
حدودای پارسال بود که هیژا پرسید پس من کی میرم سرکار(که دیگه مجبور نباشه بره مهد)؟ مام پروسه سرکار رفتنشو براش گفتیم که اول باید مهد رو تموم کنی، بعد بری مدرسه، بعدش بری دانشگاه و بعد اینها میتونی بری سرکار.در کمال تعجب خودش یه چیز دیگه بهش اضافه کرد و یه بار در جواب یکی از دوستامون همین مراحل رو گفت و بعدش گفت بعدش میشم بابای یه بچه! چند وقت پیش پسر یکی از دوستامون رفت سربازی و همون شد که فهمید قبل سرکار میره سربازی، یک ذوقی میکنه که قراره بره سربازی و تفنگ واقعی رو دستش بگیره(حالا نمیدونه همین یه قلم سربازی رو که آقایون تو زندگیشون دارن براشون رد شدن از قله قاف میشه و به نظرشون اجحافی شده به آقایون). قبلنا که صبحها نمیخواست بره مهد میگفت پس من کی میرم سرکار (که دیگه نرم مهد) ولی الآن میگه من کی بزرگ میشم برم سربازی!
چند روز پیش رفتیم پارک لاله با هیژا، یک گروه تکواندو بچهها اومده بودن پارک با مربیشون و هیژا اونها رو که دید، دیگه بازی یادش رفت و نشست به نگاه کردن اونها. شب هم وقتی باباش اومد خونه، من به باباش گفتم که بچههای یه کم بزرگتر از هیژا هم بودن تو گروه، سریع اعتراض کرد و گفت نه نه اندازه من بودن، دوست داره این جور ورزشها رو، از یه طرف بد نیست برای تخلیه علاقهش به این جور بازیا، اما از یه طرف دکتر مجد به ما گفت که اصلاً ورزشهای رقابتی نره هیژا بهتره، چون به شدت ناراحت میشه موقع باخت.
راستی یه نکته، من همیشه فکر میکردم باید بعضی از مقرارت رو مثل دست و صورت شستن، نوع غذا خوردن، حتماً سرجا خوابیدن و ... رو درست به هیژا یاد بدم و مواظب باشم طبق روال باشه که بچه یاد بگیره. اما مربی شن بازی هیژا میگفت اینجوری بچهها دچار وسواس میشن و بهتره بعضی موقعها مثلاً آب رو تو یه کاسه بخورین نه تو لیوان، یا قاشق رو دست چپ بگیرن یا حالا یه بار بچه رو مبل بخوابه بعد بذاریمش سرجاش، موقع حموم کردن یه بار لیف نزیم و اینا. من اصلاً این قضیه رو نمیدونستم و وقتی فهمیدم برام جالب بود و دیدم دقیقاً هیژا، رو بعضی از کارا وسواس پیدا کرده.
مثل هر روز صبح که هیژا میخواد از خواب بیدار شه. یه سری شروع کرد به اعلام نرفتن به مهد، جواب شنید، باید بری و اگه میخوای خودت بمون خونه و من میرم سرکار، گفت که سردمه و یه کم دیگه زیر پتو بخوابم. بعد که جواب شنید، بیا بخاری برقی رو برات روشن کردم، پاشو بیا بیرون از تختت، بیا جلو بخاری که گرم شی. گفت ااا من بخاری دوست ندارم من زیر پتوی خودم دوست دارم. جواب شنید ای بابا زود باش دیگه دیره، آخه چقدر من دیر برسم سرکار، گفت این آقای سرکار رو بذار بیام تار بندازم، بندازمش زندان که به تو نگه بیای سرکار. جواب شنید که خوب اگه نرم سر کار پول نداریم، نمیتونیم هیچی بخریم برات، فقیر میشیم. گفت بذار فقیر باشیم بذار پول نداشته باشیم. جواب شنید ااااا پاشو دیگه عزیزم چقده حرف میزنی، زود باش دیگه بهونه نیار باید بری. گفت: ای بابا، مامان باز رفتی تو اون فاز دیگه، بهونه نگیر دیگه، نرو تو اون فاز، بذار بدونم باهات چکار کنم! بعد که به جای جواب خنده شنید اون هم قهقهه، اومد روبروم و با اون قیافه بامزهش ۱۰ بار، باز رفتی تو اون فاز، رو تکرار کرد و بازم خندیدیم. چه آینهایی شده این پسر برای من!
مادر آرمان جون پیشنهاد خوبی دادن، اونم نوشتن فهرست کتاباییه که بچههامون دارن، مامان فراز و مامان نورا هم نوشتن کتاباشونو. منم فهرست کتابای هیژا رو مینویسم. در ضمن برای اینکه بتونم اطلاعات کتابشناختی کتابها رو درست بنویسم از وبسایت کتابخانه ملی ایران کمک گرفتم. بعضی از کتابا رو هم که میبینین قدیمیه، قضیهش اینه که من رشته علوم کتابداری خوندم و یه ۳ واحدی کتابهای کودک و نوجوان داشتیم که من کلی هم خوشم میاومد از این درس. واسه همین خیلی از کتابای کودک و نوجوان رو قبلاً خریده بودم و کلی هم کتابای نوجوانان مثل جیم دکمه و چینی بر زمان و ... را دارم الآن. هر وقت کتاب خوبی می دیدم و برای برادرزاده ها و خواهرزاده هام می خریدم، یه نسخه هم برای خودم می خریدم. اون موقع هیچوقت فکر نمیکردم که روزی پسری داشته باشم و این کتابها رو برای پسرم بخونم.
