X
تبلیغات
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers هيژا - روابط
آقا پسر 9ساله

اخبار فرهنگی، هنری

در آبان ماه با هیژا به تماشای ۲ تا تاتر رفتیم. جادوگران نیمه شب و کلاغ بلا توپ طلا. دوتا شون آخراشو بچه ها نمی فهمیدن و باید براشون توضیح می دادیم. اما کلاْ دومی بهتر بود از اولی.

از سری کتابهای قدیانی که نویسنده اش برایان مورس هست هم خوشش اومده و در حال کامل کردن سریشه. البته من هم از این کتابها خوشم اومد چون خیلی خوب احساسات بچه ها رو توضیح میده.

اخبار اجتماعی

از اون موقعی که هیژا می آد اداره پیش من ارتباط گرفتنش با همکارام خیلی خوب شده. جالبش به اینه که چند بار تو راه اداره تا خونه، پیش اومده که با افراد مختلفی سلام علیک کردم، پسرم پرسید مامان اگه این خانم آقاها دوستان شمان، پس من چرا نمی شناسمشون. گفتم پسرم اونا دوستم نیستن، چند بار تو جاهای مختلف اداره با هم برخورد کردیم، سلام علیک پیدا کردیم. بعدش گفت منم می خوام با یه سری آدما سلام علیک پیدا کنم. یه مغازه سر راهمون هست که چند بار ازش عروسک انگری برد گرفته، دوید تو مغازه و یک سلام بلندی به صاحب مغازه داد و بعدش که اومد بیرون گفت من دیگه با این خانم سلام علیک پیدا کردم!

اخبار مدرسه ایی

دیروز پسرم اومده میگه یکی از مبصرا زده تو سرم.(تو مدارس دولتی به علت کمبود نیرو از بچه های بزرگتر کمک می گیرن) بهش گفتم این جور مواقع برو به خانم ناظمتون بگو. میگه مامان آخه مبصرا حسابمون رو می رسن!!!(جمله رو دارین؟)
امروز صبح رفتم مدرسه میگم قضیه اینه، معاون مدرسه، میگه خانم بچه تون پسره، اینجا نمونه یک جامعه کوچکه باید یاد بگیره اینجور مواقع چکار کنه! رفتم پیش خانم ناظم کلاس اول و دوم. بنده خدا میگه 7 کلاس رو من باید اداره کنم، واسه همین از بچه های کلاس پنجمی و ششمی کمک می گیرم. خلاصه باز خدا این خانم رو خیر بده که پسرم رو صدا زد و گفت اگر هر کدوم از مبصرا اذیت کرد یا تهدید بیا به خودم بگو. اینم از مدرسه دولتی.

اخبار خوراکی

تازگیا آیس تی رو  کشف کرده و خوشش اومده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 14:8  توسط مامان هيژا  | 

تا حالا نشده بود این همه مدت من چیزی ننویسم تو وبلاگ. الآنم نمی دونم از کجا شروع کنم.

خوب بهتره از کلاسای تابستانی شروع کنم. ۳ تا از کلاسشو رفت‌ ولی صورتک سازی رو دوست نداشت و نرفت. به کلاس قصه گویی خلاقش خیلی علاقمند بود تا زمانی که قرار شد قصه بنویسن. اون موقع دیگه میگفت این هم که شد درس و مشق! نقاشی رو دوست داشت، سفال رو هم خوشش اومد، اما می گفت معلمش بداخلاقه.

تابستان امسال رو هیژا حسابی با بچه های ساختمان دوست شده بود و تقریبا هر روز ۳ ساعتی رو می رفتن حیاط. بچه ها از ساعت ۵ حیاط بودن تا ۸ و گاهی اوقات هم ۹ شب.

هیژا، یکتا، محمدامین، شهریار، آریا و شکیبا 

اواخر مرداد ۱۰ روزی رو رفتیم سنندج، اونجا مثل همیشه بهش خوش گذشت.

هیژا و مونیبا در پارک سنندج

 ۳ روز هم رفتیم اورامان. اورامان بسیار زیبا با مردمی ساده و صمیمی. فقط باید سال دیگه خواستیم بریم مرداد نریم که خیلی گرم بود. البته برای هیژا سفرهای اینچنینی زیاد لذت بخش نیست، چون کلاْ تو راه و ماشین سواری حالت تهوع داره. اما خوبیش به این بود ارتا هم بود و دونفری سرشون گرم می شد.

ارتا و هیژا

تو تعطیلات چند روزه تهران ما جایی نرفتیم و برامون مهمون اومد. با اومدن مهمونا حسابی به هیژا خوش گذشت هم تو خونه و هم تو بیرون رفتنا.

هیژا، آیناز ، آیلا

بیتا، هیژا، بصیر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 10:18  توسط مامان هيژا  | 

چند وقت پیش دفتر نقاشی پسرم رو داشتم می دیدم، چشمم خورد به این دوتا نقاشی. اول به نظرم اومد کار خودش نیست، ازش پرسیدم، گفت خودم کشیدم، یه کم با خنده جوابمو داد فکر کردم شوخی داره می کنه و گفتم پس شما نکشیدی. ناراحت شد و گفت چرا حرفمو قبول نداری. بعدش نشست و یکی دیگه تو همین مایه ها کشید. من هم کلی شرمنده شدم از شکی که  کردم.(البته سابقه داشته که با دوستاش تو دفترای همدیگه نقاشی بکشن و این تیپ نقاشیشو نکشیده بود تو خونه).


یکشنبه گذشته جشن نوروز مدرسه برگزار شد. بیشتر برنامه مربوط به بچه های پیش دبستان بود و بچه های کلاس اولی کلاً دوتا اجرا داشتند. به ما با برنامه های جالب بچه ها خوش گذشت، ولی هیژا حسابی خسته شده بود، مخصوصاً از صدای بلند اُرگ و داد زدناشون برای خوندن سرود. راستش منم نمی دونم چرا به بچه ها می گن داد بزنین و صدای اُرگ رو کنترل نمی کنند. تو عکس هم معلومه که اخماش تو همه.

چهارشنبه سوری امسال هم با ارتا و میدیا و مامان باباهاشون با هم خونه ارتا بودیم. پاراسال به خاطر سال قبلش که دستش سوخت، حاضر نبود، کنار آتش وایسه، اما امسال یه نیم ساعتی کنار آتش وایساد و بازی کرد و البته در آخر هم مورد اصابت ترکش نمی دونم چی، یکی از جوانان با حال !! محله قرار گرفت. پدر ارتا کلی چوب تهیه کرده بود و حسابی آتش سوزوندیم! میدیا اول راهنمایه و دخترای این سنی هم با پسربچه ها همسن هیژا خیلی میونه خوبی ندارن و برعکس با دختربچه های چهار ساله که ارتا باشه، رابطه خوبی دارن و نتیجه این شد که اون شب میدیا کلاً هیژا رو کنار می ذاشت و مشغول ناز و نوازش ارتا می شد و یه جاهایی هم که ارتا می اومد پیش هیژا، یه جورایی نمی ذاشت. پسر ما هم به جای جذب میدیا به شدت مشغول انتقام گرفتن و دفع میدیا شد و خلاصه یه جورایی از اون آرامشی که تازگیا تو روابط هیژا و ارتا می بینیم خبری نبود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:1  توسط مامان هيژا  | 

خوب تو چند هفته گذشته، بعضی جاها رفتیم که ننوشته بودم.

- با سام و مامانش رفتیم تاتر خروس و خاله مرجان، تو سالن کانون پرورش فکری پارک لاله. دکور صحنه و موزیک متن و بازی بازیگرا همگی خوب بود. اما متنی بی محتوا همراه با دیالوگای بی ربط و عجیب غریب. انگار هر تیکه شو کسی نوشته بود و هر کدوم هم اون یکی رو نقض می کرد، بعد برداشته بودن، همه رو پشت سرهم چیده بودن. بچه ها خوششون اومده بود، اما تو راه برگشت من و مامان سام داشتیم به سوالای بچه ها که به دلیل همین تناقضه بوجود امده بود جواب می دادیم. پیاده با هم دیگه رفتیم تا خونه ما و تو راهم به یه سی دی فروشی سر زدیم و سی دی هم خریدیم.

- هیژا به بازیهای کامپیوتری و موبایلی زیاد علاقه نداره. اما تازگیا این بازی انگری برد، خیلی جذبش کرده و تا بابا می رسه خونه، گوشیشو می گیره و مشغول می شه.

- شب یلدا هیژا حسابی تب کرده بود و مریض. یکی از دوستانی که ۷ ساله ندیدمشون، برای اون شب ما رو دعوت کرده بودن خونه شون. منم زنگ زدم که عذرخواهی کنیم که نمی تونیم بیام. که هم هیژا استراحت کنه و هم بچه های یکی دیگه از دوستان که اونجا بودن، مبتلا نشن. خلاصه از اونا اصرار که بیاین چون بچه های اونا هم یه جورایی سرما خورده ن. خوشبختانه مسیر نزدیک بود و با وجود تاخیر در حرکتمون، ساعت ۹ شب رسیدیم اونجا. هیژا برای اولین با دو تا بچه کلاس چهارمی(سیلوانا) و کلاس اولی (سانان)برخورد کرد. ما پیش بینیمون این بود که با آقا پسر کلاس اولی جور میشن و اینا. اما در کمال ناباوری، دیدیم هیژا همش به سمت دخترخانم میره. داشت با موبایل بابا  بازی انگری برد رو می کرد. سانان می اومد کنار هیژا ببینه، اما هیژا رفت نشست کنار سیلوانا و بهش گفت می خوای بازی کنی؟ بعدشم بهش گفت، شما راحت باش،کُردی حرف بزن من می فهمم، فقط من ممکنه جوابتو به فارسی بدم! من و بابا داشت، شاخامون در می اومد. بعد از آیناز این دومین دختر بزرگتر از خودشه که به سمتشون می ره. شب خوبی بود و بچه ها با هم بازی کردن و با هم، هم استراحت کردن(سه تایی سرما خورده بودن).

- چهارشنبه گذشته من وقت دکتر داشتم و دیر وقت بود وقتش، هیژا رو بردیم خونه سام و خودمون رفتیم دکتر. مامان سام به هیژا گفت که لباس راحتی بیار که شب رو اونجا بخوابی، اما قبول نکرد. کار ما تا ۱۲ شب طول کشید، زنگ زدم که بریم دنبال هیژا، مامان سام گفت که خوابیدن و نیا دنبالش، چون وقتی خوابیدن چیزی نگفت که بیاین دنبالش. به این ترتیب بود که هیژا ۱۴ دی اولین تجربه خوابیدن در خونه کسی دیگه بدون بابا مامانش رو تجربه کرد. صبح بهش زنگ زدم گفت، خوش گذشته و ناهارم می جوام بمونم. در نتیجه روز بعد غروب اومد خونه همراه سام. شب هم با هم خونه ما بودن و بعد دوتایی خسته،  از همدیگه خداحافظی کردن. من خوشحالم از بیشتر شدن دوستیش با سام ، پسر دوستی که  ۲۱ ساله با هم دوستیم.

- دیروز دیدیم هوا خوبه، هیژا از مدرسه که اومد، گفتم دوست داری بریم پارک؟ گفت: آره. مام رفتیم پارک نزدیک خونه و سر راهم رفتیم دنبال ارتا، سه تایی با هم رفتیم پارک. هیژا حسابی مواظب ارتا بود و باهاش بازی کرد. تو پارک کلاً ۶ تا بچه بودن، ۵ تا دختر و هیژا. منم شروع کردم به تشویق کردنشون به با هم بازی کردن. هر بار نوبتی بقیه دنبال یکی می کردن و کلی دویدن و خندیدن. بعد از نیم ساعت، مادر یکیشون به من گفت شما که جمعشون کردین، بهشون هم بگین که وقت رفتنه. منم در نقش زنگ تعطیلی عمل کردم و گفتم پنج دقیقه دیگه وقت بازی دارین. بعدم همه با هم از پارک اومدیم بیرون و رفتیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 9:34  توسط مامان هيژا  | 

این مدت مادرم اومده بود پیشمون و 3 هفته ایی با ما بودن تا دیروز که رفتن. هیژا خیلی خوشحال بود از آمدن دایه، البته فکر هم می کرد میشه بمونه خونه و نره مدرسه که دید، مدرسه قضیه ش فرق میکنه و کلی هم تو ذوقش خورد.
خیلی رعایت دایه رو می کرد، ولی بعضی وقتا ناخواسته حرفایی در مورد پیری میزد که دایه ناراحت می شد. یه روز قرار بود عصر بمونه خونه پیش دایه و من باید میرفتم بیرون، پدر هم که طبق معمول سرکار، حاضر نمی شد بمونه خونه، می گفت دایه که پیره نمی تونه کاری بکنه،  نمی تونه از من مواظبت کنه، اگر دزد بیاد!

هیژا هفته گذشته رفت تولد دوستش کیانوش. دوستای هممهدی قدیمیشو دید و کلی هم بهش خوش گذشته بود.

قضیه خرید اسباب بازی با پول تو جیبیهاشو جدی گرفتیم و البته هیژا هم مقاومت کردن رو  برای نپذیرفتن جدی گرفته، مخصوصاً اگر از دم اسباب ابزی فروشی رد بشیم و پولش به حد نصاب خرید نرسیده باشه. ولی فعلاً داریم پیش میبریم. چند روز پیشم سر کاری که مدرسه کرده بود، پول تو جیبی یک هفته ش کسر شد.

پنج شنبه با ارتا و مامانش رفتیم نمایشگاه غذای سالم. هیژا و ارتا تو چندتا از غرفه ها نشستن به نقاشی کردن و کاردستی درست کردن. جایزه هایی هم گرفتن از غرفه ها. یه مورد جالبی که پیش اومد این بود که تو یکی از غرفه ها تبلیغ مالت می کردن تحت عنوان مربای به مالت. هیژا رفت جلو یه قاشق چشید. بعد گفت مامان خیلی خوشمزه س بخر. ما هم خریدیم و دیروز و امروز با نان به عنوان صبحانه خورد.

دیروز هم با بابا و ارتا و مامانش رفتیم سرزمین عجایب. بچه های حسابی بازی کردن. بعدشم رفتیم طبقه پایین تیراژه که تبدیلش کردن به مغازه های مخصوص بچه ها(همون جا که قبلا مبلمان و اینا بود). پسرم با دیدن،  فروشگاه لگو تازه تاسیس ذوق زده رفت تو مغازه. وقتی دید هیچ پولی نداره برای خرید، حسابی کلافه شده بود و گله مند از قانون پول تو جیبی. اینجا بود که بابا پول تو جیبی هفته بعدشو پیش پیش بهش داد تا یکی از این لگوهای مینی فیگور رو بگیره.
 
این روزا بازم نگرانیام شروع شده. مدرسه اون مدرسه ایی نیست که من فکر می کردم. پسرم  با مدرسه رفتن کنار اومده، اما هیچ علاقه ایی نداره. چند روز پیش که به علت هوای برفی مدرسه شون تعطیل شده بود، پرسیدم خوشحالی یا ناراحت از اینکه مدرسه تعطیله، گفت معلومه خوشحالم، یه روز نمی رم این مدرسه جهنمی، می مونم خونه. به نظر خودم، مجموعه ایی از عوامل، مثل رفتارای خود هیژا، دوست نشدن با همکلاسیهاش، ناآگاهی مسئولین مدرسه در ارتباط با برخورد با بچه ها و چیزای دیگه باعث شده که پسرم مدرسه شو دوست نداشته باشه. از درساشم به علوم علاقه داره و علاقه وافر به ورزش و ژیمناستیک و البته به کلاس زبان هم.

