
نماهش(همان نمايش)، نقاشي، لگوبازي همراه با كمي سرماخوردگي برنامه آخر هفته هيژا بود. سهشنبه كه هيژا رو آوردم خونه از مهد، كمي آبريزش داشت.
چهارشنبه تعطيلي، كلاً خونه بوديم و جايي نرفتيم به علت سرماخوردگي.من ديدم كه هيژا سرحال نيست و چسبيده به پتوش. پيشنهاد نمايش بازي بهش دادم و به شدت مورد استقبال قرار گرفت و نتيجه اين شد كه نزديك به ۲ ساعت اون روز و روزهاي بعد ما با هم نمايش بازي كرديم. فقط يه كم سليقه نمايش بازيمون با هم فرق ميكرد، من هر چقدر نمايشا رو به سمت آرامش همراه با كمي هيجان ميبردم، هيژا حتماً يه اژدهايي، هيولايي، چيزي قاطيش ميكرد. فيلم گرفتم از يه تيكههايش تو پست بعدي اگه بتونم ميذارمش، چون واقعاً ديدنيه، خوندني نيست.
هيژا يه عروسكي داره كه بعد از اطلاع رساني مامان ارتا فهميديم كه يكي از شخصيتاي كارتونيه و كارتونشم صبحها تو ام بي سي ميده. پنجشنبه صبح ديديم بله اسمشون هم جوجوه، حالا از اون روز اين جوجو همه جا تو خونه همراه هيژاس. موقع نمايش كارتون هم، عروسكش رو ميبرد ميذاشت كنار صفحه تلويزيون ميگفت بذار ۲ تا بشن!
بعد هم كه ديد جناب جوجو دوست زياد داره چند تا ديگه از عروسكاشو آورد چيد كنار دستش
پنجشنبه صبح رفتيم دكتر و خوشبختانه دكتر گفت كه سرماخوردگيه سادهس. بعد هم كه برگشتيم مراسم نقاشي راه انداختيم، اين دفعه جالب بود كه هيژا از رو مدل كار كرد، عروسك اسپايدرمنشو آورد و گفت ميخوام اينو بكشم وكشيد. و نزديك به ۱۵ تا هم انواع و اقسام عنكيوت كشيد.
بعدشم با پاستل آبي مورد علاقهش به قول خودش لاك زد! اينقدر خوشش اومده بود كه گفت عكس بگير بابا ببينه!
اون شب و جمعه هم با بابا لگو بازي كردن و باز من ذوق زده شدم از ساختةهاش (فكرشو بكنين مثلاً بعداً هيژا معمار بشه و يه خونه طراحي كنه، من هر روز ميرم دم ساختمونه و نگاش ميكنم با ذوق)
كتاب مورد علاقه اين روزها: کرم ابریشم بسیار گرسنه. نویسنده: اریک کارل. ترجمۀ کتایون صدرنیا. تاريخ نشر: ۱۳۶۲.
از اونجايي كه اينجانب مادر بسيار خوبي هستم و به بچهم هم اهميت ميدم، سعي و تلاش وافري كردم در پديد آوردن اوقاتي خوش براي هيژا،در چند روز قبل و چند روز بعد و خود روز جهاني كودك. حالا هرچي هيژا ميگفت، نميخوام بيام بيرون و ميخوام خونه باشم، من براي اينكه بهش خيلي خوش بگذره و حس كنه يه جواريي روزشه،،كشون كشون بردمش بيرون كه در اين روز جهاني خوش بگذرونه! حالا از شوخي گذشته باورتون ميشه من با هزار وعده وعيد ميكشوندمش بيرون، هيژا تو بيرون اومدن(البته بجزمواردي كه براي خريد اسبابازي باشه) خيلي تنبله.
