
بساط نقاشي رو راه انداخيتم، ۱ ساعتي مشغول بوديم، يادم به سيبزميني و نقش چاپي افتاد، چند تكه سيبزميني آوردم و با كنده كاري روش كلي احساس خلاقيت بهم دست داد. هيژا خوشش اومد و چند صفحهايي رو چاپ با سيبزميني زد. مامان نيما در مورد رنگ سفيد و نيما نوشته بودي، حالا هيژا اصرار زيادي داره با رنگ سفيد نقاشي كنه، من همين تركيب كردن رو بهش گفتم ولي هيژا گفت ميخواد يه برگه سفيد رو با رنگ سفيد رنگ بزنه! كل دست و پاهاشم با همون رنگ سفيد صفا داد!
اينم نتيجهش(آخرش يه كم رنگ قرمز رو سفيده آورد)
جمعه:
كيدس كلوب به مناسبت اولين سال افتتاحشون، يه جشن گرفته بودن، من و مامان آنديا يه بار رفته بوديم اونجا و شماره تلفنامونو داشتن و به همين دليل به ما خبر دادن و ما هم رفتيم، البته يه هزينهايي هم پرداخت كرديم كه به نظرم ارزششو داشت. برنامههاي متنوعي داشتن كه بچهها مي تونستن ازش استفاده كنن، به نظرم خيلي خوب و محترمانه هم برنامهها رو اجرا كردن. از ساعت ۱۱ تا ۲.۳۰ اونجا بوديم و به هيژا حسابي خوش گذشت، البته به ما هم نيز، كه فرصتي شد خانواده دركنار هم باشن و دو خانم خانواده كه مامان آنديا و من باشيم هم گپي با هم بزنيم. هيژا اون روز واقعاً خوب بازي كردف با هيچ بچهايي هم درگير نشدن و خيلي هم مهربون شده بود. هواي آنديا رو هم حسابي داشت و هر وسيلهايي رو براي خودش برميداشت يكي هم براي آنديا رزرو ميكرد. تو حياط كه داشتن بازي ميكردن، چند تا از بچهها با هيژا رفته بودن زير سرسره، آنديا هم مي خواست بره اونجا ولي يكي از بچهها نميذاشت، باباي هيژا فكر ميكنه كه هيژاس كه نميذاره آنديا بره و به هيژا تذكر ميده، كه ديدم هيژا اومد بيرون از اونجا و حسابي شاكي. داد ميزد كه من ديگه دوست آنديا نيستم و مواظبش نيستم، حقم داشت پسرم، بيخودي متهم شده بود(البته برميگرده به سابقه نه چندان خوبش). اما بازم دوستش بود و هواشم داشت.
از اين كارتا كه با شن رنگي رنگآميزي ميشن خيلي خوشش اومد، آوردش خونه و فرداش بردش مهد كه به دوستاش نشون بده، اما گم شده بود و كلي هم گريه كرد براش و گفت آخه من اون رو خيلي دوست داشتم. عكس سمت چپ هم يه پمب بنزين بچگونهس كه هيژا خوشش ميومد و البته خودش داشت بنزين ميزد نه موتورش!
چند بار هم كه سوار ماشين شد و ما گفتيم نوبتيه، گوش داد و نوبتي سوار ميشد، اون آقا پسري كه هيژا جاشو داد بهش از اول تا آخر سوار يكي از ماشينا كه طرفدار زياد داشت شد و پياده نشد،حرف مارو هم گوش نميداد و مادر و پدرش هم چيزي نميگفتن، هيژام مرتب ميپرسيد كه پس چرا نوبت او تموم نميشه،بعدش هيژا ماشين رو ول كرد و سوار يه دوچرخه كوچولو شد كه طرفدار زيادي نداشت و بيشتر وقت رو سوار بر اون گذروند..
سر پدرها هم كمي گرم شد! و هيژا هم خوشحال نگاشون ميكرد.
اين هم موقع رفتن كه بچهها با ماشيناشون تا دم در اومدن
بقيه روزها:
- در مورد لباس پوشيدن، هيژا نظرات مختلفي داره، اولاً بايد هيچ مارك و چيزي تو لباس نباشه، مخصوصاً پشت يقهش، بعد هم اصلاً تمايلي به پوشيدن لباساي نو نداره، ميگه آخه مردم منو ميبينن. اگه لباسي رو بپوشه براي مهد و مربياش ازش تعريف كنن ديگه محاله بپوشه. چند تا پيرهن مردونه داره الآن كه هوا كمي خنك شده رو لباسش ميپوشم، وقتي ميپوشه مربياش ازش تعريف ميكنن، حالا مدتيه ميگه نميپوشم يا اگه بپوشه دم در مهد درش مياره حالا اين بار يه چيز ديگه اضافه شد. من لباس راه راه خيلي دوست دارم، مخصوصاً براي بچه. يه لباس هيژا رو پارسال خريده بودم براش كه بزرگ بود، امسال اندازهش شده و با خوشحالي پوشوندم بهش و باهاش رفت مهد، دفعه بعد كه خواستم بپوشم لباسش رو ، گفت نميپوشم، آخه بچهها مسخرهم ميكنن، ميگن ميمون گورخري شدي(عكس يه ميمون كوچولو روشه)، در نتيجه اين لباس هم اضافه شد به لباسايي كه فقط تو خونه ميپوشه.
