تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

دیشب با چند نفر از دوستامون رفتیم چهارشنبه‌سوری بازی. يه جاي خلوت تو ولنجك نزديك خونه يكي از دوستان گير آورديم و آْتش روشن كرديم، بامزه اين بود كه من به باباي هيژا گفتم ببين كارتون داريم يه چند تا پيدا كن ببريم، هيژا همچين دويد طرف سي دياش و سي دي اسپايدرمن رو برداشت، با تعجب پرسيدم، مي خواي بسوزوني سي‌ديتو، گفت نه ه ه ه، مگه خودن نگفتي بابا كارتن بياره، خوب منم مي خوام كارتن خودمو بيارم. هيژا تو ماشين خوابش برده بود و يه كم خوابالو بود، ولي بعد سرحال اومد، مخصوصاً اينكه عمو ابراهيم(يكي از دوستان كه با بچه‌ها خيلي جوره) هم بود و با هيژا كلي سر به سر هم گذاشتن و بازي كردن. هيژا همچين شجاع شده بود كه مي خواست همه وسايل چهارشنبه سوري بازي رو دستش بگيره، تو مهد شعر شب چارشنبه سوري رو ياد گرفته و حالا اصرار كه تو بخون شعر رو. بعد كه آتش بازي تموم شد، گفتيم بريم بيرون چيزي بخوريم، سريع دويد پيش عمو ابراهيم و گفت بريم شام بخوريم عمو ابراهيم. جاتون خالي رفتيم، پيتزا خورديم و همونجا هيژا گفت خيلي چارشنبه سوري خوب بود، من خوشم اومد، هم كيش خوب بود هم چارشنبه سوري!

ما كه آتش رو روشن كرديم، يه آقايي اول يه چارپايه آورد انداخت رو  آتش، بعد يه ميز آورد، آخر سرم يه نردبون آورد، ديگه نمي‌دونم بعد از رفتن ما چه چيزاي ديگه‌ايي آورد به قول معروف اتش زده بود به مالش!

شب هيژا تب كرد و كلي نگران شدم، چون داره سيفيكسم مصرف مي‌كنه و من موندم قضيه چيه. حالا امروز عصري مي‌برمش دكتر خودش، ببينم چي شده، اميدورام اوضاعش خوب باشه، فردا مي‌خوايم راه بيفتيم به طرف سنندج و خودشم كلي ذوق داره بابت اين قضيه. با ماشين خودمون مي‌خوايم بريم، هيژا تو ماشين معمولاً حالش بهم مي‌خوره. حالا اگه مريض باشه كه ديگه بدتر مي‌شه. البته اگه ببينيم حالش بهتر نشده كه بايد جمعه راه بيفيتم و سال تحويل تو راه باشيم. هيژا وقتايي كه تب مي‌كنه يه جورايي هذيون مي‌گه، نصفه شب كه تب داشت، مي‌خواستم بهش دارو بدم، مي‌گه وايسا وايسا، هنوز ۱۲۳ نگفتم. بعد پاشوده وايساده مي‌گه ۱و۲و۳، حالا بده دارو رو!

سال خيلي خيلي خوبي رو براي همه بچه‌ها و مامان باباهاشون و همه اطرافيانشون، آرزو مي‌كنم. اميدوارم همه بچه‌ها شاد باشن و سرحال.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:58  توسط مامان هيژا  | 

  

سه‌شنبه گذشته، هيژا كمي گلو درد داشت و سرفه. بردمش دكتر، گفت هنوز چيزي نيست و فقط شربت سرماخوردگي داد، سيفيكسيم هم داد ولي گفت فعلاً داشته باشين تا چند روز ديگه بينيم چي مي‌شه .ولي روز بعدش، شب گوش هيژا درد گرفت. اين اولين گوش درد هيژا بود، طفلي چند بار از درد بيدار شد با گريه. استامينوفن بهش دادم. با يكي از دوستامون كه دكترن تماس گرفتيم، گفت سريع آنتي بيوتيكش رو شروع كنين، صبحش شروع كردم آنتي‌بيوتكشو و خوشبختانه گوش دردش درست شد. اما بي اشتهايي و بدخلقي مثل هميشه موقع مصرف آنتي بيوتيك،شروع شده و طبيعي‌ هم هست. هيژا كلاً بدغذاس و تو اين مواقع هم كه ديگه هيچي. حالا اميدورام تا عيد اوضاعش روبه راه بشه. 