چهارشنبه:
شب با سام و مونيبا(كه چند روزي اومده بودن تهران)و البته پدر و مادرشون قرار گذاشتيم و بچهها رو برديم پارك آب و آتش. غرفههاي زيادي گذاشته بودن هر چندخيليهاشم بيربط بودن و فكر كنم بدين وسيله براي مامان بچه ها هم خواستن هيجان ايجادكنن! ما به هواي نمايش عروسكي رفتيم، اما يك سري شعبدهبازي و مسابقه و اينا برگزار ميشد و ما هم نرفتيم تو اون محوطه، فقط وقت شعبدهبازيش آهنگاي بسيار ريتميكي پخش ميشد و هيژا و مونيبا رفتن تو و با هم كلي حركات موزون راه انداختن كه در اين روز جهاني داشتن مورد غضب گردانندگان شعبده بازي قرار ميگرفتن، چون اين دوتا داشتن توجه ملت رو حسابي جلب ميكردن و با اضافه شدن چند تا بچه ديگه فضا داشت به سمت ديگهايي كشيده ميشد. يك زمين بازي با چندتا وسيله بازي هم بود كه خوب بود. اما چند تا متصدي عصباني داشت، مخصوصاً مسئول قسمت قطارش كم مونده بود از برخورداي فيزيكي استفاده كنه براي مقابله با بچهها، اونم در اين روز جهاني! بوي همبرگر سوخته هم كل اون فضا رو در بر گرفته بود!
هيژا و مونيبا در قسمت سرسره بادي اينقدر بپر بپر كردن كه واقعاً ديگه نا نداشتن راه برن، بيشتر اين دوتا با هم بودن و مدل بازيهاشون با سام فرق ميكرد.
پنجشنبه:
صبح با مامان نيما قرار گذاشتيم كه بريم كانون و برنامههاشونو ببينيم، عملاً به خاطر سليقه بچهها و توقفشون در جاهاي متفاوت فقط همديگرو ديديم يه ۱۰ دقيقهايي، كه البته خود اون هم غنيمت بود. بچهها هم انگار هر كيمنتظر تعارف اون يكي بود در نتيجه بين نيما و هيژا هيچ رابطهايي برقرار نشد، حتي در حد كنار هم قرار گرفتن براي يك عكس. به شدت به عملكرد كانون اعتراض دارم، غرفههاي خوبي با همكاري شعبههاي ديگه كانون تو شهرستانها گذاشته بودن و زحمت كشيده بودن ولي واقعاً برخورد بعضي از راهنماها تو غرفهها اصلاً خوب نبود، بيانگيزه و خسته، يا بچهها رو دعوا ميكردن يا ميگفتن دست نزنين يا عين آدم آهني يه چيزي رو مرتب تكرار ميكردن. مثلاً يه غرفه كه توش چندتا ميكروسكوپ بود با يه سري اسكلا حيوانا، براي هيژا جالب بود و ما رفتيم كه ببينيم زير ميكروسكوب رو ببينيم، اول كه مسئول غرفه گفت نياين تو قراره بيان بازديد كنن رئيس روسا، منم گفتم قراره بچهها رو كه از اين امكانات استفاده ميكنن ببينين يا غرفه خالي رو. با اكراه قبول كرد و رفتيم تو. ۳ تا ميكروسكوب بود و من هيژا رو بلند كردم كه ببينه، مثلاً داشت براي هيژا توضيح ميداد، اين يه تيكه از رودهس، اون يكي بافت گياهه! يعني همون توضيحي رو كه براي بچه كلاس پنچم آماده كرده بود براي بچه ۴ سال و ۹ ماه من هم ميداد. غرفه بوشهر و ايلام خدايش خيلي خوش برخورد بودن و با محبت توضيح ميدادن.
هيژا كلي از اين آدمكاي كاغذي كه تو قسمت فروشگاه چسبونده بودن، خوشش اومده بود و كنار هر كدوم وايميساد و ميگفت ازم عكس بگير.
اينجا هم تو غرفه بوشهر يه تكه خمير به هيژا دادن و راهنمايش كردن كه با هسته خرما روش شكل دربياره و كلي هم هيژا خوشش اومد. اين ماشين كوچولو هم ديروزش هيژا خريده بود و خيلي دوسش داشت و با خودش آورد كانون و گمش كرد و خوشي ۳ ساعتهش با گم شدن اين ماشين كوچولو كمي با گريه همراه شد.
