌ها نمي‌ذاشت، باباي هيژا فكر مي‌كنه كه هيژاس كه نمي‌ذاره آنديا بره و به هيژا تذكر مي‌ده، كه ديدم هيژا اومد بيرون از اونجا و حسابي شاكي. داد مي‌زد كه من ديگه دوست آنديا نيستم و مواظبش نيستم، حقم داشت پسرم، بيخودي متهم شده بود(البته برمي‌گرده به سابقه نه چندان خوبش). اما بازم دوستش بود و هواشم داشت.

          

از اين كارتا كه با شن رنگي رنگ‌آميزي مي‌شن خيلي خوشش اومد، آوردش خونه و فرداش بردش مهد كه به دوستاش نشون بده، اما گم شده بود و كلي هم گريه كرد براش و گفت آخه من اون رو خيلي دوست داشتم. عكس سمت چپ هم يه پمب بنزين بچگونه‌س كه هيژا خوشش ميومد و البته خودش داشت بنزين مي‌زد نه موتورش! 

                                        

چند بار هم كه سوار ماشين شد و ما گفتيم نوبتيه، گوش داد و نوبتي سوار مي‌شد، اون آقا پسري كه هيژا جاشو داد بهش از اول تا آخر سوار يكي از ماشينا كه طرفدار زياد داشت شد و پياده نشد،حرف مارو هم گوش نمي‌داد و مادر و پدرش هم چيزي نمي‌گفتن، هيژام مرتب مي‌پرسيد كه پس چرا نوبت او تموم نمي‌شه،بعدش هيژا ماشين رو ول كرد و سوار يه دوچرخه كوچولو شد كه طرفدار زيادي نداشت و بيشتر وقت رو سوار بر اون گذروند..

 سر پدرها هم كمي گرم شد! و هيژا هم خوشحال نگاشون مي‌كرد.

اين هم موقع رفتن كه بچه‌ها با ماشيناشون تا دم در اومدن

بقيه روزها:

- در مورد لباس پوشيدن، هيژا نظرات مختلفي داره، اولاً بايد هيچ مارك و چيزي تو لباس نباشه، مخصوصاً پشت يقه‌ش، بعد هم اصلاً تمايلي به پوشيدن لباساي نو نداره، مي‌گه آخه مردم منو مي‌بينن. اگه لباسي رو بپوشه براي مهد و مربياش ازش تعريف كنن ديگه محاله بپوشه. چند تا پيرهن مردونه داره الآن كه هوا كمي خنك شده رو لباسش مي‌پوشم، وقتي مي‌پوشه مربياش ازش تعريف مي‌كنن، حالا مدتيه مي‌گه نمي‌پوشم يا اگه بپوشه دم در مهد درش مياره حالا اين بار يه چيز ديگه اضافه شد. من لباس راه راه خيلي دوست دارم، مخصوصاً براي بچه. يه لباس هيژا رو پارسال خريده بودم براش كه بزرگ بود، امسال اندازه‌ش شده و با خوشحالي پوشوندم بهش و باهاش رفت مهد، دفعه بعد كه خواستم بپوشم لباسش رو ، گفت نمي‌پوشم، آخه بچه‌ها مسخره‌م مي‌كنن، مي‌گن ميمون گورخري شدي(عكس يه ميمون كوچولو روشه)، در نتيجه اين لباس هم اضافه شد به لباسايي كه فقط تو خونه مي‌پوشه.

- روزهاي فرد برنامه تغذيه مهدشون لقمه خانگي و ميوه‌س. هيژا به شدت با گذاشتن ميوه مخالفت مي‌كنه و ميگه به جاش شير بذار، چون خاله مي‌گه بايد همه ميوه‌مو بخورم، يكشنبه براش با نون تست  و پنير خامه‌ايي ميكر درست كردم و با شير گذاشتم براش. بعداظهر همين كه منو ديد، گفت مامان مچكرم لقمه‌م خيلي خوشمزه بود، فردا هم برام بذار.(معلومه كه من نيشم تا بنا گوش باز شد از خوشحالي) 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:37  توسط مامان هيژا  | 