- روزهاي فرد برنامه تغذيه مهدشون لقمه خانگي و ميوهس. هيژا به شدت با گذاشتن ميوه مخالفت ميكنه و ميگه به جاش شير بذار، چون خاله ميگه بايد همه ميوهمو بخورم، يكشنبه براش با نون تست و پنير خامهايي ميكر درست كردم و با شير گذاشتم براش. بعداظهر همين كه منو ديد، گفت مامان مچكرم لقمهم خيلي خوشمزه بود، فردا هم برام بذار.(معلومه كه من نيشم تا بنا گوش باز شد از خوشحالي)
خبر اینکه تا جمعه سنندج بودم. از جمعه به بعدم اومدم تهران و حسابی دلم برای بابام تنگ شده بود و به محض دیدنش از فرودگاه تا خونه ۱۰ بار بهش گفتم دوست دارم بابايي و آويزونش بودم. بعدشم به مامانم گفتم مچكرم مامان منو بردي سنندج، خوش گذشت. مامان و بابام هم از اون حالتاي ذوق مرگي گرفته بودن از اين همه ابراز احساسات و بچه مثبتي من.
از جمعه كه اومديم تهران و البته درستترش از سهشنبه هفته پيش مامانم درگير همون سرفه شديدي كه من گرفته بودم شده و نميتونه ۵ دقيقه هم حرف بزنه و سرفههاي وحشتناكي ميكنه. در نتيجه شنبه و يكشنبه هم مامان نرفت سركار و خونه بود و من هم خوشحال از نرفتن به مهد. با مامانم هم رفتم دكتر، همچين تعظيم غرائي كردم به خانم دكتر و يك سلام عليكم و رحمه طولاني گفتم(كاري كه جديداً ياد گرفتم و ميبينم كه بقيه خوششون مياد. تازه بعضي وقتا ميگم به به مامان خانم يا به به چه لباس قشنگي، تو سنندج يه آقايي رو ديدم كه مثل كشتي گيرا بود و من بهش گفتم به به آقاي خوشتيپ!) كه هم خانم دكتر و هم مامانم كلي برام لبخند مليح زدن. بابا هم اين هفته كه ما تهران نبوديم درگير اين مريضي بوده و هنوزم تك سرفههاش ادامه داره. مامانم اين روزا همش ميگه من مريضم پسرم و نميتونم بازي كنم و هي سرفه ميكنه و آب و شير و اينا ميخوره.
در سنندچ چه گذشت رو ميذارم براي مامانم بگه براتون. من چند تا اتفاق جالب قبل از سنندج رو براتون مينويسم(البته واضح و مبرهنه كه مامان مينويسه، درسته دستش درد نميكرده اين مدت كه بنويسه ولي سرفه باعث سردردش شده و خودش ميگه مغزم نميكشه براي هيچ كاري).
دو هفته پيش، يه چيزي تو مايههاي جشنواره اوقات فراغت از طرف شهرداري برگزار شد كه مهد ما هم توش شركت داشت. يه پنجشنبه قرار شد كه بچههاي مهد با خانواده بريم توچال و تو يكي از اون برنامهها شركت كنيم. اول مامان فكر كرد من ممكنه صبح زود بيدار نشم و نخوام برم، ولي وقتي از من پرسيد و من به محض شنيدن اسم دوستم كوروش كه ميخواد بياد(سومين دوست صميمي بعد از كسري و كيانوش)،گفتم مامان من زود بيدار ميشم و قولم رو هم عمل كردم، آخه به نفعم بود نميخواستم برم مهد ميخواستم با بچههاي مهد بريم تلهكابين سوار شيم. خلاصه من شب اون روز كلي سرفه كردم و هم خودم خوب نخوابيدم و هم مامان بابا رو نذاشتم بخوابن، ولي صبح بيدار شدم و البته با كمي تاخير رسيديم سر قرار. خاله شادي مهد خيلي زحمت كشيده بود در ارتباط با جور كردن اين برنامه و كلي هم صحبت كرده بود با مسئولين كه ما تو اون صف طولاني تله كابين واينسيم. من تو صف تا چشمم به كوروش افتاد دويدم رفتم پيش او، هر چي هم مامانم تلاش كرد پيش مهشاد و مامانش وايسيم، قبول نكردم. فكر كنم مامانم زياد با مامان كوروش جور نيست، مامان كوروش برعكس مامانم خيلي جديه و خيلي هم مقرراتي. بالاخره رفتيم سوار تله كابين شديم و من و كوروش، فضايي بازي ميكرديم و تله كابين سفينهمون شده بود. ولي انگار مامان كورش خوشش نميومد و هي ميگفت بچهها ببينن ما داريم به آسمون و به خدا نزديك ميشيم كمي تمركز كنين! ولي من و كوروش به كار خودمون ادامه ميداديم. رسيديم آخرين ايستگاه ديديم كه اميروالا و مامانش هم اومدن، فكر كنم مامانم دوست داشت من با امير والا بازي كنم ولي من همش دنبال سر كوروش بودم و هر جا او و مامانش ميرفتن منم ميخواستم اونجا برم. اين رفيق بازي و وابسته شدن به رفيقم به مامانم رفته، ولي نميدونم چرا مامانم دوست نداره اينجوري باشم.
اول از همه رفتيم تو اين زمين بازي و تو ذل گرما كلي اينجا سه تايي با كوروش و امير والا بازي كرديم.