امروز مهدشون تعطيله، چون بعداظهر جشن به مناسبت نوروز دارن. هيژام واسه اولين بار قراره بره رو سن و دسته جمعي با همكلايسا شعر بخونن، كلي ذوق داره كه بابا و مامان باهاش مي‌خوان بيان جشن مهد. پارسال جشن مهد خيلي بهش خوش گذشت، البته پارسال هنوز كوچولو بود و برنامه نداشت. برم كه ۲ بايد اونجا باشيم.  

بعد از جشن

نزديك ۴ ساعتي مراسم جشن طول كشيد. هيژا اولش انتظار نداشت كه جدا از ما باشه و چشمش به مربش افتاد چسبيد به ما، اما تا سحر جون مربي هيژا گفت كه بيا كسري و كيانوش هم هستن، رفت پيش اونا پشت پرده برنامه. مجري برنامه مثل سال قبل، عمو مهرداد(همون اقا جون سليمون تلويزيون) بود. به نظرم اجراش خوبه. همون اول هم همه مادرا و پدرا رو با يه آهنگ عربي بلند كرد و گفت همه يه نرمشي بكنين از اين شقي و رقي در بياين، مخصوصاً پدرها.

بعدش عمو شاهين كه هيژا خيلي دوسش داره اومد و با بچه‌هاي كلاس هيژا برنامه اجرا كرد. اولش هيژا همش دنبال ما مي گشت تو جمعيت، چشمش كه به ما افتاد انگاري خيالش راحت شد. عمو شاهين با چوب و يوينوليت كاراي حجم با بچه‌ها كار مي كنه و از بچه‌ها مي‌خواد كه دستاشونو به كار بگيرن. يه برنامه اجرا كردن كه توش عمو شاهين خوابيد و بچه‌ها دورشو با تكه‌هاي چوب مي چيدن و وقتي عمو شاهين بلند شد، شكلش با چوب در اومده بود و بچه‌ها هم كلي ذوق كردن، آخرشم همه بچه‌ها و هيژا هم با هيجان تكه‌هاي چوب رو جمع كردن. ‌

بعد نوبت رسيد به اجراي شعر بچه‌هاي كلاس هيژا. خيلي لذت داشت ديدن بچه‌ها، مرتب نشستن و شعر مادر من مهربونه رو خوندن. دهن هيژا هم از اون دور كلي باز و بسته مي‌شد و معلوم بود كه حسابي داره مي‌خونه. تو بيشتر قسمتاي اجراي برنامه‌هاي مختلف، دخترا خيلي بهتر و با اعتماد به نفس تر برنامه‌ها رو اجرا مي‌كردن. نمی‌شد عكس گرفت و من فقط از دور يه عكس گرفتم كه تار هم شد.

 

بعد از اجراشون بچه‌ها اومدن پيش مامان باباهاشون. كسري و كيانوش و هيژا سه تايي كه بهم افتادن، و مي‌شه گفت اون قسمت رو رو سرشون گذاشتن، فقط خوبيش به اين بود كه آخر نشسته بوديم. يكي ديگه از دوستاشونم هم به اسم امير والا اومد و چهارتايي آتيش سوزوندن. چند تا از دختر بچه‌هاي كلاس با هم اومدن به طرف پسرا، اين چهارتام با هم گفتن بريم دخترا رو بترسونيم، با قيافه‌هاي مثلاً هيولا رفتن سراغ دخترا. اونا هم جيغ كشون دويدن پايين، باز اونا با خنده مي اومدن و اينا با قيافه‌ هيولايي مي‌دويدن دنبالشون.

روز خوبي بود اين روز جشن.

اينم عكس اين ۳ دوست جون جوني، كه به سفارش پدر مادراشون عكس ۳ نفري سر سفره هفت سين انداختن.

