
دیروز هیژا بعد از مدتها اسپایدرمن دید. (البته نه که خودش نخواد ببینه، تقريباً همه سيديهاشو خش دار كردم يا گم شده مثلاً). يكي از كاراكترهاي منفي ولي قوي، به قول هيژا اسمش مرد خاكيه. به هيژا گفتم ميدوني من يه دوست(و درسترش چند دوست)، دارم كه فاميلشون خاكيه. پرسيد كجاس و چرا من نديدم، گفتم يه كشور ديگه زندگي ميكنه، ايران نيستن. ديدم هيژا زد زير گريه، با تعجب پرسيدم چي شده پسرم، گفت منم ميخوام دوستي داشته باشم كه فاميلش خاكي باشه، چرا فقط شما داشته باشي. گفتم خوب دوست من دوست شما هم ميشه، خيلي مهربونه. گفتش نه من يه دوست بزرگ نميخوام، يه دوست قد خودم ميخوام. بعد گفتم همون دوستم ۲ تا بچه برادر داره كه ميتونن با شما دوست باشن، گفت نخير من همون دوست شما رو ميخوام كه قد من باشه!!
هيژا خيلي كم درمورد مهدش حرف ميزنه و من هر راهيو ميرم بلكه بتونم يه جورايي بفهمم اوضاع مهد چطوريه. هر وقت هم ميپرسم در مورد مهد، ميپرسه اا مامان ولش كن من حوصله ندارم، سرمو درد ميآري. هيژا نزديك ۲۰ روزه كه كلاس زبان مهد رو طبق درخواست خودش ميره، اونم چون چند تا از دوستاش ميرن، دوستاش، تابستون ترم يكشونو رفتن(هيژا اونوقت حاضر نشد بره)، در نتيجه اونا الآن ترم دون و كلاساشون با هم فرق ميكنه و هيژا هم شروع كرده به ساز نرفتن به كلاس. اينبار گفتم كه خودت پيشنهاد دادي و قول دادي كه تا آخرش رو بري. حالا هر روز علاوه بر مخالفت براي مهد رفتن، شروع به مخالفت براي كلاس زبان رفتن كرده. چند روز پيش كه از مهد اومديم بيرون داشتيم در اين مورد با هم بحث ميكرديم. دم سوپر كنار مهد، يه آقايي حرفامونو شنيد و گفت آقا پسر بهتره بري كلاس زبان كلي چيز ياد ميگيري و ... بعدم پرسيد حالا "وات يز يور نيم"، ديدم هيژا جواب نداد، گفتم هنوز به اونجاها نرسيدن، هيژا دستمو كشيد و گفت گوشتو بيار جلو، بعد گفت "ماي نيم از هيژا" من يه هو ذوق زده شدم و گفتم آفرين پسرم و بغلش كردم. هيژا گفت آروم نميخوام اون آقا بفهمه من زبان بلدم!! شب هم كه باباش اومد خونه چند جمله ديگهم انگليسي صحبت كرد و باباش هم مثل من ذوق زده شد و تصميم گرفتيم يه جايزه براش بخريم، بلكه تشويق شه به كلاس رفتن، هيژام خوشحال شد براي جايزه ولي سريع گفت، اما من ديگه نميرم كلاس زبان، ها.
كلاس شطرنج هم ۳ جلسهس داره ميره، ديروز هم تو حياط مهد با ذوق معلمشون رو بهم نشون داد، معلم شطرنجشون گفت، استعدادش خيلي خوبه تو شطرنج. من هم خوشحال، كلي آفرين به هيژا گفتم. همين كه اومديم خونه، گفت مامان من ديگه نميخوام برم كلاس شطرنج! يعني من نبايد در مورد كارايي كه ميكنه، كلاسايي كه ميره، هيچگونه ذوقي نشون بدم، چون با اين عكسالعمل هيژا رو به رو ميشم. دارم سعي ميكنم كه خودمو رو كنترل كنم تو اينجور مواقع، ولي خدايش سخته.