بعدش با اصرار مامانا كه گرمشون شده بود رفتيم تو يه جاي يه سربسته كه توش شلوغ پلوغ بود. رفتيم اونجا ماهيگيري كه خيلي خوشم اومد و كلي ماهي گرفتم، البته واقعي نبودن ها، اسباببازي بودن.
بعدشم رفتم گل بازي و نقاشي و بادكنك بازي. يه قسمتم مامان ما پسرا، خيلي دوست داشتن بريم كه رفتيم ولي هيچ كاري نكرديم، نشستيم و يه وقتايي هم دخترها رو كه همه گريم كرده بودن و شعر مي خوندن با شلوغ بازي اذيت ميكرديم.
خلاصه اينكه خوش گذشت و من از شدت بازي و گرما كلي عرق كرده بودم و همين كه رسيديم خونه با وجود خستگي و مخالفت من، مامانم از اون قيافههاي جدي گرفت و منم ديدم راهي نداره با بابا رفتم حموم.
يه قضيه جالب ديگه هم، برگشتن پسرخالهم و خانواده ش از يه كشور دور بود، (فكرشو بكنين پسرخالهم از بابام بزرگتره). دو تا دختر به نظر مامانم خيلي خوشگل داره با يه خانم مهربون. دو روز خونه ما بودن و بعد با هم برگشتيم سنندج. آيناز ۶ سالشه و آيلا ۲ماه. اولش كمي ارتباط من و آيناز سخت بود چون من بيشتر فارسي و كمي كُردي بلدم و آيناز بيشتر كُردي و انگليسي بلده و كمي فارسي. ولي خوبيش اين بود كه دوتامون خيلي كارتون دوست داشتيم و تازه آيناز مثل بقيه دخترا نيست كه از اسپايدرمن و بتمن خوشش نياد و كلي هم با عروسكاي بتمن و اسپايدرمن و نينجا و باز من بازي كرد. من از آيناز خوشم مياد و اسباببازيهامم ميدادم بهش بازي كنه، به غير از بعضي وقتا كه حس مالكيتم گل ميكرد. برعكس من كه پر سر و صدا و كمي بهونه گيرم آيناز آروم و منطقيه. البته خوب هم از من بزرگتره و هم دخترخانومه و همين باعث ميشد كه بعضي وقتا بگه با من بازي نميكنه. با آيلا زياد جور نبودم چون از نيني ها كه خيلي بهشون توجه ميشه خوشم نمياد و يه جوري دوست دارم اذيتشون كنم واسه همين هميشه يه نگهبان بالا سر آيلا بود. من فقط واسه يه عكس كنار آيلا دراز كشيدم كه اونم ببين چه جوري مواظب آيلا هستن، تازه بعد اين عكس فوري باباي ايلا اومد و همين كه من چشمم بهش افتاد خواستم يه ضربهايي بزنم كه نذاشتن!
با آيناز رفتيم پارك آب و آتش و حسابي بازي كرديم و ۲ دور هم سوار كالسكه شديم، يه بارش مامان به زور اومد كنارمون نشست، ولي بار دوم مامان رو مجبور كرديم كه خودمون دوتايي ميخوايم سوار شيم
وقتي رفتيم سنندج، همه به شدت آيناز و آيلا رو تحويل ميگرفتن چون ۲ سال بود كه نديده بودنشون. خاله آجي هم كه نوههاشو ديده بود خيلي خوشحال بود ولي همش سعي ميكرد حواسش به من هم باشه. تو سنندج آيناز منو تحويل نميگرفت چون چشمش به دخترا افتاده بود، هر چند من لاك هم زدم كه شكل دختر شم، ولي اخلاقم كه مثل اونا نبود. واسه همين همش سراغ بصير پسر دايمو ميگرفتم كه دو تا پسر شيم ولي از شانس بد من تو مهموني شب اول مسافرت بودن. البته كابان دختر خاله خيلي حواسش به من بود.
من به مامان ميگفتم چرا آيناز همش با من اخموه و باهام بازي نميكنه. تو مهموني خونه دايي ديديم باز محل نميذاره، منم ديدم روشهاي رايج پسرونه اثر نميكنه و شروع كردم زبون ريختن. همه شاخ درآورده بودن از حرفام. عزيز دلم، آيناز، خانومم، خانومي، قربونت برم. و نتيجه اين حرفا اين شد كه من و آيناز اينجوري نشستيم و با هم سفيد برفي ديديم.
من اين مدت همش زيباي خفته و سيندرلا و باربي و سفيد برفي ديدم، مامانم كلي اميدوار شد به روحيه لطيف گرفتن و فراموش كردن اسپايدرمن و بتمن. غافل از اينكه من تو اون كارتونا از جادوگراش خوشم ميومد!
هیژا خیلی خوب با بچههای جدید ارتباط نمیگیره، درسترش اینه که ارتباط میگیره اما ارتباط خوبی نمیگیره. بسته به جثه و رفتار طرف یا کلاً طرف رو ندید میگیره یا در ابتدا یه جوری سعی میکنه بچه مقابل رو تحریک کنه با هْل دادن یا گفتن حرفایی که بچهها معمولاً دوست ندارن مثل بیادب یا نینی و یا در مقابلشون خیلی کوتاه میآد و سریع گریهش میگیره( حالا چرا هیژا اینجوریه دلایل مختلفی ممکنه داشته باشه از جمله: توجه زیاد، تک فرزندی، اضطراب، خجالتی بودن،کمبود اعتماد به نفس، ارتباط اجتماعی ضعیف که خود اینها هم دلایل خاص خودشو داره).