اينم يكي از عكساي مهد در يك روز بهاري(البته در اسفند عكس روز بهاري رو گرفتن!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:56  توسط مامان هيژا  | 

بعضی وقتا که عکسای کوچیکیای هیژا رو می‌بینم، کلی دلم برای اونوقتاش تنگ می‌شه، یادمه اون اوایل که خیلی سختم بود بچة‌داری، همش غصه وقت نداشتن برای کارایی که دلم می‌خواست رو می‌خوردم، یکی از دوستان بهم گفت بذار کنار کتاب و فیلم و کوه و ... یه مدت و بچسب به بچه‌‌ت، شاهد بزرگ شدن، رشد کردن و انسان شدن یک انسان کم چیزی نیست، بعداً حسرت همین روزا رو می‌خوری. اون موقع فکر می‌کردم دلش خوشه، خودش برای همه کاراش وقت داره و من با یه بچه کوچولو از همه جا موندم. ولی حالا واقعاً فکر می‌کنم درست می‌گفت. بعضی وقتا دوست دارم برگردم به ۴ سال پیش و با حس و حال و تجربیات الآنم هیژا رو بزرگ می کردم، شاید الآن یه سری از عکس‌العملایی رو که داره نداشت، شاید با آرامش بیشتری بزرگ می‌شد پسرم. حالا غرض از این همه آسمون ریسمون کردنا این بود که ببینین چه گوگولی بوده پسرم، قربون دست و پای بلوریش برم.

هر وقت می‌خواستیم ازش عکس بگیریم، دستاشو اینجوری باز می‌کرد که بیاد بغل.

هیژا هر وقت تعجب می کرد از چیزی، دهنشو غنچه می‌کرد و اوه ه شدیدی می گفت، تو این عکس تازه اومده بودیم این خونه،  ۹ ماهشه، هر جا رو که می دیدید یه اوه ه ه غلیظ می‌گفت.

 اینجام از خواب ظهر بیدار شده بود، رفتم رو سرش دیدم اینجوری سرحال داره می خنده.

 

دیروز با هیژا خونه بودیم، کمی آبریزش داشت و سرفه، امسال براش واکسن آنفولانزا زدم، خدا رو شکر وضعیت سرما خوردنش خیلی بهتر بود.. عصری بردمش دکتر، یکی از وسایل مثلاً دکتریشو آورده با خودش که مثلاً به آقای دکتک نشون بده. تو مطب که کلی بالا و پایین و این ور و اونور کرد، تقریباً رو سر و کول من بود، جوری که بقیه مادرا با دلسوزی به من نگاه می‌کردن و احتمالاً هم خدا رو شکر می کردن بابت بچه خودشون، هر کی هم به هیژا توجه می‌کرد یه فیگور هیولایی یا اسپایدرمنی براشون در می آورد و می‌گفت نگام نکنین مردما. همین که رفتیم تو اون وسیله‌ایی رو که باهاش گوش و چک می‌کنن(اسمش چیه؟)، گرفته دستش بعد به من می‌گه به آقای دکتک، بگو منم دارم. خلاصه دکتر هم اول با اون گوش هیژا رو معاینه کرد، بعدش هم مال خودشو بهش نشون داد و گفت بیا مال من رو هم ببین، ولی چراغ مال تو بهتره. کلی کیف کرد هیژا از بهتر بودن کیفیت وسیله دکتری خودش. ۱۴ کیلو و نیم وزن هیژا، تقریباً یه ساله همون وزنه. البته با این وضع بد غذا خوردن و بدو بدوی فعلیش باید هم اینجوری باشه. فعلاً دارم شربت سون سیس بهش می‌دم، البته دکتر هیژا می‌گه برای خیالی راحت مامان هیژا بهتره بخوره اینو وگرنه لازم نیست. برگشتنی یه کم با هم پیاده اومدیم، تا چشمش با اسباب‌بازی فروشی اقتاد، وایساد و رفت سراغ یه سری دیگه از این آدمکای چندتایی، که این دفعه به قول خودش ربات بودن. گفتم ما که قراری نداشتیم برای خرید اسباب‌بازی، گفت ااا بابا خودش به من گفت هر وقت ربات دیدیم می‌خریم(درست می‌گفت باباش قول داده بود)، بعدشم من اومدم آقای دکتک و گریه هم نکردم! منم گفتم چون بابا بهت قول داده برات می‌خرم، ولی دیگه برای دکتر اومدن جایزه نمی خواد تو دیگه بزرگ شدی.      

