
چند روزه کوروش دوست هیژا نیومده مهد، ديروز پرسيدم امروز كوروش اومد مهد، گفت نه مامان، همه كلاسا رو هم گشتم ولي نبود، كاشكي زودتر بياد آخه من خيلي دلم براش تنگ شده چون دوسش دارم. من اينجور وقتا كه پسرم اينجوري حساشو ميگه خيلي خوشحال ميشم، از همون روزي كه به دنيا اومد دوست داشتم هيژا احساساتشو راحت بگه، كاري كه خودم به سختي انجامش ميدادم ولي بعد از به دنيا آمدن هيژا سعي كردم هميشه احساساتم رو از بد و خوبشو به زبون بيارم، الآن ناراحتم، خوشحالم، دوست دارم، دلم تنگ شده برات و بقيه چيزا و الآن خوشحالم كه پسرم در ابراز احساساتش راحته. البته بگذريم كه در ابراز عصبانيتش زيادي راحته (البته چون من تنها حسيم كه سريع بروز پيدا ميكرد و الآن كمتر همان عصبانيت بوده) و همراهش چند تا فحش هم قاطيش ميكنه، و قتايي هم كه بهش ميگم حق داري عصباني بشي ولي حق نداري فحش بدي، با همون عصبانيتش ميگه فحش نديم نداريم، من فحش ميدم آخه خيلي عصبانيم!
از سنندج که برگشتیم تا امروز به غیر از دو روز که سرکار رفتم، بقیه ش رو خونه بودم و فقط برای آمپول زدن بیرون رفتم. ریه ام عفونت کرده و آن سرفه های غریب هم نتیجه این عفونته بود. الآن دو روزه که می تونم کمی راحت و بدون سرفه حرف بزنم. تا ۲۰ روز الی یک ماه باید درمان رو ادامه بدم بینم چی می شه. همش دارم خدا رو شکر می کنیم که هیژا گرفتار این قضیه نشد و من شدم.
حالا این مدت با این حال و احوال من، هیژا هم قاعدتاً خیلی بهش خوش نگذشته و خوشی سفرای شمال و سنندج از دماغش در اومد. نتوستم هیچ بازیی باهاش بکنم این مدت و بیرون رفتم و پارک رفتنمون تقریباً قطع شد، بابا هم که مثل همیشه گرفتار کار و فقط یک روز با هیژا رفتن بیرون پارک. یه کم بهونه گیریهاش زیاد شد این مدت و من هم به علت ناخوشی صبرم کم تر و در نتیجه کمی درگیریهامون بیشتر. این مدت صبحها هزار ترفند به کار بردم که نفهمه من خونه هستم و با بابا بره مهد.
هیژا امسال اومده پیش آمادگی ۱ و دیگه ساعت خواب ندارن تو مهد و کلی از این قضیه خوشحاله. با کوروش دوستش حسابی شلوغ بازی و مسخره بازی درمیارن تو مهد، چند روز پیش می گفت خاله ما رو از بازی بشین پاشو گذاشته بیرون چون همش با همدیگه حرف می زدیم و می خندیدیم!
یه تغییری در مورد هیژا پیش اومده که خیلی منو خوشحال کرده اونم بدون پتوی معروفش و خوردن انگشت خوابیدنه، میاد رو تخت ما و ملافه ما رو می پیچونه دور خودش و خیلی آروم می خوابه. من هم بعد اینکه خوابش برد می ذارم تو اتاق خودش. البته هنوز پتوشو دوست داره و موقع خستگی یا وقتی از مهد بر می گرده کمی بغلش می کنه و انگشت می خوره اما همین که خودش با خواست خودش شبها موقع خواب اینجوری می خوابه خیلی قدم بزرگیه براش.
حتماً در شب یکی دو بار یا منو صدا می زنه برم پیشش یا خودش میاد پیش ما که من معمولاً برش می گردونم، چند شب پیش تو همون حالا خواب با اعتراض گفت، ای مامان بی تربیت هی من میام اینجا دوست دارم اینجا بخوابم شما منو برمی گردونی، خیلی کارت بده، چون من دوست ندارم تو تخت خودم تنها بخوابم، بعدشم با قهر گرفت خوابید!