کتابایی رو که هیژا خیلی خوشش اومده رو با رنگ بنفش مشخص می کنم و کتابای رو که زیرش خط کشیدم رو هم پیشنهاد می کنم.
- ماه تی تی کلاه تی تی(بازی شعر نمایش)/افسانه شعبان نژاد ؛ تصویرگر: راشین خیریه. کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۵
- کلاغه به خونهش نرسید/ سروده افسانه شعباننژاد ؛ تصویرگر علی خدایی.تهران: لوح بصر، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۶.
- کوچولو و مداد بنفش/ نوشته و نقاشی کداکت جانسون؛ ترجمه آذر رضایی. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات؛ محراب قلم، ۱۳۶۹
- شب بخیر کوچولو/ شعر و نقاشی گلاله محمدی. تهران: نگارینه، ۱۳۸۳.
- پالتو و قرمز/ نوشته لیلی ایمن (آهی)؛ تصاویر از مرتضی ممیز.
- لالا، لالا، گل شببو/ سروده شکوه قاسمنیا...[و دیگران]؛ ویراستار جعفر ابراهیمی (شاهد). تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۰.
- جوجو اومد آب بخوره.../ شعرها از ناصر کشاورز؛ نقاشی ها از رضا لواسانی. تهران: نهاد هنر و ادبیات، ۱۳۷۵.
- زرافه گردن دراز/ نویسنده شهناز کورانی؛ تصویرگر رامک پژمانپور. تهران: شهناز کورانی، ۱۳۸۳.
- گربهها/ مارگارت لنامن؛ [مترجم] سپیده آریان.تهران: کتابسرای نیک، ۱۳۸۳.
- ماشین، کشتی، هواپیما/ لی چن ون جینگ؛ [ترجمه واحد کتابهای بنفشه]. تهران: قدیانی، کتابهای بنفشه ، ۱۳۸۴.
- کی برنده شد؟/ نویسنده وانگ زنهوا؛ مترجم شهلا بارفروش؛ تصویرگران جیانگ چنگان، ووداشینگ. تهران : کتاب نیستان ، ۱۳۸۵.
- ری ری راه راه/مندی راس ؛ تصویرگر جان هسلم ؛ ترجمهی مژگان شیخی. تهران: افق، کتابهای فندق، ۱۳۸۵.
- گالی گلی/رانی راندل ؛ ترجمهی مژگان شیخی ؛ تصویرگر جان هسلم.تهران: افق، کتابهای فندق، ۱۳۸۵.
- دستمال خال خالی/ نوشته و تصاویر از زهره پریرخ. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.
- گربه کوچکم کو؟: نینی و پیشی/ شاعر پریوش طیبی. تهران: قلم سبز، ۱۳۸۱.
- روز موری/نویسنده محمدرضا یوسفی؛ تصویرگر رضا مکتبی.تهران: موسسه نشر شهر، ۱۳۸۶.
- کره اسب و رودخانه/ نوشته مینگ یانگ؛ ترجمه بهروز غریبپور. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۶۳.
- خوابت نمیبرد خرس کوچولو/ مارتین وادل؛ ترجمهی رضی هیرمندی؛ تصویرگر باربارا فرت. تهران: افق، کتابهای فندق، ۱۳۸۲.
- مورچه با پنیر/ بازنویس خسرو صالحی؛ تصویرگر سارا ساکی. تهران: درخت بلورین، ۱۳۸۳.
- مهمانهای ناخوانده/نویسنده شهره یوسفی ؛ تصویرگر سارا نامجو. تهران: خانه ادبیات، ۱۳۸۶.
- دایناسور، آی دایناسور/سرودهی نیلوفر بهاری. تهران: افق، کتابهای فندق، ۱۳۸۵.
- پینوکیو/ قصهپرداز حمید عاملی. تهران : دادجو: دبیر، ۱۳۸۵.
- شنگول و منگول/مترجم شقایق دادجو. تهران: دادجو، ۱۳۸۵
- شیر شکمو/اثر گنادی بلینف ؛ تصویرگر ولادیمیر لونیسون ؛ ترجمه صوفیا محمودی. تهران: نخستین، کتابهای پرستو، ۱۳۸۵.
- مجموعه تاتی کوچولوها از انتشارات قدیانی که دوتای زیری خیلی مورد علاقه هیژا بود.
