تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

هفته پیش رفتیم شمال، ما و ارتا و خانواده. تقریباً 4 روز شد. 2 روز اولش خیلی خوب بود. هیژا خیلی خوب با ارتا کنار میومد. اما 2 روز بعدی، خوب نبود و همراه بود با حساس شدن دوباره هیژا به ارتا و عکس العملای خشن نشون دادن. البته حساس شدن بابای ارتا به هیژا و عکس العملای کمی تند نشون دادن در کل سفر به هیژا به پیش آمدن این قضیه تاثیر داشت. بر خلاف قبلنا که بابای ارتا با هیژا جور بود و بازی می کرد، هیچ محلی به هیژا نمی ذاشت و فقط وقتی هیژا با ارتا بازی می کرد، هیژا رو تشویق می کرد و در کل سفر مشغول ارتا بود. که البته یه جورایی شاید طبیعی باشه. هیژا می دید که یه کارایی رو ارتا انجام می داد و به دلیل کوچولویی ازش می گذشتیم ولی در مورد هیژا سریع با گفتن شما بزرگی و نباید این کارو بکنی برخورد می کردیم. هیژا روز سوم گفت مامان من نمی خوام بزرگ باشم می خوام کوچولو باشم. طفلی اینقدر این بزرگ بودن رو بهش گفته شده بود که حسابی شاکی شده بود و به نظر من هم حق داشت، آخه فقط 4 سال و نیمه شه.
این دفعه بر خلاف سال قبل هیژا حسابی آب بازی و مخصوصاً شن بازی کرد و ساعتها با شن سرگرم بود. فقط حاضر نبود لباسشو در بیاره و بره تو آب، می گفت مردما منو می بینن.(اینم از تعلیمات مهده ظاهراً). کلی هم سوال در مورد اینکه خوب چرا مامان با لباس می ره تو آب داشت که من هم تا جایی که می شد از محدودیتهای مامان تو ایران براش گفتم و اینکه تو کشورای دیگه اینجوری نیست. بعد یه سوال کرد که خیلی بامزه بود. پرسید مامان تو کشورای دیگه مردا باید با لباس شنا کنن؟، چون مثل ایران نیست که زنا باید با لباس شنا کنن.
خوشبختانه این دفعه تو ماشین حالش بد نشد، کمی گیج بود و همش دراز می کشید ولی حالش بهم نخورد.

هیژا و ارتا دریاچه شورمست(نرسیده با ساری، خیلی قشنگه). اینم ارتا کوچولو

               

هیژا تو کالسکه ارتا نشست و گفت من می خوام کوچولو باشم.

                 

این هم بازی مورد علاقه هیژا، کشتی در آب با بابای


بعد از برگشتن از شمال 2 روزی رو مرخصی بودم، اما بعد دیدم هیژا کمی بی حاله و کل هفته رو خونه موندم، هیژا کلی کیف کرد. باز دیروز کمی تب داشت. امروز صبح گفت دهنم آفت زده، دیدیم بله آفت زده. خیلی وقتا وقتی هیژا سرما می خوره، بعدش هم دهنش آفت می زنه، شاید از ضعیفی بدنش باشه. حالا باید فردا ببرمش دکتر ببینم اوضاع گلوش چطوره و آفتش هم یه وقت تو گلوش نزنه. شنبه و یکشنبه رو هم باید خونه باشم. پنج شنبه هم داریم می ریم سنندج تا جمعه بعدش. فکر کنم هیژا بدعادت بشه با این مدت مهد نرفتناش. امروز همین که دید دهنش آفت زده، یه حالت مظلومی به خودش گرفت و گفت من که نمی تونم برم مهد فردا مامان پیشم می مونی.

بعداْ نوشت: هیژا دیشب سرفه های شدیدی کرد و طفلی تا صبح نتونست بخوابه. امروز صبح(شنبه) بردمش دکتر، دارو داد برای سرفه ش و گفت اگه تا ۲ روز دیگه سرفه ش بهتر نشد باید بازم آنتی بیوتیک بخوره. خوشبختانه آفت دهنشم یکیه و زیاد نیست.