بین کلاس موسیقی رفتن هیژا وقفه افتاده، دو جلسه ش هیژا مریض بود، دو جلسه هم خودم و یک جلسه هم مسافرت بودیم. اصلاً هم دوست نداره بره کلاس. مشاور موسسه پارس می گفت زیاد حرفشو گوش می دین و باید باهاش محکم برخورد کنین که باید کلاسا رو بیاد، ولی من یه کم به نظرم اینجور کلاسا رو با زور فرستادن اشتباهه. حالا می خوام از مشاور خودش بپرسم که متاسفانه خیلی وقتاش دیر به دیره. کلاسای مهد رو اگه بذارم فکر می کنه جز برنامه مهده و احتمالاً بره، اما اصلاً کیفیت کلاسای اینجوری مهد قابل مقایسه نیست با بیرون.
سنندج که بودیم واسه برگشتن خواهرزاده م و خانواده ش، چند تا مهمونی بود، تو مهمونی اولین شب بقیه بچه ها که می رقصیدن شاباش می گرفتن ولی هیژا نمی رقصید، خاله آجی هم اومد دید اینجوریه گفت بیا فقط تو نرقصیدی و شاباش نگرفتی و بهش شاباش داد، آورد گفت مامان اینا رو چکار کنم، گفتم بذار جیبت، پول خودته می تونه باهاش اسباب بازی بخری. کلی ذوق کرد و فرداش که با مونیبا بردیمشون شهر بازی، می خواست باز از این تفنگای آب پاش و حباب ساز بخره که گفتم نه نمی شه این مدت خیلی خریدی، دیدم یهو پولشو در آورد و گفت با پول خودم می خرم و برای اولین بار با شاباش و پول خودش خرید کرد پسرم.
سنندج که بودیم به همه گفتم با هیژا کُردی حرف بزنن که اینبار که برگشتیم تهران باهاش کُردی حرف زدن رو شروع کنم(من تا ۲ سالگی با هیژا کُردی حرف زدم، مربیا مهد هیژا گفتن تازه داره زبان باز می کنه و یه چیزایی می گه که بقیه نمی فهمن و یا ما چیزی می گیم که اون نمی فهمه، فعلاً تا حرف زدنش راه بیفته باهاش فارسی حرف بزینن که عصبی نشه، کاش اون موقع گوش نمی دادم حرفشونو) هیژا هیچ جوری زیر بار کُردی حرف زدن نمی ره و مرتب می گه ما فارسیم باید فقط فازسی حرف بزنیم، حالا موندم من که چه کنم با این قضیه، اصرار زیاد داشته باشم حساس می شه و لج می کنه و در ضمن می خوام حتماً کُردی رو بلد باشه، فکر کنم این مورد رو هم باید بپرسم از مشاور محترم.
قضیه اسباب بازی خریدنای هیژا خیلی داره جدی می شه و عشق و علاقه ش به خرید اسباب بازی طوری شده که در هر بیرون رفتن یه اسباب بازی هم می خواد، واقعاً دیگه اتاقش جا نداره، آمار همشونو هم داره و حاضر نمی شه که اونایو که باهاشون بازی نمیکنه به کسی بدیم. باید یه فکر جدی بکنم برای این قضیه. جالبه که ما همه راهها رو هم می ریم و مقاومت می کنیم ولی ماشاله پشتکار عجیبی داره در پی گیری تقاضاش.
فکرشو بکنین اینا یه سری اسباب بازیهاین که تو یه ماه خریده، به غیر از سی دی و کتاب و خمیر و گل و اینا. (البته ۳تاش کادوه، اون عروسک رو خاله آجی براش خرید، از بس هیژا به اون عروسک آیناز ابراز علاقه کرد! شترشم عموش براش سوغاتی آورده)
خبر اینکه تا جمعه سنندج بودم. از جمعه به بعدم اومدم تهران و حسابی دلم برای بابام تنگ شده بود و به محض دیدنش از فرودگاه تا خونه ۱۰ بار بهش گفتم دوست دارم بابايي و آويزونش بودم. بعدشم به مامانم گفتم مچكرم مامان منو بردي سنندج، خوش گذشت. مامان و بابام هم از اون حالتاي ذوق مرگي گرفته بودن از اين همه ابراز احساسات و بچه مثبتي من.