پنجشنبه شب هم رفتيم بهار و تيراژه لباساي پاييزه و كفش براش خريديم و اسباببازي البته!
جمعه:
عصر تولد سام بود، شب گذشتهش رفتيم لگو تيراژه براي سام كادوشو بخريم و هيژا هم تقاضي زورو داشت(تازگيا علاقه پيدا كرده به زورو ولي عروسكش كم پيدا ميشه تو بازار). خوب اونجا كه معلوم بود زورو نداره و باز يك عدد اسپايدرمن مشكي(البته به قول خودش جنس خوب) خريد. يه جعبه هم از لگوهاي ساختمون سازي براي سام گرفتيم كه هيژا عين اون رو داره. همين كه رسيديم خونه، هيژا كادوي سام رو برد اتاق خودش و گفت اين مال منه، مال من جلدش كهنه شده و بايد اين مال من باشه، منم گفتم باشه پس اسپايدرمن رو كه خريدي ميبريم براي سام. داد و بيداد كه ميخوام هر دوتاش مال خودم باشه. تا حالا اينجوري برخورد نكرده بود، ما معمولاً هر وقت تولد ميريم، موقع خريد كادو يه كادو هم به دلخواه هيژا براش ميخريم و تا حالام اين روش خوب جواب داده. اما اين مدليشو ديگه تا حالا نديده بودم. خلاصه شب خوابيد فردا صبحشم همين كه پا شد، گفت اون كادوي منه، گفتم پس نميتونيم بريم تولد، گفت خوب نريم.بعد گفتم نه من ميم و كادو رو هم ميبرم، شما نميتوني بياي، كه باز داد شد و فرياد. راستش ديگه حسابي كم آورده بودم و هيچ رقم درك نميكردم اين حالت هيژا رو. وقتي عين همونا رو و اون هم دو بستهشو داره،ديگه فلسفه اين همه گريه و زاري نميفهميدم، تازه ميتونست همون موقع تو فروشگاه اگه از اون دلش ميخواست به جاي اسپايدرمن اونو بخره. خلاصه من حاضر شدم و كادو رو بستهبندي كردم و گفتم شما ميخواي بياي آماده شو اگرهم دوست نداري بمون خونه پيش بابا. بالاخره راضي شد بياد، ولي بعدش گفت اسپايدرمن من هم كادو كن و روشم مثل كادوي سام كارت بزن و بيار، كه منم اين كار رو كردم. رفتيم تا ۱۰ شب هم اونجا بوديم، خيلي هم به هيژا خوش گذشت.
و اين بود روزهاي جهاني كودك ما.
اميدوارم همه كودكان شما و ما و همه دنيا، نه فقط اين روزا بلكه همه روزاي زندگيشون همراه با شادي و امنيت باشه.
اين هم اقلام خريداري شده مورد علاقه پسرمان طي اين روزهاي جهاني كودك
بساط نقاشي رو راه انداخيتم، ۱ ساعتي مشغول بوديم، يادم به سيبزميني و نقش چاپي افتاد، چند تكه سيبزميني آوردم و با كنده كاري روش كلي احساس خلاقيت بهم دست داد. هيژا خوشش اومد و چند صفحهايي رو چاپ با سيبزميني زد. مامان نيما در مورد رنگ سفيد و نيما نوشته بودي، حالا هيژا اصرار زيادي داره با رنگ سفيد نقاشي كنه، من همين تركيب كردن رو بهش گفتم ولي هيژا گفت ميخواد يه برگه سفيد رو با رنگ سفيد رنگ بزنه! كل دست و پاهاشم با همون رنگ سفيد صفا داد!
