
چند وقت پیش هیژا هر وقت باهاش حرف میزدم میگفت نمیشنوم بلندتر بگو، صدای تلویزیون رو هم خیلی زیاد میکرد. بردیمش شنوایی سنجی که خوشبختانه همه چی مرتب بود و آقایشنواسنج گفت که هیژا عادت کرده به صدای بلند گوش دادن و بلند حرف زدن، باید روش کار بشه که ترک کنه. حالا اون مرکزی که هیژا رو بردیم تو سیدخندانه. تا اون روز هر وقت هیژا رو میبردم دکتر قبلش کلی براش حرف میزدم و هیژا هم مخالفت میکرد و نمیاومد. این دفعه گفتم میخوایم یه جایی بریم پرسید کجا، گفتم سیدخندان، گفت اونجا چکار میکنیم، گفتم یه کارایی داریم که بهت میگم تو راه. هیژا گفت میریم اونجا میخندیم؟کمی با تعجب نگاش کردم، بعد گفت مردما میان سیدخندان بخندن؟ و من تازه دوزاریم افتاد و کلی کیف کردم از این فکر بکر بچهها. خلاصه مام سه نفری رفتیم سیدخندان و بعد از خندیدن ۳ نفری در آنجا رفتیم مرکز شنواییسنجی که اونجا هم آقای شنواسنج بسیار خوب و خوش برخورد هیژا رو کشوند تو و براش توضیح داد که داره چکار میکنه و البته واضح و مبرهنه که بعدش هیژا جایزه هم دریافت کرد از ما.
هفته پیش و به عبارتی ۱۰ روز پیش، تولد یکسالگی ارتاکوچولو ( قبلاً نوشته بودم در موردش که هیژا خیلی حساسه روش، چون پدر مادر ارتا رو خیلی دوست داره و در نتیجه به ارتا حسودی میکنه) بود، با توجه به حسادت هیژا به ارتا هر وقت ما دوتا خونواده با هم باشیم، مقادیری اعصاب خردی پیش میآد تا حدی که بابای هیژا میگفت نریم تولد، چون هم ارتا اذیت شه و هم خود هیژا. من گفتم اینجوری نمیشه میریم، ولی اگه دیدیم هیژا اذیت کرد زود برمیگردیم، قبلش هم به خود هیژا میگیم. خلاصه با شرط و شروط رفتیم تولد. قبل رفتن هیژا درخواست پوشیدن یه لباس توخونهایی که عکس جناب بتمن روشه رو داشت که به توافق رسیدیم بیاره با خودش و بعد از پایان مراسم تولد بپوشه. خدایش هیژا اون شب اصلاً طرف ارتا نرفت و کاری هم به کیک و کادوا نداشت، فقط داشت لحظه شماری میکرد برای اینکه مراسم تموم شه و لباس بتمن رو بپوشه. هر چقدر هم اصرار کردیم برای شمع فوت کردن و بقیه چیزا نرفت پیش ارتا و بقیه بچهها. اما چشمتون روز بد نبینه همین که مراسم کیک تموم شد و لباس بتمن رو پوشید، بپر بپر از روی مبلها و دویدن تو آشپزخونه و اینا شروع شد. البته از نظر من تولد بچه باید همینجوریا باشه، یعنی چند تا بچه واسه خودشون راحت باشن و هرکاری که دلشون می خواد در حدی که آسیبی به بقیه نرسه بتونن بکنن. اما جو اونجا یه جورایی سنگین بود و 4 تا بچه دیگه جز بچههای آروم بودن، البته یکیشون که اسمش مانی بود از هیژا 8 ماهی بزرگتر بود، کمی با هیژا همراه شد، ولی به شدت از طرف مادرش مخالفت شد و اونم سریع حرف مامانشو گوش داد و نشست. اما واضح و مبرهنه که هیژا نمیخواست و نمیتونست که همینجوری یه گوشه بشینه. خلاصه بابای هیژا هم که به شدت حساسه رو اطرافیان که الآن سر و صدا اذیتشون میکنه و طبقه پایین ممکنه اعتاراض