راستی آدرس پارک آب و آتش هم: سه راه جهان کودکه. من که فعلاً با این اوضاع هیژا نمی تونم ببرمش. واقعاً اینترنت کار کردن با دایال آپ خونه وحشتناکه!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 18:4  توسط مامان هيژا  | 

از هفته گذشته تا حالا اوضاعمون زیاد میزون نبوده من و هیژا. اولش من گردنم گرفت و الآن ۱۰ روزه گرفتارشم و دستم هم اومده رو گردنه، فعلاً يه سري نرمشا و يه سري كارا رو بكنم و يه سري رو نكنم، اعصابم هم آروم (حتماً مي‌تونم نه؟)، اگر تا يك هفته ديگه جور نشد بايد برم سراغ فيزيوتراپي و جريانات ديگه. اين قضيه خوب خواهي نخواهي رو هيژا تاثير گذاشته و خيلي بازيهايي كه هيژا دوست داره رو نتوستيم باهم انجام بديم و كلاً هم با وجودي كه اصولاً آدم كم طاقتي نيستم در مقابل درد، اما اين دفعه خيلي بهم فشار اومد و بعضي وقتا تو قيافه‌م و حرفام معلوم مي‌شد و هيژا كمي نگران و كلافه شده بود. بعدش هم كه هيژا سرما خورد و هنوز هم ادامه داره.

چهارشنبه در راستاي كمي تعويض روحيه با ارتا( آرتا نيست ها، ارتاس) و خانواده‌ش ۶ نفري رفتيم پارك آب و آتش(شيلا جون و مامان ارشك جون قرار ما برقراره براي يه عصر رفتن به اونجا). ۹ شب بود كه رسيديم اونجا. پاركش واقعاً قشنگه و من به همه بچه‌داراي آب‌بازي دوست توصيه مي‌كنم تا فصل آب‌بازي هست بچه‌ها رو حتماً ببريد. همين كه رسيديم هيژا چشمش به كالسكه افتاد با اسب، قرار شد سوار شيم كه گفتيم بعد آب بازي، كه بعد آب‌بازي ديگه نبود و ما به هيژا قول داديم كه دفعه بعد اول كالسكه رو سوار شه. هيژا با ديدن فواراه‌هاي آب كه از زيرزمين مياد بيرون كلي ذوق زده شد. ولي اول كمي شك داشت با لباس بره، من خيالش راحت كردم و گفتم لباس اضافي براش آوردم. حسابي خودشو خيس كرد و بدو بدو كرد. ولي بعد با لباس خيس اومد وايساد، هر كاري هم كرديم حاضر به تعويض لباساش نشد و عين بيد هم مي‌لرزيد، تا آخرش فهميديم كه قضيه اينه، مي‌گفت من نمي‌خوام لباسامو در بيارم، مردما مي‌بينن. هيچي مام يه ديوار گوشتي براش تشكيل داديم و بالاخره لباسشو عوض كرديم. اما سرماهه رو خورده بود. روابط هيژا با ارتا هم نسبتاً خوب بود و تقاضاي دوقلو بودن هم مطرح شد با ارتا، البته به شرط اينكه زود بزرگ شه. ما هم كمي اميدوار شديم به مسافرت چند روزه‌ايي كه قراره با ارتا و خانواده به شمال داشته باشيم.

سمت راست خيس خالي وايساده و سمت چپ هم داره ارتا رو دعوت مي‌كنه به آب‌بازي.

   