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:0  توسط مامان هيژا  | 

چهارشنبه، رفتم دنبال هيژا با خوشحالي يه شبه عروسك بند انگشتي رو بهم نشون داد و گفت مامان ببين، اين بچمه، امير كوروش بهم داده. (تازگيا امير كوروش و ايليا رفتن تو ليست دوستاي هيژا، علاوه بر دو دوست جون جونيش كيانوش و كسري). تا اومديم خونه همش گفته مواظب باش دستت نخوره به بچم، بچم سردش نشه و خلاصه يه بچم بچمي مي گفت كه آدم كيف مي‌كرد. پرسيدم بچه‌ت دختره يا پسر، گفت بچم پسره، آخه پسرا بايد بچشون پسر باشه، نگا جاي جيش هم داره!(يك زائده بسيار فينگلي) تا حالا در مورد آقايون و خانما و فرقشون سوالي نكرده بود، احتمالاً طبق مشاهداتش تو مهد نتيجه گرفته كه چون بچش جاي جيش داره پسره.

هيژا يه مدتي گير داده چرا بچه‌ها مي‌تونن جلوي مامان باباشون لباس(البته آندر لباس منظورشه) نپوشن ولي مامان باباها جلوي بچه بپوشن. چند وقت پيش هم در راستاي آموزش مواظبت از خودش تو بعضي مسائل داشتم براش توضيح مي‌دادم كه به غير از بابا و مامان هركي ديگه خواست لباستو در بياره يا بخواد پاها و جاي جيش و جاي پيف رو ببينه نبايد اجازه بدي و بايد فوراً بياي و به ما بگي. بعد هيژا طي يه سخنراني مفصل كه آره مامان بابا اشكال نداره جاي پيف و جاي جيش هيژا رو ببينن و منم اشكال نداره مال شما رو ببينم و با حالت فاتحانه‌ايي گفت خوب حالا ببينم! منم مونده بودم چي بگم و يه جورايي بحث رو عوض كنم، اين قضيه رو به يكي از دوستام گفتم و اونم گفت بگو هر كسي فقط پيش مامان باباش مي‌تونه لباس نپوشه موقع حموم و مام جلوي مامان باباي خودمون لباس نمي‌پوشيم، كه اتفاقاً يه بار ديگه كه اون درخواست رو كرد منم اينو گفتم و قانع شد.

 راستش برخورد با اين مسائل خيلي برام سخته، چون اصولاً خودم آدم راحتي نيستم، البته سعي مي‌كنم بتونم با هيژا درست برخورد كنم كه بعدها ذهنيت بدي پيدا نكنه. بيشتر كتابايي كه تو اين زمينه‌ها هستن، نويسنده‌هاشون خارجين و ديدشون هم خيلي فرق مي‌كنه. مثلاً در مورد به دنيا اومدن بچه و سوال بچه‌ها يه كتاب نوشته بود كه كامل همه چي رو براي فرزند ۶ ساله‌تـون توضيح بدين و من موندم چه جوري مي‌شه توضيح داد. تو يه كتاب ديگه نوشته بود كه لازم نيست همه چيو توضيح داد ولي  توضيح اشتباه هم ندين كه مثلاً تو رو يه پرنده آورده و از اين حرفا كه من اينو بيشتر قبول دارم.

من براي هيژا توضيح دادم كه بچه‌ها از شكم ماماناشون ميان بيرون، با يه تعجبي گفت مگه بچه‌ها غذا هستن كه از شكم بيان بيرون، اونوقت منم توضيحمو كامل كردم كه از يه جايي به اسم رحم ميان بيرون و گفتم تو شكمه و پيدا نيست از بيرون. بعد هيژا اعتراض كرد كه پس چرا از شكم باباها نميان بيرون، كه من گفتم باباها رحم ندارن. و گفتم وقتي بابا، مامانها عروس داماد مي‌شن، بچه‌ها  تو شكم مامان درست مي‌شن و بعد به دنيا مي‌آن. حالا از اون روز به بعد، هر ازگاهي، يكي از بازيامون شده اين كه من و بابا كنار هم مي شينيم و عروس دوماد مي‌شيم، منم پتوي هيژا رو بايد بندازم رو سرم و يه اهنگ من در آوردي عروس عروس بخونم. بعد فصل زمستون بشه و هيژا از پشت سر ما بياد بيرون و مثلاً به دنيا بياد و ما بشيم ۳ تا. 