کنن به این پریدنا، مدام اشاره میکرد که بریم(من برای تولد هیژا قبلش از طبقه پایینیمون عذر خواهی کردم که امروز ممکنه سر و صدا بشه و به نظرم آدم سالی یکبار رو حق داره کمی سر و صدای اینجوری داشته باشه). هر چقدر با هیژا صحبت کردم قبول نمیکرد که بپر بپر نکنه و مدام هم میرفت طرف مانی و انگولکش میکرد که بیاد بازی کنه. خلاصه مام گفتیم پس اگه اینجوریه میریم. گریههایی میکرد هیژا که خود من داشت اشکم در میاومد، ولی تو اون حالت هم هیچ قولی بابت همکاری نمیداد. خلاصه تا خود خونه و موقع خواب گریه کرده و مدام می گفت من که ارتا رو اذیت نکردم که واقعاً هم درست میگفت و شاکی بود چرا مانی مونده تو تولد و خودش رفته از اونجا. نمیدونم کارمون درست بود یا نه، ولی فکر میکنم باید یه جوری نشون میدادیم که هر عملی یه عکسالعملی داره و الکی قبلش نگفته بودیم. ولی خیلی دلم سوخت، به شدت هم بهش برخورده بود هم ناراحت شده بود. شما تو این جور موراد چکار میکنین؟
تولد اونور بود و هیژا اینور. همین که دید دارم عکس میگیرم، روشم کرد اونور!
هیژا و ارتا(هیژا در حال اعتراض که نمیخوام ارتا پیشم بشینه)
اینم هیژا و مانی در حال بادکنک بازی(یه جورایی تو مایه شمشیربازی)
یکشنبه بعد از دوماه وقت قبلی گرفتن رفتیم پیش دکتر مجد برای قضیه مهد هیژا. این پست خیلی طولانی شد تو پست بعدی مینویسم. فقط اینو بگم که خیلی از این آقای مجد خوشم اومد و بهتون پیشنهاد میکنم اگه در ارتباط با بچهتون مشکلی دارین حتماً بهش مراجعه کنید.
۴ روزی رفیتم کیش، جاي دوستان بعضي جاهاش خالي. اعصاب خُردي زياد داشتيم از جمله بدي هتلي كه توش بوديم هتل لاله، هواي طوفاني و بهونهگيريهاي هيژا. اما در كل بد نبود و يه تنوعي بود تو اين بي تنوعي زندگي روزمره. ميشه گفت اين اولين تجربه هتل رفتن هيژا بود. اصلاً به اين قضيه فكر نكرده بودم، ديد هيژا به قضيه بامزه بود، اول كه رفتيم تو هتل گفت من اينجا نميآم، بوي بد ميده. بعدشم بار اولي كه مي خواستيم بيايم بيرون از اتاق ميخواست وسايلشو بياره، كلي براش توضيح دادم كه يه چند روزي اين اتاق دست ماست و ماتوش زندگي ميكنيم. از قبل در مورد دلفينها و درياي كيش براش گفته بود، همين كه رسيديم انتظار داشت كه از هواپيما پياده ميشيم، يه دريا ببينه با يه دلفين توش!
همون روز اول رفتيم پارك دلفينا كه خيالش راحت شه از بايت دلفينا. تو برنامهشون اول گراز دريايي اومد بعد شير دريايي، بعد دلفين، همين كه دلفينا رو ديد، گفت خوب پس نهنگ چرا نمياد! از باغ پرندگان هم خوشش اومد مخصوصاً از عقابي كه بالا سر پرواز ميكرد. سيرك ايران و روسيه(بامزهايش اينجا بود از ۱۰، ۱۲ نفر افراد سيرك فقط يه نفر ايراني بود، بعد اسمشو گذاشتن سيرك ايران روسيه) رو هم به خاطر هيژا رفتيم، من فكر ميكردم از دلقكا خوشش ميآد، ولي ميترسيد و موقع اجراي برنامه اونا مرتب مي پرسيد كه پس كي ميرن. سالن اجرا هم واقعاً سرد بود.