من با کمک مشاور دنبالشم که بتونم هم خودم و هم هیژا رو کمک کنم تو این قضیه و دلیل اصلی این کارش و بعضی چیزای دیگه رو بفهمم که البته بعضیاشو رو هم فهمیدم. راستش این قضیه مهد نرفتن هیژا تو پاییز گذشته و رفتن من پیش مشاور خیلی خوب شد، چون بعد اون با رفتن هیژا به کلاسای بازی درمانی(شن بازی، قصه گویی، بازی) که دکتر مجد پیشنهاد کرد تو موسسه فرزندان برتر خیلی چیزا برای من روشن شد در مورد هیژا. هیژا با کسی غیر از من و پدرش نه دست میده نا روبوسی میکنه، به مارکهای لباساش مخصوصاً در ناحیه گردن خیلی حساسه(من همیشه مارکای لباسای هیژا رو قبل از استفاده قیچی میکردم)، تو استفاده از وسایل پارک مثل تاب و سرسره و پله های بلند به نسبت همسناش کمی ترس داره، با صدای خیلی بلند تلویزیون نگاه میکنه اما بعضی وقتا یه صدای کوچک در حین کارتون دیدن از طرف ما اذیتش میکنه، تو ماشین خیلی بیشتر و تو هواپیما هم بعضی وقتا حالت تهوع و سرگیجه داره، همه اینا بر میگرده به چیزی به اسم حس عمقی، یعنی یه چیزی تو حسای اینجوریش بالا پایینه که باید بالانس بشه تا یه سری از اینجور مسائل حل بشه. یعنی مثلاً همین دست دادن برای هیژا با هر کسی غیر از من و پدرش(که مقدار فشارش دستش اومده در مورد ما) فشار بیش از اون چیزی رو وارد میکنه بهش که به هر کدوم از ما ممکنه باشه. همین قضیه هْل دادن هیژا هم از این ناشی میشه که خیلی وقتا قصدش هل دادن نیست بلکه اندازه این نیرویی که وارد میکنه رو نمیتونه درست بسنجه. حالا تنظیم شدن این حس عمقی احتیاج به یه سری تمرینا و رفتارا داره که به کمک بازی درمانگر و خانواده باید انجام بشه. همین حالتای هیژا اگه درست نشه ممکنه باعث بشه که با هیژا دوستای کمتری داشته باشه بعدنا و توسط همسن و سالاش طرد بشه. بعضی از فعالیتها مثل دوچرخه سواری، اسکیت سواری کمک میکنه به تقویت حساش. کارای گروهی مثل کلاس نقاشی و موسيقی کمک میکنه برای در کنار هم سن و سالاش قرار گرفتن با انگیزه و کار گروهی کردن.
۲ تا پارک کوچولو نزدیک خونهمون هست که سعی میکنم ۳، ۴ بار در هفته هیژا رو ببرم، چون معمولاً افراد یکسانی میان پارک و بعضی وقتام هم مهدیای هیژا با مادراشون میان اونجا و اینجوری ارتباطش بیشتر میشه با همسن و سالاش. طی این ازتباطها هم جریاناتی زیادی پیش میاد. تو یه کتاب خونده بودم وقتی بچهتون ارتباط اجتماعیش ضعیفه وقتی جایی میرین که بچههای هم سن و سالش هستن یه اسباببازیشو ببرین، چون همون اسباببازیه باعث ارتباط میشه. چند روز پیش همین کارو کردم. یه جمه ۴ نفره پسر بچه ۵ و ۶ ساله بودن که هر کدوم یه چیزی دستشون بود و با هم برای میکردن و دنبال هم بودن، هیژا دوست داشت قاطیشون بشه ولی نمیرفت و به من میگفت تو بهشون بگو من باهاشون بازی کنم. اونا چون هیژا کوچکتر بود ازشون محلش نمیدادن. خلاصه منم یه اسپایدرمن هیژا که کمی هم خاصه رو با خودم برده بودم، گفتم هیژا بیا تو هم اسباببازیتو نشون بده به بچهها، توجه ۲ تا از بچهها جلب شد و اومدن طرف هیژا بعدشم با یکیشون اسباب بازیشونو عوض کردن و هیژا کلی خوشحال بود که تفنگ آیدین رو دست گرفته. بعد ۵ دقیقه آیدین اومد اسلحهشو گرفت ولی هیژا گفت اسپایدرمن پیشت باشه و دورادور نگاه میکرد که آیدین نره خونهشون، حالا اون روز رو شد باب آشنایی و روزای دیگه همون اسباب بازی باعث شده که این بچهها با هم آشنا بشن. البته اینجا باید مواظب بود که ارتباط از نوع رئیس مرئوسی پیش نیاد. بارها شده که تو پارک هیژا دلش خواسته با بچه ایی بازی کنه، هیچوقت نمیره و بگه من می خوام باهات بازی کنم، بعضی وقتام شده که یه بچه میآد اصرار میکنه برای بازی کردن و هیژا قبول نمیکنه. اما مواقعی که همینجوری اتفاقی با یه بچه کنار هم قرار میگیرن و مثلاً با هم سر میخورن یا میدون بدون زدن حرفی، سریع دوست میشه با اون بچه. در مورد بچههای کوچکتر انگار حسودی بکنه به اون بچهها چون همه به هیژا میگن مواظب باش یا تو از اون بچه بزرگتری، عکسالعمل زیادی نشون میده و بعضی وقتا میکشونه به اذیت کردنشون. یه روز تو پارک یه دختر بچه ۲ سال و نیم داشت بازی میکرد، هیژا اومد از من پرسید مامان اون بچه نی نیه، گفتم آره پسرم مواظبش باش. هیژا رفت و بعد از ۵ دقیقه داد دختر بچه در اومد که من نینی نیستم و با یه حالت خیلی قشنگی میگفت مامان گفته من بزرگ شدم نینی نیستم. حالا هیژام ول نمیکرد و میگفت تو نی نی هستی چون از من کوچکتری. خلاصه بساطی داشتیم، هر چی هم برای هیژا توضیح میدادم که باشه نی نیه ولی دلش نمیخواد شما بهش بگی زیر بار نرفت و دیگه شده بود اذیت و آزار این نینی گفتنش. تو این جور مواقع باید از محل دورش کنم که کردم ولی هیژا حاضر نبود بره یه جای دیگه و خلاصه کلی گریه و زاری کرد.