اينم نتيجهش(آخرش يه كم رنگ قرمز رو سفيده آورد)
جمعه:
كيدس كلوب به مناسبت اولين سال افتتاحشون، يه جشن گرفته بودن، من و مامان آنديا يه بار رفته بوديم اونجا و شماره تلفنامونو داشتن و به همين دليل به ما خبر دادن و ما هم رفتيم، البته يه هزينهايي هم پرداخت كرديم كه به نظرم ارزششو داشت. برنامههاي متنوعي داشتن كه بچهها مي تونستن ازش استفاده كنن، به نظرم خيلي خوب و محترمانه هم برنامهها رو اجرا كردن. از ساعت ۱۱ تا ۲.۳۰ اونجا بوديم و به هيژا حسابي خوش گذشت، البته به ما هم نيز، كه فرصتي شد خانواده دركنار هم باشن و دو خانم خانواده كه مامان آنديا و من باشيم هم گپي با هم بزنيم. هيژا اون روز واقعاً خوب بازي كردف با هيچ بچهايي هم درگير نشدن و خيلي هم مهربون شده بود. هواي آنديا رو هم حسابي داشت و هر وسيلهايي رو براي خودش برميداشت يكي هم براي آنديا رزرو ميكرد. تو حياط كه داشتن بازي ميكردن، چند تا از بچهها با هيژا رفته بودن زير سرسره، آنديا هم مي خواست بره اونجا ولي يكي از بچهها نميذاشت، باباي هيژا فكر ميكنه كه هيژاس كه نميذاره آنديا بره و به هيژا تذكر ميده، كه ديدم هيژا اومد بيرون از اونجا و حسابي شاكي. داد ميزد كه من ديگه دوست آنديا نيستم و مواظبش نيستم، حقم داشت پسرم، بيخودي متهم شده بود(البته برميگرده به سابقه نه چندان خوبش). اما بازم دوستش بود و هواشم داشت.
از اين كارتا كه با شن رنگي رنگآميزي ميشن خيلي خوشش اومد، آوردش خونه و فرداش بردش مهد كه به دوستاش نشون بده، اما گم شده بود و كلي هم گريه كرد براش و گفت آخه من اون رو خيلي دوست داشتم. عكس سمت چپ هم يه پمب بنزين بچگونهس كه هيژا خوشش ميومد و البته خودش داشت بنزين ميزد نه موتورش!
چند بار هم كه سوار ماشين شد و ما گفتيم نوبتيه، گوش داد و نوبتي سوار ميشد، اون آقا پسري كه هيژا جاشو داد بهش از اول تا آخر سوار يكي از ماشينا كه طرفدار زياد داشت شد و پياده نشد،حرف مارو هم گوش نميداد و مادر و پدرش هم چيزي نميگفتن، هيژام مرتب ميپرسيد كه پس چرا نوبت او تموم نميشه،بعدش هيژا ماشين رو ول كرد و سوار يه دوچرخه كوچولو شد كه طرفدار زيادي نداشت و بيشتر وقت رو سوار بر اون گذروند..
سر پدرها هم كمي گرم شد! و هيژا هم خوشحال نگاشون ميكرد.
اين هم موقع رفتن كه بچهها با ماشيناشون تا دم در اومدن
بقيه روزها:
- در مورد لباس پوشيدن، هيژا نظرات مختلفي داره، اولاً بايد هيچ مارك و چيزي تو لباس نباشه، مخصوصاً پشت يقهش، بعد هم اصلاً تمايلي به پوشيدن لباساي نو نداره، ميگه آخه مردم منو ميبينن. اگه لباسي رو بپوشه براي مهد و مربياش ازش تعريف كنن ديگه محاله بپوشه. چند تا پيرهن مردونه داره الآن كه هوا كمي خنك شده رو لباسش ميپوشم، وقتي ميپوشه مربياش ازش تعريف ميكنن، حالا مدتيه ميگه نميپوشم يا اگه بپوشه دم در مهد درش مياره حالا اين بار يه چيز ديگه اضافه شد. من لباس راه راه خيلي دوست دارم، مخصوصاً براي بچه. يه لباس هيژا رو پارسال خريده بودم براش كه بزرگ بود، امسال اندازهش شده و با خوشحالي پوشوندم بهش و باهاش رفت مهد، دفعه بعد كه خواستم بپوشم لباسش رو ، گفت نميپوشم، آخه بچهها مسخرهم ميكنن، ميگن ميمون گورخري شدي(عكس يه ميمون كوچولو روشه)، در نتيجه اين لباس هم اضافه شد به لباسايي كه فقط تو خونه ميپوشه.
