تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

جمعه و شنبه كلاً مي‌شه گفت هيژا انگار روزه گرفته بود. جمعه ناهار و شامش يه تكه سوسيس بوده، ديروز هم ۵ قاشق برنج و خورشت. باز هم نگراني ما شروع شد. خيلي وقته مي‌خواستم در مورد غذا خوردن هيژا بنويسم، اين بهونه‌ايي شد كه امروز بنويسمش.

غذا نخوردن همیشه مسئله‌ایی بوده كه در ارتباط با هيژا درگيرش بودم. از همون ۶ ماهگي، غذانخور بودنشو نشون داد. اون موقع من به شدت اضطراب داشتم كه اگه غذا نخوره ضعيف مي‌شه و بعد اون هم مريض، در نتيجه اصرار كردن به غذا خوردن رو شروع كردم. من و پدرش شروع كرديم به ابداع انواع و اقسام روشها براي جلب نظر هيژا به غذا خوردن. همه روانشناسان دنيا مي‌گن براي غذا خوردن به بچه نبايد اصرار كرد، اما خدايش كار سختيه اونم اگر بچه‌ايي مثل هيژا طرفتون باشه كه اگه پاش بيفته از شدت گرسنگي ضعف مي‌كنه ولي حاضر نيست غذا بخوره.

تا  ۲ سال و نيم كه هيژا با شيشه، شير مي‌خورد، من چند مدل سر شيشه با اندازه‌هاي مختلف تهيه كرده بودم و در شبها موقع خواب انواع و اقسام آب ماهيچه و سوپ ميكس شده و آب ميوه طبيعي رو با شيشه بهش مي‌دادم. اما بعد از ترك شيشه ديگه هيژا لب به‌ آب ميوه طبيعي نزد و فقط آب‌ميوه‌هاي ني دار رو مي‌خوره، مي‌شه گفت يه جورايي شيرهاي ني‌دار و هر چيز ني دار خوراكي ديگه رو جايگزين شيشه شير كرد. از همون موقع تا حالا شير موز ميهن جز مورد علاقه‌ترين خوردنيهاش بوده، بعدها شير عسل و شير توت فرنگي هم بهش اضافه شد و امسال هم شير كاكائو. هر وقت هم گشنه‌ش مي‌شه اولين تقاضاش اينه كه شيرموز سبز(همون ميهن) بده. صبحها هم روزشو با شيرعسل يا شيرموز تو تختش شروع مي‌كنه. تا پارسال شايد روزي ۳ يا ۴ تا از اين شيرموزها مي‌خورد و همين شده بود كل غذاش، از سال گذشته به بعد محدود كردم به روزي يه دونه شيرموز و يه دونه شير عسل يا شيركاكائو و يه آب ميوه. اول مقاومت كرد ولي بعد پذيرفت. غذا رو هم با كلي تزئينات و دنگ و فنگ براش مي‌آرم كه مثلاً جلب توجه‌شو بكنه و بخوره.

 

 

 

مدتيه كه سعي مي‌كنم خودم رو بي‌تفاوت نشون بدم به غذا نخوردنش اما واقعاً كار سختيه، هيژا هم كه مثل بيشتربچه‌ها حواسش جمعه براي كشف حساسيتهاي پدر و مادر، پي به اهميت غذا خوردنشو براي ما برده. الآن سعي مي‌كنم اصراري نكنم براي غذا خوردن و فقط خوردن چيزايي مثل شير موز خوردن رو مشروط مي‌كنم به خوردن غذا. كلاً مي‌شه گفت يك وعده غذايي، در روز مي‌خوره(اگه بخوره)، هيژا هله هوله خور نيست نسبت به بقيه بچه‌ها، مثلاً اين همه بچه‌ها به بستني و كيك و شيريني تر علاقه دارن، هيژا تازه از پارسال  كمي بستني خور شده، اون هم تا حالا نشده يه بستني رو تموم كنه. چيپس و پفك و اينا هم شايددر طول دو هفته يه بسته پفك، پفيلا يا چيپس بخوره. شكلات هم كه از پارسال شروع كرده به خوردن اون هم يا شكلات كيندر يا از اين آيدين بلندا، اين يك ماه هم به شكلات تيوپيهاي فرمند علاقه پيدا كرده. پسته و بادوم زميني روزي چندتايي مي‌خوره. تازگيا هم مي‌گه من پسته خامه‌ايي(همون خام) خوشم مياد. 