دو هفته پیش هیژا رو برده بودم پارک لاله اونجا چند تا پسر بچه ۱۰ ساله با هم بازی میکردن هیژام هی میرفت میپرید وسطشون که باهاش بازی کنن، طبیعیه که اونام نخوان با کوچکتر از خودشون بازی کنن و داشت کار به جاهای باریک میکشید که هیژا یه پسر ۱۰ ساله با یه عروسک بزرگ اسپایدرمن در بغل دید، هیژا اینقده خوشش اومده بود ازش که هر جا میرفت دنبالش بود که اتفاقاً بسیار پسر خوش اخلاقی هم بود اون آقا پسر و کلی با هیژا بازی کرد و هیژا اونقدر خوشش اومده بود که تا باباش رسید خونه گزارش دوستی و بازی رو با اون آقا پسر به باباش داد.
ارتباطش با ارتا کمی بهتر شده اما در جایی که من و باباش و مامان بابای ارتا باشن، کسی دیگهایی اگه باشه و به ارتا توجه کنه هم کار ما و هم کار مامان بابای ارتا در اومده، فعلاً تصمیم گرفتیم کمی ارتباط خونهایمون رو کم کنیم و بیرون با هم دیگه بریم که برای دوتاشون مشکل پیش نیاد. اما اون شب خونه ارتا کاری که کرد کلی همه ما رو امیدوار کرد، اون این بود که ارتا رو بغل من بذارید و گذاشت عکس هم بگیریم.
بابای هیژا جمعه از سفر برگشت و خاله آجی رفت. (دایه)مادربزرگ پیش ما هست فعلاْ. من یه وقتایی میمونم با هیژا چکار کنم. برخوردهای بدی داره با دایه. مامان من ۷۶ سالشونه و قاعدتاً زیاد حوصله بازی و سر به سر گذاشتن نداره با هیژا، بچهها رو دوست داره ولی خیلی حوصلهشون رو نداره. به اقتضای سن هم یه وقتایی یه سری تذکرات در مورد کارای هیژا میده بهش. هیژا هر چی بزرگتر میشه رابطهش با دایه بدتر میشه. وقتی خواهرم میخواست برگرده سنندج، مرتب اصرار میکرد که نره و پیش ما بمونه، موقع رفتن خواهرم، کلی داد و قال راه انداخته که دایه هم باید باهات برگرده سنندج. حالا این وسط من هر چقدر با هیژا حرف میزنم فایده نداره. هر روزم یه ایرادی میگیره، چرا دایه دستش چروکه، چرا اینجوری میخنده، چرا جای من میشینه و .... سری قبل که مامان اومد اینجوری نبود هیژا ولی این دفعه برخورداش خیلی تغییر کرده. وقتی خواهرم بود هر روز اصرار داشت که بمونه خونه و نره مهد، ولی الآن که مادرم هستن و من ترجیح میدم هیژا زودتر با سرویس بره خونه قبول نمیکنه و میگه اگر خودت هم هستی خونه، من میرم با سرویس.
برای اینکه هیژا حواسش به دایه باشه و نخواد تو بازیاش دایه رو دشمن تصور کنه و مثل ما شکستش بده مثلاً و بزن بزن راه بندازه با دایه، براش توضیح دادم که دایه پیره و ما باید مواظبش باشیم، حالا هر روز از من میپرسه که تو هم مثل دایه پیر میشی؟ منم پیر میشم؟ و اگه جوابم بله باشه دادش میره هوا که ما نباید پیر باشیم. پنجشنبه من ۲ ساعتی میبایست میرفتم بیرون، به هیژا گفتم پیش دایه بمون، اول گفت نه و بعد قبول کرد و من هم رفتم بیرون، از شانس بد گوشیم یادم رفته بود ببرم. وقتی رسیدم خونه، هیژا کلی گریه کرده بود و نذاشته بود دایه هم بهش نزدیک شه و گوشیم رو برده بود پیش خودش و مدام گفته حالا من چه جوری با مامانم حرف بزنم!
خلاصه من موندم که چه جوری رابطه دایه و هیژا رو سر و سامون بدم.