ياد ايام
۴ سال پيش، در همچين روزايي
این مدت و يا بهتر بگم، يه ماهيه كه به طور جدي با يه مشكل مواجهيم. اون هم به كار بردن يه سري كلمات تحت عنوان فحش، توسط هيژاس كه عين نقل و نبات به من و پدرش گفته ميشه. از چيزي كه زورم ميگيره اينه كه ما تو خونه خيلي رعايت ميكنيم،حرفايي از اين دست، حتي در حالات ويژه كه همون عصبانيت باشه، به زبون نياريم. بعد پسر ما عين نقل و نبات اينا رو ميگه: كثافت، بيشعور، بيتربيت(اين رو خودم يه وقتايي ميگم)، كله پوك، حيوون و دو سه تايي ديگه. البته متاسفانه تو كارتونها و مهد كودك بچهها اينا رو ميشنون و سريع هم كاربردشونو پيدا ميكنن و به كار ميبرن. اونم نه فكر كنين، مثلاً وقتي از دستمون عصباني باشه، فكرشو بكنين، من سرشار از احساسات مادرانه و اينا ميگم هيژا جونم، جواب ميده بله مامان كثافت! من برميگردم ميگم چي گفتي؟ بعضي وقتا بسته به درجه سوزوندني كه بخواد انجام بده، ميگه ببخشيد مامان جون، يا گفتم بهت كثافت يا خوب باشه ب(همچين بكشيد بشو) بخشيد(كه از صدتا فحش بدتره). من موندم آخه اين جلب توجه به هر قيمتي چيه كه بچهها گرفتارش ميشن، اونم در جايي كه اين همه بهشون توجه ميشه.
جالبش اينه كه بعضي وقتا ازم ميپرسه مامان امروز من چه كار بدي كردم؟ بعد من ميگم همه كارات خوب بود(از جزئياش فاكتور ميگيرم)، بعد مياد ميگه نه مامان يه بار خودت نفهميدي من بهت گفتم، بيشعور!!(همين صداقتش منو كشته!).
انواع و اقسام راهها رو هم از خودمو به نشنيدن زدن تا قهر كردن و حرف زدن و جريمه كردن به تو اتاق موندن رو رفتم. بعضياش اون موقع اثر ميكنه، مخصوصاً قهر كردن، ولي ۲ ساعت بعدش بازم همون آشه و همون كاسه. يعني مسئله اينجاس كه هيژا هم لجبازه و هم قُد و به شدت هم مقاومتش زياده تو اين قضايا. در نتيجه يه روزايي مثل اين آخر هفته كلامون ميره تو هم حسابي و اون وقته كه فكر ميكنم آخه چرا و چگونه و باقي قضايا.
حالا تو اين هير و وير در مورد دستم عكسالعملاي مختلف هم نشون ميده، وقتايي كه از دستم نارحت باشه، ميگه بزنم رو دستت و وقتايي هم كه تو مود ابراز احساسات به من باشه، ميگه مامان من، خيلي ناراحتم كه دست شما اينجوريه، تو رو خدا زودتر خوب بشه!
اين روزها كارتون مورد علاقه پسرم، شده تام و جري. كتاب هم قصههاي من و مامان.
راستي اينهايي كه من مينويسم، گلايه از هيژا نيست و هرچه هست يه جوري و يه جايي به ما برميگرده و بايد پيدا كنم روش درست برخورد با قضيه رو.
اين عكس قابل توجه مامان ماني، بله همينجوري كه ميبينين بردمش بيرون، بعد از نيم ساعتي خودش در آورد روسريشو.
اين نقاشيها هم قابل توجه مامان فراز. هيژا معمولاً از رنگ آبي براي كشيدن نقاشياش استفاده ميكنه و كم رنگ به كار ميبره.