از جمعه كه اومديم تهران و البته درستترش از سهشنبه هفته پيش مامانم درگير همون سرفه شديدي كه من گرفته بودم شده و نميتونه ۵ دقيقه هم حرف بزنه و سرفههاي وحشتناكي ميكنه. در نتيجه شنبه و يكشنبه هم مامان نرفت سركار و خونه بود و من هم خوشحال از نرفتن به مهد. با مامانم هم رفتم دكتر، همچين تعظيم غرائي كردم به خانم دكتر و يك سلام عليكم و رحمه طولاني گفتم(كاري كه جديداً ياد گرفتم و ميبينم كه بقيه خوششون مياد. تازه بعضي وقتا ميگم به به مامان خانم يا به به چه لباس قشنگي، تو سنندج يه آقايي رو ديدم كه مثل كشتي گيرا بود و من بهش گفتم به به آقاي خوشتيپ!) كه هم خانم دكتر و هم مامانم كلي برام لبخند مليح زدن. بابا هم اين هفته كه ما تهران نبوديم درگير اين مريضي بوده و هنوزم تك سرفههاش ادامه داره. مامانم اين روزا همش ميگه من مريضم پسرم و نميتونم بازي كنم و هي سرفه ميكنه و آب و شير و اينا ميخوره.
در سنندچ چه گذشت رو ميذارم براي مامانم بگه براتون. من چند تا اتفاق جالب قبل از سنندج رو براتون مينويسم(البته واضح و مبرهنه كه مامان مينويسه، درسته دستش درد نميكرده اين مدت كه بنويسه ولي سرفه باعث سردردش شده و خودش ميگه مغزم نميكشه براي هيچ كاري).
دو هفته پيش، يه چيزي تو مايههاي جشنواره اوقات فراغت از طرف شهرداري برگزار شد كه مهد ما هم توش شركت داشت. يه پنجشنبه قرار شد كه بچههاي مهد با خانواده بريم توچال و تو يكي از اون برنامهها شركت كنيم. اول مامان فكر كرد من ممكنه صبح زود بيدار نشم و نخوام برم، ولي وقتي از من پرسيد و من به محض شنيدن اسم دوستم كوروش كه ميخواد بياد(سومين دوست صميمي بعد از كسري و كيانوش)،گفتم مامان من زود بيدار ميشم و قولم رو هم عمل كردم، آخه به نفعم بود نميخواستم برم مهد ميخواستم با بچههاي مهد بريم تلهكابين سوار شيم. خلاصه من شب اون روز كلي سرفه كردم و هم خودم خوب نخوابيدم و هم مامان بابا رو نذاشتم بخوابن، ولي صبح بيدار شدم و البته با كمي تاخير رسيديم سر قرار. خاله شادي مهد خيلي زحمت كشيده بود در ارتباط با جور كردن اين برنامه و كلي هم صحبت كرده بود با مسئولين كه ما تو اون صف طولاني تله كابين واينسيم. من تو صف تا چشمم به كوروش افتاد دويدم رفتم پيش او، هر چي هم مامانم تلاش كرد پيش مهشاد و مامانش وايسيم، قبول نكردم. فكر كنم مامانم زياد با مامان كوروش جور نيست، مامان كوروش برعكس مامانم خيلي جديه و خيلي هم مقرراتي. بالاخره رفتيم سوار تله كابين شديم و من و كوروش، فضايي بازي ميكرديم و تله كابين سفينهمون شده بود. ولي انگار مامان كورش خوشش نميومد و هي ميگفت بچهها ببينن ما داريم به آسمون و به خدا نزديك ميشيم كمي تمركز كنين! ولي من و كوروش به كار خودمون ادامه ميداديم. رسيديم آخرين ايستگاه ديديم كه اميروالا و مامانش هم اومدن، فكر كنم مامانم دوست داشت من با امير والا بازي كنم ولي من همش دنبال سر كوروش بودم و هر جا او و مامانش ميرفتن منم ميخواستم اونجا برم. اين رفيق بازي و وابسته شدن به رفيقم به مامانم رفته، ولي نميدونم چرا مامانم دوست نداره اينجوري باشم.
اول از همه رفتيم تو اين زمين بازي و تو ذل گرما كلي اينجا سه تايي با كوروش و امير والا بازي كرديم.
بعدش با اصرار مامانا كه گرمشون شده بود رفتيم تو يه جاي يه سربسته كه توش شلوغ پلوغ بود. رفتيم اونجا ماهيگيري كه خيلي خوشم اومد و كلي ماهي گرفتم، البته واقعي نبودن ها، اسباببازي بودن.