- روزهاي فرد برنامه تغذيه مهدشون لقمه خانگي و ميوهس. هيژا به شدت با گذاشتن ميوه مخالفت ميكنه و ميگه به جاش شير بذار، چون خاله ميگه بايد همه ميوهمو بخورم، يكشنبه براش با نون تست و پنير خامهايي ميكر درست كردم و با شير گذاشتم براش. بعداظهر همين كه منو ديد، گفت مامان مچكرم لقمهم خيلي خوشمزه بود، فردا هم برام بذار.(معلومه كه من نيشم تا بنا گوش باز شد از خوشحالي)
جمعه و شنبه كلاً ميشه گفت هيژا انگار روزه گرفته بود. جمعه ناهار و شامش يه تكه سوسيس بوده، ديروز هم ۵ قاشق برنج و خورشت. باز هم نگراني ما شروع شد. خيلي وقته ميخواستم در مورد غذا خوردن هيژا بنويسم، اين بهونهايي شد كه امروز بنويسمش.
غذا نخوردن همیشه مسئلهایی بوده كه در ارتباط با هيژا درگيرش بودم. از همون ۶ ماهگي، غذانخور بودنشو نشون داد. اون موقع من به شدت اضطراب داشتم كه اگه غذا نخوره ضعيف ميشه و بعد اون هم مريض، در نتيجه اصرار كردن به غذا خوردن رو شروع كردم. من و پدرش شروع كرديم به ابداع انواع و اقسام روشها براي جلب نظر هيژا به غذا خوردن. همه روانشناسان دنيا ميگن براي غذا خوردن به بچه نبايد اصرار كرد، اما خدايش كار سختيه اونم اگر بچهايي مثل هيژا طرفتون باشه كه اگه پاش بيفته از شدت گرسنگي ضعف ميكنه ولي حاضر نيست غذا بخوره.
تا ۲ سال و نيم كه هيژا با شيشه، شير ميخورد، من چند مدل سر شيشه با اندازههاي مختلف تهيه كرده بودم و در شبها موقع خواب انواع و اقسام آب ماهيچه و سوپ ميكس شده و آب ميوه طبيعي رو با شيشه بهش ميدادم. اما بعد از ترك شيشه ديگه هيژا لب به آب ميوه طبيعي نزد و فقط آبميوههاي ني دار رو ميخوره، ميشه گفت يه جورايي شيرهاي نيدار و هر چيز ني دار خوراكي ديگه رو جايگزين شيشه شير كرد. از همون موقع تا حالا شير موز ميهن جز مورد علاقهترين خوردنيهاش بوده، بعدها شير عسل و شير توت فرنگي هم بهش اضافه شد و امسال هم شير كاكائو. هر وقت هم گشنهش ميشه اولين تقاضاش اينه كه شيرموز سبز(همون ميهن) بده. صبحها هم روزشو با شيرعسل يا شيرموز تو تختش شروع ميكنه. تا پارسال شايد روزي ۳ يا ۴ تا از اين شيرموزها ميخورد و همين شده بود كل غذاش، از سال گذشته به بعد محدود كردم به روزي يه دونه شيرموز و يه دونه شير عسل يا شيركاكائو و يه آب ميوه. اول مقاومت كرد ولي بعد پذيرفت. غذا رو هم با كلي تزئينات و دنگ و فنگ براش ميآرم كه مثلاً جلب توجهشو بكنه و بخوره.
مدتيه كه سعي ميكنم خودم رو بيتفاوت نشون بدم به غذا نخوردنش اما واقعاً كار سختيه، هيژا هم كه مثل بيشتربچهها حواسش جمعه براي كشف حساسيتهاي پدر و مادر، پي به اهميت غذا خوردنشو براي ما برده. الآن سعي ميكنم اصراري نكنم براي غذا خوردن و فقط خوردن چيزايي مثل شير موز خوردن رو مشروط ميكنم به خوردن غذا. كلاً ميشه گفت يك وعده غذايي، در روز ميخوره(اگه بخوره)، هيژا هله هوله خور نيست نسبت به بقيه بچهها، مثلاً اين همه بچهها به بستني و كيك و شيريني تر علاقه دارن، هيژا تازه از پارسال كمي بستني خور شده، اون هم تا حالا نشده يه بستني رو تموم كنه. چيپس و پفك و اينا هم شايددر طول دو هفته يه بسته پفك، پفيلا يا چيپس بخوره. شكلات هم كه از پارسال شروع كرده به خوردن اون هم يا شكلات كيندر يا از اين آيدين بلندا، اين يك ماه هم به شكلات تيوپيهاي فرمند علاقه پيدا كرده. پسته و بادوم زميني روزي چندتايي ميخوره. تازگيا هم ميگه من پسته خامهايي(همون خام) خوشم مياد.