ماشين بتمن و بتمن
۴ شگفتانگيز(البته اوني كه نامرئيه، نامرئي كشيده شده)
لگو دايناسور
اين عكس هم مخصوص خاله نسرينه
تابستون كه رفتم سنندج، رفتم سراغ كمدم و يه خانه تكوني اساسي كردم. چشمم افتاد به جعبه كفشي كه اتاق تنها عروسك باقيماندهم بود. عروسك باربي كه از ۸ سالگيم برام مونده.يبه بقچه پُر از لباس داره كه خودم و دوستام براش دوخته بوديم(اونم چه دوختني). عروسك و يكي دوتا از لباساش رو برداشتم و با خودم آوردم تهران. اين عروسكه به شدت توجه هيژا رو جلب كرد و شروع كرد به سوال در مورد تعداد اسباببازيام، اتاقم و باقي قضايا. تو همه مواردي كه شنيد، خوشحال شد كه جاي ما نبوده غير از تعداد خواهر و برادر و اينكه من و خواهر و برادرم سه تايي دو يه اتاق ميخوابيديم. اين عروسك تا يه هفتهايي بحث خونه ما بود و هيژا براش جا پيدا ميكرد و عوض بدل ميكرد. وقتي ازم پرسيد چند تا اسباببازي داشتي و من جواب دادم، فوقش ۱۰ تا كه اين باربي، يه عروسك لباس مخملي خوشگل(كه تو كوچه ازم دزديدن)، يك تفنگ آبپاش و يه بسته لگوي كوچك رو يادم بود. حالا گير داده بود كه تفنگ آب پاشت چطوري بود و چرا اونو برام نگه نداشتي و حالا يكي عين همون برام بخر. خلاصه موضوع نقاشياش يه چند روزي من و عروسك باربيم بود.
اون دو تا گلوله رو سر من و عروسكم، گُل سرامونن نه موهامون! اون دو تا خط افقي هم دامنامون! تو اون يكي دستم هم تفنگ آبپاشمه!
(راستي نميدونم چه جوري فكر ميكردم كه موهاي عروسكم رو اون زمانا كوتاه كرده بودم)
يك هفته شد من نرفتم سركار و هيژا هم نرفت مهد، هيژا مريض و من هم مريض دار(البته از ۵ روز كاري يه روز رو باباي هيژا خونه بود و من رفتم سركار). تب خيلي بدي داشت و حسابي ترسوند ما رو. از پنجشنبه صبح حالش كمي بهتر شد.
چند روز اول هفته كه حال زيادي نداشت براي بازي و بيشتر نشست به كارتون ديدن. يه روز صبح گفت مامان بيا اتاق من صداي جيك جيك قشنگي مياد و اين شد كه گفتم طفليا گشنشونه، بيا بريم بهشون نون بديم، با هم براشون نون خُرد كرديم و ۳ روز پشت سر هم ميرفتيم بالكن و نون ميريختيم براشون. حالا وايساده بود ميگفت پس چرا نمييان بخورن، گفتم خوب از ما ميترسن، ميگفت من كه كارشون ندارم و خلاصه بالاخره راضي شد كه بيايم تو تا گنجشكا بيان و نونشون بخورن.
يه دو روزي هم با فلش كارتاي الفبا و اين شبه كامپيوتر عمو فردوس با اون كيفيت صداي بدش كار كرديم كه بد نبود.
طبق معمول هم كه لگو بازياش و نقاشياش برقراره
پنجشنبه شب هم به شدت حوصلهش سر رفته بود خونه و گفت بريم جايي من بازي كنم. رفتيم سرزمين عجايب، البته به شرط نخريدن اسباببازي، كه اول قبول نكرد، اما بعد كه گفتم پس نميريم، قبول كرد و قول داد كه اونجا هم بهونه نگيره. خدايش هم سر قولش وايساد و رفتيم بالا فقط بازي كرد. ما هم وقتي داشتيم مياومديم يكي از اون بادكنكاي باب اسفنجي براش خريديم.