 روز بعد آب ريزش شروع شد و خوشبختانه تب نداشت تا ديروز كه كمي بدنش گرم شده بود و بردم دكتر و گلوش چرك داشت و هيچي ديگه آب بازي چند روز پيش باعث شد از ديروز سيفيكسيم رو شروع كنه. كلاً با اشتهاي كمي هم كه هيژا داره، سيفكسيم بدترش مي‌كنه، واسه همين دكترش يه كيندر مولتي ويتامين براش نوشت. مطب دكتر هيژا ۲ نفر دكترن كه به تناوب صبح و عصر ميان. ما معمولاً پيش دكتر آقا كه با سابقه تر هستن مي‌ريم. تابستونها كه اقاي دكتر معمولاً دو ماهي نيستن هيژا رو مي‌بريم پيش خانم دكتر. ۲ دكتر خوش اخلاقن و خوب ولي خانم دكتر جوونترن و با بچه‌ها هم بيشتر حرف مي‌زنن. سر همين هيژا از خانم دكتر بيشتر خوشش مياد. ديروز همين كه وارد مطب شديم و ديد خانم دكتره، يه سري عمليات آكروبات بازي در آورد و تو مطب بدو بدو كرد. خانم دكتر كه از پارسال هيژا رو نديده بود، شروع كرد به سوالايي مثل: هميشه همينجوري بي قراره و حرف گوش نمي‌كنه و بقيه چيزا. خنديدم گفتم پيش فعال نيست، مثلاً داره توجه شما رو به خودش جلب مي‌كنه. خانم دكتر به من گفت هيچي بهش نگو ببينيم اوضاع چه جوريه. بعد از  دقيقه هيژا رفت رو ترازو، بعدشم آماده شد براي معاينه. خانم دكتر بهش گفت مامان جان بيا معاينه‌ت كنم، هيژا گفت مگه من مامان شما هستم، خانم دكتر هم خنديد گفت نه چون من شما رو دوست دارم بهت مي‌گم مامان جان، هيژا گفت مگه شما منو مي‌شناسيد؟ و... خلاصه بعد از يه سري صحبتها، هيژا تبديل شد به يه پسر باهوش، زرنگ، حواسش به همه چي هست از نظر خانم دكتر. موقع خداحافظي، هم دست داد با خانم دكتر، هم درست حسابي خداحافظي كرد(كاري كه هيژا كمتر ميكنه).

چند روز پيش هيژا تقاضاي دلمه داشت. من هم از اونجايي كه به فنون آشپزي علاقه ندارم تا حالا اين غذا رو درست نكردم، اما ببين بچه، چه‌ها مي‌كنه كه من براي اولين بار تو عمر ۴۰ ساله‌م نشستم و دلمه درست كردم بلكه شازده مريضم  اشتهاش واشه و چيزي بخوره.بر خلاف چيزاي ديگه كه تقاضا مي‌كنه ولي نمي‌خوره، خوشبختانه اين بار خورد و همچين تشكر كرد بابتش كه من حسابي تشويق شدم به دلمه پختن!

من از بس ذوق مي‌كنم از شكلايي كه هيژا درست مي‌كنه با لگواش، يه وقتايي مي‌ذارم شما هم ببينين.

سمت راستي داره آسانسور درست مي‌كنه، سمت چپ هم ميز غذاي خودشه

                          

   

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:38  توسط مامان هيژا  | 

چند وقت پیشا هیژا در مورد مرگ سوال کرد و یه سری توضیحات و سوال جواب بینمون رد و بدل شد. بعد از من پرسید مامان اگه من بمیرم ناراحت می‌شی؟ وقتي اين سوال و پرسيد من اشك تو چشام جمع شد و گفتم واي ي ي ي اين حرف رو نزن، اگه تو بميري من دق مي‌كنم. ظاهراً پسرم از شدت قلمبگي احساساتم در اون لحضه خوشش اومده و روزي چند و حداقل يه بار اين سوال رو از من مي‌پرسه و شده تفريحي براش و همچنين سنجيدن مقدار دوست داشتنش. هر وقت مي‌پرسه من قبل از اينكه حرفشو تموم كنه مي‌زنم تو حرفشو و مي‌گم اين حرف رو نزن و محكم بغلش مي‌كنم. ديروز باز سوالشو تكرار كرد و من وقتي حرفش تموم شد جواب دادم خوب معلومه كه ناراحت مي‌شم. هيژا اعتراض كرد كه نه اينجوري نبايد بگي بايد جيغ بزني و نذاري من همشو بگم!

 حالا اين وسط وقتي از باباش اين سوالو مي‌كنه با توجه به جواباي بابا جريانات داريم. يه وقتي اگه بابا بخواد، سر به سر هيژا بذاره و با جواباي نمي‌دونم و شايد و بايد فكر كنم، جواب بده، هيژا از هر طريقي مي‌خواد كه جواب آره خيلي ناراحت مي‌شم رو بشنوه. تو اين مواقع سريع مي‌گه خوب بابا حالا شما از من بپرس و وقتي مي‌پرسه هيژا مي‌گه آره من خيلي ناراحت مي‌شم. خوب حالا شمام بگو ك ناراحت مي‌شي ديدي كه من نارارحت مي‌شم! اگه اينجوري جواب نگيره هيژا هم مي‌گه منم اصلاً ناراحت نمي‌شم و بابا هم مي گه باشه نشو و اونوقته كه اشك هيژا در مياد و من در يك اقدام ضربتي بايد اعتراف از بابا بگيرم كه اينقده اين پسرم رو اذيت نكنه.