این قضیه امتیاز و امتیاز دهی و کارت و اینای مدرسه، هم شده دغدغه ش، اونم فقط به خاطر جایزه. کارتاش 10 تا شده,  قراره امروز ببره، تحویل بده ببینه چی جایزه می گیره.ما هیچ تشویقی جهت گرفتن کارت نمی کنیم، اما قضیه جایزه، هر چی که باشه، به شدت علاقمندش کرده. البته قبلاً از ما قول گرفته بود کارتام 10 تا شد، شما هم جایزه بدین، منم همین که 10 تا شد، یک عدد لگو مینی فیگور خانم براش گرفتم که کلی خوشش اومد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 12:8  توسط مامان هيژا  | 

مدرسه: دور روز پيش در مدرسه انگشت كوچك پسرم مونده لاي در دستشويي و ناخنش كبود شده. از مدرسه به من زنگ زدن و باهاش حرف زدم. برگشت خونه گفت خيلي درد داشته و دوست داشتم اون موقع شما پيشم بودي. عزيزم چه دردي كشيده و به تنهايي.
هیژا بعضي آموزشهايي رو كه من به بهش دادم، يه وقتايي اشتباه تشخيص مي ده و برخورداي خوبي نمي كنه. مثلا من به پسرم گفتم هيچ آدم بزرگي حق نداره كتكت بزنه و يا سرت داد و هوار كنه و هر جا كه اينجوري شد شما بايد تو مدرسه بري به مدير بگي و تو خونه هم به ما بگي.
اون روز ناظمشون دعواش كرده سر دعوايي كه با همكلاسيش كرده و پسر منم هم گفته كه ميرم ازت شكايت مي كنم. خلاصه اونها هم مونده بودن كه اينجوري نميشه بچه ها رو كنترل كرد و با ما صحبت كردن. و قرار شده توضيحات بيشتري براي پسرمون بديم در ارتباط با مسئولين مدرسه.
شروع کردم به ادامه آموزشام، گفتم پسرم شما باید مواظب رفتارات باشی و اگه رفتار بدی داشته باشی، دعوات می‌کنن و شما اون موقع حق شکایت نداری. هر کاری تو مدرسه ازت خواستن، باید انجام بدی. پرسید هر کاری؟ گفتم فقط در2 مورد نباید حرف هیچکس رو گوش کنی، یکی اینکه بهت بگن برو کسی رو کتک بزن یا اذیت کن و دیگه اینکه ازت بخوان جای خصوصی بدنتو نشون بدی. بعد در اومده می‌گه آها فهمیدم، فردا می‌رم به آقای فلانی می‌گم شما حق نداری جای خصوصی منو ببینی. منم گفتم نه نه شما نباید همینجوری اینو به کسی بگی، باید اگه هر کسی ازت اون درخواست رو کرد جوابشو بدی.
خلاصه اینم از آموزشای ما و نتیجه‌ش!

 هفته گذشته با سام و مامانش، رفتیم نمایش فلوت سحرآمیز(که البته اسم نمایش کمترین ربط رو داشت به خود نمایش). نمایشی خوبی بود با بازیها و دکور خوب. این دفعه هم ما و هم پسرامون خوششون اومد.

جمعه هم تولد کیاشای 2 ساله بود و یه تولد مختصر مفید بود با حضور یه بچه که اون هم هیژا بود. پسر ما هم رعایت کیاشای 2 ساله را کرد و هم باهاش بازی کرد و این پیشرفت بزرگی در روابط هیژا با کوچکتر از خودش.

این مدت هم همش در حال برنامه ریزی برای تولد خودشه و دوست داره تولدش هم تو سنندج و مخصوصا با حضور کارو و کابان برگزار شه و هم تو تهران با دوستاش. حالا ببینیم تا اون موقع چکار می‌کنیم.

یه روز همین که از مدرسه برگشت، گفت مامان یه ساندویج برام درست کن، اشکال نداره توش سوسیس یا کالباس نباشه، فقط حتماً توش گوجه باشه با کاهو با از اون پنیرا چسبی(پنیر پیتزا)، ولی توش تخم مرغ نباشه!

دیروز با هم بالش بازی کردیم(4 تا از این کوسن نرما رو میاریم و به نوبت به طرف هم می‌ندازیم و باید سعی کنیم، بهمون نخوره و جا خالی بدیم). بعدش هم کنارش نشستم تا تکلیفاشو انجام بده(معمولاً سعی می‌کنم اینکارو جوری نکنم که عادتش بشه). بعدش هم نشستیم با هم کارتون دیدیم. بهم می‌گه مامان چقدر امروز از مهربون هم مهربونتر شدی، همه کارایی رو که دوست دارم با من انجام دادی. منم سریع گفتم مال این بود که من امروز 40 دقیقه استراحت کردم و شما وسطش هی نیومدی غْر بزنی که نخواب و یا سوال کنی!

چند روز پیش مشاور مدرسه از هیژا پرسید، به نظرت پدر و مادرت شما را رو به اندازه کافی دوست دارن، جواب داد خیلی از کافی هم کافی‌تر!
بعد مشاور مدرسه بهش گفت یه نقاشی خانواده‌ 3 نفریتو بکشه. زیر زیرکی به باباش می‌گه، الان یه نقاشی رنگی رنگی می‌کشم، حسابی خوشش بیاد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 9:44  توسط مامان هيژا  | 

- اول از همه اینکه، پسرمان با مدرسه کنار اومده. نه اینکه بگم عاشق مدرسه‌س و اینا، با توجه به روحیه هیژا فکر نکنم همچین حرفی از زبونش بشنوم. اما خیلی بهتر از روزای اوله. گریه رو کلاً کنار گذاشته و صبحها هم دیگه پیشنهاد نرفتن رو نمیده. هفته پیش که پرسیدم، مدرسه چطوره، گفت مامان خیالت راحت باشه، هم صبحها دیگه گریه نمی‌کنم، هم غذامو خوب می‌خورم. البته فکر کنم، کمی صحبت من با معلمش و ناظم مدرسه هم بی‌تاثیر نبوده تو این قضیه.
- سه‌شنبه دو هفته پیش همراه با ارتا و مامانش رفتیم نمایشگاه غنچه‌ها. به نظرم نمایشگاه خوبی اومد امسال(جدای از اسباب بازیای بی‌ربط چینیش) اونجا مامان هانا و وندا و خود هانا خانم رو تو غرفه‌شون دیدم که کلی مشعوف شدم از دیدنشون و بعد هم آندیا و مامانش رو دیدیم که اون هم یه دلیل دیگه بود برای مشعوف شدن.
هیژا با اومدن به اونجا و دیدن اسباب بازیای چینی بن10 بنا رو گذاشت به بخریم و من هم مخالفت در نخریدن. من بازیهای فکری و کتاب رو پیشنهاد دادم، اما پذیرفته نشد و آخر سر یک سری لباس لاک‌پشت نینجا و چند تا کتاب و یک سی‌دی خریدیم. تو غرفه ایی که برای بازی بچه‌ها گذاشته بودن، با مادری بی‌تربیت و پْرور برخورد کردم که در حین دعوای پسرش و هیژا، هیژا رو بلند کرده بود و سیلی بهش زده بود. من اول که پسرم با گریه گفت سیلی خورده باورم نشد، خانمه هم همچین طلبکارانه برخورد کرد که گفتم شاید پسرم اغراق کرده، اما بعد که هیژا جای سیلی رو نشون داد واقعا داغ کردم. و مونده بودم چکار باید بکنم و چی بگم. به خانمه گفتم متاسفم که به خودت میگی مادر.
می‌خواستیم تاتر کنسرت حشرات رو هم ببینیم که زمان پخشش دیر بود و ما ندیده اونجا رو ترک کردیم.
- پنج‌شنبه 21‌ام هم تولد سام بود و از ساعت 6 تا 12 اونجا بودیم و به همه‌مون خوش گذشت. هیژا هم حسابی با سام و دوستاش بازی کردن و به قول خود هیژا روز خوبی رو گذروندن.



- روز یکشنبه، در پی درخواست پسرمان برای دیدن مجدد سام، قراری گذاشتیم و سام و مامانش اومدن خونه‌مون و باز هم با هم روز خوبی رو گذروندن.
- روز دوشنبه، در راستای دلتنگی پسرمان با دوستان مهدکودکیش، کسری و کیانوش و امیروالا رو دعوت کردیم خونه خودمون که امیروالا نیومد. این 3 تا آقا پسر هم با هم کمی بازی و کمی دعوا کردن.

- روز سه‌شنبه از مهد سابق بهمون زنگ زدن و گفتن نشان تایچی‌چوان هیژا اومده و بریم و از مربی تایچیش تحویل بگیریم. ما هم همراه یک جعبه شیرینی رفتیم و هیژا سری به کلاس قبلی و مربیش زد و گفت دلم برای اینجا تنگ شده.  اتفاقا دنبال باشگاه نزدیکیای خودمون می‌گشتم برای تایچی که مربیش گفت احتمال داره همین دور و ورا کلاس بذارن و من و هیژا با اتفاق هم بریم و شرکت کنیم تو کلاس.

این هم نشان تایچی
- جمعه صبح رفتیم پارک ملت، تا پسرمان کمی بازی و ما هم کمی پیاده‌روی کنیم. 4 ساعتی رو بیرون گذروندیم و پرانرژی برگشتیم خونه.

- هیژا در حال دیدن پاندای کونگ فو کار 2 بود که اشک ریزان اومد سراغم و با دلی تنگ، گفت طاووس مامان پاندا رو قبلنا کشته و من خوشحالم که شما رو کسی نکشته.
- یک ست لیوان و جاصابونی و اینا قبلنا برای هیژا گرفته بودم که هیژا از این لیوانش برای مسواک زدن استفاده می‌کرد. چند وقت پیش در حین مسواک زدن، بازیگوشی می‌کنه و لیوان میافته تو کاسه توالت. اشکی می‌ریخت این پسر من که بیا و ببین. می‌گفت بشورینش تا بازم استفاده کنم و ما گفتیم نمیشه. با گریه‌ایی سوزناک از لیوانش خداحافظی می‌کرد که داشت شاخامون درمیومد.


ماشین جنگ! اینم از آخرین ساخته‌های لگویی پسرمان. حالا هر چی ما سعی در صلح طلب بودن پسرمان داریم، انگار این تستسترون موجود در بدن آقایان اجازه نمی‌ده.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 11:39  توسط مامان هيژا  | 

اين روزها، روزهاي قبل از كلاس اولي شدن است. مدرسه‌شون یه برنامه چند روزه آشنایی بچه‌ها با محیط مدرسه و معلمان و دوستان داشتن. بماند که من از این برنامه‌شون راضی بودم یا نه. هیژا روز دوم دوستی به اسم سینا پیدا کرد.

چند روز پیش رفتیم برای خرید کوله و لوارم‌التحریر. هیژا به تنها چیزی که توجه نمی‌کرد، اینها بود و طبق معمول دنبال اسباب‌بازی بود. یه کوله سبک و ساده براش خریدیم. روپوش هم که قراره مدرسه بدوزن براشون. این هفته هم می‌ریم برای میزتحریر و  قفسه کتاب خریدن.

هفته پیش آیناز و آیلا و خانواده اومدن تهران و هیژا کلی خوشحال که قراره با آیناز بازی کنه. قرار بود چند روز رو خونه ما باشن که به دلیل مریضی آیناز نشد و فقط یه روز با هم بودیم که رفتیم کاخ سعدآباد و پارک نهج‌البلاغه. اون شب قرار بود بیان خونه ما که نشد و نیامدن. دو روز بعدش خواهرم زنگ زد و هیژا گوشی رو برداشت و به خواهرم گفت که آیناز اومده تهران ولی مریض شد و نتوست بیاد خونه‌مون ولی الان خوب شده و قراره چند روز بیاد خونه‌مون. من همون موقع گفتم که نه برگشتن سنندج و اینبار فرصت نشد بیان خونه‌مون. هیژا زد زیر گریه و یک ربعی گریه کرد. فکر کردم اون روز متوجه شده که نمیان خونه‌مون و انتظار داشتم ناراحت بشه و لی نه تا این حد. خلاصه ما هم همه تقصیرا رو انداختیم گردن خواهرزاده‌م یعنی، پدر آیناز. و اینجوری شد که هیژا از همنشینی با آیناز و من از هم صحبتی با شیرینترین بچه‌ایی که دیدم، یعنی آیلا محروم شدیم.

دیروز هم تولد دوستش روِژان دعوت بود و رفت. اما برعکس تولد یاس که خیلی بهش خوش گذشته بود، اینبار بهش خوش نگذشته بود و می‌گفت همش آدم بزرگا بودن و به ما پسرا که بپر بپر می‌کردیم، می‌گفتن بی‌تربیت. ما که کاری نکردیم، فقط می‌رفتیم رو مبلاشونو می‌پریدیم پایین!!!!!

این روزها اگر تلفن زنگ بزنه، هیژا گوشی رو بر می‌داره و تلفنی صحبت می‌کنه و همه کلی متعجب می‌شن و خوشحال، مخصوصاً پدربزرگ هیژا.

- چند روز پیش زنگ زدم سوپر که چند قلم جنسی که می‌خوام رو بیارن. وقتی شاگرد سوپر اومد و پول رو بهش دادم، خواست بقیه‌شو پس بده گفتم باشه برای خودت. همینه که در بسته شد، هیژا گفت مامان این طرز صحبت کردنت اصلاً خوب نبود، برای خودت چیه؟ باید بگی باشه برای شما!! من هم بعد از چند جیغ بنفش از خوشحالی کلی تشکر کردم از تذکرش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:59  توسط مامان هيژا  | 

 5 روزي است كه كارو و كابان اولين سفر مجرديشون رو انجام دادن و بدون بابا مامان، اومدن خونه خاله كه ما باشيم. پسرخاله هم كه هيژا باشه عشقي مي‌كنه بي‌سابقه. هيژا كلاً چسبيده به كارو 17 ساله و يك ثانيه هم ازش جدا نميشه. با هم پارک می‌رویم، سرزمین عجایب می‌ریم، جشن پایانی استخر رو هم حتی با کارو کابان رفتیم. منم این وسط خدا رو شکر می‌کنیم برای این نعمت و نگرانم از پس لرزه‌های پس از برگشتن این خواهرو برادر نازنین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:15  توسط مامان هيژا  | 

این هفته برای هیژا، هفته‌ایی همراه با دوستان بوده.
یک روز کیانوش دوست هیژا اومد خونه ما و با هم یه 4 ساعتی بازی کردن. هیژا قول امانت پی اس پیشو به کیانوش داده بود، در نتیجه همین که کیانوش پاشو گذاشت خونه ما، سراغ پی اس پیو گرفت. من گفتم حالا که دونفرین به جای اینجور بازیا، با هم دیگه بازی کنین. هیژا سریع گفت مامان من به کیانوش قول دادم. نتیجه همان شد که من فکر می‌کردم. کیانوش با علاقه وافرش به بازیهای کامپیوتری و پی اس پی، نیم ساعتی سرگرم بازی شد و هیژا حسابی حوصله ش سر رفت. چون قول هم داده بود نمی‌خواست چیزی به کیانوش بگه، در نتیجه اومد به من غْر زد.
بالاخره راضیشون کردم که با همدیگه بازی کنن. اکثر دوستای هیژا به شدت علاقمند به بازیهای کامپیوتری و پی اس پی هستن و هیژا خودش علاقه خیلی کمی به این بازیها داره. در ضمن خود من هم خیلی تمایل نداشتم به اون سمت بره. حالا نمی‌دونم این خوبه یا بد!


دیروز هم با 4 تا از همکلاسیاش و ماماناشون مستقیم از مهد رفتیم پارک آب و آتش. حسابی 4 نفری با هم آب بازی کردن و البته حمام آفتاب هم!





موقع برگشتن، با ماشین کسری برگشتیم و نیم ساعتی هم با هیژا خونه کسری بودیم تا بابا بیاد دنبالمون. تا رسیدیم خونه به زور سرپا نگه‌ش داشتیم تا بابا حمومش کرد و بعد شام و مستقیم رفت به سمت خواب.

امروز صبح هم که همین که جشمشو باز کرد، گفت مامان می‌تونم بیام اداره شما، آخه میخوام امروز با شما باشم؟ و خلاصه الان شازده پسر در جوار ما مشغول نقاشی کشیدنه.

هیژا یه سری لگو شخصیتای بن‌10 داره که خیلی خوشش میاد ازشون و باهاش خیلی وقتا سرگرمه. 5 تا شخصیت داره که ما 4 تاشو خریدیم، بعضی وقتا از مخلوط کردن تکه‌های لگو این 4 تا شخصیت، چیزای جالبی درست می‌کنه، مثل همینا که تو عکس می‌بینین:





شما هم اگه پسرانتون به بن‌10 علاقمندن اینا رو بگیرن، ممکنه کمی قیمتش بالا باشه ولی با داشتن جنس خوب، موندگاریش خوبه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 12:10  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه گذشته جشن فارغ‌التحصیلی هیژا و دوستان بود که در فرهنگسرای گلها برگزار کردن. قرآن خون مجلس هیژا بود(جای دایه خالی که ببینه و کلی ذوق کنه) و مبینا هم مترجم قرآن. با توجه به زبان ما که کْردیه، ما عربی رو با لهجه درستش می‌خونیم. قبلنا تو مدرسه بچه‌های فارسی که قرآن می‌خوندن رو مسخره می‌کردیم که عربی با لهجه فارسی می‌خونن. حالا پسر خودم یک عربی با لهجه فارسی می‌خونه که بیا و ببین. وقتی هم من درست براش می‌خوندم سوره مورد نظر برای اجرا رو، بهم می‌گفت، شما خیلی خنده‌دار می‌خونی من دوست دارم مثل مربیون خوب بخونم!!

