
جلسه دوم کلاس موسیقی
دومین جلسه کلاس موسيقی هیژا خوشبختانه خوب بود. از خود کلاس و شیوهشون خیلی خوشم اومد. ۲ مربی و تقریبا ۱۵ بچه همسن. یعنی همه نیمه دوم ۸۳. ۲ مربی با شیوه جالبی با بچهها شروع کردن به ارتباط گرفتن. هیژا خیلی خجالتیه و من دارم کم کم به این نتیجه میرسم که بعضی از شلوغ بازیهاشم تو محیطای جدید از خجالت کشیدنش ناشی میشه. از ۱۵ بچه، یکی از بچهها اصلاً وارد بازیها نشد و چسبده به مامانش بود. هیژا قاطی جمع شد ولی اصلاً راحت نبود و بچهها که ورجه وورجه می کردن، هیژا همينجوری راه میرفت، اما خوب بود و برای اینبار راضی بودم. بچهها وسط مینشستن و مادرا دور کلاس. تو جمع بچهها من فقط تو نخ دخترکوچولوام که چقدر خوب ارتباط میگیرن و زود قاطی برنامهها میشن، تا مربی میگفت که کی میخواد یه شعر بخونه همه دخترا بلا استثنا دستاشون بالا بود و معمولاً از پسرا ۲ تاییشون شرکت میکردن.
جنگ تن به تن
حدود ۲۰ روزی میشه که لجبازیای هیژا خیلی بيشتر شده و واقعاً بعضی وقتا کلافه میشم و واسه خودشم ناراحت میشم که اين همه حرص میخوره. بهونهگيری برای خريد اسباببازی کماکان ادامه داره و خونه ما واقعاً دیگه پر اسباببازیای هیژا شده، هیچجوری هم حاضر نمیشه هیچکدوم از اسباببازیای قدیمیشو که باهاشون بازی هم نمی کنه بذاره کنار. پنجشنبه رفتیم سرزمین عجایب و قبلش بهش گفتیم که اسباببازی قرار نیست بخریم، قول داد که بهونه نگیره، بعد همین که رسیدیم اونجا گفتن فقط بریم نگاه کنم، بعد که رفتیم نگاه کنه، رفت تو مغازه و شروع کرد به گریه که چرا من نباید اسباببازی بخرم، خلاصه ما هم عزم رو جزم کردیم و زیر بار نرفتیم و گفتیم اگه اینجوریه اصلاً نریم قسمت بازی برگردیم خونه. گریه رو تموم کرد و رفتیم بالا و اونجام هم یک ربع یک بار یه دادی میزد که چرا برام اسباببازی نخریدی و الآن بچههای دیگه میخرن و فقط منم که نخریدم!
فرداش رفتیم شهروند برای خرید مایحتاج، اونجام رفت چسبید به غرفه اسباببازی و تقریباً از اون سر شهروند هم صدای گریه هیژا میاومد، خیلی هم بامزه پاشو میکوبه زمین و میگه باید بخری، نمیخرم هم نداره! جالبش به اینه که میدونه این مدل برخوردش نتیجه نداره ولی باز ادامه میده. چند روز پیش هم دوتایی تو امیرآباد بودیم و مثلاً قدم زنان میخواستیم بریم پارک که دم اسباببازی فروش وایساد و میگفت بریم بخریم و حتی نمیدونست چیو میخواد بخره، ولی اصرار داشت که یه چیزی رو بخره. من چند بار براش توضیح دادم و بغلش کردم و کلی ناز و نوازش که نمیشه هر روز اسباببازی بخریم، اما فایده نداشت، منم گفتم دارم میرم و رفتم جیغ کشان اومده دنبالم که باشه نخر بیا یه توضیحی برات بدم(اینقده خوشگل میگفت این جمله رو)، برگشتم به طرف اونجا، باز گریه که تو باید بخری. دیگه اوضاع یه جوری شد که چند نفر دورمون جمع شدن، یه خانمه گفتش خانم چه جوری دلت میآد، خوب ببین چی می خواد براش بخر، یکی دیگه گفت نه نه نکنی اینکارو یاد میگیره دیگه با گریه همه کاراشو راه بندازه، هیژا تو اون هیر و ویر گریه، مامان ببین این خاله مهربون(خانم موافق) چی میگه حرفشو گوش کنخوب بخر برای من! به خانم مخالف هم گفت تو برو هیولا، چرا با من کار داری! نتیجه این شد که پارک هم نرفتیم و پریدیم تو ماشینو اومدیم خونه. تا میرسیم خونه اول میزان ناراحتی منو نسبت به خودش میسنجه بعد شروع میکنه گلایه که چرا چیزی نخریدی برام. سیدی و برچسب و خوراکی رو هم هیچی حساب میکنه و فقط اسباببازی رو چیز حساب میکنه.