ظهر جمعه هم با ارتا و خانواده رفتيم موزه حيات وحش هفت چنار. خيلي جاي قشنگيه. آكواريوم زيرزميني بزرگ و قشنگي هم داره.
تو عكس سمت چپي، همينجوري كه ميبينين يه روسري سرش كرده، از خونه كه اومديم بيرون گفت ميخوام مثل شما روسري سر كنم آقاي پليس نگيرتم!
اينجا هم كه مامان ارتا هميشه مرتب و غذا به همراه، ماكاروني آورده بود و ساعت ۱، دوتايي نشستن به ماكاروني خوردن(البته نشستن كه چه عرض كنم، همش در حال بدو بدو بودن از اين نيمكت به اون نيمكت)
جمعه عصر كه برگشتيم از موزه هفت چنار، اومدم گوشت يخي رو ببرم، ليز خوردن چاقو همان و سوراخ شدن كف دست من هم همان. ۲ ساعتي هم به بيمارستان رفتن و بخيه زدن گذشت. حالا تو اين هير وير هيژا پرسيد مامان فردا نميري سركار چون دستت اينجوري شده؟ گفتم نه مامان كارم زياده، بايد برم، چون يك هفته به خاطر شما نرفتم، با ناراحتي گفت آخه شما نرو سر كار كه منم نرم مهد!
نميدونم حكمت چيه كه هر وقت من يه كم خوشخوشانم ميشه بابت هيژا، سريع حالم گرفته ميشه. اين همه انرژي مثبت و اينا ميفرستم ها. اين 10 روز كلي خوشحال بودم كه هيژا هر روز آبپرتقال و آب ليمو شيرين (البته با همكاري نيهاي صدادار و بابا) ميخوره، كيندر مولتي ويتامينشم ميخوره، اشتهاشم يه كم خوب شده، مهدشو رو داره بهتر ميره و از كلاس زبان هم خوشش اومده كه تق! اين ويروساي ... ميان سراغش و حال دوتامون و درستترش سه تامونو رو ميگيرن. اين دو شب تبش تا 39 بالا رفته و سرفههاي زيادي داشته. جالبه كه وقتي تب داره، شديداً خوش اخلاق ميشه و بيشتر حرفاي خندهدار ميزنه يا ابراز علاقه ميكنه. ديشب نصفه شب پا شده و ميگه بذار يه كم بيدار بمونيم و با هم حرف بزنيم! البته اين كار رو هم كرديم و بعد راضيش كرديم ببريم پاها و دست و صورتشو بشوريم كه تبش پايين بياد.
شنبه صبح كه پا شده ميگه مامان به آقاي سركارت زنگ بزن و بگو ببخشيد هيژاي من(دقيقاً همين رو گفت) مريضه و تب داره، نميتونه بره مهد، منم نميتونم بيام سركار. بعدش كه من اين امر رو اجرا كردم، ميگه مامان خيلي ناراحت شد آقاي سركار كه من مريضم؟
از جمعه خونه هستيم و امروز بردمش دكترش، آقاي دكتر گفت كه آنفولانزاي ويروسيه، شربت ضد سرفه داد و ايبوو پروفن، و گفتن تا سهشنبه استراحت كنه اگه تب و سرفه ادامه داشت بهش سيفيكسيم بدم.
مامان ارشيا، مامان يونا، مامان آرش و مامان هستي، تبريك بابت برگزيده شدن وبلاگ بچههاي عزيزتون و اميدوارم تو همه مراحل زندگي برگزيده باشين.