این هم پسر قرآن خون ما با لباس سفید!


بچه‌ها چند تا شعر و سرود خیلی قشنگ خوندن. که یکیش همون شعر الفباس

 یکی از شعرها هم که مناطق مختلف ایران رو معرفی می‌کرد، هیژا با لباس کْردی، یک رقص کْردی باحالی کرد که کلی همه تعریف کردن.
آخر سر هم که وقت گرفتن کادو و لوح مهد. از اونجایی که می‌دونستیم کادو مهد ساعت دیواری با عکس خودشونه، ما خودمون هم یه کادو مورد علاقه هیژا که همانا بیونیکل لگو باشه رو براش گرفته بودیم که کلی خوشحال شد و  تشکر کرد بابت این کادوش.


این تعطیلی هم که خونه بودیم، بر خلاف من که از خونه موندن خوشم نمیاد، پدر و پسر حال می‌کنن با خونه موندن. البته یک روزش را ما رفتیم خانه سام و روز بعدش را آنها آمدن. پسرها با هم به خوبی بازی کردن و ما هم با هم مباحثه و مکاشفه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 12:5  توسط مامان هيژا  | 

چهارشنبه تولد یکی از دوستان وبلاگی دعوت بودیم که دوست داشتم بریم. هیژا هیچ جوری حاضر نبود بیاد و می‌گفت من فقط تولد دوستای خودم میرم. بعدشم به من میگه بگو بابا بیاد خونه پیش من شما خودت برو تولد!
پنجشنبه با دو تا از دوستان، پسران را به پدرانشان سپردیم و رفتیم دیدن فیلم جدایی نادر از سیمین. عجب فیلمیه، عالی. هیژا که پرسید کجا می‌ری گفتم با دوستان می‌خوام برم سینما. گفت من و بابا هم میایم. گفتم فیلم مال بزرگتراس، شما نمی‌تونی بیای ولی بابا می‌تونه اما خونه پیش شما می‌مونه. وقتی مطمئن شد که بچه‌‌های دوستام هم نمیان، خداحافظی کردیم و من رفتم. تا من برگردم هیژا خوابیده بود و به باباش گفته بود مسواک نمی‌زنم تا وقتی مامان بیاد بیدارم کنی.
صبح که پا شد ازم درباره فیلم پرسید. منم  یه کم از فیلم رو براش گفتم. رسیدیم به جنینی که به دنیا نیومد، یک اشکی تو چشماش جمع شد و با دل پْر کلی از دست اون آقا که یه زن حامله رو که بچه تو شکمش داره رو آورده خونه‌ش کار کنه، شاکی شده بود. خلاصه یه جوری شد که من آخر فیلم رو تغییر دادم به خوب شدن جنین در بیمارستان و تبدیل شدنش به یه بچه تپل مپل!
جمعه خانوادگی رفتیم دیدن نمایش سفر تیتیل و میتیل به شهر قوقول آباد. نمایش رو  هیژا دوست داشت. به نظر منم خوب بود. فقط سالن خیلی گرم بود. (تشکر پونه جون بابت خبر)
از سالن نمایش که اومدیم بیرون رفتیم تو پارک لاله کمی قدم زدیم. هیژا تازگیا هیچ تمایلی به تاب و سْر سْره بازی بدون داشتن همراه بچه نداره و ترجیح میده با ما پیاده روی کنه تا بره زمین بازی.
این چند وقت ما همش دنبال مدرسه و مصاحبه و این جور حرفاییم که هرکدام خودش جریانی داره و طی یک پست جداگانه می‌نویسمشون.
امروز هم صبح رفتیم یکی از مدارس مورد نظر و بعدش دیگه هیژا رو آوردم سرکار با خودم. جالبه که کلی با همه ارتباط گرفته و بیشتر پیش همکارام بوده تا پیش خودم.
هیژا کماکان صندلیشو میذاره جلو پنجره و برای خودش می‌شینه به فکر کردن، برام خیلی جالبه که به چی فکر می‌کنه این پسر من.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 15:33  توسط مامان هيژا  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 10:56  توسط مامان هيژا  | 

ما یه جمع 4 خواهری داریم تو دوستانمان، یعنی که 4 تا خواهرن و البته بعد از ازدواج یکی از خواهرا، الان 3 خواهرن که با هم زندگی می‌کنن. هر سه خواهر هم بسیار فعال، هنرمند و مهربان هستن. کوچکترین خواهرها، خیلی خوش رو و خوش روحیه‌س و با بچه‌ها میونه‌ش خیلی خوبه، یعنی باهاشون در مورد همه چی از کارتونایی که دیدن حرف می‌زنه و مسافرتهایی که رفتن تا بقیه چیزا، یه توجه خاص به بچه‌ها می‌کنه و می‌دونین که بچه‌ها از این توجه‌‌ها چقدر خوششون میاد. یکی از بچه‌های دوستامون که الان 16 سالشه، وقتی 5 سالش بود عاشق خاله حمیرا شده بود. هر وقت ما دوستان جمع می‌شدیم، خاله حمیرا مصادره آن پسر 5 ساله بود. حالا هم یه مدتیه هیژا میونه‌ش خیلی خوب شده با خاله حمیرا. هفته پیش که خونه‌شون بودیم، به خاله حمیرا می‌گفت بریم با هم دیگه حرف بزنیم. بعدش در مورد اسپایدرمن و شخصیتاش کلی حرف زده و خاله حمیرا هم با چشمانی مشتاق گوش می‌کرد. بعد از شام که خاله حمیرا داشت ظرف می‌شست، هیژا بهش گفت بیا بریم با هم بقیه حرفامونو بزنیم، حمیرا گفت، آخه من دارم ظرف می‌شورم، بعدش میام، هیژا جواب داد، شما بیا، مامانم میاد می‌شوره!
هیژا به ندرت پیش میاد با کسی غیر از من و باباش تلفنی حرف بزنه. پریروز گفت مامان اشکال نداره من خاله رو تنهایی دعوت کنم، پرسیدم چرا؟ گفت آخه وقتی با بقیه میاد با اونا هم حرف می‌زنه. من می‌خوام فقط با من حرف بزنه. گفتم خوب می‌تونی خودت اینو بهش بگی. سریع تلفن رو آورد و گفت شماره‌شو برام بگیر، خودم می‌خوام حرف بزنم. من شاخام دراومد از این قضیه. هیژا و تلفنی حرف زدن! خلاصه خیلی شیک گوشی رو گرفت و بعد از سلام احوال پرسی حسابی، از ایشون دعوت کرد که تنها بیان خونه ما.
اینم از پسر من که این روزا احساساتش رو در مورد جنس لطیف داره رو می‌کنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 15:18  توسط مامان هيژا  | 

چهارشنبه من و مامان فراز و گلمريم و مامان سام، با پسرامون(البته گلمريم به همراه پسر ودخترش)، رفتيم تاتر تُرب در تالار هنر، هر كدام از طرفي. هيژا معمولا بعد از مهد دوست نداره بره جايي، ولي به علت علاقه زيادش به نمايش استقبال فراواني كرد. 

تاترش اي بد نبود، ولي هم زمانش خيلي كم بود و هم بليطش گران. فقط بايد مي‌بودین و قیافه ماندانا، کوچکترین تماشاچی نمایش رو می‌دیدن، با چه هیجانی برای نمایش دست و پا تکون می‌داد. بعد از تمون شدن تاتر تو سالن انتظار، گلمريم و بچه‌هاش زود رفتن، ماها کمی موندیم تا بچه‌ها کمی خوراکی بخورن. با توجه به عشق و علاقه فراوان هیژا به اسباب‌بازی، هیژا چسبید به 4 تا عروسک پولیشی که تو همون بوفه می‌فروختن. از 2سال به این ور هیژا هیچ علاقه‌ایی به این نوع عروسکا نداره، اما طبق وظیفه انسانی احساس می‌کرد باید حتما خریدی بکنه. خوب واضح و مبرهنه که با مخالفت من روبرو شد و در اون حینی که بچه‌ها داشتن خوراکی می‌خوردن، هیژا مشغول اوقات تلخی برای نگرفتن اسباب بازی بود. البته یک عدد سی دی گرفت که واقعا دست خالی از اونجا خارج نشه!

همراه با مامان سام و مامان فراز سوار ماشین مامان سام شدیم، تو ماشین برام جالب بود که برای اولین بار هیژا جریان تصادفش رو برای مامان فراز تعریف کرد. فراز ومامانش یه جایی پیاده شدن(فکر کنم به جای نزدیک شدن، کلی راهشون دور شد) و ما رفتیم خونه. سام و مامانشم اومدن خونه ما. بچه‌ها تا شب بازی کردن و گاه گداری هم دعوا.

جمعه رفتیم دومین جشن سالگرد تاسیس کیدس کلوب. مثل دفعات قبل برنامه خوبی داشتن .هم من و هم هیژا از اونجا خوشمون میاد کلاً. فقط ناهماهنگی نگهبانای مجموعه انقلاب خیلی جالبه. یکی از دوستان فقط فیش پرداخت پول جشن رو نشون داده بودن و اومده بودن تو. از یه در دیگه یکی از دوستان 5000 تومن ورودی داده بودن و اومده بودن تو. به ما می‌گفتن برای هر نفر باید 5000 تومن ورودیه پرداخت شه. ما که رسیدیم یه خانمه داشت داد و بیداد می‌کرد سر این قضیه. خلاصه قرار شد کارتمونو بذاریم بریم تو تا ببینم بعد چی می‌شه.

آندیا، ارتا، روشاک و هیژا به همراه مامان باباهاشون اونجا بودیم و اوقات خوبی هم برای ما شد فکر کنم. هربار با آندیا جایی هستیم من می‌مونم از برخوردای هیژا با آندیا که چقدر نرم و دوست داشتنیه. یعنی برخوردی که هیژا با آندیا داره رو با هیچکدوم دیگه از بچه‌ها دور برمون ندیدم.

روشاک همسن هیژاس و به هوای هیژا هم اومده بود. اونجا، اما هیژا که آندیا رو دید دونفری مشغول بازی شدن و کاری به کار روشاک و ارتا نداشت. البته اولش یه کم همدیگرو نگاه کردن و بعدش به هوای مثلاً گرفتن زنبور شروع کردن به بدو بدو و بازی تو حیاط.

بعدشم با هم رفتن تو سالن و با سوار ماشینای مورد علاقه‌شون شدن و کلی با هم ماشین سواری کردن.

در ماشین آندیا در حین بازی باز می‌شد، آندیا به هیژا گفت میشه ماشینتو با من عوض کنی هیژا، چون درش باز می‌شه. در کمال تعجب دیدم هیژا با خوشرویی ماشینشو عوض کرد با آندیا. کاری که تا به حال ندیده بودم با هیچ بچه‌ دیگه‌ایی بکنه. خلاصه اینکه این هیژای ما با آندیا خانوم سری از هم سوا دارن.

اینم عکسش. حالتشونو ببینین:

وقتی هم که می‌خواستیم برگردیم، کمی تو چمنا با هم بازی کردن و بعدش که سوار ماشین شدیم بریم، هیژا گفت مامان کیدس کلوب همیشه خیلی خوش می‌گذره(عین این تبلیغات تلویزیونی شد ها!)

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 15:20  توسط مامان هيژا  | 

چهارشنبه، قرار بود با يه جمع  6 نفري بريم تاتر تالار هنر كه نشد بیان. اما هيژا بسيار مشتاق بود براي رفتن. رفتيم، دير رسيديم، مثلاً با آژانس رفتیم كه سر وقت برسیم و هيژام تو گرما حالش بهم نخوره. فكرشو بكنين راننده بلد نبود هفت تير رو! 10 دقيقه از نمايش گذشته بود كه رسيديم. رفتيم نشستيم رديف وسط كه خالي بود.  مامان فراز گفته بود شايد بيان. چشم گردوندم، فرازو ديدم داره با مامانش حرف مي‌زنه. براش دست تکون دادم سریع گرفت و به مامانش منو نشون داد و مامان هم از رو هیژا ما رو شناخت. چند دفعه به هیژا گفتم پاشو بریم ردیف جلوتر دوست من با پسرش اونجان، قبول نکرد. مامان فراز و فراز اومدن نشستن پیشمون. هیژا قیافه‌ای گرفته بود اساسی. جذاب و خشن! نشسته بود، بدون محل دادن به کسی. فقط ازم پرسید اون خانم و پسرش منو می‌شناسن. نمایش بی‌مزه‌ایی بود پر از نصیحت و اطلاعات بی‌ربط. شعرها هم که همینجوری حرف معمولی رو به صورت نماهنگ! در‌آوردن بودن. این وسط 3 تا آقای جوون بودن که به هر حرفی خانمه می‌زد، می‌خندیدن و فکر کنم رده سنی نمایش رو باید تغییر میدادن. هیژا چند بار گفت، من از قیافه این خانمه خوشم نمیاد(بازیگر نقش موش پسر مثلاً). فراز هم این وسطا می‌گفت فقط همین دوتان؟ چرا پشت سرشون عوض نمی‌شه و از این حرفا. این نشون از تاتر دیدگی فراز می‌داد. خلاصه نمایش که تموم شد، فراز و هیژا بی صدا دنبال هم چند دور بین صندلیا دویدن، بعد چند دور هم از یه دیوار نیمه راستی بالا رفتن و بعد با ندای ما رفتیم بیرون وتا هفت تیر باهم پیاده رفتیم. که همین تیکه‌ چند نفری پیاده رفتن کلی بهتر بود از نمایش.

پنج‌شنبه، مهد هیژا اختتامیه استخر داشتن. هیژا رو این دفعه با باباش راهی کردم، که کمی از کار مبارک بزنه و کنار بچةش باشه. حسابی به هیژا خوش گذشته بود و بهشون لوح و مدال (که قبلا پولشو از ما گرفته بودن) دادن. بابای هیژا هم همش می‌گفت بیشتر مادرا اونجا بودن ها!

عصرشم در راستای فرزندذلیلی، رفتیم زیروتن کمی برای هیژا خرید کردیم. کنار زیروتن یه بوفه رستوران بود. بابای هیژای آش دوست، پیشنها داد، کمی آش بگیریم، هیژا چشمش به کوکو سبزی افتاد، از قیافه‌ش خیلی خوشش اومده بود و ‌گفت من از اون می‌خوام با گوجه روش(حالا اصولا نه گوجه می‌خوره نه کوکو). خلاصه ، گرفتیم و رفتیم پارک ساعی. اگه می‌خواین شب جمعه برین پارک، ماه رمضون نزدیک افطار فرصته که جا پارک راحت گیر میاد و می‌ری. خلاصه همین که رسیدیم اونجا، هیژا گفت بریم خانه بازی، گفتیم غذامونو بخوریم بعد. کمی غذا خوردیم و کمی هم به گربه‌های گرسنه پارک کوفته دادیم و داشتیم می‌رفتیم اونجا. هیژا شروع کرد به غْرغْر که زود باشین و الان بسته می‌شه و دو تا فحش هم نثارم کرد. بهش گفتم عذرخواهی کن، گفت نمی‌کنم. منم گفتم پس نمیریم اونجا. به بابای هیژا گفتم که محل نده و بریم کمی قدم بزنیم. هیژا با گریه و فحش دادن دنبالمون اومد. بعد که دید قضیه جدیه، گفت ببخشید، گفتم الان دیگه فایده نداره. خلاصه اون گریه کرد و ما قدم زدیم. بابای هیژا هم هی می‌خواست کوتاه بیاد که من نذاشتم. روی یه صندلی نشستیم، گفت خسته‌م بریم خونه، گفتم ما خسته نیستیم. اگه می‌خوای می‌ریم قسمت بازی پارک. گفت اونجا نه همون خانه بازی، گفتم نه. باز یه سری دیگه گریه کرد و با همون گریه دستاشو رو به آسمون بلند کرد و می‌گه خدایا این بابا و مامان احمق منو ببر!!! ما محل ندادیم در عین حالی که به شدت خنده‌مون گرفته بود از این دعا. بعد از 10 دقیقه بغلش کردم و گفتم از کارش ناراحتم و دیگه اونجا نمی ریم.  کمی آروم شد. من گفتم من می‌رم کمی قدم بزنم، ولی هیژا شما نیایی(یعنی که بیا) دوید اومد دنبالم با خنده و کمی اون دور و بر قدم زدیم، بعد کشوندم سمت قسمت بازی و خلاصه رفت اونجا و مشغول شد. خدایش خیلی برخوردش با ما بده و همشم بخاطر کوتاه اومدنا و محل دادنای زیاد ماست.