ای قربون اون قیافهت برم که اینقده لج باز و یک دنده ایی
یکشنبه با هیژا رفتیم موسسه پارس. هیژا خوشحال بود از این نظر که ساعت ۱ رفتم دنبالش و تو مهد نخوابیده. وقتی رفتیم تو موسسه و سراغ کلاس جدیدیا رو گرفتم، خانمه گفت هنرجو نمیبایست می اومد، جلسه اول برای آشنایی والدین با موسسه و نوع کاره. آه از نهادم بلند شد که ای دل غافل، حالا هیژا فکر میکنه که کلاس موسیقی اینجوریه و دیگه قبول نمی کنه بیاد، براش توضیح دادم که امرزو کلاس مادراس و جلسه بعد کلاس بچههاس. یه بچه دیگه هم همراه مادرش اومده بود،خوشحال شدم که هیژا تنها بچه جمع نیست. سالن رو تاریک کردن و یه فیلم کوتاه از تاریخچه کار موسسه و مسئول موسسه یعنی آقای نظر نمایش دادن. هیژام هرزگاهی یک جیغکی میکشید که ببینه دنیا دست کیه. بعدش دو تا خانم مربیای کلاس اومدن و خودشون و نحوه کارشونو معرفی کردن، در این بین هم هیژا، یه برای اونا شکلک درمیآورد یا بلند میشد راه بره(که البته بهش حق میدادم و همش بهش میگفتم میدونم سختته ولی شما این جلسه با مامان تو کلاس باش تا منم جلسه دیگه تو کلاس شما باشم). ترم اول که ۳ ماهه مادرا تو کلاس با بچهها هستن و این خیلی خوبه. غیر از من و یه خانم دیگه که شاغل بودیم و با فرم مقنعهایی رفته بودیم، بقیه مادرا تا دلتون بخواد شیک بودن و پیک. معلوم بود که حسابی استراحته رو تو خونه کردن و حالام اومدن برای کلاس توجیهی بچهشون. از ۱۵ نفر حضار هم فقط ۲ تا بابا بودن. رسید به مرحله بازدید از کلاسا، وارد کلاس خواستیم بشیم، همین که هیژا چشمش به بچهها افتاد، گفت نمیام کلاس، هر کاری کردیم راضی نشد. آقای نظر پرسید مهد نمیره گفتم چرا، تعجب کرد و گفت پس باید برای جلسه بعد با خانم فلانی هماهنگ کنید که اگه اینجوری باشه یه کاری کنیم. راستش کلی دمغ شدم از اینکه همیشه باید گاو پیشانی سفید بشم و استثنا هر جا، اونم به این صورت. بعدشم هیژا مرتب میگفت که بریم خونه. بهش گفتم منم باهاتم تو کلاس و با هم میریم کلاس، گفت آحه طبل ندارن اینجا، باید طبل داشته باشن! این دوره کلاس ارف تقریباً ۲ سالهس و تا سال ۹۰ طول میکشه و بعد از اون بچهها سازشونو انتخاب میکنن. امیدورام جلسه بهعد هیژا از کلاس خوشش بیاد.
ارتا دختر کوچولوی دوستامونه، قبلاً نوشته بودم دربارش. الآن یک سال و ۳ ماهشه. تازگیام خونهشون اومده نزدیک خونه ما. مادر، پدرا با هم جوریم ولی هیژا هیچجوری با ارتا کنار نمیآد. ارتا خیلی دختر بانمک و خوش اخلاق و بچه دوستیه و همش دنبال سر هیژاس. ولی متاسفانه هیژا فقط به فکر اینه که اذیتش کنه. دیروز ارتا و مامانش اومده بودن خونه ما و ۱ ساعت نشد که هم ارتا در رو نشون میداد که بریم و هم هیژا به اونا میگفت که برید. من موندم باید چکار کرد سر این قضیه، عملاً رفت و آمدمون محدود شده و واقعاً هم حیفم میآد.
باورتون نمیشه دیروز صبح هیژا کلی حرص خورده واسه اینکه من ترانه همه حرفای تو شیرین مثل عسل رو درست نمیخونم. میگه بخون، و فقط کافیه، یه کلمه این ور اونور بشه یا ریتم تند و کند بشه، یه گریهایی میکنه و حرصی میخوره که نه نه نه اینجوری نیست و درست بخون مرتب! حالا خودش بلده، من نمیدونم قضیه چیه که باید عین امتحان شفاهی از من امتحان بگیره! تازگیا بچم به موسیقیهای از نوع قریش علاقه نشون میده و دو ترانه درخواستیشم تو "گل بندری "و "همه حرفای تو شیرینه مثل عسله"! حالا من هی بیام رو گوشش کار کنم که موسیقی بد نشنوه مثلاً!