غذاهاي مورد علاقهش(البته به فاصله ۱۰ روز يك بار): كباب كوبيده با دوغ. تن ماهي با سس قرمز و نون، سيبزمين سرخ شده، هالاو(يه غذاي سنندجيه مثل آبگوشت به اضافه غوره و بادمجون و سبزي مخصوص)، ماكاروني، استامبولي(بدون لوبيا سبزش!)،آش رشته، كوفته قل قلي و دلمه هم گاه گداري ميخوره. سوسيس رو خيلي دوست داره و البته خالي خالي، هويج خام خيلي دوست داره، تو ميوهها هم، سيب،زردآلو، هلو انجيري، انگور و گاه گداري هم موز و پرتقال ميخوره،(البته اگه در روز يكي از ميوهها رو بخوره خيلي خوبه)
غذاهاي لپه دار دوست نداره، قبلنا قرمه سبزي و كرفس دوست داشت الآن اونا رو هم كم ميخوره. . قبلاً پيتزا دوست داشت، الآن بيشتر سيبزميني سرخ كرده ميخوره. ذزت و نخود فرنگي و زيتون رو خوشش ميومد مخصوصاً تا ۲ سالگي، ولي الآن نميخوره. اما بلال دوست داره. قبلنا پوره سيبزميني دوست داشت، الآن هر ۱۰ روز يه بار شايد بخوره. تخم مرغ هم فقط سفيدهشو ميخوره(به خودم رفته خودم تا دبيرستان لب به زرده تخممرغ نميزدم).
البته پدر و مادر هم بيتاثير نيستن،هم ژنشون هم عادات غذايشون. باباي هيژا ميشه گفت يه جورايي بدغذاس، خودم همه چي ميخورم، ولي هيچوقت نشده مثلاً آرزوي خوردن غذايي رو داشته باشم يا خيلي براي خوردن چيزي ذوق نشون بدم.
مشكل كمبود آهن هم نداره، انواع و اقسام شربتهاي تقويتي و اشتها آور هم از سنستل، كيدي كر، شربت روغنماهي، مينادكس و تازگيها هم كيندر مولتي ويتامين هم هميشه جز رژيم غذايش بوده.
يكي از آرزوهام اين شده كه هيژا خودش درخواست غذا بكنه و بدون هيچ مقدمه و موخرهايي بشينه غذاشو بخوره. الآن وزنش ۱۵ كيلو و نيمه.
از روز جمعه تا امروز حسابی به هیژا خوش گذشته و کمی از حال و هوای این مدت مریضی من* دور شد. پسر دایی هیژا دانشگاه امیرکبیر قبول شده و به همراه خانواده از جمعه تا دیروز خونه ما بودن. هیژا حسابی کیف کرد، جمعه رفت سرزمین عجایب، یکشنبه رفت باغ وحش و پارک ارم، دوشنبه هم رفت میدان بهارستان و سپه سالار!(تا حالا هیژا رو نبرده بودم تو این جاهای شلوغ و این اولین بارش بود) و همه اینها رو(بجز پارک ارم که بابا هم بود) بدون ما و تنهایی با خونه دایی رفته. واضح و مبرهنه که این چند روز رو هم مهد رو نرفت و از فرصت پیش آمده کمال استفاده را کرد. هفته پیش که پسردایی هیژا اومد خونه، کلی هیژا خوشحال شد و پیشنهاد دوقلو شدن رو هم بهش داد و گفت که همیشه اینجا بمون و با من دوقلو شو(البته فکر کنم این چند روز که دید پسر دایی خیلی اهل بازی و سر به سر گذاشتن نیست پشیمون شده باشه از پیشنهادش!). این مدت هیژا هیچ بهونه ایی نگرفت و مدام با ارغوان(دختردایی) مشغول بازی بود، طفلی همینه همش تقاضای یه قُل دیگه می کنه!