- مامان بیا، جیش دارم/ شکوه قاسمنیا. تهران : قدیانی، کتابهای بنفشه ، ۱۳۸۴. .(برای ۱ تا ۳ساله ها)
- مامان میخوام ورزش کنم/شکوه قاسمنیا. تهران: قدیانی، کتابهای بنفشه.، ۱۳۸۵. .(برای ۱ تا ۳ساله ها)
- مجموعه فسقلی ها از انتشارات قدیانی: هیژا این مجموعه رو بیشتر از خود داستاناش اسماشونو دوست داشت و حفظ کرده بود: مثل جالی خجالتی و فری فراموشکار و ...
- غذای خوشمزه من/ نویسنده استورات کاولی؛ شعر طاهره خلیلی کسمایی. تهران: ایرانبان، ۱۳۸۲.
- خانه زیبای من/ نویسنده تونی حاچینگز، شعر طاهره خلیلی کسمایی.تهران: ایرانبان، ۱۳۸۲.
- پیشی پیشی، رنگ رنگ.تهران: نشر افق، کتابهای فندق، ۱۳۸۰.
- می می نی تو مهدکودک دوسته با فیل و اردک/ با شعرهای ناصر کشاورز. تهران: افق، کتابهای فندق، ۱۳۸۳.
- جوجه/ نویسنده وتصویر گر :پیر کایلو ؛ مترجم:مسلم قاسمی. تهران: کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان، ۱۳۸۴ .(برای ۱ تا ۳ ساله ها)
- پنج تا انگشت بودند که ...: بازی/ سروده مصطفی رحماندوست؛ تصویرگر هدی حدادی. تهران : پیدایش ، ۱۳۸۴.
- گربه به من میو داد/ ناصر کشاورز؛ تصویرگر علی خدایی. تهران: نشر افق، ۱۳۷۸.
- کتاب کیفی من: حیوانات مزرعه/ سرودهی نیلوفر بهاری. تهران : افق، کتابهای فندق ، ۱۳۸۵.
- مک مزرعهدار/نویسنده رنه رندال ؛ تصویرگر اما دد ؛ ترجمه فرزاد امامی. تهران: افق، کتابهای فندق، ۱۳۸۵.
- پیشی پیشی جان چه نازی/ شاعر ر.م تیرداد؛ اجرای کامپیوتری رضا جمارانی. تهران : تولد ، ۱۳۸۴.(برای ۱ تا ۲ ساله ها)
- حیوانات/ گردآورنده فاطمه جمالی. تهران: پیک ادبیات، ۱۳۸۱.(برای ۱ تا ۲ ساله ها)
- مزرعه/ گردآورنده فاطمه جمالی. تهران: پیک ادبیات. (برای ۱ تا ۲ ساله ها)
- پریا/ شعر احمد شاملو؛ تصویرگر مهردخت امینی.تهران: خانه ادبیات، ۱۳۸۵.
- دخترای ننه دریا/ شعر احمد شاملو؛ تصویرگر مهردخت امینی. تهران: خانه ادبیات، ۱۳۸۵.
- باران/ نویسنده گلچین گیلانی؛ [تصویرگر مهردخت امینی]. تهران: خانه ادبیات، ۱۳۸۵.
- ننهسرما/ نویسنده بهرنگ سهرابی؛ ویرایش شعر م.آزاد؛ تصویرگر مهردخت امینی. تهران: خانه ادبیات، ۱۳۷۹.
- معمای انگشتی حیوانات/ مترجم سیما دورعلی. تهران: عسلنشر، ۱۳۸۶.
- معمای انگشتی طبیعت/ مترجم سیما دورعلی. تهران: عسلنشر، ۱۳۸۶.
- الفبای فارسی =Persian alphabet/ تهیه و تنظیم فائقه مرتضوی کرونی.تهران: فرهنگ هنر، ۱۳۸۳.
- وسایل/ تهیه و تنظیم فائقه مرتضوی کرونی.تهران: فرهنگ هنر، ۱۳۸۳.
- رویای موش کوچولو/ نویسنده و نقاش لئو لیونی؛ مترجم م. مروارید.مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی ، ۱۳۸۴.
- شنل قرمزی و چهار قصه دیگر: مادر بزرگ جادو میکند، پری دریایی تنها، سبیلو گربه پارچهای، پادشاه شکمو/ مولفان درک هال، آلیسون موریس، لوییس سامرویل؛ مترجمان رامینو رضازاده، رامونا ثمالی.تهران: زیتون، ۱۳۸۶.
- بازی با انگشتها/ مصطفی رحماندوست؛ تصویرگر هاله لادن.تهران کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان،۱۳۸۳
- بازیهای محلی ایران: برای کودکان و نوجوانان/ گردآوری و تدوین فاطمه بدرطالعی؛ تصویرگر رودابه خائف؛ طراح گرافیک کورش پارسانژاد. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۲.
- نقاش و پرنده/ نویسنده و تصویرگر ماکس فلتهویس؛ مترجم پوپک بایرامی؛ ویراستار حمید گروگان.تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۵.
- اوریگامی حیوانات/تالیف و گردآوری روحالله گیوهچی؛ طراحی و اجرا رویا استادپور.تهران: نغمه نواندیش، ۱۳۸۶.
- اوریگامی برای کودکان/تالیف و گردآوری روحالله گیوهچی؛ طراحی و اجرا رویا استادپور.تهران: نغمه نواندیش، ۱۳۸۶.