چند وقته كه هيژا به شدت تقاضاي يه برادر دوقلو داره. به هر صورتي كه جوابشو مي‌دادم كارساز نبود تا اينكه گفتم، آخه من مي‌خوام فقط شما رو داشته باشم هيژا جون نمي‌خوام هيچ بچه‌ايي ديگه‌ايي غير از تو داشته باشم، ديگه از اون روز به بعد همچين با غرور مي‌گه شما فقط مي‌خواي من يه دونه رو داشته باشي، ديگه نمي‌خواي هيچ بچه‌ايي داشته باشي.  

آدم فضايي!

   

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:22  توسط مامان هيژا  | 

چند روز پیش مونیبا و خانواده اومدن تهران و چند ساعتی رو با هم بودیم. هیژا و مونیبا رو بردیم پارک ارم. تا ما رسیدیم باغ وحش تعطیل بود و قول باغ وحش رو برای دفعه بعد دادیم. دوتایی حسابی بازی کردن و خوش خرم ۳ ساعتی بازی کردن بعدشم اومديم خونه كه تو خونه هم تا ۱۲ شب بازي كردن. فکر می‌كردم به اين كه چقدر خوشحاله هيژا وقتي بچه ديگه‌ايي همراهشه و دلم سوخت براي تنهاي بازي كردناي هر روزه‌ش.

شادي و هيجان رو تو صورتشون مي‌بينين؟ دوتايي تك و تنها تو اين ماشينا، كه با سرعت باد حركت مي‌‌كردن.

تو اين عكس خانم مسئول اونجا مي‌خواست عكس بگيره، من اول فكر كردم واي بچه‌هاي ما ببين چقده گوگوري مگورين كه مي‌خوان عكسشونو واسه تبليغ بگيرن، بعد ديدم نه قضيه اينه كه بعد عكسا رو نشون مي‌دن و مي‌گن براتون با اضافات گل و بلبل چاپ كنيم. البته طرح بامزه‌ايه. هيژا هم كه هر بار يه قيافه مسخره در مي‌آورد ولي مونيبا عين يه خانم حسابي فيگورايي رو كه مي‌گفتن مي‌گرفت.

 اين گورخر سواري رو هم خدايش منم دلم مي‌خواست سوار شم چه برسه به بچه‌ها. طرح جالبيه نديده بودم تا حالا.

تو اين مدت هم يه جشن تولد رفتيم و هيژا تا تونست دويد. خوشبختانه فضاي بازي داشت و هيچ وسيله‌ايي نبود اونجا و در نتيجه مشكلي از بابت دويدن نبود. تولد پسرونه‌ايي بود و مشكلي تو تولد پيش نيومد بجز مجبور كردن سام به بدو بدو با استفاده از هل دادن و ترسيدن سام. چند بار هم موقع شمع فوت كردن مي دويد هيژا به طرف كيك كه يه جورايي بالاخره با هم كنار اومديم و مشكلي پيش نيومد. اما واقعا خسته شده بودم از دنبال كردن هيژا و مواظب كاراش بودن.

سروش برادر ۲ ساله سپهر صاحب تولد، علاقه زيادي به دويدن داشت و هر جا هيژا مي‌رفت اون هم مي‌رفت. هيژا هم  خوشش اومده بودكه رهبر اين كوچولو شده و اونجايي كه مي‌خواستن سروش عكس بگيره بايد هيژا رو متوقف مي‌كرديم كه سروش هم راضي بشه بره عكس بگيره.