غذاهاي مورد علاقه‌ش(البته به فاصله ۱۰ روز يك بار): كباب كوبيده با دوغ. تن ماهي با سس قرمز و نون، سيب‌زمين سرخ شده، هالاو(يه غذاي سنندجيه مثل آب‌گوشت به اضافه غوره و بادمجون و سبزي مخصوص)، ماكاروني، استامبولي(بدون لوبيا سبزش!)،آش رشته، كوفته قل قلي و دلمه هم گاه گداري مي‌خوره. سوسيس رو خيلي دوست داره و البته خالي خالي، هويج خام خيلي دوست داره، تو ميوه‌ها هم، سيب،زردآلو، هلو انجيري، انگور و گاه گداري هم موز و پرتقال مي‌خوره،(البته اگه در روز يكي از ميوه‌ها رو بخوره خيلي خوبه)

غذاهاي لپه دار دوست نداره، قبلنا قرمه سبزي و كرفس دوست داشت الآن اونا رو هم كم مي‌خوره. . قبلاً پيتزا دوست داشت، الآن بيشتر سيب‌زميني سرخ كرده مي‌خوره. ذزت و نخود فرنگي و زيتون رو خوشش ميومد مخصوصاً تا ۲ سالگي، ولي الآن نمي‌خوره. اما بلال دوست داره. قبلنا پوره سيب‌زميني دوست داشت، الآن هر ۱۰ روز يه بار شايد بخوره. تخم مرغ هم فقط سفيده‌شو مي‌خوره(به خودم رفته خودم تا دبيرستان لب به زرده تخم‌مرغ نمي‌زدم).

  البته پدر و مادر هم بي‌تاثير نيستن،هم ژنشون هم عادات غذايشون. باباي هيژا مي‌شه گفت يه جورايي بدغذاس، خودم همه چي مي‌خورم، ولي هيچوقت نشده مثلاً آرزوي خوردن غذايي رو داشته باشم يا خيلي براي خوردن چيزي ذوق نشون بدم. 

 مشكل كمبود آهن هم نداره، انواع و اقسام شربتهاي تقويتي و اشتها آور هم از سنستل، كيدي كر، شربت روغن‌ماهي، مينادكس و تازگيها هم كيندر مولتي ويتامين هم هميشه جز رژيم غذايش بوده. 

يكي از آرزوهام اين شده كه هيژا خودش درخواست غذا بكنه و بدون هيچ مقدمه و موخره‌ايي بشينه غذاشو بخوره. الآن وزنش ۱۵ كيلو و نيمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:3  توسط مامان هيژا  | 

هیژا امروز ۳ سال ونیم تمام شد. دیگه داره ۳ رو رد می کنه و می ره به سمت ۴ سالگی. کلی داره بزرگ می شه پسرم.

غذا خوردنش همانی است که بود از همون بچگی کم غذا و به عبارتی بد غذا.  تو این سن ۱۴ کیلوه، تازه اونم با لباس.

اما ریخت و پاشش خیلی بهتر شده. ریخت و پاشش خیلی زیاد بود، یک ماهیه که کمی بهتر شده، تقریباً هر روز چند بار سر وسایلش بهش یادآوری می کنم که بذارتشون سرجاش. هر شب اتاقشو مرتب می کردم تا همون یه ماه پیش،  که یک هفته دست به اتاقش نزدم، دیگه خودش به سختی می تونست چیزی رو تو اتاقش پیدا کنه. بعد یه روز جمعه مثلاً با هم(می گفت مامان آخه من کوچولوم، خسته می شم تو، جم کن) نشستیم اتاقشو مرتب کردیم، بعد از یک سخنرانی کوتاه اندر مزایای مرتب بودن اتاق، الآن کمی بهتره، مگر اینکه لج کنه که می ره هر چی هست و نیست رو تو اتاقش می ریزه بیرون.