پس نوشت: دوشنبه. دیشب تب هیژا تا ۴۰ رفت و هیچ جوری پایین نمی اومد،لرز هم داشت به شدت. شربت ايبوپروفن، شربت استامينوفن، شياف استامينوفن، پاشويه، هيچكدوم پايين نميآورد تبشو. حسابي ترسيده بوديم، تو اينترنت سرچ كرديم و آخرش زنگ زديم به يكي از داروخانههاي شبانه روزي و گفتن۳/۲ ديازپام رو حل كنم تو آب و بهش بدم(يادم افتاد كه يه بار دكترش براي تب بالا اين روش رو تجويز كرده بود). بالاخره ۵ صبح تبش اومد تا ۳۸، بچم آب شد يكشبه. چند بار هم خواستيم ببريم بيمارستان، ولي تجربه نصفه شب رفتن و رسيدگي نكردن و تشخيص اشتباه رو داشتيم و گفتيم نبريم بهتره. كاش تو اين جور مواقع خود دكتر بچه در دسترس بود كه همه چيو در مورد بچه ميدونه.حالا امروز با دكترش صحبت كنم ببينم چكار بايد كرد.
در طي اين چند ماه دور و برمون از فاميل گرفته تا دوستان، خونههاشونو عوض كردن، هيژا خونه هركس ميرفت، ميپرسيد پس كي خونهمون عوض ميشه. ما خودمون هم تصميم داشتيم كه خونهمون رو عوض كنيم، در نتيجه اين روزا ما دنبال خونه ميگشتيم، در همون حوالي خودمون كه نزديك مهد هيژا باشه، ما در هفته شايد ۴ بار اون هم، هر بار يك يا دو خونه رو ديدم كه كلاً بعد نيم ساعت برگشتيم خونه. روز بعد كه مي خواستيم بريم، كلي داد و فغان كه نريم خونه ببينيم و همين خونه بمونيم. بعضي وقتا فكر ميكنم خيلي رعايت هيژا رو ميكنيم كه اينجوري كم تحمله. يه خونهايي كه ديديم و خوشمون اومد چون هم حياط داره هم طبقه اوله(مناسب براي بدو بدو هيژا ) و مهمتر از همه ۵ يا ۶ بچه هم سن و سال هيژا تو اون مجتمع هستن. يه كم با مقدار اجاره مشكل داشتيم كه تا حدودي حل شد و از ماه ديگه ميريم اونجا.
و چند جمله از اظهار نظرهاي پسرم:
همون روز اول كه رفتيم ديدن خونه، از واحد كناريمون ۲ تا دختر خانم اومدن بيرون، امروز از هيژا پرسيدم كه اتاقتو چه رنگي بزنيم، اول گفت آبي، بعد گفت نه صورتي، گفتم صورتي چرا، گفت آخه بذار اون دخترخانوما كه اومدن خونهمون از اتاقم خوششون بياد!! بعدش گفت نه نه يه ديوارش آبي باشه، يكيش صورتي، كه هم من خوشم بياد هم اونا!!!!(پسرم از همين الآن به تفاهم دو طرفه اعتقاد داره).
جالبه كه هیژا فكر ميكنه، وقتي قراره از اين خونه بريم، بايد همه وسايل هم بذاريم و بريم، بعد كه براش شرح دادم كه همه چيو ميبريم، قيافه بامزهايي كه موقع سر به سر گذاشتن ميگيره، گرفت و گفت پس ديوارها رو هم ببريم!
چند روز پيش سراغ بازي كامپيوتري رو گرفت، گفتيم، كامپيوتر ويروسي شده و براش تا حدودي گفتيم كه قضيه ويروس چيه، حالا ميگه من ميخوام برم به جنگ اين فيروزا و شكستشون بدم كه كامپيوترمون خوب شه.
يكي از اصطلاحاتي كه تازگي به كار ميبره، در مورد نهايت يه چيزه اينه: تا آخر عدد. وقتي انرژيش كم باشه ميگه تا آخر عدد زورم كم شده! يا اينكه يه چيزي خيلي زياد باشه، ميگه اوووو تا آخر عدد زياده.
این از برنامه امروزمون که چند تا جعبه خالي داشتيم و رنگ زدیم، كه البته مثل هميشه هيژا رنگ آبيشو انتخاب كرد.