خيلي وقتا مي‌بينم كه وقتي بچه‌ايي جلو بقيه شلوارشو در مياره، سريع مي دويم و مي گيم واي ي ي زشته، عيبه، بدو شلوارتو بپوش. اين اصلاً درست نيست كه حس شرمساري رو براش ايجاد كنيم چون بعدها نسبت به اين عضو بدنش ديد بدي خواهد داشت. بايد براش توضيح بديم كه اين عضو يه بخش خصوصي آدمه كه بقيه نبينن بهتره. در مورد اسم اين اعضا مي‌‌گن بايد اسم درستشو گفت ولي من هنوز جرات نكردم و بهشون جاي جيش و جاي پيف گفتم.

راستش من نمي‌خوام اين جا موعظه و آموزش راه بندازم، فقط تجربيات و نظرامو مي‌نويسم و دوست دارم نظر مادراي ديگه رو هم بدونم، چون خيلي كمك مي‌كنه به انتخاب رفتار درست. وگرنه خيلي از  اين راه و روشها هم در مورد هيژا دقيقاً ۱۸۰ درجه برعكس نتیجه داده و احتمالاً یه جای کار مثل اصرار من باعث عكس العمل هيژا شده.

يه سوال؟ راستي شماهايي كه كسي رو ندارين بچه‌تونو بذراين پيششون و شايدم دارين ولي بچتون پيششون نمي‌مونه، تو اين شلوغي مجبور بشين برين براي خريد چكار مي‌كنين؟ ما كه اين روزا شده، شكنجه با هيژا بيرون رفتن، هميشه هم دست بر قضا اون روزي كه مي خوايم بيرون، غذا نخورده و گشنه‌شه و در نتيجه عصبي و يا نخوابيده و با همان شرايط.   

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:38  توسط مامان هيژا  | 

هیژا سی‌دی هاش رو از رو جلدشون می شناسه. اونایی که رو خود سی‌دی عکس مربوط به خودش رو داره، راحته. اما اونایی که کپی هستن رو من براش تا حدی که بتونم یکی از کارکترهای اون فیلم یا کارتن رو می‌کشیدم(کپی‌رایت این قضیه مال زن‌دادشمه، ابتکار جالبیه که برای بچه‌هاش انجام می‌ده و منم ازش یاد گرفتم). چند شب پیش خواستم برای یکی از سی‌دیهاش این کار رو بکنم، دیدم بهتره به خود هیژا بگم این کارو بکنه. نزدیک ۱ ساعت تمام هیژا مشغول کشیدن رو سی‌دهاش بود و کلی هم کیف کرد(البته بماند کلی هم کار برای من درست کرد). بعدشم از من می‌پرسید خوب دختر گلم اسم این سی‌دها رو از رو شلکشون برام بخون! 

تا ۲ ماه پش هیژا هر وقت نقاشی رو وایت برد می‌کشید، زود پاکش می کرد، اما حالا یه نقاشی می‌کشه و اگه خوشش بیاد از اون نقاشی، چند روز پاکش نمی‌کنه و هر روز یه تغییراتی توش می‌ده. روز تولدش یه نقاشی خیلی قشنگ از کیک و بچه‌هایی که دوست داشت باشن، کشید که خودشم خیلی باهاش کیف کرد. یکی از بچه‌های دوستامون اون نقاشی رو پاک کرد و خواست برای هیژا نقاشی بکشه، غافل از اینکه هیژا کلی عصبانی می‌شه. من هم نشد ازش عکس بگیرم. هیژا هنوز که هنوزه با عصبانیت تمام می گه میدیا نقاشی تولدمو پاک کرد.(البته چند تا فحش هم در ادامه‌ش می‌ده) 

حالا این چند روزه این نقاشی رو نگه داشته رو وایت بردش. ماهی‌ها هستن تو دریا که حبابای ماهیا بالای آبن و خود ماهیا زیر آب. کمی هم گیاه همراه ماهیا هستن زیر آب.