آخرین دف من که ۱۰ سال بود داشتمش، وقتی هیژا ۲ سالش بود، در یک لحظه غفلت من رفت نشست توشو در نتیجه دف پاره شد(البته درستش اینه که شهید شد، برای دف همیشه می گن شهید شدن نه پاره شدن). سنندج که بودیم، یکی از دوستان دف خواست و مام براش رفتیم که بگیریم، در نتیجه به یاد قدیما یک دف هم برای خودم گرفتم، شاید خود این یه دلیلی بشه باز برگردم پیش آقای تعریف و کلاس نیمه تمامو تمام کنم. چند شب پیش دف رو آوردم که امتحانش کنم ببینم چه جوریاس، معلومه که توجه هیژا جلب شد و سریع اومد که ببینه اوضاع از چه قراره. سریع هم گفت پس چرا واسه من نیست این خیلی برا من گندهس. البته موقع خرید همین فکر رو کرده بودم که یه کوچک برای هیِِژا بگیرم، ولی چند تا دف سایز کوچک بودن که خیلی بد درست شده بود و دست هیژا رو کناره هاش زخمی میکرد.
جریاناتی داشتیم با این دف زدن. اولش که نذاشت من دست بزنم و به ترتیب زیر که میبینن، مشغول شد، و میگفت من دف میزنم تو بخون، سر خوندن هم هزار رقم ایراد میگیرفت که اینجور نه و اونجور. بعدشم که دید طبلش کنه راحتتره و باز من بخون و اون بزن. بعد که گفتم نوبت من دیگه بده دف رو، به من داد. بعدم گفت حالا تو بزن من میخونم، اول که یه شعر من درآوردی که پْر بود از اسپایدرمن و هیولا خوند، بعدش شروع کرد به جیغ زدن. احتمالاً همسایههامون فکر کردن ما دیوونه شدیم با این سر و صداها. بار بعد گفت باشه جیغ نمیزنم، ولی با همون شدت میکوبید رو پشت من! بار بعدی هم باز با کلی قول و قرار که جیغ نمیزنم و رو پشتت هم نمیزنم، اومد آویزون شد به من و تو بغلم نشست و گفت حالا بزن!
نتیجه هم که معلومه دف و گذاشتم تو جلدشو تمام. انگار هیچوقت قرار نیست من دف بزنم، تو هر دوره ایی به دلیلی(حالا یه وقت حوصلهشو داشتم جریان این دلالیل رو مینویسم).
مامان چه جوری دف بزنم؟
بذرا فکر کنم!
اینجوری؟
آها فهمیدم!
اینجوری!
امروز هیژا قراره اولین جلسه کلاس موسیقیشو شروع کنه. موسسه پارس، کلاس ارف، یکشنبهها ساعت ۲ تا ۳.۳۰. در نتیجه هر یکشنبه من باید این ساعت رو مرخصی بگیرم که بتونم هیژا رو ببرم، خدایش برای هیچکدوم از کلاسا فکر مادرای شاغل نشده. امیدورام هیژا خوشش بیاد و تا آخر ادامهش بده.
امسال اولین ۱۳ بدری بود که جایی(منظور همان کوه و در و دشته) نرفتیم و با چند تا از دوستان بچهدار رفتیم پارک شهرآرا. به ما در جوار دوستان خوش گذشت، به بچهها هم در پارک، چون عملاً با هم بازی نکردن و هر کی واسه خودش بود. هیژا مشغول بازی بود که منو با هیچان صدا زد و همکلاسی مهدش امیر کوروش رو به من نشون داد. دوتایی کلی با هم بدو بدو و بازی کردن و اختتامیهش هم کوبیده شدن سر هیژا به زمین بود که بدجوری هم خورد. بعد از مراسم دلداری و همدردی با هیژا و آروم شدنش، با حالت بازی چند تا از اون تستای معروف بعد از افتادن رو انجام دادیم که خوشبختانه مشکلی نبود. حوالی غروب بود که رفتیم خونه یکی از دوستامون که نزدیک پارک بودن و تا آخر شب هم اونجا بودیم. هیژا یه ذوقی میکنه برای رفتن به خونه دوستان بچهدار، فقط به این دلیل که ببینه اون بچه چه اسباببازیهایی داره. حتی آمار اسباببازیای سام رو داشت و می دونست این دفعه چی اضافه شده بهش!
