
چند روز رو تو تعطيلي اجباري بوديم به خاطر موقعيت جغرافيايي محل كار، خونه و مهد هيژا. هيژا خوشحال بود كه مهد نميره و وقتي شنيد به علت دير بيدار شدن و دير حاضر شدنش نيست بسته بودن راه و نرفتن به مهد خوشحاليش دوچندان شد.
سعي كردم يه چند تا كار فرهنگي هنري باهم انجام بديم. از جمله بازي با رنگ انگشتي، گل بازي، كاغذ قيچي كردن. هيژا به رنگ انگشتي علاقه زيادي داره، اين دفعه كف آشپزخونه رو در اختيارش گذاشتم كه هر كاري كه ميخواد بكنه، تقريباً هميشه هم آخرش تبديل ميشه به نقاشي روي بدن خودش كه علاقه زيادي داره به اين كار. چند وقت پيش از اين گلهاي آماده و بهداشتي پومه ديدم كه به نظرم خيلي چيز خوبيه براي بچهها، براي هيژا خريدم و خوشش هم اومد و باهاش آدمك درست كرد. كاغذ قيچي كردن و باهاش كاردستي درست كردن رو هم چند باري با هم كار كرديم ولي خيلي علاقه نشون نميده.
البته چند دفعه از شكلايي كه در ميآورد ذوق كرد ولي زود حوصلهش سر رفت، شايدم من اون جذبه لازم رو ايجاد نكردم براش. اينجا خودش گفت نگا مامان شلوار درست كردم، حالا عكس بگير!
بازي مورد علاقهش اينه كه اسباببازيهاش رو، رو ميز جمع كنه و باهاشون فيلم اجرا كنه. تازگيها به كارتون لاكپشتهاي نينجا علاقه پيدا كرده، بعد از نگاه كردن كارتون با عروسكاش شروع ميكنه يه كارتون ديگه رو ساختن با كارگرداني خودش. البته عروسك شخصيت "باز" تو كارتون داستان اسباببازي كماكان جز عروسكاي مورد علاقهشه و تو بيشتر بازياش هست.
يه بار از تلويزيون انيمشيني داد كه يه آقايي سيگاري ميشه بعدش قيافه درب و داغوني پيدا ميكنه، حالا از اون موقع هر كسي رو ببينه سيگار ميكشه سريع اعتراض ميكنه كه نكش مريض ميشي و قيافهت مثل اون آقا ميشه. يه آقايي از كنامون رد شد كه سيگار دستش بود، همچين هيژا داد زد كه اي آقاي بيتربيت دود رو كردي تو صورت من كه مريض بشم. چند روزي هم رفتيم اروميه، اون چند روز رو در حال كل كل با پدربزرگش بود كه سيگار نكش كار بديه و مريض ميشي.
روش كتاب خوني هيژا به اين صورته كه تو كتاباي مختلفي كه براش خونده ميشه هر چند وقت يك بار به چندتاشون علاقه ويژهايي پيدا ميكنه و هر شب بايد براش خونده بشه. تو يه ماه گذشته كتابهاي "خفاش كوچولو" و چوپان دروغگو(به صورت شعر) مورد علاقهش بوده و تازگيها هم كتاب ميكروب، غول ريزه ميزه جز كتاباي مخصوصش شده. هر كدوم از اين كتابا از نظر من يه مشكلايي دارن و به نظرم يه سري كلماتي تو كتاب به كار ميرن كه قابل فهم براي بچه نيست يا براش سوال ايجاد ميشه، يا اينكه تصويراشون ربطي يه داستان نداره. ولي خوب در كل بد نيستن. كتاب علي مردان خان رو براي هيژا گرفتم، اولين سوالش اين بود كه مگه بزرگ نيست پس چرا اين كارا رو ميكنه، منم نقاشيشو نشون ميدادم، ميگفتم نه اينهاش كوچكه، تازه بعد كلي بحث و نتيجهگيري گفت پس چرا اسمش عليمردان خانه؟ اسمش بزرگه!
تو اين روزاي خاك و خاشاكي تهران هم كه خانه نشين شديم، هيژا حسابي حوصلهش سررفته بود و من با ارائه انواع و اقسام بازيها از روزي چند وعده كشتي گرفتن تا آب بازي و توپ بازي و بپر بپر سعي در پر كردن اوقات فراغت هيژا كردم كه تا حدي چاره ساز بود، ولي آخر مجبور شديم چهارشنبه شب ببريمش سرزمين عجايب. همين كه رسيديم تقاضاي خريد انواع و اقسام اسباببازيا شروع شد. مام دو راه پيش پاش گذاشتيم يا خريد اسباببازي يا رفتن به محل بازي. سريع اسباببازي رو انتخاب كرد و بعد كه خريد و خيالش راحت شد، گفت خوب بريم بالا مام شرط رو بهش يادآوري كرديم انگار باورش نميشد اين كارو بكنيم كه كرديم. اما تا ۲ روز بعدش گلايه داشت كه چرا منو نبردين بايد من هم اسباببازي بخرم هم عجايب برم.
يك روز هم سام و خانواده اومدن خونهمون و با هيژا حسابي بازي كرد. نسبت به دفعات پيش روابط خيلي بهتر بود تا حدي كه هيژا تقاضاي دوقلو بودن با سام رو مطرح كرد!
هيژا با رفتن به كلاساي بازي درمانيش خوب پيش ميرفت تا دو هفته پيش كه كلاً شروع به مخالفت كرد و هر جلسه با كلي گريه و زاري رفته تا ديروز كه طي صحبت با مربيش تصميم گرفتيم كه فعلاً هيژا بقيه اين كلاساشو نره و من كاراي طول هفتهشو يادداشت كنم و با مربيش مشاوره كنم كه چه راهي رو در پيش بگيريم. تو اين مدت هم كلاً با همه كلاس رفتناش مخالفت كرده، حتي كلاس موسيقيشو كه خيلي دوست داره. با مهد رفتن هم باز شروع كرده به مخالفت كردن و هر بار با يه بهونه. كلاس نقاشي رو هم به همين ترتيب پس زده. البته دليل مخالفت با كلاس موسيقيش، اينه كه از ترم جديد مادرا ديگه تو كلاس همراه بچهها نيستن و بايد بيرون كلاس منتظر بمونن.(مامان آرمان جون واقعاً روش كارشون خيلي خوبه به نظر من حتماً به فكر باش).
من قضيه رو اينجوري دارم ميبينم كه هيژا با هر جايي كه اونجا مجبور به رعايت يه سري اصول و مقرارت باشه، مخالفت ميكنه كه اينا برميگرده به مجموعه عواملي مثل شخصيت خود هيژا و نحوه برخورد ما. خلاصهش اينكه يه مدت اوضاع خوب پيش رفت و من اميدوار شدم ولي باز همه چي برگشته به چند وقت پيش. حالا تا ببينم چه كار بايد كرد.
دو روي سكه پسرم!