هیژا مثل بقیه بچه‌ها هر کارتونیو که می‌‌بینه و از شخصیتاش خوشش بیاد رو دوست داره خودشو شکل اونا بکنه. برای بتمن و اسپایدرمن که لباساش رو داره، برای اینکه لاک‌پشت نینجا بشه می‌ره یه کوله می‌ندازه دوشش و می‌شه لاک‌پشت نینجا. یه کارتن دید که به قول خودش روبات بودن و مثل آدم فضایا بودن اما لباسشون قرمز، رفت اتاقشو و بعد از کمی خش خش و تق و توق، منو صدا زد که مامان بیا روبات رو ببین. (البته زیپ لباسش و قفل کلاهشو از من خواست ببندم)، به نظرم خیلی خوب خودشو به شکل اون روبات تو کارتن در آورده.

کتاب: کودک، خانواده، انسان: روش تربیت کودک بر اساس نظرات دکتر هایم جینات  رو حتماً بخونید، خیلی خوبه خیلی. یعنی روشهایی رو که گفته هم خیلی آسونه و هم منطقی. مثلاً در مورد کارایی که بچه‌ها می‌کنن و ما مرتب می گیم چقدر قشنگه و جقدر عالیه، یا چقدر بده و زشته، نوشته ما نباید اینجور نظر بدیم. وقتی، بچه یه نقاشی می‌کشه و ما می‌گیم خیلی قشنگه، بچه فکر می‌کنه این نهایت کاریه که کرده و دیگه ادامه نمی‌ده، ما می‌تونیم توصیف کنیم کارشونو، مثلاً بگیم به به، چندتا ماهی تو دریا دارن شنا می‌کنن، من خوشم می‌آد از نقاشی کشیدنت. یا اینکه وقتی بچه عصبانیه و داد می‌زنه و فحش می‌‌ده، ما نباید با عصبانیت جوابشو بدیم و اونو برانگیخته‌تر کنیم، می تونیم بگیم می‌بینم که عصبانی هستی، هر وقت آروم شدی برام بگو ببینم چکار می تونیم بکنیم. یادم نیست تو کدوم کتاب بود که خوندم می گه تو حالت عصبانیت و فحش دادن بچه‌ها، بهشون بگیم تو حق داری عصبانی بشی، ولی حق نداری حرف بد بزنی. البته زمان می‌بره و من امتحان کردم، این روش  ممکنه اون موقع جواب نده ولی بچه یاد می‌گیره کم کم. هیژا چند روز پیش که من عصبانی شده بودم و داد زدم، به من گفت مامان تو می‌تونی عصبانی بشی ولی حق نداری برای من داد بکشی! اینجاس که آدم می فهمه، پس بچه‌ها خیلی خوب می فهمن قضیه رو البته وقتی به نفع خودشونه! 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 14:42  توسط مامان هيژا  | 