این هم در کنار قفسه مرتبش(اونم دهنش مثلاً ماره!)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:2  توسط مامان هيژا  | 

بعضی وقتا مثل وقتایی که هوا خیلی سرده یا خیلی گرمه هیژا رو از همون مهد با آژانس می برم خونه. اما بیشتر وقتا از مهد تا سر خیابون رو پیاده می آیم. از سرخیابون تا خونه‌مون هم طبق درخواست هیِِژا کمی پیاده می‌ریم، کمی سواره، یا کلاً سواره. بعضی وقتا اگه با یکی از دوستاش که هم مسیر شیم اون دو تا فسقلیا می‌دون و ما دوتا مامان هم پشت سرشون(هر کی از کنارمون رد می‌شه کلی می‌خنده به ریشمون). بعضی وقتا هم اگه یکی از دوستاشو ببینه که با ماشین بابا یا مامانشون می‌رن اگه با اون دوستش مثل کسری و سارینا جور باشن، دوتا فسقلیا داد می‌زن که با همدیگه با ماشین بریم. حالا من نخوام سوار شم یا اون بنده خدا نخواد سوار کنه دیگه بماند. یه وقتای هم که ما رو می‌رسونن دوتا فسقلیا بهونه می‌گیرن که بیشتر پیش هم باشن، هیِژا می‌گه بیاد خونه ما، اون فسقلی دیگه هم میگه بریم خونه هیِژا. تا حالا یه ۳، ۴ باری شده که هیِژا مهمون دعوت کرده خونه، حالا جالبه که من حتی اسم مامانای دوستاشو  هم بلد نیستم، البته خود همین قضیه باعث شده ما والدین هم باهم دیگه آشنا بشیم و تلفن و آدرس رد و بدل کنن. مثل همین دختر خانم گْل سارینا

ولی بیشتر وقتا حالت عادی که بخوایم بیایم خونه اینجوریه که اول یه کم تو حیاط مهد بازی می‌کنه

بعد که نخواد از سوپر چیزی بگیره، بیایم بیرون شروع می‌کنه به دویدن

بعد دورتر وایمیسه که من برسم(البته با تقاضاها و درخواستهای پیاپی من)

بعدشم یه کم وسط خیابون وایمیسه که از دور ماشن بیاد بعد می‌دوه تو پیاده رو(البته با نظارت بنده)

بعدش حتماً جلوی پنجره این خونه که آینه‌ای(اسم دقیقش چیه؟) وایمیسه و یه کم ادا اصوا در می‌آره

بعدشم اگه من عکس بگیرم می‌گه دیگه همین یکی عکس بسه!

بعد که رسیدیم سرخیابون، بعضی وقتا هوس اتوبوس می‌کنه و من مجبورم بچه به بغل(کلمه رو دارین) منتظر اتوبوس وایسم برای آقا، بیشتر وقتا هم راضیش می‌کنم که یه کم پیاده و بقیه‌شم تاکسی سوار ‌شیم.حالا رسیدیم خونه یه برنامه دیگه داریم. من سر پله‌ها باید وایسم و هیِژا تک تک پله‌ها رو بره بالا و من باید بپرسم بیام و اون بگه نه، تا برسه به پله آخر که اجازه بده منم برم بالا.

حالا تو خود خونه هم برنامه‌های دیگه‌ایی شروع می‌شه که باشه برای بعد. به قول هیژا قصه ما سر رسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:14  توسط مامان هيژا  | 