شب موقع برگشتن از تولد با اصرار هيژا سام اومد خونه‌مون. منم خوشحال كه هفته پيش خيلي خوب بازي كردن با هم و امشب هم شب خوبي مي‌شه براشون. اما مشكلي كه پيش اومد اين بود كه سام چيزي رو با لگوهاي ميله‌ايي درست مي‌كرد و هيژا مي‌رفت خراب مي‌كرد. چندين بار اين كار رو كرد و چندين بار سام ناراحت شد. چند دفعه به هيژا گفتيم كه با اين كار همه نارحت مي‌شيم. اما فايده نداشت، آخر سر من هم يكي از چيزايو كه هيژا ساخته بود خراب كردم. هيژا به قدري عصباني شد كه تا نيم ساعت فقط گريه كرد و دست و پا زد و البته همراه با بعضي كلمات گهر بار. آخرش هم رفت پتوشو بغل كرد و نشست و هيچ بازي نكرد تا موقع خوابيدن. من به شدت حالم بد شده بود از اين اوضاع احوال. از اين كه بچه‌مو نمي‌فهمم. از اينكه چه بايد بكنم. فرداش از من خيلي ناراحت بود كه من چرا وسيله‌شو خراب كردم، گفتم خوب تو چرا وسيله سام رو خراب كردي، گفت سام عصباني نمي‌شد از اين كار من شما عصباني شدي. عصرش با مشاورش صحبت كردم. گفت من كار خيلي اشتباهي كردم و حرف هيژا درسته بايد اون شخص از خودش دفاع كنه نه شما. من هم گفتم گفتنش راحته، وقتي كسي اومده خونه شما و بچه‌ش اذيت مي‌شه من بايد بشينم و نگاه كنم، گفت نه توضيح بده براشون كه شما به هيژا تذكر بدين اگر از كارش ناراحت مي‌شين. بايد عكس العمل اونا رو ببينه نه من. راستشو بخواين تو جامعه ما با اين همه تعارف و رودرواسي چه جوري مي‌شه همچين چيزي رو اجرا كرد. خود من تا حدي با اين قضيه موافقم ولي اونوقت پشتكار عظيمي مي‌خواد راضي كردن باباي هيژا به عكس العمل نشون ندادن در اين موارد.

با بازي درمان، هيژا يه جورايي اختلاف نظر پيدا كرديم. يعني من متوجه يه سري چيزا نمي‌شم، مي‌گه همه اموخته‌ها و مطالعه‌ها و مشاوره ها رو بذرام كنار و يه مدت با حسم قضايا رو دنبال كنم. يعني اگه من ۵ روز هفته رو سرحالم و حسشو دارم براي هيژا هر ۵ روز مثلاً هر اسباب‌بازيو كه دلش مي خواد بخرم ولي اگه حسشو نداشتم نخرم. من موندم كه اين وسط تربيت چي مي‌شه و درست بودن يا نبودن يك قضيه چي‌ مي‌شه. البته نظرشون اينه كه ما هيژا رو حساس كرديم و مجبورش كرديم به عكس العمل نشون دادن و بايد حساسيت زدايي كرد. حالا قراره يك جلسه ديگه با خود دكتر مجد مشاوره بگيرم ببينم  كار درست چيه.

پنج‌شنبه رفتيم پارك ملت، شهرداري يه كاري تحت عنوان پارك فيلم انجام داده، پنج‌شنبه‌ها و جمعه ها تو بعضي پاركا فيلم مي‌ذارن و ملت نگا مي‌كنن. داشتيم قدم مي‌زديم كه هيژا چشمش به اون فضا افتاد. گفت مي خوام رو صندلي بشينم، فيلم نگاه كنم. از خوش شانسي يك صندلي خالي بود و رفت نشست. اينقدر صحنه بامزه‌ايي بود ميون اون همه آدم بزرگ اين فسقلي نشسته بود و گاه گداري هم از دور براي من شكلك در مي‌آورد و نيم ساعت نشست آواز گنجشكها نگاه كرد.

جمعه هم رفتيم پارك پرديسان بادبادك هوا كردن، كمي عصباني شد از باد نرفتن بادبادكها اما كلاً خوب بود.

 جمعه ظهر نیم ساعت بهترین لحظات رو داشتیم با هم نیم ساعت با آب پاش ۳ نفری به همدیگه آب پاشیدیم و خیس خالی شدیم خیلی خوش گذشت فقط خندیدیم و کیف کردیم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:19  توسط مامان هيژا  |