روز ۲۷‌ام بالاخره رفتيم پيش دكتر مجد براي قضيه عكس‌العملاي هيژا به مهد رفتن و باقي مسائل. كلاً خوشم اومد از نحوه برخوردش و محيط مطبش. قبلش منشي گفته بود كه حتماً كسي همراه باشه كه هيژا اگه حوصلة ش سر بره بتونه پيش اون بمونه. ما سه نفري رفتيم. اول آقاي مجد يه سري سوالا از من و باباي هيژا و سن و سال و شغل و نحوه آشنايي ازدواج و اينامون پرسيد در همون حين هم رفتاراي هيژا رو زير نظر داشت. در طي صحبتاشون، هيژا حسابي داد و قال راه انداخت و مي خواست كه ما با هيژا حرف بزنيم و با مزه شده بود فضاي اون موقع. خلاصه هيژا خيلي رفتارايي رو كه من مي‌خواستم بگم در موردشون نشون داد همونجا. عين فال قهوه شده بود، آقاي مجد همينجوري انگاري از غيب رفتاراي هيژا بهش الهام مي‌شد(البته به قول خودش تجربه مشاوره با حدود ۶۰۰۰ خانواده اين ديد رو بهش داده)، خصوصيات هيژا رو مي‌گفت و بعضي عكس العملهاي ما رو. گفت كه ما تمام برنامه‌ريزيمون بر مبناي خواستهاي هيژاس. براي تفريح جايي مي‌ريم كه هيژا دوست داره، مي‌ريم جايي غذا مي‌خوريم كه هيژا دوست داره و خلاصه هميني كه هستيم رو گفت و اينكه اين اشتباهه. در حال حاضر در مورد هيژا بايد حتماً مهدشو بره، حتي صبحها كه ما هيژا رو دير مي‌بريم و بيشتر وقتا بين ۸.۳۰ تا ۹ صبحه رو گفت زودتر ببرين، مثل بقيه بچه‌ها. گفت هيژا توجه زيادي بهش شده و بايد كمي از اين توجه رو كم كنيم،( يه قول يكي از دوستان روش نشده بگه لوس كردين بچه رو) توي مهد بايد بدونه مثل بقيه بچه‌هاس و نبايد امتياز ويژه‌ايي بهش داده بشه. به اين دليل به مهد رفتن مقاومت نشون مي‌ده كه اونجا اون توجه ويژه و خاص رو مثل خونه نداره. هم پدر و هم مادر به طور متفاوت مدل حمايت كننده هستيم و هيژا الآن با وجود اينكه بزرگتر شده دوست داره تو همون دوره ني ني بودن بمونه كه حمايت ما رو داشته باشه و ما بايد از حمايتمون كم كنيم كه هيژا اين مرحله رو رد كنه. بايد بيشتر جايي بريم كه خودمون و مخصوصاً مادر دوست داره بره، چون آرامش داشتن مادر به بچه هم، آرامش مي ده. توي خونه هم بايد كمتر به هيژا توجه كنيم و بذاريم كمي به حال خودش باشه. خلاصه اينكه براي اينكه به پسرم كمك كنم بايد از توجه‌ام كم كنم، چون بعداً تو مدرسه با مشكل مواجه مي‌شه. باباي هيژا به شوخي مي گه اينجوري كه آقاي دكتر گفته عمل كنيم، ۱ ماه ديگه بايد مجدداً مراجعه كنيم براي درمان افسردگي هيژا در اثر بي‌توجهي ما (-: 

آقاي مجد الآن تو موسسه فرهنگي هنري پرورش فرزندان برتر، هست. يه سري يرنامه هايي  هم اين مركز برگزار مي‌كنه كه بوسيله بازي و قصه و شن بازي و اينجور چيزا رو بچه كار مي‌شه هم براي شناسايي توانايي‌ها هم براي كشف كم و كاستيهاي تو قابليت بچه‌ها. يك جلسه چهارشنبه گذشته  رفتم كه يكي از كارشناساي اون مركز تو يه اتاق بازي، كارها و حركات هيژا رو بررسي كرد و قرار شد يك پك برنامه ۱۰ جلسه‌ايي رو براي هيژا بذاريم. احتمالاً بعد عيد برم اون برنامه‌ها رو، البته مي‌خوام يه روز ديگه، يكي ديگه از كارشناساشون رو ببينم، چون خيلي با  خانم كارشناس اون روز ارتباط نگرفتم. 

تقريباً ۱ ساعتي اونجا بوديم و بيشتر آقاي مجد صحبت مي‌كرد، همون اول هم گفتم كه من پيش ۲ دكتر ديگه رفتم و نظراتشون رو هم گفتم كه نظر دكتر دوم رو كه همون مهد رفتن بود تاييد كرد. در مورد بتمن و اسپايدرمن و اينجور چيزا هم، همون روش خودم كه محدود كردن بود رو تاييد كرد و گفت به مرور سي‌دي ها رو خراب كنم تا بره سراغ بقيه كارتونا. اگه بازم سي‌دي جديدي تو اون مايه‌ها هيژا خواست و ما خريديم، همون تو مغازه خط بندازيم كه ديگه رغبتي نداشته باشه به ديدنشون. سوالهاي زيادي داشتم كه ديگه وقت نشد بپرسم. حالا همينطور قراره برخورد كنيم كه گفتن، ببينيم اوضاع چه جوري مي‌شه. 

تازگیها بعد کلی ادا اصول در آوردن، مي‌شه يه چندتايي عكس بگيرم از هي‍ژا. لبخنداي پسرم(واژه عجيبيه كه تا وقتي مادر نباشي نمي دوني چه مزه‌ايي داره گفتنش) رو دارين، تخته كه دم دستتون هست؟

     

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:54  توسط مامان هيژا  |