- پلهبازی/نویسنده سرور کتبی ؛ تصویرگر رضا لواسانی. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۳.تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۳.
- خوشمزه و پرفایده/ ترانه از امین؛ تصویرگر محمد سرابی.تهران : پاورقی ، ۱۳۸۴.
- خدا چه مهربان است/ نویسنده آکی کوکاگه یاما؛ مترجم عبدالوحید ایزدپناه؛ برگردان بهشعر جعفر ابراهیمی شاهد؛ تصویرگر تسونه کوتاناکه. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۵.
- گردم و میچرخم/ نویسنده فریبا کیهانی؛ تصویرگر ماهنی تذهیبی. تهران : مارال ، ۱۳۸۴.
- جوجه رنگی/ سراینده بنفشه رسولیان بروجنی؛ تصویرگر مریم فدایی. اصفهان : نوشته، کتابهای خورشید خانوم ، ۱۳۸۵.
- دویدم و دویدم/ متن منوچهر احترامی؛ تصویر کیانوش لطیفی.
- خروس نگو یه ساعت/ متن منوچهر احترامی؛ تصویرگر غلامعلی تهران: هنرور، ۱۳۸۲. لطیفی. تهران: هنرور، ۱۳۸۲.
- فیل اومد آب بخوره/ متن منوچهر احترامی؛ تصویر کیانوش لطیفی. تهران: هنرور، ۱۳۸۲.
- رویای کودکانه: در انتظار تولدی دیگر/ شعر مهام؛ تصویرگر منیژه ارونقی. تهران: مفاهیم، ۱۳۷۵.
-پروانه کوچولو/ ترجمه و شعر ندا یعقوبی. تهران: سیمای فرهنگ، ۱۳۸۳.
- مجله بادبادک [پیایند]/ تهران: موسسهی پژوهشی کودکان دنیا، [۱۳۸۲] -
این ۳ عنوان کتاب هم کتابای مجموعه ايی هستن که بیشتر افسانه ها و قصه های قدیمی ایرانین.
- چهل قصه/ پژوهش و بازنویسی منوچهر کریمزاده؛ بههمراه هشت تابلوی رنگی از بهزاد غریبپور.
| تهران: طرح نو، ۱۳۷۶. |
- فرهنگ افسانههای ایرانی/ علیاشرف درویشیان، رضا خندان (مهابادی). تهران: آنزان، - ۱۳۷۷. تقریباً ۱۹ جلده که من تا جلد ۱۴ شو خریدم. همه قصه های شاه و پری و پهلوان ایرانی توشه. من گاه گداری برای هیژا می خونم بعضی از قصه هاشو البته با تلخیص و کمی تغییر.
- افسانهها/ به اهتمام فضلالله مهتدی (صبحی). تهران: جامی، ۱۳۷۷.
فرهنگنامه زیر هم جز بهترین فرهنگنامه های استاندارد برای کودکان و نوجوانانه، من هنوز نخریدم چون بیشتر برای بچه های دبستانی به بالا کاربرد داره. فکر کنم کادو کلاس اولیه خوبیه که می شه برای بچه مون خریده بشه.
- فرهنگنامه کودکان و نوجوانان/ پدیدآورنده شورای کتاب کودک ;زیرنظر توران میرهادی (خمارلو)، ایرج جهانشاهی. تهران: شرکت تهیه و نشر فرهنگنامه کودکان و نوجوانان، ۱۳۷۱ -.
پنجشنبه تولد ماني دوست هيژا بود. از هفته قبل وعده اين تولد رو بهش داده بوديم، كادوي تولدش رو هم با انتخاب خود هيژا خريده بوديم و هيژا روز شماري مي كرد براي اين روز. تولد كاملاً پسرانه بود كه ۸ پسر همراه با مادرانشون رو شامل ميشد. البته بايد بگم كه انگار تولد رو براي مادرا گرفته بودن تا بچهها، چون كسي كار به كار بچهها نداشت و همه مشغول انجام حركات موزون بودن. تولد ۴ تا ۸ بود كه تازه ساعت ۸.۳۰ كيك آورده شد و كادوا باز شد.(گلي به جمال ماني كه تا اون موقع صبر كرد).