اين هم از تيپ امروزمون با موههاي كوتاه(يه كم دقت كنين زير كلاهه خوب!!)
يك هفتهايي ميشه كه تو مهدشون كلاس زبان رو شروع كرده، روزهاي شنبه و دوشنبه 12 به بعد.البته من خيلي به كلاساي مهدا اعتقاد ندارم، چون جدي نيست كلاسا. اما از اونجايي كه هيژا با كلاساي خارج از مهد مخالفت كرده(مثل همون كلاس موسيقيش كه خيلي خوب بود، ولي هيچ جوري حاضر نشد كه بره)، فعلاً نمي خوام كلاسي بيرون بذارمش. و اين كلاس رو هم خودش گفت چون يكي از دوستاش ميره كلاس. فعلاً هم خوشش اومده، و يك هفتهايي هم ميشه كه مخالفتاش با مهد رفتن كمتر شده. كلاس تايچي چوان و شطرنج هم قراره بره، ببينم با اونا چطوريه.
هیژا: من امروز سعي ميكنم كه نرم مهد!
(البته واضح و مبرهنه كه ما هم سعيمونو كرديم در رفتن پسرمان به مهد).
- روز بعد از آن روز پاييزي، همان ساعت، همان جا
من نميرم مهد، مگه من ديروزم نگفتم، سعي ميكنم نرم مهد!
- يك روز در مهد
مربي: هيژا جان بيا بهت جايزه برچسب بدم
ااا خاله جون چقدر برچسب اين كه خيلي تكراريه يه چيز ديگه بده جايزه، همش هي برچسب هي برچسب.
- چند روز پیش در مهد، زمان: برگشت از مهد
مامان بيا تو بيا تو، يه چيز بهت نشون بدم، ببين ديدي؟ كوروش دوستم برگشته، بازم اومده مهد ما(بعد از يك ماه غيبت كوروش برگشت و هيژا حسابي خوشحال شد).
- و باز هم در مهد
الهه جون(مربي مهد) چقده شما ميخندي، من ديگه بهت ميگم آدم خندهوو.
يكي از همين روزها: خانه،
هيژا جون، عزيز دلم ..
يهو هيژا حرفمو قطع كرد و گفت، قربونت برم، فدات بشم، پسر گلم، هي اينا رو ميگي، آخه چقدر ميگي، مامان چقدر اين حرفاي تكراري رو ميزني.
(شكي نيست كه پسرمان خيلي تنوع طلبه)
- يكي ديگه از همين روزا:
من: عصباني از بهونهگيرياي هيژا، اي خدا چيكار كنم
هيژا: آهومو پيدا كنم!!(اين روشيه كه وقتي هيژا از دست چيزي عصباني ميشه من اجرا ميكنم و ايشون هم در مورد من اجرا كرذ.)
- وقتايي كه هيژا عصباني ميشود.
من ميخوام برم يه شهري كه هيچي نباشه، هيچ مهدكودكي نباشه، هيچ آقاي سركاري نباشه، اصلاً بذار آقاي سركار اخراجت كنه. اصلاً من ميرم بچه يكي ديگه ميشم، نه نه اصلاً من ميرم مرده ميشم كه بعد تو گريه كني، بعد اگه يه بچه ديگه اومد تو شكمت بگي تو كه هيژا نيستي، من همون هيژا رو ميخوام!!
- وقتي كه هيژا حرف بدي زده و من باهاش مثلاً قهرم و بعد از چند بار ببخشيد هم بازم اخمو باشيم.
باشه مامان بذار من برم بچه يه مامان باباي ديگه بشم، كه خيلي خوب باشن، كه هي آدم اخمويي نباشن، هي نگن ببخشيدم فايده نداره، من هي حرف بد بزنم اونا بگن آفرين هيژا جون چه حرف خوبي ميزني!!!