۹ ماهگی هیژا با دایه
چهارشنبه، بعد نوشت: جالبه انگار این پست نخونده رو هیژا اثر کرده! دیروز که بیدار شد، گفت نمیرم مهد(واقعاً حق داشت چون از ۸ صبح تا ۹ شب دیروزش یه سره مجبور بود که بیرون باشه) و تو باید خونه بمونی، منم گفتم من نمیتونم خونه بمونم ولی اگه دایه قبول کنه میتونی پیشش بمونی، اول گفت نه و بعد گفت باشه میمونم، شرط و شروطامونو گذاشتیم با هم و من رفتم، البته تلفنی در تماس بودم باهاشون. بعداظهر که برگشتم دوتاشون خوشحال بودن هم مادر بزرگ هم هیژا. فقط هیژا گله داشت که دایه گوش نمیده حرفایی رو که براش میزنم و هی میگفت آره آره باشه باشه حالا برو بازی کن.(معلومه که دایه حوصله ش از حرفای هیژا سر رفته و خواسته دست به سرش کنه. و اینکه بلد نبوده تلویزیونو بذاره کانال سی دی براش ولی اشکالی نداشته تولیزیون نگاه کرده که مستر بین داشته و گوگوجی!)
یکشنبه با هیژا رفتیم موسسه پارس. هیژا خوشحال بود از این نظر که ساعت ۱ رفتم دنبالش و تو مهد نخوابیده. وقتی رفتیم تو موسسه و سراغ کلاس جدیدیا رو گرفتم، خانمه گفت هنرجو نمیبایست می اومد، جلسه اول برای آشنایی والدین با موسسه و نوع کاره. آه از نهادم بلند شد که ای دل غافل، حالا هیژا فکر میکنه که کلاس موسیقی اینجوریه و دیگه قبول نمی کنه بیاد، براش توضیح دادم که امرزو کلاس مادراس و جلسه بعد کلاس بچههاس. یه بچه دیگه هم همراه مادرش اومده بود،خوشحال شدم که هیژا تنها بچه جمع نیست. سالن رو تاریک کردن و یه فیلم کوتاه از تاریخچه کار موسسه و مسئول موسسه یعنی آقای نظر نمایش دادن. هیژام هرزگاهی یک جیغکی میکشید که ببینه دنیا دست کیه. بعدش دو تا خانم مربیای کلاس اومدن و خودشون و نحوه کارشونو معرفی کردن، در این بین هم هیژا، یه برای اونا شکلک درمیآورد یا بلند میشد راه بره(که البته بهش حق میدادم و همش بهش میگفتم میدونم سختته ولی شما این جلسه با مامان تو کلاس باش تا منم جلسه دیگه تو کلاس شما باشم). ترم اول که ۳ ماهه مادرا تو کلاس با بچهها هستن و این خیلی خوبه. غیر از من و یه خانم دیگه که شاغل بودیم و با فرم مقنعهایی رفته بودیم، بقیه مادرا تا دلتون بخواد شیک بودن و پیک. معلوم بود که حسابی استراحته رو تو خونه کردن و حالام اومدن برای کلاس توجیهی بچهشون. از ۱۵ نفر حضار هم فقط ۲ تا بابا بودن. رسید به مرحله بازدید از کلاسا، وارد کلاس خواستیم بشیم، همین که هیژا چشمش به بچهها افتاد، گفت نمیام کلاس، هر کاری کردیم راضی نشد. آقای نظر پرسید مهد نمیره گفتم چرا، تعجب کرد و گفت پس باید برای جلسه بعد با خانم فلانی هماهنگ کنید که اگه اینجوری باشه یه کاری کنیم. راستش کلی دمغ شدم از اینکه همیشه باید گاو پیشانی سفید بشم و استثنا هر جا، اونم به این صورت. بعدشم هیژا مرتب میگفت که بریم خونه. بهش گفتم منم باهاتم تو کلاس و با هم میریم کلاس، گفت آحه طبل ندارن اینجا، باید طبل داشته باشن! این دوره کلاس ارف تقریباً ۲ سالهس و تا سال ۹۰ طول میکشه و بعد از اون بچهها سازشونو انتخاب میکنن. امیدورام جلسه بهعد هیژا از کلاس خوشش بیاد.
ارتا دختر کوچولوی دوستامونه، قبلاً نوشته بودم دربارش. الآن یک سال و ۳ ماهشه. تازگیام خونهشون اومده نزدیک خونه ما. مادر، پدرا با هم جوریم ولی هیژا هیچجوری با ارتا کنار نمیآد. ارتا خیلی دختر بانمک و خوش اخلاق و بچه دوستیه و همش دنبال سر هیژاس. ولی متاسفانه هیژا فقط به فکر اینه که اذیتش کنه. دیروز ارتا و مامانش اومده بودن خونه ما و ۱ ساعت نشد که هم ارتا در رو نشون میداد که بریم و هم هیژا به اونا میگفت که برید. من موندم باید چکار کرد سر این قضیه، عملاً رفت و آمدمون محدود شده و واقعاً هم حیفم میآد.