يكي از اقوام ماني كه خانمي هستن بسيار زيبا و ناز، شديداً به هيژا حساس شده بود و هر كجا كه هيژا رو ميديد تذكري ميداد و اخمي بهش نشون ميداد. سر شمع روشن كردن و فوت كردن، قضيه خيلي جدي گرفته شد توسط همين خانم. حين شمع روشن كردن بچهها و از جمله هيژا كه جلو بود، شمع رو فوت ميكردن(همون كاري كه هميشه براي تولداي خودش كردن و خنديدن)، همونجا يه تذكر جانانه به هيژا داده شد. بعد از اون هم كه ماني ميخواست كادوا رو باز كنه، بچهها ريخته بودن دور ماني كه كادوا رو باز كنه، همونجا هم دست تنها كسي كه كشيده شد و انداخته شد اونور توسط همون خانم، هيژا بود، هيژا داد زد كه بقيه دارن برميگردن اونجا و چرا اون نباشه كه من كشيدمش كنار و براش گفتم كه اينجا مثل تولد خودش نيست. موقع بادكنك تركوندن هم باز به تنها كسي كه تذكر داده شده بود هيژا بود(البته هيژا اولين نفري بود كه شروع كرد به بادكنك پايين كشيدن). اون خانم زيبا در همون حالي كه با اخم هيژا رو نگاه ميكرد دو تا از بادكنكي رو كه چشم همه از جمله هيژا دنبالش بود رو داد به دو تا از بچهها با لبخند و قربونت برم. هيژا رفت كه بادكنك رو بگيره از يكي از اون بچهها، كه من رفتم و آوردمش پيش خودم و آرومش كردم. تا اينجا من چيزي نگفتم و گفتم هيژا بايد اين رفتارها رو هم ببينه و بدونه همه قرار نيست هر كاري كه ميكنه چيزي نگن.
نگاه هیژا رو دارین به اون خانم زیبا
هيژا و ماني هر دو شيطونن و در نتيجه با هم جور. اما با حضور يكي از اقوام ماني به اسم سهراب، ورق برگشت و سهراب و هيژا كلي با هم جور شدن، به علت درجه شيطنت بالاتر، البته گاه گداري هم ميزدن به تيپ و تاپ هم. هيژا تو اون جمع از بقيه بچهها ريزتر بود، اما بيشتر از بقيه بزن بزن راه مي نداخت.(اتفاقاً هفته پيش كه هيژا رو براي شن درماني تو موسسه فرزندان برتر بردم(قضيهش مفصله كه بعد از اتمام دوره مينويسشم)، خانم مشاور ميگفت بايد رو تغذيه هيژا بيشتر كار بشه چون همين جثه ريز هيژا باعث ميشه كه از همسن و سالاي خودش بيشتر كتك بخوره و در نتيجه پرخاشگريش بيشتر ميشه و سعي ميكنه هميشه خودش قبل از اينكه كتك بخوره كتك بزنه).
دارین این دو تا رو چه ست هم هستن با هم!
کلی بچه ها از برف شادی خوششون اومد.
ديگه آخر مجلس بود و همه داشتيم آماده ميشديم كه بريم، سهراب و هيژا سر بادكنك شروع كردن به هل دادن همديگه. سهراب هيژا رو هل داد و بادكنك رو برداشت، من رفتم كه مانتو خودم و لباساي هيژا رو بردارم، جيغ هيژا همراه با گريه شديد بلند شد، گفتم كه لابد در اثر هل دادن افتاده و محل ندادم، وقتي ديدم جيغ شديد شده رفتم به طرف هيژا، با عصبانيت شديد همراه با گريه و هق هق فقط ميگفت اين هيولاس، بكشش، بزنش توام اونو بزن، توام لباس اونو بكش و اون خانم زبيا رو نشون ميداد. من هيژا رو بغل كردم و سعي داشتم آرومش كنم كه نميشد. اون خانم زبيا داد ميزد، بيتربيت، بيشعور و .... هيژا هم سهراب رو هل داده بود ولي نزديك در خروجي و اون چارچوب در خطرناك. حق داشت عصباني بشه ولي نه در حدي كه چنگ بزنه و يقه هيژا رو بگيره و بندازه اونور، طوري كه جاي چنگ ناخناش تو سينه هيژا خط بندازه. حالا اگه مادر سهراب اينكار رو ميكرد يه چيزي. هيژا مرتب داد ميزد كه اون چرا منو زد، منم ميگفتم چون تو سهراب رو هل دادي، اونم با گريه ميگفت كه سهراب هم منو هل داد، اين خانمه كار خيلي بدي كرد خيلي بد. من گفتم آره هم كار شما بد بوده هم كار اون خانم و آروم گفتم كار اشتباهي كردين شما، ببينين چكار كردين باهاش. كه يهو كلي جيغ بود و داد كه سر من و هيژا كشيده شد، كه شما خيلي بيخيالين، پسرتون خيلي بيتربيته، اصلاً آدم نيست و ... من اصولاً زود عصباني ميشم اما فشار زيادي رو به خودم آوردم كه مجلس تولد ماني دعوا راه نيفته. اما اصلاً آن خانم زيبا هيچ جوري كوتاه نمياومد و كم مونده بود يه چكم بخوابونه تو گوش خودم هم. گفتم حداقل انتظار داشتم كه شما قبول كنين كارتون اشتباهه كه سينه هيژا رو به اين روز درآوردين، داد زد من اصلاً اين بچه رو يه قرون هم حساب نميكنم كه بخوام چيزي بگم در موردش و خلاصه من فقط منتظر بودم كه باباي هيژا بياد و ما زودتر اون جو رو ترك كنيم. جالبيش دوستم بود و مامان آن خانم زيبا كه فقط مي گفتن بابا سر بچه بحث نكنين ارزش نداره!!! حالا همين دوستم وقتي يك بار من سر ماني و هيژا دادكي كشيدم كه ول كنين كتك زدن و هل دادن همديگرو، كلي نصيحتم كرد كه روحيه بچهها خراب ميشه و داد نزن!