جمعه ارتا و خانواده اومدن خونه‌مون. هیژا که یه مدت برخوردش با ارتا خیلی خوب شده بود، شروع کرد به بهونه گرفتن. و قضیه از اونجا شروع شد که ارتا یه مداد رنگی به حالت بازی پرت کرد طرف هیژا و خورد به سرش. هیژام گفت پس باید از اتاق من بره بیرون. در اتاقشو بست و هر کردوم از ما هم با ارتا حرفی می‌زدیم، شروع می‌کرد با ما بد برخورد کردن. فقط نیم ساعت آخر کمی بیخیال شد و با ارتا مشغول بازی.

شنبه صبح گفت مامان میشه به آقای سرکار بگی نیام سرکار، منم گفتم آره. کلی خوشحال شد و دوتایی خونه موندیم.

یه مدتیه که هیژا می‌گه بریم سینما. شنبه خواستیم با هم بریم، که بعدش گفتم بذارم سه‌شنبه نصف قیمت بریم:). حالا قراره با هیژا فردا بریم فیلم پاتال و آرزوهای کوچک تو سینما آزادی. فیلم مال 20 سال پیشه ولی چون تنها فیلم بچگانه موجوده می ریم ببینم چطوره. می‌گفت بازم بریم نمایش ولی اونا نباشن، یه نمایش دیگه باشه. خلاصه اینکه بچم داره کلی فرهنگی می‌شه. در اقدام بعدی هم می خوام ببرمش کتابخانه کانون و دیگه بشه آخر بچه فرهنگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 13:57  توسط مامان هيژا  | 

هفته گذشته وقت هيژا پُر بود با پسرخاله و دخترخاله. كاري هم با ما نداشت غير ار اوامري كه براي اجرا داشت. چهارشنبه با هم رفتيم پارك لاله، پنج شنبه رفتيم پارك آب و آتش، جمعه هم رفتيم مجموعه سعدآباد و بعدش پارك گفتگو. يعني مارتون تفريح بوده اين چند روز. تو خونه هم كه سرگرم بازيهاي مختلف با كابان و زورآزمايي هاي مختلف با كارو بوده. كنار هم سي دي ديدن و غذا خوردن. خلاصه 10 روز با خونه خاله بودن، هيژا رو حساي هوايي كرد براي داشتن خانواده ايي پُرجمعيت!

تو این مدت دوربین رو می‌دادیم به کارو که ازمون عکس بگیره، بعد از هربار عکس گرفتن کارو، هیژا هم دوربین رو می‌خواست که ازما عکس بگیره و می‌گرفت و همرا با گرفتن عکس از ما، کلی فوت و فن عکس گرفتن رو هم یاد گرفت.

سعدآباد که رفتیم باز کلی سوال در مورد پادشاه‌ها و دشمناشون و خدمتکارشون پرسیده. واینکه تو جنگا چه جوری می‌جنگیدن. و چرا مْردن و الان نیستن و اینکه پس مام می‌میریم. بعد از توضیح دیدیم که خیلی جدی گرفته قضیه رو کشونیدیم به شوخی و اینکه حواسشو پرت کنیم، اما کماکان به طور جدی مسائل رو بررسی می‌کرد.

شنبه بعدازظهر خانواده خاله که می‌خواستن برن، هیژا با بغض و یواشکی به من می‌گفت نذار برن، آخه چرا می‌رن، بعدشم به خودشون گفت و کلی دمغ بود از اینکه دارن می‌رن. وقتی که رفتن بعدش بغلم کرد و زد زیر گریه. گفت کاشکی همه با هم زندگی می‌کردیم، کاشکی خواهر برادر من بودن. بعد گفت مامان تو و خدا برو پیش آقای دکتر که اجازه بده بچه بیاد تو شکم شما. من بهش گفتم اگه بچه بیاد خیلی کوچکه، اینجوری می‌خوای؟ گفت نه اندازه کارو کابان بیاد! می‌رفت اتاق خودش چیزی بیاره با بغض برمی‌گشت می‌گفت کاشکی دیروز بود که با کابان اینجا بازی می‌کردیم. بهش گفتی بریم پارک، قبول نکرد و گفت تنهایی دوست ندارم، گفتم بیا کشتی بگیریم، اومد و بعدش گفت نه نمی‌خوام شما مثل کارو خوب کشتی نمی‌گیری. خلاصه پسرم شنبه‌ایه حسابی افسرده شده بود و بهونه‌گیر. و حق هم داشت.

راستی اونایی که پایه‌ن برای رفتن به جشنواره فرهنگی کودک و نوجوان برج میلاد  یه ندایی بدن، اگه شد با هم هماهنگ کنیم بریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 13:42  توسط مامان هيژا  | 

اين چند روز دريا، حسابي به هيژا چسبيد، مخصوصاً كه همراه كارو و كابان(دخترخاله و پسرخاله) بود. با كابان مشغول انواع بازيهاي آرام مي شد و با كارو انواع زورآزمايي و بازيهاي هيجاني. اين چند روز خبري هم از خستگي و بهونه‌گیری نبود. قبراغ و سرحال مشغول بازی بوده و خنده. فعلاً تا آخر هفته هم به هیژا در کنار کارو و کابان تو خونه خودمون خوش می‌گذره. بین بچه‌های فامیل کارو و کابان جز آرومترین و خوش مشربترین بچه‌ها بوده و هستن(البته کارو دیگه مردی شده برا خودش). و وقتی با هر بچه‌ای طرف می‌شن حسابی به اون بچه خوش می‌گذره. به دل بچه‌ها راه میان و باهاشون بازی می‌کنن. در نتیجه هر وقت هیژا با اوناس من خیالم کاملاً راحته.


تقریباً یک ساعت با موجها جنگیده و بالا و پایین پریده و برای موجها کْرکْری خونده!

امسال شن بازی کرد ولی نسبت به پارسال کمتر. همراه کابان اینجا مشغولن

تو دریا هم کلاً آویزون گردن بابا بود .

با بابا هم طبق معمول مشغول کشتی گرفتن تو آب و غرق کردن هم بودن 

ما ساری رفتیم توی یکی از ویلاهای ساحلی اداره‌مون. من ویلاهای خصوصی رو نرفتم ببینم وضع شنا کردن خانما چه جوریه. ولی تو این جور جاها واقعاً قضیه اسفناکه. فضای خیلی کمی تحت عنوان فضای سالم سازی گذاشتن و اونجا شونصدتا خانم از انواع و اقسام تو هم می‌لولن و مثلاً شنا می‌کنن. خانم نجات غریق هم مرتب با غضب در حال سوت کشیدنه نه برای حفظ جان بلکه برای حفظ حریم خانما و نرفتن بخ خطی که اقایون ممکنه دید داشته باشن! اتفاقا من خودم شاید تو فضای سالم سازی راحتتر باشم، اما به شرطی که اینقدر برخوردنده و حقیر نباشه. تو ساحل هم که هر 2 ساعت دو تا موتوری سر تا پا مسلح یه رژه‌ایی می‌رفتن که امنیت حفظ شه!! ما روز اول رفتیم تو یکی از این سالم سازیا، اما بعدش ترجیح دادم با لباس و همه با هم بریم تو آب تا به آن صورت. تو قسمت سالم‌سازی روحیه یه عده برام خیلی جالب بود، یه شیشه نوشابه خالی آورده بودن و باهاش می‌زدن و می‌رقصیدن و هرزگاهی هم نزدیک خط قرمز (دید اقایون) می‌شدن برای به صدا در اومدن سوت غریق نجات. راستش من کلی حسودیم شد که چرا منم نمی‌تونم مثل اونا از اونچه که هست لذت ببرم و هی بهم برنخوره از توهینی که می‌شه و هی غْر نزنم برای اونچه که می‌بینم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 11:44  توسط مامان هيژا  | 

هفته گذشته، هفته شلوغي براي ما و هيژا بود. خواهرم و خواهرزاده‌هامو خانواده‌شون، 2 شب مهمون ما بودن، هیژا و آیناز با هم حسابی بازی کردن. اما هیژا به آیلا خواهر آیناز حساس شده بود و حق هم داشت، چون این دختر کوچولوی 1 سال و 2 ماهه، تمام 10 نفر آدم موجود تو خونه رو سرگرم کرد و اونقدر حرکاتش جالب و دیدنی و بامزه‌س که آدم نمی‌تونست بهش توجه نکنه. بچه به این خوش روحیه‌ایی، پرانرِژی و خوش‌رويي ندیدم تا حالا(بزنم به تخته حسابی). حساسیت هیژا هم طوری بود که کار به کار آیلا نداشت ولی می‌گفت به اسباب‌بازیای من دست نزنه. و وقتی من زیاد دور و بر آیلا بودم، می‌گفت نگاش نکن، منو نگاه کن!

    

اینم آیلای فسقلی

بازم رفتیم سرزمین عجایب و این دفعه با آیناز. از ساعت 7 تا 12 شب اونجا بودیم و من یکی دیگه پا برام نمونده بود. هر چه وسیله بود با‌ آیناز سوار شدن و چند تا از این بازی کامپیوترها‌م انجام دادن.

 

 هیژا و آیناز تو ماشین الکی خودشونو به خواب زده بودن

 

از این بازی هم دوتایشون خیلی خوششون اومد و 3 دور بازی کردن

 

تو این عکس هم اوج نامردی هیژا رو نشون می‌ده، آیناز و هیژا همه جا دوتایی تو صف اول می‌رفتن و تو قطار و موتور و غیره اول می‌نشستن، در سوار شدن تو قطاری که دور سرزمین عجایب می‌چرخه، این دخترخانم لباس آبی تو صف اول بود. از همون تو صف هم آیناز با این دختر خانم لباس آبی لج و لج‌بازی داشتن. خلاصه وقتی سوار شدن، دختر‌خانم لباس آبی برگشت به طرف هیژا و آیناز و گفت اگه یکی بخواد می‌تونه بیاد جلو بشینه(منظور هیژا بود)، هیژا هم در کمال نامردی پرید جلو نشست و تازه ژست هم می‌گرفت برای عکس گرفتن. واضح بود که ایناز کلی از دستش ناراحت بود و دلخور.

اینجام هیژا تو مغزاه رنگین کمان داره یه برج می‌سازه از قد باباش بلندتر، اراده رو دارین تا کجا داره خودشو میکشونه بالا لگوها رو بذاره!

چهارشنبه گذشته هم با ارتا و خانواده رفتیم پارک آب و آتش و حسابی آب‌بازی کردن بچه‌ها.

 

پنج‌شنبه، صبح ساعت 11.30 وقتی رفتم دنبال هیژا از استخر مهدشون بیارمش، دیدم، مربیشون با یه سری از بچه‌ها دارن می‌رن استخر روباز دانشگاه تهران، خلاصه هیژا با دیدن یکی از دوستاش گفت منم میرم، و راه افتادیم رفتیم اونجا. پرش تو اب رو تمرین می‌کردن و اولش کلی کیف کردن، ولی آخراش دیگه هیژا حسابی خسته شده بود و می‌گفت کی تموم می‌شه. 

بعداظهرش هم مونیبا و خانواده اومدن خونه‌مون. خانواده مونیبا رفتن بیرون و مونیبا و هیژا تو خونه پیش من بودن و از ساعت 4 تا ساعت 11، یک سر بازی کردن و هیژا دیگه واقعاً غش کرد ساعت 11. 

جمعه هم بعداظهر با باباش رفت پارک و بعد از 2 ساعت بازی برگشتن.

یکشنیه، یکی از همکلاسیای سابق مهد هیژا به اسم روشاک که 1 کوچه پایین‌تر ما هستن، با مامانش عصری اومدن خونه‌مون، ما هم دو هفته پیشش رفته بودیم اونجا، با هم 2 ساعتی بازی کردن، بعد دیدیم کم کم داره سر اسباب‌بازی اختلاف پیش می‌آد، بعدش با هم رفتیم پارک و 2 ساعتی هم اونجا بازی کردن.

سه شنبه هم با ارتا و خانواده رفتیم یکی از پارکای نزدیک خونه و شام رو اونجا خوریدم و بچه‌ها هم حسابی بازی کردن. رابطه هیژا با ارتا خیلی خوبه، فقط قضیه اینه که دیگه اون هیژای 5 سال و نیم نیست بلکه می‌شه هیژای 2 سال و نیمه.

فردا هم داریم می‌ریم شمال تا دوشنبه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 14:6  توسط مامان هيژا  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 12:31  توسط مامان هيژا  | 

موقعی که به هیژا گفتم می‌ریم اورمیه، طبق معمول انتظار ذوق زدگی داشتم و طبق معمول با بی تفاوتی هیژا روبرو شدم (خصیصه‌ایی که به پدر رفته) . روزی هم که قرار بود بریم کلی اعتراض کرد که نریم و نمی‌خوام و خونه بمونیم! بعدشم می‌گفت آخه من خجالت می‌کشم(نتیجه سالی یه بار رفتن به اونجا). خلاصه رفتیم و در هوای گرم اون چند روز سوختیم. یعنی فکر کنم هوای تهران از ارومیه خنک‌تر بود. خانواده بابای هیژا برخلاف خانواده من، خیلی بچه رو تحویل نمی‌گیرن، حتی اگه اولین نوه خانواده هم باشه. یا کار به کار بچه ندارن و اصولاً حرفی باهاش نمی‌زنن یا سربه سرش می‌ذارن و عصبانیش می‌کنن و بعدشم می‌خندن. در نتیجه هیژا این چند روز کلی داد زد و بد و بیراه گفت. من هم این وسط در حال تذکر دادن به اینور قضیه و اونور قضیه بودم. هیژا همش دنبال کوچکترین عضو خانواده که عمو مهدیه بود و یا هیژا اونو اذیت می‌کرد و رو سرو کولش بود یا مهدی اونو. 

اینم هیژا و عمو مهدی

به نظرم کسی که بیشترین توجه و محبت رو به هیژا داره اونجا، پدربزرگشه. من این رابطه‌شونو خیلی دوست دارم. سر به سر  هیژا می‌ذاره ولی نه در حدی که اذیت بشه. دفعات قبل غذا نخوردن هیژا خیلی مشهود بود و شده بود یه دغدغه برای پدربزرگش، جوریکه تو 3 سالگی هیژا یه بار رفت وسط سفره سراغ دیس پلو، من پا شدم بیارمش کنار، گفت نه نه بذارش بلکه اینجوری چیزی بخوره. اینبار که می‌دید هیژا غذا می‌خوره تشوبقش کرد و بهش جایزه هم داد، البته از نوع نقدیش و کلی هیژا خوشحال شد، چون پولش جور شد برای خریدن دومین شخصیت لگویی بن 10.