باورتون نمیشه دیروز صبح هیژا کلی حرص خورده واسه اینکه من ترانه همه حرفای تو شیرین مثل عسل رو درست نمیخونم. میگه بخون، و فقط کافیه، یه کلمه این ور اونور بشه یا ریتم تند و کند بشه، یه گریهایی میکنه و حرصی میخوره که نه نه نه اینجوری نیست و درست بخون مرتب! حالا خودش بلده، من نمیدونم قضیه چیه که باید عین امتحان شفاهی از من امتحان بگیره! تازگیا بچم به موسیقیهای از نوع قریش علاقه نشون میده و دو ترانه درخواستیشم تو "گل بندری "و "همه حرفای تو شیرینه مثل عسله"! حالا من هی بیام رو گوشش کار کنم که موسیقی بد نشنوه مثلاً!
این چند روز هیژا به سختی داره میره مهد و میشه گفت سختتر از قبلنا، بهانهجویهای صبحهاش خیلی بیشتر شده و در هر مرحلهایی از دست و صورت شستن گرفته تا لباس پوشیدن کلی برنامه داریم. بهش حق میدم طفلی دوست نداره بره مهد. صبحها نه که صبح زود ببریمش، این مدت تا حالا زودتر از ۹ صبح نرفته مهد.(فکرشو بکنین ما کی میرسیم سرکار). مربیش دیروز گفت که در طول روز چند بار گریه کرده و گفته مامانم رو میخوام. دیروز هم عمو شاهین(کارهای مجسمه با چوب و گل میکنه و تازگی اومده مهد و هیژا خیلی ازش خوشش میآد) اومده متوجه شده و گفته که چند جلسه پیش هیژا خیلی فعالتر و سرحالتر بوده و این جلسه در بازیا شرکت نمی کنه. مربیش میگه نمیبایست این وقفه ۱۵ روزه رو ایجاد میکردید و هیژا حسابی از مهد زده شده. جایزه و وعده وعید هم کاری از پیش نبرده این چند روز. منتظرم تا یکشنبه که وقت دکتر داریم و ببینم چی میشه و چکار کنم بهتره. امروز که میگفت من تنها می مونم خونه، شما برین سرکار! این چند روز میگه من دوست ندارم برم مهد دوست دارم برم مدرسه(نمی دونم از مدرسه چی شنیده یا چی تو ذهنشه). دیروز هم میگه من می خوام زودتر بزرگ شم مثل شما برم سرکار، نرم مهد!
تو خونه هم راه میره از من و باباش میپرسه که دوستم دارین، منم که با کلی حرارت و ذوق میگم عاشقتم، خیلی خیلی دوست دارم، بعد میپرسه از کجا تا کجا؟ می گم از آسمون تا زمین با اندازه تمام اسباببازیا. به من می گه مامان خیلی دوست دارم به اندازه عنکبوت دوست دارم به اندازه باز دوست دارم(یه مدتی عنکبوت هم رفته جز حیونای مورد علاقهش ). بعضی وقتام که بدجنسیش گْل میکنه میگه به اندازه مگس دوست دارم. و البته با باباش سر این قضیه کلی با هم جریانات دارن و معیار دوست داشتنشون از مور و ملخ گرفته تا آسمون و خونه و اسپایدرمن میکشه و میرسه به مسخره بازی و کل کل کردن.
جدیداً بابای هیژا یه مدل قصه گفتن رو اجرا میکنه که هیژا خیلی دوست داره. یه تیکه از یه قصه رو مثلاً کیه کیه در میزنه (شنگول منگول) رو قاطی قصهایی که میگه می کنه و همون موقع هیژا میگه که این مال این قصه نیست که مال یه قصه دیگهس و به همین ترتیب تا آخر قصه چند مورد اینجوری پیش میآره. هیژا با تمام حواسش گوش میده و هر جا ببینه قصه عوض شده سریع میگه. یا اینکه بعضی جاهای قصه، رو بابا شکلشو در میآره و هیژا اسمشو میبره، مثل آدم چاق یا آدم لاغر که بابا با صورت نشون می ده و هیژا میگه.
یه بازی هم که جدیداً تا بابا میآد خونه باید اجرا کنن، بالش بازیه. یه خندههایی می کنه که بیا و ببین. بابا هم اگه هیژا شام خورده باشه باید شکست بخوره چون هیژا قویه و خوب بالش رو پرت میکنه، ولی اگه نخورده باشه هیژا شکست می خوره. البته هیژا بعضی وقتا دبه درمیآره و میگه من اونروز شام خوردم باید برنده شم.
یه مدتیه که هیژا چتر می خواست، اون روز تو خیابون بهار قبل از سنندج رفتن دیدم خواستم بخرم، که دستم سنگین بود و نخریدم. تو سنندج یه چتر آبی دیدم عین مال خیابان بهار، اما قیمتشون تو بهار ۸ تومن و تو سنندج ۲ تومن!
پنجشنبه رفتیم خونه این خانم خوشگل، ۱۰ ماهه و در اوج شیرینی ارتا(آرتا نیست ها ارتاس). هیژا از بچههای کوچکتر از خودش خوشش نمیآد و حسودی هم میکنه، مخصوصاً به ارتا که با مامان باباش قبل از به دنیا اومدن ارتا خیلی جور بود. ارتا همچین دنبال هیژا افتاده بود چار دست و پا، هیژا هم اونجا شده بود نینی و مثل ارتا جون چاردست و پا راه میرفت. یه بار هیژا ارتا رو هْل داد، به هیژا گفتم آخه گناه داره ببین چه خوشگل دوست داره باهات بازی کنه، هیژا با ناراحتی گفت آخه اونم منو چنگ گرفت(اومده بود دست هیژا رو بگیره ناخن داشت و هیژا دردش گرفته). خلاصه اون شب ما ۴ نفر والدین نتوستیم ۲ کلام حرف بزنیم و همش حواسمون به این دوتا بوده.