راستش موندم، همچين برخوردي با بچه درسته يا نه؟ بارها و بارها هيژا كتك خورده، تو مهد خيلي وقتا جاي چنگ رو صورت و دست و پا و حتي شكستن سرش پيش اومده هر وقت هم مريبش گفته كه فلاني و فلاني بودن من گفتم بچهن از قصد كه نكردن. يه بار تو پارك از سُرسُره هلش دادن و افتاد پايين با كله، فقط به اون پسر بچه گفتم كارت خطرناك بود و سعي كن ديگه نكني. باور كنين نميخوام رفتار هيژا رو توجيه كنم، چون خودم ميدونم كه رفتاراي پرخاشگرانه داره و در حال درمان اين قضيه هم هستم و تازه دارم دليل خيلي كاراي هيژا رو ميفهمم و دلم ميسوزه كه با اين رفتاراش اينجوري مورد غضب قرار ميگيره. بعد از تولد رفتيم پارك كه كمي حال و هوامون عوض شه، ولي دوتايي اينقدر كم آورده بوديم كه به هر بهونهايي به باباي هيژا گير ميداديم. شب هم خيلي خيلي بد خوابيد هيژا و چندين بار بيدار شد.
شما جاي من بودين چكار ميكردين؟ جاي اون خانم زيبا بودين چكار ميكردين؟ جاي مامان ماني بودين چكار ميكردين؟ میخوام براي قدم اول با مامان سهراب صحبت کنم ببینم تو اين قضيه نظرش چیه؟
پس نوشت: بعضی از دوستان فکر کرده بودن با حالت تمسخر نوشتم اون خانم زیبا. اینطور نیست، اون خانم واقعاً زیبا و هنرمند در حرکات موزون، "تازه عروسی" را هم بهش اضافه کنید تا بشه گل سر سبد مجلس. فکر کنم همین قضیه زیباییش باعث شده امر بهش مشتبه شده و هر جور میخواد با بقیه برخورد کنه. چند روز از این قضیه گذشته و من هنوز به شدت درگیرم با این مسئله، خودم هم باروم نمیشه که چند بار گریهم گرفته سر این قضیه. هیژا هم گاه گداری یادش میافته و میپرسه چرا وقتی سهراب منو هل داد منم اونو هل دادم اون خانمه منو چنگ زد؟ چرا با تو دعوا کرد؟ چرا مانی رو ناز میکرد و با من حرف نمیزد؟
بابای هیژا جمعه از سفر برگشت و خاله آجی رفت. (دایه)مادربزرگ پیش ما هست فعلاْ. من یه وقتایی میمونم با هیژا چکار کنم. برخوردهای بدی داره با دایه. مامان من ۷۶ سالشونه و قاعدتاً زیاد حوصله بازی و سر به سر گذاشتن نداره با هیژا، بچهها رو دوست داره ولی خیلی حوصلهشون رو نداره. به اقتضای سن هم یه وقتایی یه سری تذکرات در مورد کارای هیژا میده بهش. هیژا هر چی بزرگتر میشه رابطهش با دایه بدتر میشه. وقتی خواهرم میخواست برگرده سنندج، مرتب اصرار میکرد که نره و پیش ما بمونه، موقع رفتن خواهرم، کلی داد و قال راه انداخته که دایه هم باید باهات برگرده سنندج. حالا این وسط من هر چقدر با هیژا حرف میزنم فایده نداره. هر روزم یه ایرادی میگیره، چرا دایه دستش چروکه، چرا اینجوری میخنده، چرا جای من میشینه و .... سری قبل که مامان اومد اینجوری نبود هیژا ولی این دفعه برخورداش خیلی تغییر کرده. وقتی خواهرم بود هر روز اصرار داشت که بمونه خونه و نره مهد، ولی الآن که مادرم هستن و من ترجیح میدم هیژا زودتر با سرویس بره خونه قبول نمیکنه و میگه اگر خودت هم هستی خونه، من میرم با سرویس.
برای اینکه هیژا حواسش به دایه باشه و نخواد تو بازیاش دایه رو دشمن تصور کنه و مثل ما شکستش بده مثلاً و بزن بزن راه بندازه با دایه، براش توضیح دادم که دایه پیره و ما باید مواظبش باشیم، حالا هر روز از من میپرسه که تو هم مثل دایه پیر میشی؟ منم پیر میشم؟ و اگه جوابم بله باشه دادش میره هوا که ما نباید پیر باشیم. پنجشنبه من ۲ ساعتی میبایست میرفتم بیرون، به هیژا گفتم پیش دایه بمون، اول گفت نه و بعد قبول کرد و من هم رفتم بیرون، از شانس بد گوشیم یادم رفته بود ببرم. وقتی رسیدم خونه، هیژا کلی گریه کرده بود و نذاشته بود دایه هم بهش نزدیک شه و گوشیم رو برده بود پیش خودش و مدام گفته حالا من چه جوری با مامانم حرف بزنم!