اینجا هیژا توپش افتادبالای درخت و پدر بزرگش کمکش می‌کنه بیاردش

حالا موقع برگشت به شدت مخالفت می‌کرد که نریم تهران و بمونیم اینجا. هواپیمای محترم ایران ایر هم در پرواز برگشت 6 ساعت تاخیر داشت و یه دو ساعتی اول علاف بودیم اونجا، بعدش برگشتیم خونه پدربزرگ و بازم برگشتیم فرودگاه تو اون گرما! خدایش هیژا خیلی تحملش خوب بود تو این قضیه تاخیر. فکرشو بکن ما از ساعت 5 عصر یا تو فرودگاه بودیم یا تو راه رفت و برگشت فرودگاه. تو فرودگاه یه دختر خانم 9 ساله به اسم دنیز  با مامانش اومده بودن پیشواز مسافرشون از تهران، بچه به این انرِژیکی و خوش برخوردی ندیده بودم، شروع کرد با هیژا حرف زدن و تپل گفتن بهش(چیزی که تا حالا کسی به هیژا نگفته)، بعدشم یهویی کفشای هیژا رو در اورد و بغلش کرد، فکر کتم هیژا هم مثل ما متعجب شده بود و هیچ عمس‌العملی نشون نمی‌داد، فقط گاه گداری رو به من می‌گفت این دختر خانم چرا اینجوری می‌کنه! بعدشم به هیژا گفت بیا سوار چرخت کنم، هیژا گفت نه، دنیز کوله هیژا رو ورداشت و دوید و هیژام دنبالش و به این ترتیب یه مدتی هم رو چرخای فردوگاه واسه خودش چرخید و خلاصه اوقات انتظار پسر ما رو یه نیم ساعتی پْر کرد. ساعت 12 شب شده بود و ما 45 دقیقه بود که تو هواپیما بودیم، ولی هنوز حرکت نکرده بود، مردم حسابی عصبی شده بودن و همه به مهمانداری خسته‌تر از مردم اعتراض می‌کردن. حالا تو این هیر و ویری هیژا گفت این هواپیماها خیلی کثافتن که همش دیر می‌رن، صندلی جلویمون یه خانمی بود که گفت واقعاً درست می‌گی و خلاصه همین یه کلمه پسرم داشت یه شورش تو هواپیما بوجود می‌آورد!!رسیدیم فرودگاه از بس شلوغ بود و پروازا تاخیر داشت، کلی هم منتظر ماشین وایسادیم، تا بالاخره سوار یه ماشین شدیم، راننده از این جوونای 20 21 ساله بود که صندلی رو تا آخر خوابونده بود رو به عقب و تریپ رانندگیش عین رانندگی ماشینای مسابقه بود. بعد با این اوصاف گفت چمدونا رو عقب نذارین بذارین همون صندلی عقب! منم اعتراض کردم که شما خودت به اندازه کافی جا اشغال کردی عقب با صندلیت و خلاصه راننده با عصبانیت پیاده شد و صندوق عقب رو باز کرد، بعدشم با سرعت جت ما رو رسوند خونه، جوری از رو دست‌اندازا می‌رفت که سرمون می خورد به سقف. بابای هیژام گفت سر به سر این نذاریم نصفه شب بهتره. خلاصه ساعت 2 نصفه شب، به سلامتی رسیدیم خونه.

صبح که چشامو باز کرد، هیژا داشت بیدارم می‌کرد که مامان پاشو بریم سرزمسن عجایب، من اون لگو بن 10 رو بخرم!! خلاصه با هزار مکافات تا پنج شنبه کشوندیم و پنج‌شنبه رفتیم و لگوی مورد نظر رو با پولای جایزه پدربزرگ خرید. مونیبا هم اومده بود تهران و با هیژا تو سرزمین عجایب با هم بودن.

این هفته هم مهمون داریم و خوش به حال هیژا. چند روزی خونه خواهرم و خواهرزاده‌‌هام و آخر هفته هم خونه مونیبا.

این عکس رو ببینین: هیژا قیافه یکی از شخصیتای سریالای ارزشی!! فارسی 1 رو در آورده، اگه گفتین کیه؟

راهنمایی: از بین سریالای فارسی1 ما یه وقتایی فقط "در جستجوی پدر" رو نگاه می‌کنیم.(خدایش دیدین چه‌ آبی می‌بندن به این سریالاشون و کارگردانشون چیزی در حد همون جناب مقدم خودمونه!)، بعدشم باید یه چندتا روانشاس بیان و به اکثر هنرپیشه ها آموزش بدن که جانم پرخاشگری بده، یه کم هم فکرتو به کار بنداز!! 

به نظرم تو این سریالاشون، سریال ریبا و فرار از زندان خوبه

راستی این طنز شهرام شکیبا رو بخونین در مورد فارسی1ٰ عالیه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 11:33  توسط مامان هيژا  | 

این روزا هر کاری که رو هیژا خودش نتونه بکنه حالا به هر دلیل ، پسراش می‌تونن انجام بدن. وقتی براش دلیل میاریم که اگه مسواک بزنه دندونش سالم می‌مونه، مسواک رو می‌زنه ولی بعدش می‌گه پسر من هیچوقت دندوناش خراب نمی‌شه حتی اگه مسواک هم نزنه. اگه بگیم این ارتفاع زیاده برای پریدن، می‌گه باشه من نمی‌تونم ولی پسرام می‌تونن و خیلی از بلندی می‌پرن. پسراش هم، به اندازه دایه عمرشونه، هم به اندازه اسپایدرمن قوین، هم مثل بن‌10 شکل عوض می‌کنن و خلاصه همه فن حریفن. ازش پرسیدم چند تا پسر داری و مامان پسرات کیه، گفت خیلی زیادن پسرام، مامانشونم شمای دیگه، مامان خودم. گفتم خوب اینجوری که می‌شن برادرت، گفت نه پسرام که پسرم باشن برادر من نیستن، چون من فقط پسر شمام!

پنج‌شنبه صبح هیژا رو بردم استخر مهدشون و خودم هم موندم اونجا. دیدن اون همه بچه و ذوق و شوقشون برای اب خیلی دیدنی بود. و البته برخورد خشک مسئول استخر هم که همش در حال ساکت گفتن و هیس و ویس گفتن بودن هم به همان اندازه جالب. این پنج‌شنبه می‌خوام با مسئول استخرشون صحبت کنم و بگم من هیژا رو نفرستادم این استخر فسقلی که نجات غریق شه، فرستادم کمی تو این تابستون گرم آب‌بازی کنه!

پنج‌شنبه شب هم خونه ارتا دعوت بودیم. ارتا خیلی پْرتحرکتر از هیژا شده و همش بازی و بدو بدو می‌خواست، اگه هیژا هم یه دقیقه می‌نشست پای بازی با اسباب‌بازی، ارتا مجبورش می‌کرد پاشه به بدو بدو کردن. هنوز کمی حسودی می‌کنه ولی واکنشهاش نسبت به ارتا خیلی کم شده. فقط بعضی کارای ارتا رو تکرار می‌کنه که امیدورام اونم کم کم نکنه. هیژا این دفعه برخلاف دفعه قبل که خونه‌شون بودیم، می‌گفت بریم خونه، از بس که هی بهش گفته می‌شه مواظب ارتا باش و شما بزرگی و ارتا کوچک.

اینجا بالاخره ارتا و هیژا دقایقی کنار هم نشستن به پاستیل خوردن و تام و جری دیدن

جمعه هم خونه دوستمون خاله مرجان دعوت بودیم، خاله پریا هم همراه با پسرکوچولوش کیاشا که تا حالا هیژا ندیده بودش، هم بودن. چون بابا و مامان کیاشا هم همیشه با هیژا بازی کردن و باهاش جور بودن، عکس العمل هیژا به کیاشا برام مهم بود. هیژا اصلاً کاری به کیاشا نداشت، اما کاملاً حسودی می‌کرد. پدر کیاشا حسابی هیژا رو تحویل گرفت و کلی باهاش بازی کرد، اما هیژاحواسش به من و باباش بود تا می‌رفتیم سمت کیاشا، می‌دوید می‌گفت بغلش نکن. همین که خاله مرجان هم با کیاشا کمی بازی کرد، هیژا رفت سراغ خاله مرجان که با منم بازی کن و منم بنداز هوا!! من نمی‌دونم چه جوری با هیژا صحبت کنم  که از کارا و بازیهایی یه بچه کوچو لو تقلید نکنه.

این هم از کیاشای خوشگل که دوست داشت با هیژا به شیوه مو کشی و چنگ زنی بازی کنه و چشمش دنبال هیژا بود اما پسرم جز همین چند لحظه باهاش بازی نکرد، مثل بیشتر بچه‌های بزرگتر که محل به بچه‌های کوچکتر نمی‌دن برای بازی


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 15:15  توسط مامان هيژا  | 

روز دوشنبه براي اولين بار هيژا به مدت 1 ساعت و نيم، تنهايي رفت خونه همكلاسيش اميروالا که همسایه هم هستیم. زنگ که زدم مامان امیروالا گفت دارن با هم بازی می‌کنن و خیالت راحت باشه. بعد که رفتم دنبالش  هیژا منو کشوند تو خونه. دیدم دوتا پسرا شلوار راحتی یه جور پوشیده‌ن و مشغول بازین. 3 ساعت و نیم از بازیشون گذشته بود و حاضر نبود که برگردیم خونه. بعدشم تو راه خونه کلی شرط و شروط که باید مثل همه اسباب‌بازیای امیروالا رو برام بخری! جالبه از همه بچه‌های دور ورم که دیدم اسباب‌بازی بیشتر داره، ولی کماکان حرص می‌زنه برای اسباب‌بازی.

همکلاسیش، کسری دو هفته پیش رفته بوده مشهد و برای هیژا و 2 تا دیگه از دوستاش سوغاتی آورده بود. اونم چی ؟انگشتر. هیژا کلی ذوق کرده بود که دوستش براش سوغاتی آورده و من هم کلی ذوق زده از این کار بامزه.

 

این نهضت زود حاضر شدن هیژا صبحها قبل بابا، خوشبختانه کماکان ادامه داره. امروز صبح بعد ازینکه خودش گفت بیا مامان کمک کن من زودتر از بابا حاضر شم، بعد در حین لباس پوشیدن، گفت کاشکی من این کا ر رو   و از اول نکرده بودم، هی صبحها باید زود باشم زودتر از بابا حاضر شم!! طفلی بچم ازخودش مونده تو بازیی که راه انداخته و ما استقبال کردیم شدید!

همینجوری وایمیسه و بابا که میاد براش کْرکْری می‌خونه که من بازم اولم و از این حرفا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 14:40  توسط مامان هيژا  | 

    - ما تقريباً 4 ماهه كه خونه‌مون عوض کردیم، اولین چیزی که تو این خونه توجه‌مو جلب کرد، حیاطش بود و بچه‌های توش. تو این مدت تقریباً هیچ ارتباطی بین این بچه‌ها برقرار نشد. واحد کناریمون یه دخترخانم همسن هیژا دارن، ولی ظاهراً پدر و مادرش اهل معاشرت نیستن و بچه شونم نمي ذارن قاطي بچه ها بشه(اینو چند روز پیش از چند تا از خانمای همسایه شنیدم). خلاصه من کمی دلخور بودم از اینکه این خونه پْرواحد رو بیشتر به هوای حیاط و بچه‌ها و ارتباطشون گرفتیم و خبری نیست. تا روز جمعه 20ام که یکی از بچه‌ها تو حیاط اسکوتر سواری می‌کرد، هیژام تا چشمش افتاد به بچه، گفت منم می‌رم حیاط. خلاصه اینکه اولین روز حیاط رفتنش بود. هنوز رو اسکوتر سواریش ماهر نشده و با دیدن پسر همسایه که خیلی ماهره داره سعی می‌کنه بهتر شه. حالا نکته قضیه اینه که هر روز منتظره کسی بیاد حیاط و بعد اون بره و خودش شروع کننده نیست، چيزب كه من دوست ندارم! یک بار هم از پسر همسایه که 2 سالی ازش بزرگتره لگد خورد و با گریه اومد بالا، بهش گفتم خودت برو و بهش بگو زدن کار درستی نیست، بعد از بالا نگاهشون کردم، پسر همسایه در جواب لگد دیگه‌ایی نثار هیژا کرد که این دفعه من دخالت کردم و اینکه شما پسر خوب که نباید کتک بزنی و مخصوصاً کوچکتر از خودتو این حرفا. فعلاً یه پسر 2 سال بزرگتر و 2 تا پسر 2 و 3 سال کوچکتر از خودش هستن تا ببینم بعدا آمار چه جوری می‌شه.

- این روزها بداخلاقی‌های هیژا کمی بیشتر شده. فکر می‌کنم قسمتیش مربوط به مهد و تعویضهای مکرر مربی باشه. مهد هیژا تا پارسال جز مهدای خوب بوده اما از پارسال به این ور خیلی شلوغ پلوغ و بی‌برنامه شده. رابطه مسئول مهد و مربیا رابطه خوبی نیست و رفتار مربیها هم با بچه‌ها به همین ترتیب. از چند وقت پیش به فکر عوض کردن مهد هیژا بودم، ولی هیژا به دوستاش وابسته‌س و حاضر به جابه جایی نبود. در حال حاضر چند تا از مادرای دوستای هیژا هم همین تصمیم رو گرفتن. رفتیم مهدی رو دیدیم اما برای اول تابستون قراره جا بده. در مورد این مهد تعریف شنیدم، هر چند فاصله‌ش از خونه ما کمی دوره ولی امیدوارم مهد خوبی باشه.

- با توجه به همین قضیه بالا، هیژا صبحها تا می‌تونه بلند شدن و آماده شدنش رو کش می‌ده. منم سرکار به طور جدی بهم تذکر دادن برای تاخیرهای فراوان صبحم(خدایش هم حق دارن). پدر خانواده هم که به راحتی از این قضیه خودشو کشیده کنار و جنگ و جدال صبحگاهی رو برای من می ذاره و سریع می‌ره. دیروز به طور جدی برخورد کردم، بعد از ادا اصولای زیادی که هیژا درآورد، لباسمو پوشیدمو به هیژا گفتم من دارم میرم، و شما بمون خونه. دیگه قضیه شد گریه و زاری که باشه آماده می‌شم و قول می دم و از این حرفا. بعدم تا رسیدن به مهد  باهاش صحبت نکردم، فقط موقع خداحافظی گفتم دوست دارم ولی از دستت ناراحتم.

فکر می‌کنین فرداش چی شد، رفته کلیدای خونه رو برده قایم کرده که من نتونم زود برم! خدایش این همه مقاومت و لج‌بازیش به بچگیای خودم رفته که اگه کاری رو دوست نداشتم انجام نمی‌دادم و تحت هر شرایطی به نهضت مبارزه ادامه می‌دادم. البته روش برخورد مادر و پدر من استبدادی مطلق بود در نتیجه مجبور می‌شدم در بعضی موارد کوتاه بیام!

- غذا خوردن هیژا نسبت به پارسال خیلی بهتر شده و البته توجه های من و بابا هم سر غذا خوردن کمتر. یعنی اینکه سعی کردیم خودمون رو به غذا خوردن یا نخوردنش بی‌تفاوت نشون بدیم.

هیژا تا 4 سالگی به خوردن بستنی علاقه‌ایی نشون نمی‌داد و در حد خریدن و یه ناخونکی زدن اکتفا می‌کرد. اما امسال علاقه زیادی به خوردن بستنی پیدا کرده و هر دفعه چند مدل بستنی می‌خریم که هر روز یکیشونو می‌خوره. نسبت به نوشابه هم هینطوره تا پارسال علاقه‌ایی نداشت بهش ولی تازگیا متاسفانه علاقه زیادی به نوشابه اونم مشکیش پیدا کرده.

- تو بازیاش یه مدتیه دیگه کاری به لگوبازی نداره متاسفانه و نقاشی رو هم گذاشته کنار. وقتی هم یه وقتایی بهش نقاشی کردن رو پیشنهاد می‌کنم، می‌گه تو مهد نقاشی می‌کشم و اینجا نمی‌خوام نقاشی بکشم. در عوض بازی با عروسکهای ریز و درشت و حیوانات و مبارزات فراوانشون هر روز اجرا می‌شه. البته  عروسکای اسپایدرمن همیشه تو بازیها نقش مهمی رو اجرا می‌کنن!

کتاب خوندن و قصه گفتن رو کماکان دوست داره، جدیداً هم به سری کتابای قدیانی(لی لی لجبازه و بابی گندو و ...) علاقه خاصی پیدا کرده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 11:1  توسط مامان هيژا  | 

نهم برگشتيم تهران. تو سنندج اولش گفت نریم تهرانٰٰٰٰ، اما بعدش گفت بریم چون دلم برای اسباب‌بازیام تنگ شده. چهارشنبه رفتيم خونه سام. از سر شب تا نصفه شب، به خوبي و خوشي بازي كردن. تا موقع عكس گرفتن من، كه شد اسباب دردسر. طبق معمول هيژا با عكس گرفتن مخالفه، گفت عكس نگير، اما سام گفت بگير. در نتيجه من هم چندتايي از سام عكس گرفتم. همين بگير و نگير شد باعث اختلاف. هيژا گير داد كه از سام نگير و فقط از من عكس بگير. بعدشم گفت: همش از همه عكس مي ‌گیری، سنندج عكس، خونه سام عكس، من مي‌گم نگير هي عكس مي‌گيره. مامان حرف گوش ندو!!