ارغوان و هیژا در باغ وحش
سه شنبه هم که خونه دایی رفتن، مهد هیژا رو تعطیل کرده بودن و به مناسبت شروع مهرماه، جشن شروع سال داشتن تو فرهنگسرای سرو (کنار پارک ساعی). ساعت ۱۰ تا ۱۲ بود برنامه، گل بازی، خمیر بازی، پازل بازی، نقاشی صورت، نقاشی، کلاژ و بقیه چیزا به راه بود، همراه با کلی تعریف و تمجید از کارای انجام گرفته در این مهد. هیژا تا قبل از اومدن دوستاش کمی مشغول این بازیا شد، اما با دیدن امیروالا و کسری، بدو بدو شروع شد. بعد از تموم شدن برنامه هم گفتم با هیژا بریم حیونا رو ببینیم و بازی هم بکنه، پدر مادر کسری می خواستن برن ولی کسری نذاشت و در نتیجه هیژا و کسری از ۱۲ تا ۳ مشغول بازی و بدو بدو شدن تو پارک و حسابی بهشون خوش گذشت. موقع برگشتن هم دوتایی کلی بهونه همو گرفتن و می خواستن بازم پیش هم باشن.
با کسری
با امیروالا
با امیرمهدی
با کسری تو پارک
طبیعی بود که امروز هیژا نخواد بره مهد، اما با یادآوری اینکه که کیف جدید و لیوان جدیدش رو می تونه ببره مهد، راضی شد بره. یه کوله انتخاب کرده از این چرخ دارا که برای بچه های دبستانی خوبه و هر چی چونه زدیم راضی نشد و همون رو می خواست منم به این شرط خریدم که خودش حمل و نقلش کنه و اگه نتوست دیگه نیاردش مهد و و اسه مسافرتا بذارتش و وسایلشو بذاره توش. امروز موقع برگشتن، دادم دستش و خودش آورد کوله شو.
کوله من و هیژا کنار هم، خدایش کدوم یکی بزرگتره؟!
تو جاهایی که مامانا و بچه ها هستن، خیلی وقتا به برخورد والدین با بچه ها دقت می کنم. به نظرم روش برخورد مامان یکی از همکلاسیای هیژا که خیلی پسر بامزه ایه و جدیداً هم با هیژا جور شدن خیلی عجیبه. تو اون ۲ ساعت یک لحظه مادر دست بچه رو ول نکرد و به ترتیب از سر میز نقاشی می بردش به سمت میز گل بازی و بقیه میزا، همه جاهم در حال راهنمایی بود که اینجوری بکش و اینجوری درست کن و بعدشم آثار خلق شده رو با دقت خاصی برمی داشت، یعنی من اصلاً ندیدم اون بچه با بچه های دیگه بازی کنه. نمی دونم شاید من اشتباه می کنم ولی اینجوری تو دست گرفتن بچه و اجازه نجنبیدن بهش به نظرم زیاد جالب نیست، مخصوصاً رو سرش وایسادن و اینجوری بکش و نکش.
یکی دیگه از مادرا هم پشت سرهم دروغ به بچه می گفت که اگه بری اون ور و از من دور شی، شونصد تا موجود عجیب میان و می برنت و یا اینکه حیونای پارک نیستن و بردنشون و از این قبیل چیزا. کاش می دونستم نظر اونا در مورد برخوردای من با هیژا چیه.
* از احوال پرسی دوستان خیلی ممنونم، سرفه هام بهتر شده، اما فعلاً مریضی تبدیل به یه شبه آسم شده و تا ۶ ماه باید تحت نظر باشم و دارو مصرف کنم تا ببینم بعد اوضاع چی می شه اما به قول مادرم دوره ایی بود که امیدوارم دشمنم هم گرفتارش نشه!