خلاصه من موندم که چه جوری رابطه دایه و هیژا رو سر و سامون بدم.
۹ ماهگی هیژا با دایه
چهارشنبه، بعد نوشت: جالبه انگار این پست نخونده رو هیژا اثر کرده! دیروز که بیدار شد، گفت نمیرم مهد(واقعاً حق داشت چون از ۸ صبح تا ۹ شب دیروزش یه سره مجبور بود که بیرون باشه) و تو باید خونه بمونی، منم گفتم من نمیتونم خونه بمونم ولی اگه دایه قبول کنه میتونی پیشش بمونی، اول گفت نه و بعد گفت باشه میمونم، شرط و شروطامونو گذاشتیم با هم و من رفتم، البته تلفنی در تماس بودم باهاشون. بعداظهر که برگشتم دوتاشون خوشحال بودن هم مادر بزرگ هم هیژا. فقط هیژا گله داشت که دایه گوش نمیده حرفایی رو که براش میزنم و هی میگفت آره آره باشه باشه حالا برو بازی کن.(معلومه که دایه حوصله ش از حرفای هیژا سر رفته و خواسته دست به سرش کنه. و اینکه بلد نبوده تلویزیونو بذاره کانال سی دی براش ولی اشکالی نداشته تولیزیون نگاه کرده که مستر بین داشته و گوگوجی!)
از این به بعد سهشنبه ها ساعت ۵ تا ۷، هیژا میره کلاس نقاشی. ثربا دوستمون نقاشه و فکر کنم ۱۰ سالی میشه که تو کار آموزش نقاشی به بچههاس. ۳ تا کلاس تو روزای مختلف داره که هیژا سه شنبه ها رو میره. کلاس اینجوری نیست که بگه اینو بکش و اونو بکش و خطاش چرا اونوریه و چرا رنگ زده بیرون. خیلی وقتا قصه میگه براشون و از بچهها می خواد که یه چیزایی رو تصور کنن تو قصه و نقاشیش کنن و در قالب این کار نقاشی کشیدنو به بچهها یاد میده. کارای خمیر بازی و کاغذ بازی و بقیه چیزارم دارن تو کلاس. کلاس ۶ نفرهس و خونه خودش برگزار میشه. بچهها تو اتاق نقاشین و مامانا میتونن تو اتاق دیگه بمونن یا برن و بیان دنبال بچهها. با روحیه آرومی که داره بچهها رو همون جلسه اول جذب میکنه. هیژا خود ثریا رو دوست داره و خونهشون رو هم دوست داره در نتیجه بدون هیج اضطرابی و با خوشحالی رفتیم کلاس. اونجا دوستش مانی رو هم دید و دو چندان خوشحال شد، البته من به شدت میترسیدم که با مانی به هم بیفتن با کلاس کنار نیان و دنبال شیطونی باشن که خوشبختانه اولش یه کم اینجوری شد ولی بعدش آروم سر کلاسشون نشستن به نقاشی. اگه بتونم یه ورزشی رو هم هیژا بذارم خیلی خوب میشه، اما نمیخوام بهش فشار بیارم.
دیروز هیژا نرفت مهد و پیش خالهآجی و دایه موند خونه، این چند روز رو رفته مهد ولی زودتر برگشته خونه. امروز هم نمیخواست بره مهد و میخواست خونه بمونه، خاله هم که معلومه اصرار میکرد که هیژا بمونه و من باز ترس برم داشت از بهم خوردن نظم هیژا تو مهد رفتن و تکرار شدن جریانات ۵ ماه پیش، واسه همین هر جوری شد رفتیم مهد. حالا دیروز که خونه مونده پیش خاله یه سری حرفا زده که می نویسم یادم بمونه. به خاله گفته تو وقتی عصبانی میشی چه جوری میشی؟(خاله آجی برعکس من بسیار آرومه و از مهربونی زیاد بچهها رو به شدت لوس میکنه)، خاله آجی هم گفته من عصبانی نمیشم، بعد گفته، اگه من اینجوری کنم و اینو پرت کنم و فحش بدم و خلاصه انواع و اقسام کارایی خلاف رو، بعد تو چه جوری عصبانی میشی. خاله هم گفته خوب قهر میکنم، خلاصه اصرار از هیژا که اگه خیلی عصبانی بشی و بخوای مثل مامانم داد بکشی، چه جوری داد میکشی. خلاصه خاله هم تسلیم میشه و یه داد کوتاهی میزنه که اینجوری. بعد هیژا میگه نه اینجوری که نه خیلی شدید مثل مامان باید جیغ بکشی! همینه دیگه عوض اینکه من هیژا رو تحت کنترل داشته باشم، اون منو داره و بالاخره به یه جایی منو میکشونه که من جیغ خیلی شدید بکشم. اینجاس که چراغ خطر من به شدت روشن شده و نشون میده، کنترل من رو خودم کمه و این خیلی بده! هم به ضرر خودمه و هم به ضرر هیژا. به دست آوردن کنترل برای من خیلی سخته ولی دارم سعی میکنم .