قیافه ناراضی رو دارین که!

فرداش سام و مامانش اومدن خونه ما. کمی بازی کردن اما بعدش اختلافات شروع شد و هيژا باز شروع كرد به با اين بازي بكن و با اين بازي نكن گفتن. اسباب بازياشو از دست سام مي‌گرفت. بهش گفتم پس چه جوري خونه سام با همه اسباب‌بازياش بازي كردي، گفت اما من دفعه ديگه با اسباب بازيهاش بازي نمي‌‌کنم اونم الان دست به اسباب‌بازیای من نزنه. سر سی‌دی نگاه کردن هم وقتی می‌دید سام نشسته به کارتون دیدن و خودش حوصله‌ش سر ‌رفته، تلویزیون رو خاموش می‌کرد و صدای سام از اون ور و مال ما از این ور می‌رفت به هوا. این رقم خودخواهی و لج‌بازیای هیژا حسابی اذیتم می‌کنه و می‌مونم تو اینجور وقتا چکار کنم.

جمعه به لطف عمو ابراهیم رفتیم مزرعه یکی از دوستانش. فضای بسیار قشنگ و خوبی داشت. ارتا و بابا مامانش هم با ما بودن. تقریباً 20 نفری بودیم که از ساعت 9 صبح رفتیم تا 8 شب. خیلی روز خوبی بود. رابطه هیژا با ارتا هم خوشبختانه خوب بود و حسابی رعایتشو می‌کرد و باهاش بازی کرد.

بر فراز...


اولش با ارتا

باز هم با ارتا

آخرشم با ارتا

اولین روز اسکوتر سواری

اما 3تایمون روز شنبه حسابی خسته و کوفته بودیم. شنبه هم هیژا به سلامتی ساعت 10 و نیم رفت مهد و من ساعت 11 سرکار!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 13:27  توسط مامان هيژا  | 

- شنبه بعداظهر من وقت دكتر داشتم، بابا دنبال هيژا رفت و با هم خونه بودن. وقتي من برگشتم ديديم، به به كلي پسرم خوش‌تيپ شده، در اقدامي بي‌سابقه با بابا رفته بودن و موهاشو تو سلمونی کوتاه کرده بود. این سومین بار در عمرش که هیژا راضی شده بره سلمونی موهاشو کوتاه کنه و تا حالا باباش کوتاه می‌کرده(اون هم با مکافات). دیگه قرار شده بره سلمونی موهاشو کوتاه کنه. چند هفته پیش به طور اتفاقی برنامه رنگین‌کمان رو دیدیم. موضوع اون برنامه‌شون کوتاه کردن مو بود. تو مجرای فعلی برنامه‌های کودک، من از این آقای نیما خوشم میاد، چون با خنده و شوخی و نمایش نکاتی رو که باید بگه می‌گه و مرتب پشت سر هم نصیحت نمی‌کنه(می خوام یه پست در مورد مجریای کودک تلویزیون بنویسم، اونجا کلی حرف دارم که بنویسم)، خلاصه بعد از دیدن اون برنامه هیژا گفت منم دیگه می‌خوام برم سلمونی موهامو کوتاه کنم.
لازه به ذکره اجازه هیچ رقم عکس برداری درست حسابی بهم نداده این چند روزه، تا عکسی با موهای کوتاه براتون بذارم.
- همون شنبه شب رفتیم خونه عمو ابراهیم(از دوستان)، مهمونی. هیژا عمو ابراهیم رو دیر به دیر می‌بینه، ولی دوسش داره. عمو ابراهیم قصه‌های خیلی قشنگی با آب و تاب و تاتر گونه برای بچه‌ها می‌گه. هر جا که عمو ابراهیم باشه، هیژا یه گوشه عمو رو گیر می‌یاره برای قصه گفتن. فقط نمی‌تونم بهمم چرا هیژا روش توجه جلب کردنش شده بدو بدو و زدن و نشون دادن زورش تو خونه اونا. تنها وقتی که ساکت یه گوشه می‌شینه، وقت قصه گفتنه.
- یکشنبه صبح واقعاً احساس خستگی شدیدی داشتم(بعد از این ذات‌اریه‌ایی که گرفتم، وقتی هم هوا آلوده باشه خیلی انرژیم کم شده)، هیژا هم که دیشبش دیر خوابیده بود تا ساعت 10 و نیم خواب بود، نتیجه این شد که مرخصی گرفتم و روز خوبی رو با هیژا تو خونه داشتیم. بعد از مدتها با رنگ انگشتی بازی کرد و با کامپیوتر نقاشی، البته به اضافه مقادیر زیادی کْشتی و بپر بپر.
- این روزا هیژا یکی از چیزایی رو که خیلی دوست داره داشته باشه، قدرت و زوره! یعنی فقط می‌خواد ثابت کنه که خیلی قویه. این حس که باباش هم خیلی قویه رو داشت، تا روز اسباب‌کشی. از اون روز بچم دچار یاس فلسفی شده، که چرا کارگرا زورشون از باباش خیلی بیشتره. با چشمای باز از تعجب و تحسین اون کارگرها رو نگاه می‌کرد.همشم با تعجب می‌گفت وای اون آقای کارگر تنهایی کمد رو برداشت، تنهایی گاز رو برداشت، تازشم گذاشت پشتش! بعدش می‌گفت که می‌خوام بزرگ شدم کارگر بشم و بابا چرا شما کارگر نشدی، باباشم یه سری توضیحات در باب خوندن درس و اینا داد و  مهندس شدن و کار کردن با مغز نه با زور. و اینکه اگه درس نخونی مجبوری کارگر بشی.
- هر بار که ما می‌خوایم بریم سنندج، شرط اول اینه که بریم خونه کابان(دختر خاله)، این بار هم باز طبق شرط هیژا، ما روز اول رو رفتیم اونجا. کابان و کارو، خواهر برادرین که هیژا بیشترین ارتباط رو تو بچه‌های فامیل باهاشون گرفته، چون به هر ساز هیژا می‌رقصن و در هر صورت و حالت هیژا رو دوست دارن. تا 4 سالگی عشقش کارو بود، از 4 سال به بعد عشقش شده کابان. می‌گه من می‌رم خونه کابان چون فقط کابان مهربونه. خلاصه اینکه کابان جون دوست داریم.
                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 12:0  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه:

  بساط نقاشي رو راه انداخيتم، ۱ ساعتي مشغول بوديم، يادم به سيب‌زميني و نقش چاپي افتاد، چند تكه سيب‌زميني آوردم و با كنده كاري روش كلي احساس خلاقيت بهم دست داد. هيژا خوشش اومد و چند صفحه‌ايي رو چاپ با سيب‌زميني زد. مامان نيما در مورد رنگ سفيد و نيما نوشته بودي، حالا هيژا اصرار زيادي داره با رنگ سفيد نقاشي كنه، من همين تركيب كردن رو بهش گفتم ولي هيژا گفت مي‌خواد يه برگه سفيد رو با رنگ سفيد رنگ بزنه! كل دست و پاهاشم با همون رنگ سفيد صفا داد!

                         

اينم نتيجه‌ش(آخرش يه كم رنگ قرمز رو سفيده آورد)

جمعه:

كيدس كلوب به مناسبت اولين سال افتتاحشون، يه جشن گرفته بودن، من و مامان آنديا يه بار رفته بوديم اونجا و شماره تلفنامونو داشتن و به همين دليل به ما خبر دادن و ما هم رفتيم، البته يه هزينه‌ايي هم پرداخت كرديم كه به نظرم ارزششو داشت. برنامه‌هاي متنوعي داشتن كه بچه‌ها مي تونستن ازش استفاده كنن، به نظرم خيلي خوب و محترمانه هم برنامه‌ها رو اجرا كردن. از ساعت ۱۱ تا ۲.۳۰ اونجا بوديم و به هيژا حسابي خوش گذشت، البته به ما هم نيز، كه فرصتي شد  خانواده دركنار هم باشن و  دو خانم خانواده كه مامان آنديا و من باشيم هم گپي با هم بزنيم. هيژا اون روز واقعاً خوب بازي كردف با هيچ بچه‌ايي هم درگير نشدن و خيلي هم مهربون شده بود. هواي آنديا رو هم حسابي داشت و هر وسيله‌ايي رو براي خودش برمي‌داشت يكي هم براي آنديا رزرو مي‌كرد. تو حياط كه داشتن بازي مي‌كردن، چند تا از بچه‌‌ها با هيژا رفته بودن زير سرسره، آنديا هم مي خواست بره اونجا ولي يكي از بچه‌ها نمي‌ذاشت، باباي هيژا فكر مي‌كنه كه هيژاس كه نمي‌ذاره آنديا بره و به هيژا تذكر مي‌ده، كه ديدم هيژا اومد بيرون از اونجا و حسابي شاكي. داد مي‌زد كه من ديگه دوست آنديا نيستم و مواظبش نيستم، حقم داشت پسرم، بيخودي متهم شده بود(البته برمي‌گرده به سابقه نه چندان خوبش). اما بازم دوستش بود و هواشم داشت.

          

از اين كارتا كه با شن رنگي رنگ‌آميزي مي‌شن خيلي خوشش اومد، آوردش خونه و فرداش بردش مهد كه به دوستاش نشون بده، اما گم شده بود و كلي هم گريه كرد براش و گفت آخه من اون رو خيلي دوست داشتم. عكس سمت چپ هم يه پمب بنزين بچگونه‌س كه هيژا خوشش ميومد و البته خودش داشت بنزين مي‌زد نه موتورش! 

                                        

چند بار هم كه سوار ماشين شد و ما گفتيم نوبتيه، گوش داد و نوبتي سوار مي‌شد، اون آقا پسري كه هيژا جاشو داد بهش از اول تا آخر سوار يكي از ماشينا كه طرفدار زياد داشت شد و پياده نشد،حرف مارو هم گوش نمي‌داد و مادر و پدرش هم چيزي نمي‌گفتن، هيژام مرتب مي‌پرسيد كه پس چرا نوبت او تموم نمي‌شه،بعدش هيژا ماشين رو ول كرد و سوار يه دوچرخه كوچولو شد كه طرفدار زيادي نداشت و بيشتر وقت رو سوار بر اون گذروند..

 سر پدرها هم كمي گرم شد! و هيژا هم خوشحال نگاشون مي‌كرد.

اين هم موقع رفتن كه بچه‌ها با ماشيناشون تا دم در اومدن

بقيه روزها:

- در مورد لباس پوشيدن، هيژا نظرات مختلفي داره، اولاً بايد هيچ مارك و چيزي تو لباس نباشه، مخصوصاً پشت يقه‌ش، بعد هم اصلاً تمايلي به پوشيدن لباساي نو نداره، مي‌گه آخه مردم منو مي‌بينن. اگه لباسي رو بپوشه براي مهد و مربياش ازش تعريف كنن ديگه محاله بپوشه. چند تا پيرهن مردونه داره الآن كه هوا كمي خنك شده رو لباسش مي‌پوشم، وقتي مي‌پوشه مربياش ازش تعريف مي‌كنن، حالا مدتيه مي‌گه نمي‌پوشم يا اگه بپوشه دم در مهد درش مياره حالا اين بار يه چيز ديگه اضافه شد. من لباس راه راه خيلي دوست دارم، مخصوصاً براي بچه. يه لباس هيژا رو پارسال خريده بودم براش كه بزرگ بود، امسال اندازه‌ش شده و با خوشحالي پوشوندم بهش و باهاش رفت مهد، دفعه بعد كه خواستم بپوشم لباسش رو ، گفت نمي‌پوشم، آخه بچه‌ها مسخره‌م مي‌كنن، مي‌گن ميمون گورخري شدي(عكس يه ميمون كوچولو روشه)، در نتيجه اين لباس هم اضافه شد به لباسايي كه فقط تو خونه مي‌پوشه.

- روزهاي فرد برنامه تغذيه مهدشون لقمه خانگي و ميوه‌س. هيژا به شدت با گذاشتن ميوه مخالفت مي‌كنه و ميگه به جاش شير بذار، چون خاله مي‌گه بايد همه ميوه‌مو بخورم، يكشنبه براش با نون تست  و پنير خامه‌ايي ميكر درست كردم و با شير گذاشتم براش. بعداظهر همين كه منو ديد، گفت مامان مچكرم لقمه‌م خيلي خوشمزه بود، فردا هم برام بذار.(معلومه كه من نيشم تا بنا گوش باز شد از خوشحالي) 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:37  توسط مامان هيژا  | 

خبر اینکه تا جمعه سنندج بودم. از جمعه به بعدم اومدم تهران و حسابی دلم برای بابام تنگ شده بود و به محض دیدنش از فرودگاه تا خونه ۱۰ بار بهش ‌گفتم دوست دارم بابايي و آويزونش بودم. بعدشم به مامانم گفتم مچكرم مامان منو بردي سنندج، خوش گذشت. مامان و بابام هم از اون حالتاي ذوق مرگي گرفته بودن از اين همه ابراز احساسات و بچه مثبتي من.

از جمعه كه اومديم تهران و البته درست‌ترش از سه‌شنبه هفته پيش مامانم درگير همون سرفه شديدي كه من گرفته بودم شده و نمي‌تونه ۵ دقيقه هم حرف بزنه و سرفه‌هاي وحشتناكي مي‌كنه. در نتيجه شنبه و يكشنبه هم مامان نرفت سركار و خونه بود و من هم خوشحال از نرفتن به مهد. با مامانم هم رفتم دكتر، همچين تعظيم غرائي كردم به خانم دكتر و يك سلام عليكم و رحمه طولاني گفتم(كاري كه جديداً ياد گرفتم و مي‌بينم كه بقيه خوششون مياد. تازه بعضي وقتا مي‌گم به به مامان خانم يا به به چه لباس قشنگي، تو سنندج يه آقايي رو ديدم كه مثل كشتي گيرا بود و من بهش گفتم به به آقاي خوش‌تيپ!) كه هم خانم دكتر و هم مامانم كلي برام لبخند مليح زدن. بابا هم اين هفته كه ما تهران نبوديم درگير اين مريضي بوده و هنوزم تك سرفه‌هاش ادامه داره. مامانم اين روزا همش مي‌گه من مريضم پسرم و نمي‌تونم بازي كنم و هي سرفه مي‌كنه و آب و شير و اينا مي‌خوره.

در سنندچ چه گذشت رو مي‌ذارم براي مامانم بگه براتون. من چند تا اتفاق جالب قبل از سنندج رو براتون مي‌نويسم(البته واضح و مبرهنه كه مامان مي‌نويسه، درسته دستش درد نمي‌كرده اين مدت كه بنويسه ولي سرفه باعث سردردش شده و خودش مي‌گه مغزم نمي‌كشه براي هيچ كاري).

دو هفته پيش، يه چيزي تو مايه‌هاي جشنواره اوقات فراغت از طرف شهرداري برگزار شد كه مهد ما هم توش شركت داشت. يه پنج‌شنبه قرار شد كه بچه‌هاي مهد با خانواده بريم توچال و تو يكي از اون برنامه‌ها شركت كنيم. اول مامان فكر كرد من ممكنه صبح زود بيدار نشم و نخوام برم، ولي وقتي از من پرسيد و من به محض شنيدن اسم دوستم كوروش كه مي‌خواد بياد(سومين دوست صميمي بعد از كسري و كيانوش)،گفتم مامان من زود بيدار مي‌شم و قولم رو هم عمل كردم، آخه به نفعم بود نمي‌خواستم برم مهد مي‌خواستم با بچه‌هاي مهد بريم تله‌كابين سوار شيم. خلاصه من شب اون روز كلي سرفه كردم و هم خودم خوب نخوابيدم و هم مامان بابا رو نذاشتم بخوابن، ولي صبح بيدار شدم و البته با كمي تاخير رسيديم سر قرار. خاله شادي مهد خيلي زحمت كشيده بود در ارتباط با جور كردن اين برنامه و كلي هم صحبت كرده بود با مسئولين كه ما تو اون صف طولاني تله كابين واينسيم. من تو صف تا چشمم به كوروش افتاد دويدم رفتم پيش او، هر چي هم مامانم تلاش كرد پيش مهشاد و مامانش وايسيم، قبول نكردم. فكر كنم مامانم زياد با مامان كوروش جور نيست، مامان كوروش برعكس مامانم خيلي جديه و خيلي هم مقرراتي. بالاخره رفتيم سوار تله كابين شديم و من و كوروش، فضايي بازي مي‌كرديم و تله كابين سفينه‌مون شده بود. ولي انگار مامان كورش خوشش نميومد و هي مي‌گفت بچه‌ها ببينن ما داريم به آسمون و به خدا نزديك مي‌شيم كمي تمركز كنين! ولي من و كوروش به كار خودمون ادامه مي‌داديم. رسيديم آخرين ايستگاه ديديم كه اميروالا و مامانش هم اومدن، فكر كنم مامانم دوست داشت من با امير والا بازي كنم ولي من همش دنبال سر كوروش بودم و هر جا او و مامانش مي‌رفتن منم مي‌خواستم اونجا برم. اين رفيق بازي و وابسته شدن به رفيقم به مامانم رفته، ولي نمي‌دونم چرا مامانم دوست نداره اينجوري باشم.

