تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

از سنندج که برگشتیم تا امروز به غیر از دو روز که سرکار رفتم، بقیه ش رو خونه بودم و فقط برای آمپول زدن بیرون رفتم. ریه ام عفونت کرده و آن سرفه های غریب هم نتیجه این عفونته بود. الآن دو روزه که می تونم کمی راحت و بدون سرفه حرف بزنم. تا  ۲۰ روز الی یک ماه باید درمان رو ادامه بدم بینم چی می شه. همش دارم خدا رو شکر می کنیم که هیژا گرفتار این قضیه نشد و من شدم.

حالا این مدت با این حال و احوال من، هیژا هم قاعدتاً خیلی بهش خوش نگذشته و خوشی سفرای شمال و سنندج از دماغش در اومد. نتوستم هیچ بازیی باهاش بکنم این مدت و بیرون رفتم و پارک رفتنمون تقریباً قطع شد، بابا هم که مثل همیشه گرفتار کار و فقط یک روز با هیژا رفتن بیرون پارک. یه کم بهونه گیریهاش زیاد شد این مدت و من هم به علت ناخوشی صبرم کم تر و در نتیجه کمی درگیریهامون بیشتر. این مدت صبحها هزار ترفند به کار بردم که نفهمه من خونه هستم و با بابا بره مهد.

هیژا امسال اومده پیش آمادگی ۱ و دیگه ساعت خواب ندارن تو مهد و کلی از این قضیه خوشحاله. با کوروش دوستش حسابی شلوغ بازی و مسخره بازی درمیارن تو مهد، چند روز پیش می گفت خاله ما رو از بازی بشین پاشو گذاشته بیرون چون همش با همدیگه حرف می زدیم و می خندیدیم!

یه تغییری در مورد هیژا پیش اومده که خیلی منو خوشحال کرده اونم بدون پتوی معروفش و خوردن انگشت خوابیدنه، میاد رو تخت ما و ملافه ما رو می پیچونه دور خودش و خیلی آروم می خوابه.  من هم بعد اینکه خوابش برد می ذارم تو اتاق خودش. البته هنوز پتوشو دوست داره و موقع خستگی یا وقتی از مهد بر می گرده کمی بغلش می کنه و انگشت می خوره اما همین که خودش با خواست خودش شبها موقع خواب اینجوری می خوابه خیلی قدم بزرگیه براش.

 حتماً در شب یکی دو بار یا منو صدا می زنه برم پیشش یا خودش میاد پیش ما که من معمولاً برش می گردونم، چند شب پیش تو همون حالا خواب با اعتراض گفت، ای مامان بی تربیت هی من میام اینجا دوست دارم اینجا بخوابم شما منو برمی گردونی، خیلی کارت بده، چون من دوست ندارم تو تخت خودم تنها بخوابم، بعدشم با قهر گرفت خوابید!

بین کلاس موسیقی رفتن هیژا وقفه افتاده، دو جلسه ش هیژا مریض بود، دو جلسه هم خودم  و یک جلسه هم مسافرت بودیم. اصلاً هم دوست نداره بره کلاس. مشاور موسسه پارس می گفت زیاد حرفشو گوش می دین و باید باهاش محکم برخورد کنین که باید کلاسا رو بیاد، ولی من یه کم به نظرم اینجور کلاسا رو با زور فرستادن اشتباهه. حالا می خوام از مشاور خودش بپرسم که متاسفانه خیلی وقتاش دیر به دیره. کلاسای مهد رو اگه بذارم فکر می کنه جز برنامه مهده و احتمالاً بره، اما اصلاً کیفیت کلاسای اینجوری مهد قابل مقایسه نیست با بیرون.

سنندج که بودیم واسه برگشتن خواهرزاده م و خانواده ش، چند تا مهمونی بود، تو مهمونی اولین شب بقیه بچه ها که می رقصیدن شاباش می گرفتن ولی هیژا نمی رقصید، خاله آجی هم اومد دید اینجوریه گفت بیا فقط تو نرقصیدی و شاباش نگرفتی و بهش شاباش داد، آورد گفت مامان اینا رو چکار کنم، گفتم بذار جیبت، پول خودته می تونه باهاش اسباب بازی بخری. کلی ذوق کرد و فرداش که با مونیبا بردیمشون شهر بازی، می خواست باز از این تفنگای آب پاش و حباب ساز بخره که گفتم نه نمی شه این مدت خیلی خریدی، دیدم یهو پولشو در آورد و گفت با پول خودم می خرم و برای اولین بار با شاباش و پول خودش خرید کرد پسرم.

سنندج که بودیم به همه گفتم با هیژا کُردی حرف بزنن که اینبار که برگشتیم تهران باهاش کُردی حرف زدن رو شروع کنم(من تا ۲ سالگی با هیژا کُردی حرف زدم، مربیا مهد هیژا گفتن تازه داره زبان باز می کنه و یه چیزایی می گه که بقیه نمی فهمن و یا ما چیزی می گیم که اون نمی فهمه، فعلاً تا حرف زدنش راه بیفته باهاش فارسی حرف بزینن که عصبی نشه، کاش اون موقع گوش نمی دادم حرفشونو) هیژا هیچ جوری زیر بار کُردی حرف زدن نمی ره و مرتب می گه ما فارسیم باید فقط فازسی حرف بزنیم، حالا موندم من که چه کنم با این قضیه، اصرار زیاد داشته باشم حساس می شه و لج می کنه و در ضمن می خوام حتماً کُردی رو بلد باشه، فکر کنم این مورد رو هم باید بپرسم از مشاور محترم.

قضیه اسباب بازی خریدنای هیژا خیلی داره جدی می شه و عشق و علاقه ش به خرید اسباب بازی طوری شده که در هر بیرون رفتن یه اسباب بازی هم می خواد، واقعاً دیگه اتاقش جا نداره، آمار همشونو هم داره و حاضر نمی شه که اونایو که باهاشون بازی نمیکنه به کسی بدیم. باید یه فکر جدی بکنم برای این قضیه. جالبه که ما همه راهها رو هم می ریم و مقاومت می کنیم ولی ماشاله پشتکار عجیبی داره در پی گیری تقاضاش.

فکرشو بکنین اینا یه سری اسباب بازیهاین که تو یه ماه خریده، به غیر از سی دی و کتاب و خمیر و گل و اینا. (البته ۳تاش کادوه، اون عروسک رو خاله آجی براش خرید، از بس هیژا به اون عروسک آیناز ابراز علاقه کرد! شترشم عموش براش سوغاتی آورده)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:33  توسط مامان هيژا  |