روز بعد هم برنامه كشتي رو دريا گذاشتيم كه متاسفانه اون ۲ روز هوا خراب شد و باد شديدي بود كه ما ديگه به اون برنامه نرسيديم. همين كه رسيديم دم دريا هيژا مرتب سراغ كشتي رو ميگرفت، رفتيم پرسيديم اون دور ورا يه كشتي كوچك نه چندان مرتب تحت عنوان كشتي دور شيشهايي(كشتي كف شيشهاي فقط شب ۱۱ به بعد مي اومد فكر كنم به خاطر همون باد تند) گشت يك ساعته داشت مام دلو به دريا زديم و سوار شديم، يه آقاي بيمزهاي هم مثلاً راهنما بود و كلي آهنگ جينگولي و تند گذاشت و مرتب هم درخواست كف زدن ميكرد، حالا جالبيش اينه كه هيژا اين همه درخواست سوار شدن كشتي رو كرد قبلش، همونجا خوابش گرفت.
دم دريا خيلي خوشش اومد و كلي شنبازي و به عبارتي شن پرتابكني كرد اما تو آب نرفت، البته هوا كمي هم سرد بود براي تو آب رفتن.
از اونجايي كه هيژا مراكز خريد رو دوست داره، خوشش اومد كه مي رفتيم تو مراكز خريد، واضحه كه سراغ اولين جايو رو هم كه ميگرفت، اسباببازي فروشي بود، ما بهش گفتيم تو اون ۴ روز مسافرت ميتونه هر روز يه اسباببازي بخره، ولي معلومه كه راضي نميشد و تو هر مغازه يه چيزي ميخواست، يعني نه فكر كنين چيز خاصي ميديد و خيلي خوشش مياومد و مي خواست بگيره، هيژا فكر ميكنه كه وظيفه داره اگه بره تو يه اسباببازي فروشي حتماً يه چيزي بخره. يكي از اسباببازي فروشيا فقط عروسك داشت، يه عروسك ور داشته مي گه پس اينو بخريم! اما موقع خريد كردن ما كه ميرسيد يا خسته بود يا سرش درد ميكرد و با يه بهونه ديگه.
غذا خوردن هيژا خيلي بد شد اين چند روزه، بذارم رو هم جمعاً ۲ وعده غذا نخورد. اون روزي كه رفتيم دم دريا دست يه دختر كوچولو ماكاروني ديد، الحق هم كه اشتها برانگيز بود، هم نوع خوردن دختر كوچولو هم خود ماكاروني. پرسيديم گفتن از رستوران توتي فروتي گرفتن،ما كه رسيديم اونجا ساعت ۳.۳۰ بود و غذا تموم شده بود، گفتن ساعت ۷ باز ميشه، ساعت ۷.۳۰ خودمونو رسونديم اونجا بلكه هيژا كمي ماكاروني بخوره، كه از بدشانسي گفتن ماكاروني رو ساعت ۸.۳۰ به بعد سرو مي كنن، مام شب آخر بود و ميبايست ۹ هتل باشيم كه وسايلمونو برداريم. خوشبختانه هيژا ۲ قاچ پيتزا و كمي سيبزميني خورد(پيتزاشم واقعاً خوب بود). امروز واسه ناهار از هيژا پرسيدم چي مي خوري درست كنم، سربع گفت ماكاروني، هنوز چشمش دنبال اون ماكاروني بود بچم.