اول از همه رفتيم تو اين زمين بازي و تو ذل گرما كلي اينجا سه تايي با كوروش و امير والا بازي كرديم.

بعدش با اصرار مامانا كه گرمشون شده بود رفتيم تو يه جاي يه سربسته كه توش شلوغ پلوغ بود. رفتيم اونجا ماهي‌گيري كه خيلي خوشم اومد و كلي ماهي گرفتم، البته واقعي نبودن ها، اسباب‌‌‌‌بازي بودن.

بعدشم رفتم گل بازي و نقاشي و بادكنك بازي. يه قسمتم مامان ما پسرا، خيلي دوست داشتن بريم كه رفتيم ولي هيچ كاري نكرديم، نشستيم و يه وقتايي هم دخترها رو كه همه گريم كرده بودن و شعر مي خوندن با شلوغ بازي اذيت مي‌كرديم.

خلاصه اينكه خوش گذشت و من از شدت بازي و گرما كلي عرق كرده بودم و همين كه رسيديم خونه با وجود خستگي و مخالفت من، مامانم از اون قيافه‌هاي جدي گرفت و منم ديدم راهي نداره با بابا رفتم حموم.

يه قضيه جالب ديگه هم، برگشتن پسرخاله‌م و خانواده ش از يه كشور دور بود، (فكرشو بكنين پسرخاله‌م از بابام بزرگتره). دو تا دختر به نظر مامانم خيلي خوشگل داره با يه خانم مهربون. دو روز خونه ما بودن و بعد با هم برگشتيم سنندج. آيناز ۶ سالشه و آيلا ۲ماه. اولش كمي ارتباط من و آيناز سخت بود چون من بيشتر فارسي و كمي كُردي بلدم و آيناز بيشتر كُردي و انگليسي بلده و كمي فارسي. ولي خوبيش اين بود كه دوتامون خيلي كارتون دوست داشتيم و تازه آيناز مثل بقيه دخترا نيست كه از اسپايدرمن و بتمن خوشش نياد و كلي هم با عروسكاي بتمن و اسپايدرمن و نينجا و باز من بازي كرد. من از آيناز خوشم مياد و اسباب‌بازيهامم مي‌دادم بهش بازي كنه، به غير از بعضي وقتا كه حس مالكيتم گل مي‌كرد. برعكس من كه پر سر و صدا و كمي بهونه گيرم آيناز آروم و منطقيه. البته خوب هم از من بزرگتره و هم دخترخانومه و همين باعث مي‌شد كه بعضي وقتا بگه با من بازي نمي‌كنه. با آيلا زياد جور نبودم چون از ني‌ني ها كه خيلي بهشون توجه مي‌شه خوشم نمياد و يه جوري دوست دارم اذيتشون كنم واسه همين هميشه يه نگهبان بالا سر آيلا بود. من فقط واسه يه عكس كنار آيلا دراز كشيدم كه اونم ببين چه جوري مواظب آيلا هستن، تازه بعد اين عكس فوري باباي ايلا اومد و همين كه من چشمم بهش افتاد خواستم يه ضربه‌ايي بزنم كه نذاشتن!

با آيناز رفتيم پارك آب و آتش و حسابي بازي كرديم و ۲ دور هم سوار كالسكه شديم، يه بارش مامان به زور اومد كنارمون نشست، ولي بار دوم مامان رو مجبور كرديم كه خودمون دوتايي مي‌خوايم سوار شيم

 

وقتي رفتيم سنندج، همه به شدت آيناز و آيلا رو تحويل مي‌گرفتن چون ۲ سال بود كه نديده بودنشون. خاله آجي هم كه نوه‌هاشو ديده بود خيلي خوشحال بود ولي همش سعي مي‌كرد حواسش به من هم باشه. تو سنندج آيناز منو تحويل نمي‌گرفت چون چشمش به دخترا افتاده بود، هر چند من لاك هم زدم كه شكل دختر شم، ولي اخلاقم كه مثل اونا نبود. واسه همين همش سراغ بصير پسر دايمو مي‌گرفتم كه دو تا پسر شيم ولي از شانس بد من تو مهموني شب اول مسافرت بودن. البته كابان دختر خاله خيلي حواسش به من بود.

من  به مامان مي‌گفتم چرا آيناز همش با من اخموه و باهام بازي نمي‌كنه. تو مهموني خونه دايي ديديم باز محل نمي‌ذاره، منم ديدم روشهاي رايج پسرونه اثر نمي‌كنه و شروع كردم زبون ريختن. همه شاخ درآورده بودن از حرفام. عزيز دلم، آيناز، خانومم، خانومي، قربونت برم. و نتيجه اين حرفا اين شد كه من و آيناز اينجوري نشستيم و با هم سفيد برفي ديديم.

من اين مدت همش زيباي خفته و سيندرلا و باربي و سفيد برفي ديدم، مامانم كلي اميدوار شد به روحيه لطيف گرفتن و فراموش كردن اسپايدرمن و بتمن. غافل از اينكه من تو اون كارتونا از جادوگراش خوشم ميومد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:10  توسط مامان هيژا  | 

هیژا خیلی خوب با بچه‌های جدید ارتباط نمی‌گیره، درسترش اینه که ارتباط می‌گیره اما ارتباط خوبی نمی‌گیره. بسته به جثه و رفتار طرف یا کلاً طرف رو ندید می‌گیره یا در ابتدا یه جوری سعی می‌کنه بچه مقابل رو تحریک کنه با هْل دادن یا گفتن حرفایی که بچه‌ها معمولاً دوست ندارن مثل بی‌ادب یا نی‌نی و یا در مقابلشون خیلی کوتاه می‌آد و سریع گریه‌ش می‌گیره( حالا چرا هیژا اینجوریه دلایل مختلفی ممکنه داشته باشه از جمله: توجه زیاد، تک فرزندی، اضطراب، خجالتی بودن،کمبود اعتماد به نفس، ارتباط اجتماعی ضعیف که خود اینها هم دلایل خاص خودشو داره).

من با کمک مشاور دنبالشم که بتونم هم خودم و هم هیژا رو کمک کنم تو این قضیه و دلیل اصلی این کارش و بعضی چیزای دیگه رو بفهمم که البته بعضیاشو رو هم فهمیدم. راستش این قضیه مهد نرفتن هیژا تو پاییز گذشته و رفتن من پیش مشاور خیلی خوب شد، چون بعد اون با رفتن هیژا به کلاسای بازی درمانی(شن بازی، قصه گویی، بازی)  که دکتر مجد پیشنهاد کرد تو موسسه فرزندان برتر خیلی چیزا برای من روشن شد در مورد هیژا. هیژا با کسی غیر از من و پدرش نه دست می‌ده نا روبوسی می‌کنه، به مارکهای لباساش مخصوصاً در ناحیه گردن خیلی حساسه(من همیشه مارکای لباسای هیژا رو قبل از استفاده قیچی می‌کردم)، تو استفاده از وسایل پارک مثل تاب و سرسره و پله های بلند به نسبت همسناش کمی ترس داره، با صدای خیلی بلند تلویزیون نگاه می‌کنه اما بعضی وقتا یه صدای کوچک در حین کارتون دیدن از طرف ما اذیتش می‌کنه، تو ماشین خیلی بیشتر و تو هواپیما هم بعضی وقتا حالت تهوع و سرگیجه داره، همه اینا بر می‌گرده به چیزی به اسم حس عمقی، یعنی یه چیزی تو حسای اینجوریش بالا پایینه که باید بالانس بشه تا یه سری از اینجور مسائل حل بشه. یعنی مثلاً همین دست دادن برای هیژا با هر کسی غیر از من و پدرش(که مقدار فشارش دستش اومده در مورد ما)  فشار بیش از اون چیزی رو وارد می‌کنه بهش که به هر کدوم از ما ممکنه باشه. همین قضیه هْل دادن هیژا هم از این ناشی می‌شه که خیلی وقتا قصدش هل دادن نیست بلکه اندازه این نیرویی که وارد می‌کنه رو نمی‌تونه درست بسنجه. حالا تنظیم شدن این حس عمقی احتیاج به یه سری تمرینا و رفتارا داره که به کمک بازی درمانگر و خانواده باید انجام بشه. همین حالتای هیژا اگه درست نشه ممکنه باعث بشه که با هیژا دوستای کمتری داشته باشه بعدنا و توسط همسن و سالاش طرد بشه. بعضی از فعالیتها مثل دوچرخه سواری، اسکیت سواری کمک می‌کنه به تقویت حساش. کارای گروهی مثل کلاس نقاشی و موسيقی کمک می‌کنه برای در کنار هم سن و سالاش قرار گرفتن با انگیزه و کار گروهی کردن.

۲ تا پارک کوچولو نزدیک خونه‌مون هست که سعی می‌کنم ۳، ۴ بار در هفته هیژا رو ببرم، چون معمولاً افراد یکسانی میان پارک و بعضی وقتام هم مهدیای هیژا با مادراشون میان اونجا و اینجوری ارتباطش بیشتر می‌شه با همسن و سالاش. طی این ازتباطها هم جریاناتی زیادی پیش میاد. تو یه کتاب خونده بودم وقتی بچه‌تون ارتباط اجتماعیش ضعیفه وقتی جایی می‌رین که بچه‌های هم سن و سالش هستن یه اسباب‌بازیشو ببرین، چون همون اسباب‌بازیه باعث ارتباط می‌شه. چند روز پیش همین کارو کردم. یه جمه ۴ نفره پسر بچه ۵ و ۶ ساله بودن که هر کدوم یه چیزی دستشون بود و با هم برای می‌کردن و دنبال هم بودن، هیژا دوست داشت قاطیشون بشه ولی نمی‌رفت و به من می‌گفت تو بهشون بگو من باهاشون بازی کنم. اونا چون هیژا کوچکتر بود ازشون محلش نمی‌دادن. خلاصه منم یه اسپایدرمن هیژا که کمی هم خاصه رو با خودم برده بودم، گفتم هیژا بیا تو هم اسباب‌بازیتو نشون بده به بچه‌ها، توجه ۲ تا از بچه‌ها جلب شد و اومدن طرف هیژا بعدشم با یکیشون اسباب بازیشونو عوض کردن و هیژا کلی خوشحال بود که تفنگ آیدین رو دست گرفته. بعد ۵ دقیقه آیدین اومد اسلحه‌شو گرفت ولی هیژا گفت اسپایدرمن پیشت باشه و دورادور نگاه می‌کرد که آیدین نره خونه‌شون، حالا اون روز رو شد باب آشنایی و روزای دیگه همون اسباب بازی باعث شده که این بچه‌ها با هم آشنا بشن. البته اینجا باید مواظب بود که ارتباط از نوع رئیس مرئوسی پیش نیاد. بارها شده که تو پارک هیژا دلش خواسته با بچه ایی بازی کنه، هیچوقت نمی‌ره و بگه من می خوام باهات بازی کنم، بعضی وقتام شده که یه بچه می‌آد اصرار می‌کنه برای بازی کردن و هیژا قبول نمی‌کنه. اما مواقعی که همینجوری اتفاقی با یه بچه کنار هم قرار می‌گیرن و مثلاً با هم سر می‌خورن یا می‌دون بدون زدن حرفی، سریع دوست می‌شه با اون بچه. در مورد بچه‌های کوچکتر انگار حسودی بکنه به اون بچه‌ها چون همه به هیژا می‌گن مواظب باش یا تو از اون بچه بزرگتری، عکس‌العمل زیادی نشون می‌ده و بعضی وقتا می‌کشونه به اذیت کردنشون. یه روز تو پارک یه دختر بچه ۲ سال و نیم داشت بازی می‌کرد، هیژا اومد از من پرسید مامان اون بچه نی نیه، گفتم آره پسرم مواظبش باش. هیژا رفت و بعد از ۵ دقیقه داد دختر بچه در اومد که من نی‌نی نیستم و با یه حالت خیلی قشنگی‌ میگفت مامان گفته من بزرگ شدم نی‌نی نیستم. حالا هیژام ول نمی‌کرد و می‌گفت تو نی نی هستی چون از من کوچکتری. خلاصه بساطی داشتیم، هر چی هم برای هیژا توضیح می‌دادم که باشه نی نیه ولی دلش نمی‌خواد شما بهش بگی زیر بار نرفت و دیگه شده بود اذیت و آزار این نی‌نی گفتنش. تو این جور مواقع باید از محل دورش کنم که کردم ولی هیژا حاضر نبود بره یه جای دیگه و خلاصه کلی گریه و زاری کرد.

دو هفته پیش هیژا رو برده بودم پارک لاله اونجا چند تا پسر بچه ۱۰ ساله با هم بازی می‌کردن هیژام هی می‌رفت می‌پرید وسطشون که باهاش بازی کنن، طبیعیه که اونام نخوان با کوچکتر از خودشون بازی کنن و داشت کار به جاهای باریک می‌کشید که هیژا یه پسر ۱۰ ساله با یه عروسک بزرگ اسپایدرمن در بغل دید، هیژا اینقده خوشش اومده بود ازش که هر جا می‌رفت دنبالش بود که اتفاقاً بسیار پسر خوش اخلاقی هم بود اون آقا پسر و کلی با هیژا بازی کرد و هیژا اونقدر خوشش اومده بود که تا باباش رسید خونه‌ گزارش دوستی و بازی رو با اون آقا پسر به باباش داد.

ارتباطش با ارتا کمی بهتر شده اما در جایی که من و باباش و مامان بابای ارتا باشن، کسی دیگه‌ایی اگه باشه و به ارتا توجه کنه هم کار ما و هم کار مامان بابای ارتا در اومده، فعلاً تصمیم گرفتیم کمی ارتباط خونه‌ایمون رو کم کنیم و بیرون با هم دیگه بریم که برای دوتاشون مشکل پیش نیاد. اما اون شب خونه ارتا کاری که کرد کلی همه ما رو امیدوار کرد، اون این بود که ارتا رو بغل من بذارید و گذاشت عکس هم بگیریم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 15:15  توسط مامان هيژا  | 

بابای هیژا جمعه از سفر برگشت و خاله آجی رفت. (دایه)مادربزرگ پیش ما هست فعلاْ. من یه وقتایی می‌مونم با هیژا چکار کنم. برخوردهای بدی داره با دایه. مامان من ۷۶ سالشونه و قاعدتاً زیاد حوصله بازی و سر به سر گذاشتن نداره با هیژا، بچه‌ها رو دوست داره ولی خیلی حوصله‌شون رو نداره. به اقتضای سن هم یه وقتایی یه سری تذکرات در مورد کارای هیژا می‌ده بهش. هیژا هر چی بزرگتر می‌شه رابطه‌ش با دایه بدتر می‌شه. وقتی خواهرم می‌خواست برگرده سنندج، مرتب اصرار می‌کرد که نره و پیش ما بمونه، موقع رفتن خواهرم، کلی داد و قال راه انداخته که دایه هم باید باهات برگرده سنندج. حالا این وسط من هر چقدر با هیژا حرف می‌زنم فایده نداره. هر روزم یه ایرادی می‌گیره، چرا دایه دستش چروکه، چرا اینجوری می‌خنده، چرا جای من می‌شینه و .... سری قبل که مامان اومد اینجوری نبود هیژا ولی این دفعه برخورداش خیلی تغییر کرده. وقتی خواهرم بود هر روز اصرار داشت که بمونه خونه و نره مهد، ولی الآن که مادرم هستن و من ترجیح می‌دم هیژا زودتر با سرویس بره خونه قبول نمی‌کنه و می‌گه اگر خودت هم هستی خونه، من میرم با سرویس. 