از شنبه بابای هیژا رفته ماموریت و جمعه برمیگرده. قبل رفتن بابا به هیژا گفت که میره سفر و قول آوردن لگوی سفارشی(کاتالوگ لگو رو میگیره دستش و از روش سفارش میده) رو هم بهش داد. یکشنبه یکی از دوستامون زنگ در رو زد هیژا بدو رفت به طرف در که بابایه، من بهش گفتم که بابا نیست بابا سفره، خیلی بامزه گفتش آها یادم رفته بود بابا رفته سویس جمعه برمی گرده با لگو هم برمی گرده. دیروز دیگه هیژا حسابی دلش برای باباش تنگ شده بود و میگفت آخه من بابایی خودمو میخوامٰ، نمی خواد برام اسباببازی و لگو بخره، بیاد دیگه آخه من دلم تنگ شده.
روز اول مهد کلی ذوق زده بودم که هیژا بدون هیچ مشکلی رفت و تازه دلشم برا دوستاش تنگ شده بود. روز دوم صبح، گفتم بریم مهد، همچین با یه حالتی گفت که بسه دیگه آخه چقده برم مهد،خسته شدم، دیروز رفتم دیگه، دلمم برای دوستام دیگه تنگ نیست! (بچهم خسته نباشه یه ۱۵ روز استراحت و ۱ روز مهد بهش میچسبه!)
این شبا که باباش نیست اصلاً راحت نمیخوابه بچم، یه جورایی اضطراب داره انگار. میآد پیش من و می چسبه به من موقع خواب. یعنی عملاً این چند شبه من نتوستم وقتی هیژا میخوابه کاری بکنم واسه خودم و از تنهایم استفاده بهینه کنم. به فاصله هر نیم ساعت یه بار، صدای مامان بیا پیشم بلند میشه.
دیروز به علتی که اینجا نوشتم نرفتم سرکار. صبحش رفتیم دکتر با هیژا، البته این دفعه هیژا منو برد دکتر. قبل دکتر رفتن هیژا چند بار برای اطمینان ازم پرسید که دکتر می خواد تو رو معاینه کنه، منو نه. منم هر بار می گفتم آره عزیزم من مریضم شما منو ببر دکتر. اونجام که رفتیم، همین که رفتیم تو گفت بذار به آقای دکتر تار بندازم! بعدشم سر گرفتن فشار خون کلی سوال کرد که این واکسنه؟ آقای دکتر منم از اینا داره؟ سوال جالبش این بود که مامان چرای آقای دکتر تو عوض میشه، مال من نمیشه! (یه بار دیگه هم با من اومده بود دکتر ۶ ماه پیش). من از این دقت بچهها و سوالاشون خیلی خوشم میآد و هر بار موقع این جور سوال و جوابا کلی ذوق زده میشم. خلاصه اینکه این سردرد من به نفع هیژا تمام شد، چون بعدشم رفتیم پارک و هم هیژا کلی بازی کرد، هم من هم هوایی عوض کردم و سرم کمی بهتر شد. خدایش کاش به جای تعطیلات تابستونی، تعطیلات بهاری بود، این هوای بهاری فقط کیف میده بری کوه و در و دشتو نفس بکشی.
...
قاعدتاً نمی خوام هر آنچه که گذشت رو بنویسم، فقط یه چند تا نکته مهم رو بنویسم که بعدها هیژا خودش بدونه.
همه میگفتن که هیژا یه جورایی بزرگ شده و رفتاراش بهتر شده. خیلی هم حاضر جواب شده و من خیلی کیف میکنم از این حاضر جوابیش، یه جوابای منطقی و شسته رفتهایی هم میده که آدم میمونه. چیزی که باعث تعجب همهمون شد این بود که از روز دهم به بعد میگفت بریم خونهمون تهران. دلیلشم دلتنگیش برای اتاقش و اسباببازیاش بود. این نشونه بزرگ شدنشه. من نگران برگشتنمون بودم، چون هر بار که میریم سنندج یا ارومیه به سختی برمیگرده. و شگفت آورتر از همه چی این بود که امروز بدون هیچ بهونهایی پا شد و حاضر شد که بریم مهد، همشم میگفت دلم برای دوستام تنگ شده. نمیدونین چه کیفی داشت صبح که با خیال راحت اومدم سرکار.
فعلاً یه چندتا عکس ببینین تا بعد.
خونه دایه نه حاضر میشد عکس بگیره نه از کنار سفره بره اونورتر!

با کادوهاش. ما یه لگوی خونه سازی براش گرفتیم و یه ماشین کوچک بتمن، همش ازمون تشکر می کرد برای ماشین بتمنش!

در پارک آبیدر در حال شکلک در آوردن

در خانه آصف(یکی از خانه های قدیمی سنندج که موزه شده

در حمام خان(یکی از حمامهای قدیمی سنندج) با مونیبا

کابان و مونیبا و هیژا در کنار سفره هفت سین قشنگ خانه آصف