امروز صبح کاملاْ تخلیه انرژی شدم با کارای هيژا. ۴۵ دقیقه ادا اصول درآورده و قول و قرار گرفته و آخرش هم جیغ و داد و گریه، که نمی‌آم مهد. تقریباً بیدارش نمی‌کنیم صبحها وایمیسم خودش بیدار شه، کلی من و باباش سر دیر رفتنامون به محل کار فیلم شدیم، یعنی اگه بخوایم مثل بقیه پدر و مادرا صبح زود بچه رو بیدار کنیم یا تو خواب ببریمش که نمی‌دونم جیکار می‌کرد هیژا. نزدیک مهد هم خونه گرفتیم که تو رفت و آمد اذیت نشه و خلاصه بیشتر چیزا رو رعایت کردیم در موردش. صبح کلی من و باباش باهاش حرف زدیم، تشویقش کردیم و آخرش هم به مرز جنون رسیدیم. یعنی برای هر مرحله‌ای که بخواد آماده شه هزار جور بهونه گرفته، جوراب نمی‌پوشم، صورتمو نمی‌شورم، بعد که شست می‌گه با لباس خیس می‌رم و خلاصه تا آخر همینجوری. یک هفته‌س که به قول خودش رفته کلاس بزرگترا، امروز با مربی جدیدش حرف زدم، می‌گفت اتفاقاً از ۵ تا بچه‌ایی که اومدن این کلاس فقط هیژا بهونه کلاس خودش رو نمی‌گیره و خودش هم گفته اینجا می‌شینم ناهار می‌خورم. بهش گفتم که ازش بپرسه شاید می‌خواد  ازش بپرسین که کلاس جدید رو دوست داره یا نه. هیچوقت با مهد میونه‌ی خوبی نداشته، واقعاً وقتی کسی می‌گه که بچه‌م با خوشحالی خودش می‌گه بریم مهد تعجب می‌کنم. مهدشو رو هم پارسال عوض کردم. این مهد هم به نسبت مهد خوبیه. حالا جالبیش اینجاس پامون که به مهد می‌رسه سرشو می‌ندازه پایین و می‌ره بالا، مربیش هم می‌گه اصلاً بهونه‌گیر نیست و کلی هم برام حرف زده. فقط یه وقتایی با دوتا دوستاش کسری و کیانوش آتیش می‌سوزونن که اون هم طبیعیه. صبح واقعاً اشکم دراومد، اعصابم هم خْرد شد، حسابی کتکم زد، قدیما پدر مادرا کتک می زدن، الآن بچه ها. هر چی هم می گفتم نزن کتک کار بدیه بیشتر می زد، متاسفانه من هم عصبانی شدم و  یه سیلی زدم که کلی هم از این کار ناراحتم. همچین هم سرم داد زد که شما منو زدی منم شما رو می‌زنم، دوست ندارم. کلی ازش معذرت خواهی کردم و کلی بوسش کردم، که آره کار من کار خوبی نبوده و لی بهونه گیری و کتک زدن تو هم کار خوبی نیست. و امروز به سلامتی ساعت ۹.۳۰ رسیدم سرکار داغون و اخمو!

تو این عکس در حال گفتن دوسسسسسست ندارررم معروفشه(البته عکس مال ۳ ماه پیشه): 

پی نوشت: دیروز که رفتم دنبالش با خوشحالی اومد بیرون و گفت امروز همش کلاس بزرگترا بودم، کلاس خودمون نخوابیدم دیگه، آخه من و کیانوش بزرگ شدیم دیگه، تو کلاس بزرگترا چاقوی اسباب بازی هم هست، خطناک نیستش اونا. با خاله هم توپ بازی کردیم. کلی قربون صدقه ش رفتم و با هم قدم زنان راه افتادیم، کمی گذشته بود که یهو انگار باز صبح یادش اومده باشه، شروع کرد به بهونه گيری و تا ۷ بعداظهر همچنان انواع و اقسام بهونه ها رو گرفت و جالبش اینه که در اوج بهونه گیریهاش سرم داد می کشید که از دست من ناراحت مباششششش، آخه من گنا دارم، کوچیکم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:20  توسط مامان هيژا  | 