بعدشم رفتم گل بازي و نقاشي و بادكنك بازي. يه قسمتم مامان ما پسرا، خيلي دوست داشتن بريم كه رفتيم ولي هيچ كاري نكرديم، نشستيم و يه وقتايي هم دخترها رو كه همه گريم كرده بودن و شعر مي خوندن با شلوغ بازي اذيت ميكرديم.
خلاصه اينكه خوش گذشت و من از شدت بازي و گرما كلي عرق كرده بودم و همين كه رسيديم خونه با وجود خستگي و مخالفت من، مامانم از اون قيافههاي جدي گرفت و منم ديدم راهي نداره با بابا رفتم حموم.
يه قضيه جالب ديگه هم، برگشتن پسرخالهم و خانواده ش از يه كشور دور بود، (فكرشو بكنين پسرخالهم از بابام بزرگتره). دو تا دختر به نظر مامانم خيلي خوشگل داره با يه خانم مهربون. دو روز خونه ما بودن و بعد با هم برگشتيم سنندج. آيناز ۶ سالشه و آيلا ۲ماه. اولش كمي ارتباط من و آيناز سخت بود چون من بيشتر فارسي و كمي كُردي بلدم و آيناز بيشتر كُردي و انگليسي بلده و كمي فارسي. ولي خوبيش اين بود كه دوتامون خيلي كارتون دوست داشتيم و تازه آيناز مثل بقيه دخترا نيست كه از اسپايدرمن و بتمن خوشش نياد و كلي هم با عروسكاي بتمن و اسپايدرمن و نينجا و باز من بازي كرد. من از آيناز خوشم مياد و اسباببازيهامم ميدادم بهش بازي كنه، به غير از بعضي وقتا كه حس مالكيتم گل ميكرد. برعكس من كه پر سر و صدا و كمي بهونه گيرم آيناز آروم و منطقيه. البته خوب هم از من بزرگتره و هم دخترخانومه و همين باعث ميشد كه بعضي وقتا بگه با من بازي نميكنه. با آيلا زياد جور نبودم چون از نيني ها كه خيلي بهشون توجه ميشه خوشم نمياد و يه جوري دوست دارم اذيتشون كنم واسه همين هميشه يه نگهبان بالا سر آيلا بود. من فقط واسه يه عكس كنار آيلا دراز كشيدم كه اونم ببين چه جوري مواظب آيلا هستن، تازه بعد اين عكس فوري باباي ايلا اومد و همين كه من چشمم بهش افتاد خواستم يه ضربهايي بزنم كه نذاشتن!
با آيناز رفتيم پارك آب و آتش و حسابي بازي كرديم و ۲ دور هم سوار كالسكه شديم، يه بارش مامان به زور اومد كنارمون نشست، ولي بار دوم مامان رو مجبور كرديم كه خودمون دوتايي ميخوايم سوار شيم
وقتي رفتيم سنندج، همه به شدت آيناز و آيلا رو تحويل ميگرفتن چون ۲ سال بود كه نديده بودنشون. خاله آجي هم كه نوههاشو ديده بود خيلي خوشحال بود ولي همش سعي ميكرد حواسش به من هم باشه. تو سنندج آيناز منو تحويل نميگرفت چون چشمش به دخترا افتاده بود، هر چند من لاك هم زدم كه شكل دختر شم، ولي اخلاقم كه مثل اونا نبود. واسه همين همش سراغ بصير پسر دايمو ميگرفتم كه دو تا پسر شيم ولي از شانس بد من تو مهموني شب اول مسافرت بودن. البته كابان دختر خاله خيلي حواسش به من بود.
من به مامان ميگفتم چرا آيناز همش با من اخموه و باهام بازي نميكنه. تو مهموني خونه دايي ديديم باز محل نميذاره، منم ديدم روشهاي رايج پسرونه اثر نميكنه و شروع كردم زبون ريختن. همه شاخ درآورده بودن از حرفام. عزيز دلم، آيناز، خانومم، خانومي، قربونت برم. و نتيجه اين حرفا اين شد كه من و آيناز اينجوري نشستيم و با هم سفيد برفي ديديم.
من اين مدت همش زيباي خفته و سيندرلا و باربي و سفيد برفي ديدم، مامانم كلي اميدوار شد به روحيه لطيف گرفتن و فراموش كردن اسپايدرمن و بتمن. غافل از اينكه من تو اون كارتونا از جادوگراش خوشم ميومد!