نزدیکای خونه ارتا، هیژا چشمش به این در افتاد و اصرار که خونه ارتا اینجا باشه، از بس از رنگ آبی خوشش میآد. در هم زد!(اداره یا مدرسه بود اونجا)
کلاً میشه گفت هیژا بچه آسونی نیست، یعنی آسونگیری نیست(اعتراف میکنم که به خودم رفته). یعنی سر هر مرحلهایی از بزرگ شدنش از شیر خوردن بگیر تا تو اتاق خودش حوابیدن، مهد رفتن، مسواک زدن،سلمونی رفتن، دارو خوردن، از پوشک گرفتن، غذا خوردن و ... مسئله داشتیم و داریم. یعنی برای انجام هر کدوم از اینا یه پروژه وقتگیر رو گذروندیم و میگذرونیم. وقتایی هم که بخواد بهونه بگیره رسماً منو تا حد جنون میبره. وقتی که خودش سر چیزی بهونه می گیره و حرص میخوره، میگه زورم کم شده! چند روزیه که بهونه گیریاش سر همه چی خیلی زیاد شده و سر نرفتن به مهد بیشتر. صبحها که پا میشیم نزدیک ۱ ساعت و نیم در حال انواع و اقسام داستان گفتن و قربون صدقه رفتنم تا هیژا بتونه با آرامش بره مهد، بابای هیژا به نظرش روشمون درست نیست و باید بیشتر جدی باشیم، و وقتایم که تلاشم بینتیجه میمونه و من حسابی کم میآرم و بعد کاریو می کنم که نباید بکنم، یا میزنم زیر گریه یا شروع می کنم به جیغ زدن یا هردو با هم، فکر میکنم که چه باید کرد و اقعاً چه روشی درسته. خیلی وقتام از دست بابای هیژا بیشتر عصبانی میشم، چون به نظرم تو بعضی مراحل همراهی لازمو نداره. میدونم که باید پدر و مادر با هم همراه باشن و حتی اگر هم اختلاف عقیده دارن جلوی بچه نشون ندن، ولی خدایش کار سختیه. وقتی رسید به زمانی که من حسابی کم آوردم، هیژا شروع میکنه به ببخشید گفتن. اما روز بعد باز همون آشو همون کاسه. بعداظهرا که میرم دنبال هیژا سعی میکنم جایی که دلش میخواد بریم یا کاریو بکنیم که دوست داره. یعنی در طول این چند سال شاید به ندرت روزی بوده، که من از سرکار بیام و با هیژا بریم خونه و من مثلاً استراحت کنم، سعی کردم اون ساعاتی رو که باهاش هستم وقتم رو براش بذارم. تابستون رو بیشتر روزاشو میبردم پارک یا جایی که دلش بخواد. البته الآن چند روزه از شنبه هر چی اصرار میکنم ببرمش شهرک ترافیک، سرزمین عجایب، نمایشگاه پلیس، هیچکدومشو نمیاد، دیروز هم کلی تلاش کردم که ببرمش حتی یکی از دوستاشم با مامانش قرار شد همرامون بیاد و کلی براش حرف زدم که میریم ارشیا رو میبینی، آندیا رو میبینی، حاضر نشد و گفت بریم خونه. الآن بیشتر دوست داره دوستاش بیان خونمون یا ما بریم خونه دوستا. خیلی وقتا از مهد که برمیگردیم اصرار میکنه به دوستاش که بیان خونمون، منم استقبال میکنم و خیلی وقتا میآن و بچهها با هم بازی میکنن و مادرا هم با هم حرف. دیروز هم رفتیم خونه مهشاد همکلاسیش و تا ۷ اونجا بودیم. اما از زمانی که رسیدیم خونه شروع کرده به انواع و اقسام بهونه گیریا تا باباش اومد. بیشتر گیر دادنا و اذیت کردناشم برای منه نه بابا. بهونه گیریاشم این شکلیه: مامان شیرموز بیار بازش نکنی ها، میآرم بعد یهو میگفت ااا چرا باز نکردی، وقتی هم میگم خودت گفتی، داد میزنه که من نگفتم م م. یا مثلاً چرا فلان اسباببازیم این رنگیه، باید اون رنگی بشه الآن. چرا حرف زدی وقتی من دارم فیلم نگاه میکنم باید از اول بذاری فیلمو ، چرا خورشت داریم، وقتی خورشت داریم میگه چرا این رنگیه سبز باشه، اگه سبز باشه میگه چرا قرمز نیست و الی آخر. غذا خوردنشم که افتضاحه و خود اون هم تاثیر میذاره رو بهونه گیریش، یعنی گشنهش میشه ولی حاضر نیست غذا بخوره و فقط شیرموز می خواد. خلاصه اینکه این هفته اصلاً هفته خوبی نبوده برای من و هیژا. من تقریباً هر روز دارم با اعصاب خورد میرم سرکار.باورم هم نمیشه که دو روزه اصلاً دوست ندارم برم خونه. هر کاری هم می کنم که اوضاع رو درست کنم باز از یه جا دیگه خراب میشه. زور منم حسابی کم شده این روزا.