از این به بعد سه‌شنبه ها ساعت ۵ تا ۷، هیژا می‌ره کلاس نقاشی. ثربا دوستمون نقاشه و فکر کنم ۱۰ سالی می‌شه که تو کار آموزش نقاشی به بچه‌هاس. ۳ تا کلاس تو روزای مختلف داره که هیژا سه شنبه ها رو میره. کلاس اینجوری نیست که بگه اینو بکش و اونو بکش و خطاش چرا اونوریه و چرا رنگ زده بیرون. خیلی وقتا قصه می‌گه براشون و از بچه‌ها می خواد که یه چیزایی رو تصور کنن تو قصه و نقاشیش کنن و در قالب این کار نقاشی کشیدنو به بچه‌ها یاد می‌ده. کارای خمیر بازی و کاغذ بازی و بقیه چیزارم دارن تو کلاس. کلاس ۶ نفره‌س و خونه خودش برگزار می‌شه. بچه‌ها تو اتاق نقاشین و مامانا می‌تونن تو اتاق دیگه بمونن یا برن و بیان دنبال بچه‌ها. با روحیه آرومی که داره بچه‌‌ها رو همون جلسه اول جذب می‌کنه. هیژا خود ثریا رو دوست داره و خونه‌شون رو هم دوست داره در نتیجه بدون هیج اضطرابی و با خوشحالی رفتیم کلاس. اونجا دوستش مانی رو هم دید و دو چندان خوشحال شد، البته من به شدت می‌ترسیدم که با مانی به هم بیفتن با کلاس کنار نیان و دنبال شیطونی باشن که خوشبختانه اولش یه کم اینجوری شد ولی بعدش آروم سر کلاسشون نشستن به نقاشی. اگه بتونم یه ورزشی رو هم هیژا بذارم خیلی خوب می‌شه، اما نمی‌خوام بهش فشار بیارم.    

دیروز هیژا نرفت مهد و پیش خاله‌آجی و دایه موند خونه، این چند روز رو رفته مهد ولی زودتر برگشته خونه. امروز هم  نمی‌خواست بره مهد و می‌خواست خونه بمونه، خاله هم که معلومه اصرار می‌کرد که هیژا بمونه و من باز ترس برم داشت از بهم خوردن نظم هیژا تو مهد رفتن و تکرار شدن جریانات ۵ ماه پیش، واسه همین هر جوری شد رفتیم مهد. حالا دیروز که خونه مونده پیش خاله یه سری حرفا زده که می نویسم یادم بمونه. به خاله گفته تو وقتی عصبانی می‌شی چه جوری می‌شی؟(خاله آجی برعکس من بسیار آرومه و از مهربونی زیاد بچه‌ها رو به شدت لوس می‌کنه)، خاله آجی هم گفته من عصبانی نمی‌شم، بعد گفته، اگه من اینجوری کنم و اینو پرت کنم و فحش بدم و  خلاصه انواع و اقسام کارایی خلاف رو، بعد تو چه جوری عصبانی می‌شی. خاله هم گفته خوب قهر می‌کنم، خلاصه اصرار از هیژا که اگه خیلی عصبانی بشی و بخوای مثل مامانم داد بکشی، چه جوری داد می‌کشی. خلاصه خاله هم تسلیم میشه و یه داد کوتاهی می‌‌زنه که اینجوری. بعد هیژا می‌گه نه اینجوری که نه خیلی شدید مثل مامان باید جیغ بکشی! همینه دیگه عوض اینکه من هیژا رو تحت کنترل داشته باشم، اون منو داره و بالاخره به یه جایی منو می‌کشونه که من جیغ خیلی شدید بکشم. اینجاس که چراغ خطر من به شدت روشن شده و نشون می‌ده، کنترل من رو خودم کمه و این خیلی بده! هم به ضرر خودمه و هم به ضرر هیژا. به دست آوردن کنترل برای من خیلی سخته ولی دارم سعی می‌کنم .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:46  توسط مامان هيژا  |