این ۳ تا آقا کوچولو، سام و مانی و هیژا هستن. ماماناشون با هم دوستن و در نتیجه اونام دوست دیگه. این ۳ نفر هر سه متولد ۸۳ هستن، در نتیجه ۳ ساله  با دو ۳ ماهی اختلاف. هر ۳ تاشون به شدت برای دیدن همدیگه ابراز علاقه می‌کنن. هیژا که معرف حضور هست، به شدت اهل بدو بدو و بازی و اسپایدرمن بازی و حیون بازیو و همچنین، نقاشی و پازل و خمیربازی هم. مانی بیشتر اهل بدوبدو و ماشین بازی و اسپایدرمن بازیه، کمتر اهل بازیهای نشستنیه. و سام به شدت طرفدار بازیهای نشستنی مثل لوگو و پازل و نقاشیه. هیژا وقتی که تنها باشه، بازیای نشستنی رو دوست داره اما وقتی چشمش به هر کوچولویی بیفته، مخصوصاً اگه پسر باشه، فقط بدو بدو یم‌خواد و بازی. حالا هیژا وقتایی که با مانیه دو تایی آتیش می‌سوزونن و از در و دیوار بالا می‌رن، ُیه وقتاییم سر اسباب‌بازی دعوا می‌کنن، خوب شیرینی زندگیه! وقتی هیژا با سام باشه، اونوقته که نوع بازیاشون با هم جور در نمی‌آد و دیگه واویلاس. چند روز پیش که سام اومد خونمون اولش کلی برای هم ابراز علاقه کردن، اما کم کم کشمکش شد، از هیژا اصرار برای بازی و از سام انکار و هر چه اصرار هیژا بیشتر می‌شد، یه کم خشونت هم قاطیش می‌شد، و انکار سام بیشتر. مجبور شدم چند بار هیژا رو دعوا کنم، چون دیگه داشت سام رو اذیت می‌کرد با کاراش. همچینم با گریه می‌گفت خوب آخه چرا اسپایدربازی نمی‌کنه، چرا نمی‌آد با من بازی کنه،‌هر چیم من می‌گفتم آخه پسرم، سامی اینجور بازیا رو دوست نداره، خوب بشینین با هم حیوون بازی کنین، می‌گفت خوب من خودم حیوون بازی کردم دیگه. واقعاً این وسط دوتاشون حق داشتن هم سام هم هیژا. 

البته یه وقتایی هم مثل قبل عید که سام اومد پیشممون با هم یه بازیای مشترک داشتن. مثل اینجا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:13  توسط مامان هيژا  | 

هيژا دو تا عادت داره که تا الآن خيلی نگرانش نبودم، ولی ديگه دارم کم کم نگران می شم. يکی انگشت خوردنشه، اون يکی پتوشه. علاقه شديدی به پتوش که همون پتوی قنداقيشه داره و از همون موقع تولدش تا حالا بدون پتوش نمی خوابه. با چند نفر مشاور که صحبت کردم و تو کتابايی که خوندم، همشون تا ۳ سالگی رو مشکلی نمی ديدن، ولی از ۳ سال به بعد ديگه بايد اين عادتا کم کم ترک بشه. انگشت و پتو هم کاملاً با هم در ارتباطن، يعنی تا دستش به پتو می خوره، انگشت شستش می ره طرف دهنش. معمولاً هم وقتايی که خسته س يا ناراحته يا خوابش می آد، پتوشو می خواد. در مورد انگشت خوردن اصلاً نبايد به روش آورد و ظاهراً بايد خودش ترک کنه. در مورد پتو بايد بپرسم درست و حسابی. شما تجربه ايی ندارين تو اين زمينه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:31  توسط مامان هيژا  | 

امروز صبح دعوامون شد. صبحها خيلی سعی می کنم، که آروم باشه وقتی می خواد بره مهد. ولی امروز ديگه نشد، اذيت می کنه. هزار رقم بهونه می گيره تا آماده شه. تو اين زمستون سرد هم لباس پوشيدن هم شده يه دردسر بزرگ هر روزه ما. صبح بوسش نکردم، خداحافظي هم باهاش نکردم، رفت سوار ماشين شد که با باباش بره، هی گفت باهام قهری؟ قهر نباش، دوسم نداری؟ فقط گفتم دوست دارم، ولی ديگه جواب هيچ حرفيشو ندادم. واقعاً با سردرد رسيدم سر کار اونم ساعت چند؟ ۹ صبح.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:1  توسط مامان هيژا  |