برای  اینکه هیژا حواسش به دایه باشه  و نخواد تو بازیاش دایه رو دشمن تصور کنه و مثل ما شکستش بده مثلاً و بزن بزن راه بندازه با دایه، براش توضیح دادم که دایه پیره و ما باید مواظبش باشیم، حالا هر روز از من می‌پرسه که تو هم مثل دایه پیر می‌شی؟ منم پیر می‌شم؟ و اگه جوابم بله باشه دادش می‌ره هوا که ما نباید پیر باشیم. پنج‌شنبه من ۲ ساعتی می‌بایست می‌رفتم بیرون، به هیژا گفتم پیش دایه بمون، اول گفت نه و بعد قبول کرد و من هم رفتم بیرون، از شانس بد گوشیم یادم رفته بود ببرم. وقتی رسیدم خونه، هیژا کلی گریه کرده بود و نذاشته بود دایه هم بهش نزدیک شه و گوشیم رو برده بود پیش خودش و مدام گفته حالا من چه جوری با مامانم حرف بزنم! 

خلاصه من موندم که چه جوری رابطه‌ دایه و هیژا رو سر و سامون بدم.

۹ ماهگی هیژا با دایه

چهارشنبه، بعد نوشت: جالبه انگار این پست نخونده رو هیژا اثر کرده! دیروز که بیدار شد، گفت نمی‌رم مهد(واقعاً حق داشت چون از ۸ صبح تا ۹ شب دیروزش یه سره مجبور بود که بیرون باشه) و تو باید خونه بمونی، منم گفتم من نمی‌تونم خونه بمونم ولی اگه دایه قبول کنه می‌تونی پیشش بمونی، اول گفت نه و بعد گفت باشه می‌مونم، شرط و شروطامونو گذاشتیم با هم و من رفتم، البته تلفنی در تماس بودم باهاشون. بعداظهر که برگشتم دوتاشون خوشحال بودن هم مادر بزرگ هم هیژا. فقط هیژا گله داشت که دایه گوش نمی‌ده حرفایی رو که براش می‌زنم و هی می‌گفت آره آره باشه باشه حالا برو بازی کن.(معلومه که دایه حوصله ش از حرفای هیژا سر رفته و خواسته دست به سرش کنه. و اینکه بلد نبوده تلویزیونو بذاره کانال سی دی براش ولی اشکالی نداشته تولیزیون نگاه کرده که مستر بین داشته و گوگوجی!)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:3  توسط مامان هيژا  | 

یکشنبه با هیژا رفتیم موسسه پارس. هیژا خوشحال بود از این نظر که ساعت ۱ رفتم دنبالش و تو مهد نخوابیده. وقتی رفتیم تو موسسه و سراغ کلاس جدیدیا رو گرفتم، خانمه گفت هنرجو نمی‌بایست می اومد، جلسه اول برای آشنایی والدین با موسسه و نوع کاره. آه از نهادم بلند شد که ای دل غافل، حالا هیژا فکر می‌کنه که کلاس موسیقی اینجوریه و دیگه قبول نمی کنه بیاد، براش توضیح دادم که امرزو کلاس مادراس و جلسه بعد کلاس بچه‌هاس. یه بچه دیگه هم همراه مادرش اومده بود،خوشحال شدم که هیژا تنها بچه جمع نیست. سالن رو تاریک کردن و یه فیلم کوتاه از تاریخچه کار موسسه و مسئول موسسه یعنی آقای نظر نمایش دادن. هیژام هرزگاهی یک جیغکی می‌کشید که ببینه دنیا دست کیه. بعدش دو تا خانم مربیای کلاس اومدن و خودشون و نحوه کارشونو معرفی کردن، در این بین هم هیژا، یه برای اونا شکلک درمی‌آورد یا بلند می‌شد راه بره(که البته بهش حق می‌دادم و همش بهش می‌گفتم می‌دونم سختته ولی شما این جلسه با مامان تو کلاس باش تا منم جلسه دیگه تو کلاس شما باشم). ترم اول که ۳ ماهه مادرا تو کلاس با بچه‌ها هستن و این خیلی خوبه. غیر از من و یه خانم دیگه که شاغل بودیم و با فرم مقنعه‌ایی رفته بودیم، بقیه مادرا تا دلتون بخواد شیک بودن و پیک. معلوم بود که حسابی استراحته رو تو خونه کردن و حالام اومدن برای کلاس توجیهی بچه‌شون. از ۱۵ نفر حضار هم فقط ۲ تا بابا بودن. رسید به مرحله بازدید از کلاسا، وارد کلاس خواستیم بشیم، همین که هیژا چشمش به بچه‌ها افتاد، گفت نمیام کلاس، هر کاری کردیم راضی نشد. آقای نظر پرسید مهد نمی‌ره گفتم چرا، تعجب کرد و گفت پس باید برای جلسه بعد با خانم فلانی هماهنگ کنید که اگه اینجوری باشه یه کاری کنیم. راستش کلی دمغ شدم از اینکه همیشه باید گاو پیشانی سفید بشم و استثنا هر جا، اونم به این صورت. بعدشم هیژا مرتب می‌گفت که بریم خونه. بهش گفتم منم باهاتم تو کلاس و با هم می‌ریم کلاس، گفت آحه طبل ندارن اینجا، باید طبل داشته باشن! این دوره کلاس ارف تقریباً ۲ ساله‌س و تا سال ۹۰ طول می‌کشه و بعد از اون بچه‌ها سازشونو انتخاب می‌کنن. امیدورام جلسه بهعد هیژا از کلاس خوشش بیاد.

ارتا دختر کوچولوی دوستامونه، قبلاً نوشته بودم دربارش. الآن یک سال و ۳ ماهشه. تازگیام خونه‌شون اومده نزدیک خونه ما. مادر، پدرا با هم جوریم ولی هیژا هیچجوری با ارتا کنار نمی‌آد. ارتا خیلی دختر بانمک و خوش اخلاق و بچه دوستیه و همش دنبال سر هیژاس. ولی متاسفانه هیژا فقط به فکر اینه که اذیتش کنه. دیروز ارتا و مامانش اومده بودن خونه ما و ۱ ساعت نشد که هم ارتا در رو نشون می‌داد که بریم و هم هیژا به اونا می‌گفت که برید. من موندم باید چکار کرد سر این قضیه، عملاً رفت و آمدمون محدود شده و واقعاً هم حیفم می‌آد.

باورتون نمی‌شه دیروز صبح هیژا کلی حرص خورده واسه اینکه من ترانه همه حرفای تو شیرین مثل عسل رو درست نمی‌خونم. می‌گه بخون، و فقط کافیه، یه کلمه این ور اونور بشه یا ریتم تند و کند بشه، یه گریه‌ایی می‌کنه و حرصی می‌خوره که نه نه نه اینجوری نیست و درست بخون مرتب! حالا خودش بلده، من نمی‌دونم قضیه چیه که باید عین امتحان شفاهی از من امتحان بگیره! تازگیا بچم به موسیقیهای از نوع قریش علاقه نشون می‌ده و دو  ترانه درخواستیشم تو "گل بندری "و "همه حرفای تو شیرینه مثل عسله"! حالا من هی بیام رو گوشش کار کنم که موسیقی بد نشنوه مثلاً! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:41  توسط مامان هيژا  | 


تو خونه هم راه می‌ره از من و باباش می‌پرسه که دوستم دارین، منم که با کلی حرارت و ذوق می‌گم عاشقتم، خیلی خیلی دوست دارم، بعد می‌پرسه از کجا تا کجا؟ می گم از آسمون تا زمین با اندازه تمام اسباب‌بازیا. به من می گه مامان خیلی دوست دارم به اندازه عنکبوت دوست دارم به اندازه باز دوست دارم(یه مدتی عنکبوت هم رفته جز حیونای مورد علاقه‌ش ). بعضی وقتام که بدجنسیش گْل می‌کنه می‌گه به اندازه مگس دوست دارم. و البته با باباش سر این قضیه کلی با هم جریانات دارن و معیار دوست داشتنشون از مور و ملخ گرفته تا آسمون و خونه و اسپایدرمن می‌کشه و می‌رسه به مسخره بازی و کل کل کردن.

جدیداً بابای هیژا یه مدل قصه گفتن رو اجرا می‌کنه که هیژا خیلی دوست داره. یه تیکه از یه قصه رو مثلاً کیه کیه در می‌زنه (شنگول منگول) رو قاطی قصه‌ایی که می‌گه می کنه و همون موقع هیژا می‌گه که این مال این قصه نیست که مال یه قصه دیگه‌س و به همین ترتیب تا آخر قصه چند مورد اینجوری پیش می‌آره. هیژا با تمام حواسش گوش می‌ده و هر جا ببینه قصه عوض شده سریع می‌گه. یا اینکه بعضی جاهای قصه، رو بابا شکلشو در می‌آره و هیژا اسمشو می‌بره، مثل آدم چاق یا آدم لاغر که بابا با صورت نشون می ده و هیژا می‌گه. 

یه بازی هم که جدیداً تا بابا می‌آد خونه باید اجرا کنن، بالش بازیه. یه خنده‌هایی می کنه که بیا و ببین. بابا هم اگه هیژا شام خورده باشه باید شکست بخوره چون هیژا قویه و خوب بالش رو پرت می‌کنه، ولی اگه نخورده باشه هیژا شکست می خوره. البته هیژا بعضی وقتا دبه درمی‌آره و می‌گه من اونروز شام خوردم باید برنده شم.

یه مدتیه که هیژا چتر می خواست، اون روز تو خیابون بهار قبل از سنندج رفتن دیدم خواستم بخرم، که دستم سنگین بود و نخریدم. تو سنندج یه چتر آبی دیدم عین مال خیابان بهار، اما قیمتشون تو بهار ۸ تومن و تو سنندج ۲ تومن!

پنج‌شنبه ‌رفتیم خونه این خانم خوشگل، ۱۰ ماهه و در اوج شیرینی ارتا(آرتا نیست ها ارتاس). هیژا از بچه‌های کوچکتر از خودش خوشش نمی‌آد و حسودی هم می‌کنه، مخصوصاً به ارتا که با مامان باباش قبل از به دنیا اومدن ارتا خیلی جور بود. ارتا همچین دنبال هیژا افتاده بود چار دست و پا، هیژا هم اونجا شده بود نی‌نی و مثل ارتا جون چاردست و پا راه می‌رفت. یه بار هیژا ارتا رو هْل داد، به هیژا گفتم آخه گناه داره ببین چه خوشگل دوست داره باهات بازی کنه، هیژا با ناراحتی گفت آخه اونم منو چنگ گرفت(اومده بود دست هیژا رو بگیره ناخن داشت و هیژا دردش گرفته). خلاصه اون شب ما ۴ نفر والدین نتوستیم ۲ کلام حرف بزنیم و همش حواسمون به این دوتا بوده. 

 نزدیکای خونه ارتا، هیژا چشمش به این در افتاد و اصرار که خونه ارتا اینجا باشه، از بس از رنگ آبی خوشش می‌آد. در هم زد!(اداره یا مدرسه بود اونجا)

               

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:24  توسط مامان هيژا  | 

کلاً می‌شه گفت هیژا بچه آسونی نیست، یعنی آسون‌گیری نیست(اعتراف می‌کنم که به خودم رفته). یعنی سر هر مرحله‌ایی از بزرگ شدنش از شیر خوردن بگیر تا تو اتاق خودش حوابیدن، مهد رفتن، مسواک زدن،سلمونی رفتن، دارو خوردن، از پوشک گرفتن، غذا خوردن و ... مسئله داشتیم و داریم. یعنی برای انجام هر کدوم از اینا یه پروژه وقت‌گیر رو گذروندیم و می‌گذرونیم. وقتایی هم که بخواد بهونه بگیره رسماً منو تا حد جنون می‌بره. وقتی که خودش سر چیزی بهونه می گیره و حرص می‌خوره، می‌گه زورم کم شده! چند روزیه که بهونه گیریاش سر همه چی خیلی زیاد شده و سر نرفتن به مهد بیشتر. صبحها که پا می‌شیم نزدیک ۱ ساعت و نیم در حال انواع و اقسام داستان گفتن و قربون صدقه رفتنم تا هیژا بتونه با آرامش بره مهد، بابای هیژا به نظرش روشمون درست نیست و باید بیشتر جدی باشیم، و وقتایم که تلاشم بی‌نتیجه می‌مونه و من حسابی کم می‌آرم و بعد کاریو می کنم که نباید بکنم، یا می‌زنم زیر گریه یا شروع می کنم به جیغ زدن یا هردو با هم، فکر می‌کنم که چه باید کرد و اقعاً چه روشی درسته. خیلی وقتام از دست بابای هیژا بیشتر عصبانی می‌شم، چون به نظرم تو بعضی مراحل همراهی لازمو نداره. می‌دونم که باید پدر و مادر با هم همراه باشن و حتی اگر هم اختلاف عقیده دارن جلوی بچه نشون ندن، ولی خدایش کار سختیه. وقتی رسید به زمانی که من حسابی کم آوردم، هیژا شروع می‌کنه به ببخشید گفتن. اما روز بعد باز همون آشو همون کاسه. بعداظهرا که می‌رم دنبال هیژا سعی می‌کنم جایی که دلش می‌خواد بریم یا کاریو بکنیم که دوست داره. یعنی در طول این چند سال شاید به ندرت روزی بوده، که من از سرکار بیام و با هیژا بریم خونه و من مثلاً استراحت کنم، سعی کردم اون ساعاتی رو که باهاش هستم وقتم رو براش بذارم. تابستون رو بیشتر روزاشو می‌بردم پارک یا جایی که دلش بخواد. البته الآن چند روزه از شنبه هر چی اصرار می‌کنم ببرمش شهرک ترافیک، سرزمین عجایب، نمایشگاه پلیس، هیچکدومشو نمیاد، دیروز هم کلی تلاش کردم که ببرمش حتی یکی از دوستاشم با مامانش قرار شد همرامون بیاد و کلی براش حرف زدم که می‌ریم ارشیا رو می‌بینی، آندیا رو می‌بینی، حاضر نشد و گفت بریم خونه. الآن بیشتر دوست داره دوستاش بیان خونمون یا ما بریم خونه دوستا. خیلی وقتا از مهد که برمی‌گردیم اصرار می‌کنه به دوستاش که بیان خونمون، منم استقبال می‌کنم و خیلی وقتا می‌آن و بچه‌ها با هم بازی می‌کنن و مادرا هم با هم حرف. دیروز هم رفتیم خونه مهشاد همکلاسیش و تا ۷  اونجا بودیم. اما از زمانی که رسیدیم خونه شروع کرده به انواع و اقسام بهونه گیریا تا باباش اومد. بیشتر گیر دادنا و اذیت کردناشم برای منه نه بابا. بهونه گیریاشم این شکلیه: مامان شیرموز بیار بازش نکنی ها، می‌آرم بعد یهو می‌گفت ااا چرا باز نکردی، وقتی هم می‌گم خودت گفتی، داد می‌زنه که من نگفتم م م. یا مثلاً چرا فلان اسباب‌بازیم این رنگیه، باید اون رنگی بشه الآن. چرا حرف زدی وقتی من دارم فیلم نگاه می‌کنم باید از اول بذاری فیلمو ، چرا خورشت داریم، وقتی خورشت داریم می‌گه چرا این رنگیه سبز باشه، اگه سبز باشه می‌گه چرا قرمز نیست و الی آخر. غذا خوردنشم که افتضاحه و خود اون هم تاثیر می‌ذاره رو بهونه گیریش، یعنی گشنه‌ش می‌شه ولی حاضر نیست غذا بخوره و فقط شیرموز می خواد. خلاصه اینکه این هفته اصلاً هفته خوبی نبوده برای من و هیژا. من تقریباً هر روز دارم با اعصاب خورد می‌رم سرکار.باورم هم نمی‌شه که دو روزه اصلاً دوست ندارم برم خونه.  هر کاری هم می‌ کنم که اوضاع رو درست کنم باز از یه جا دیگه خراب می‌شه. زور منم حسابی کم شده این روزا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:24  توسط مامان هيژا  |