جمعه ساعت ۱ قرار گذاشتیم با آندیا و مامانش، کجا؟ کیدس کلوپ باشگاه انقلاب. تقریباً تا ۵ اونجا بودیم. روز بسیار خوبی بود، هم در جوار آندیا و مامان و هم در محیط خوب اونجا. جای خیلی خوبی برای بچه هاس، فضای بزرگ، اسباببازیای متنوع و زیاد همراه با خانمهای خوشرو نگهدارنده بچهها. بیشتر جاهای سرپوشیدهایی که برای بچهها گذاشتن، یه جورایی سنبل کردن و ۴ تا تیکه وسیله رو در کمال بیذوقی چیدن، ولی اینجا واقعاً همه چیش خوبه، هم وسایل با کیفیت و متنوعه، هم سلیقهها، اون خانما هم، نیم ساعت به نیم ساعت وسایل رو مرتب میکنن تا بچه ها راحتتر بتونن وسایل دلخواهشونو انتخاب کنن. یه سالن هم برای برگزاری تولد در نظر گرفتن که البته با ورودیه برای هر نفر ۱۸۰۰۰ تومان و اونم کمتر از ۱۵ نفر نباید باشن، به وسع ما نمیرسه، اما اونایی که وسعشون میرسه ،جای خوبی هم برای بچهها هم برای مادرا. ما که از محیط بازی بچهها و بازی بچهها لذت میبریم، بقیه هم از بقیه امکاناتش. ورودیه هر ۲ ساعت ۸۰۰۰ تومنه و به ازای هر ساعت اضافه ۲۰۰۰ تومن شارژ میشه(البته اگه مثل من عضو باشگاه انقلاب نباشین باید ۳۰۰۰ تومن هم موقع ورود به خود محوطه باشگاه پرداخت کنید). بچههای ۳ سال به بالا اگه خودشون بمونن میتونن بدون همراه باشن اونجا. فرصت خوبیه که بچهها دو ساعتی اونجا باشن و مادرا ۲ ساعتی برن پیاده روی یا ورزشهای مختلف تو سالنای باشگاه. البته باید به مربیا یادآوری کرد که موفع دستشویی رفتن بچهها کمی مواظب باشن، چون یه اکیپ ۵ تایی از بچهها بودن که انگار خیلی وقتا با هم میان اونجا، ۳ تاشون ریسه رفته بودن از خنده و گفتن که یکی از پسرا و یکی از دخترا با هم رفتن تو یه دستشویی و مربی رفت و آوردشون بیرون.
البته که هیژا از بین همه اون وسایل یه ماشین کوچولو که تقریباً شکل ماشین خودشه رو انتخاب کرد و ۲ ساعتی رو با اون ماشین بازی کرد، و گذرا از کنار بقیه میگذشت. لباسای اسپایدرمن و سوپر من و پرنسس و خرگوش و اینا رو هم گذاشتن که بچهها میتونستن بپوشن. هیژا تا چشمش به ۲ تا آقا پسر که لباس اسپایدرمن و سوپرمن پوشیده بودن افتاد، گفت بریم خونه منم لباسامو بپوشم، هر جوری بود راضیش کردیم به پوشیدن یکی از لباسای سوپرمن، که این یکی حسابی هم رنگ و روش رفته بود، ولی خوب کار ما رو راه انداخت! (البته قولش رو گرفته که دفعه بعد با لباس اسپایدرمن خودش بریم اونجا)
وسایل مورد علاقه هیژا و آندیا
با ماشینش رفت سر اجاق گاز و تلفن!
اینجا یه جورایی به هیژا حمله شد به پسرم، منم دورا دور نگاه میکردم، هیژا کوچکتر از اونا ولی قلدر بازی هم در میآورد براشون!
خوشبختانه آخرش با هم نشستن به بازی
هیژا و آندیا هم که با توجه به اختلافات پسر دختری و سنی هر کدوم برای خودشون بازی میکردن و یه جاهایی هم به محدوده استحفاظی همدیگه حملات کوچکی میکردن، ولی خوب با توجه به تنوع وسایل و بزرگی فضا اوضاع خوب بود. موقع برگشت تازه با هم جور شدن تو محیط یه کم همدیگه رو دنبال کردن و تو ماشین هم با همدیگه جیغ و داد و خنده راه انداختن. وقتی اومدیم خونه هیژا گفت که مامان آندیا چه بامزه بود، شیطون! کلی ذوق کردم، هیژا یه کم از اون حالت لج با دخترا در اومد و توجهش به یه دختر خانم جلب شده.
تنها چیزی که خیلی خوب نبود مثل بقیه چیزاشون، مینی رستورانشون بود، غذاهاشون تنوعش کم بود و خیلی تازه هم نبود. ولی خوب کافی شاپش خوبه.
موقع برگشت به خونه هم هیژا نیم ساعتی تو یکی از پارکا مشغول بازی شد و ما تقریباً ۷ رسیدیم خونه . هیژا حسابی خسته بود اما سرحال و دیروز شروع خوبی بود برای یک هفته دیگه نبودن بابا و البته این دفعه دیگه تنها نیستیم، خاله آجی و دایه امشب پیشممون تا بابا بیاد.