پسرم هواپیما شده
پارک دلفینها
مهد هیژا تو کوچهس و تا رسیدن به خیابون به اندازه یه ایستگاه اتوبوس(هر کاری کردم نتوستم متراژشو تشخیص بدم) فاصلهس. روزایی که هوا بد باشه با آژانس میریم خونه(البته اگه بارون و برف باشه که همه آژانسها ماشین ندارن)، ولی روزای هوا خوب رو با هم این فاصله رو قدمزنان طی میکنیم(البته اگر جریان دستشویی گرفتن هیژا پیش نیاید وسط کوچه!). چند وقت پیش از مهد داشتیم می رفتیم خونه با هیژا که یه خانمی خیلی عصبانی داشت به کسایی که آشغالا رو تو روز میذارن دم در اونم در خونه همسایه، بد و بیراه میگفت. هیژا از من پرسید چرا اون خانم عصبانیه؟ خانم هم شنید و گفت از دست اینایی که آشغال میریزن زمین. هیژا گفت آشغال ریختن خیلی کار بدیه، اون مردمایی که آشغال میریزن زمین خیلی بیتربیتن، من آشغال نمیریزم، خیلی کار بدیه. خانمه همچین کیف کرد از این سخنرانی غرای هیژا و کلی هم به من تبریک گفت بابت تربیت بچم. (دو قدم رفتیم اونورتر هیژا گفت اون خانمه خیلی بیتربیت کثافت بود که به مردما میگفت کثافت! فکر کنم اگه خانمه این حرف رو میشنید از گفتن تبریکش به من پشیمون میشد). هیژا خودش به آشغال ریختن رو زمین حساسه ولی از اون روز به بعد چشمش به زمینه و در حال سرتکون دادن و گفتن بیتربیت به مردمایی که آشغال میریزن، و البته لازم به گفتن نیست که هر قدمی هم که بر می داریم هیژا این کار رو تکرار میکنه از بس ملت با فرهنگ کوچه و خیابون رو مزین کردن. به قول قدیمیا انشاله که ما از این مادرایی نباشیم که خودمون و بچهمون شهر ما رو فقط از لحاظ آشغال ریختن خانه ما حساب میکنن!
اگه گفتین این نقاشی چیه؟
۳ تا هاپون، یه مامان و یه بابا و یه بچه(اون وسطیه بچهس، معلومه بچهم خودشو مهم میدونه تو خونه)
- باشه پسرم یه ساعت با هم بازی کنیم، بعدش من یه کم می رم کار کنم تو خودت بازی کن باشه
- خیلی کم، خیلی کوچولو کار کن باشه مامان(عاشق این لحن باشه گفتنشم)
- نه خیلی کم نمیتونم کار کنم، زیاد بازی میکنیم، منم بعدش کارموم میکنم باشه عزیزم
- باشه مامان جون، حالا من گرگ میشم تو بشو حبه انگور، تق و تق و تق
- کیه کیه در میزنه، هی به ماها سر میزنه
- منم منم مادرتون علف آوردم براتون،( دستشو از لای در اتاق آورده تو میگه مثلاً فکر کن سفیده دستم، در و باز کن).
- در و باز کردم و جیغ و ویغ که یعنی ترسیدم و مثلاً میرم زیر میز و قایم شدم، در همون لحظه هیژا گفت نه نه حالا تو گرگ بشو من بشم حبه انگور. من شدم گرگ و مثلاً اومدم سراغ حبه انگور که یه هو هیژا پرید بیرون و گفت: هاهاهاها، من که حبه انگورنیستم، هیولام ای گرگ بنجنس، حالا میآم می خورمت. و من باز باید جیغ کشان در برم از دست هیولا! نزدیک ۴۰ دقیقه این بازی ادامه داشت، بعدش گفتم هیژا حالا من برم یه کم کار کنم، تو هم خودت بازی کن. یه کم مخالفت کرد و بعد چشاش یه برقی زد و گفت، مامان اصلاً تو هم کار کن، هم بازی! نتیجه این شد که من ۲ بار دستم سوخت سر اجاق. بعد گفتم هیژا جون اینجوری نمیتونم، تموم که شد میآم باهات بازی کنم، رفت و بعد ۵ دقیقه باز تق تق کنان اومد، گفتم هیژا بسه دیگه، الآن نه، نمی تونم بازی کنم، با یه صدای نازکی گفت منم منم حبه انگور، مامان بزی میشه لطفاً بیای سیدی شنگول منگول رو برام پیدا کنی! مسلماً من هم رفتم و مسلماً کلی هم بغلش کردم این پسرک زبون بازم رو. در حال نگاه کردن به سیدی شنگول منگول هم، سر بخشایی که دوست داره ۲۰ بار منو صدا زده، بیا مامان بیا داره تموم میشه بیا بیا. من هم که میرفتم میگه دیدی خوشحال شدی تو هم اینجاشو دیدی!
اولا که هیژا با سیدی آرین( قبلاً نوشته بودم در موردش)، کار میکرد و خودش بلد نبود من کنارش می نشستم، بعد یه مدت که راه افتاد باز می گفت کنارم بشین و قبول نمیکرد که من نباشم. منم یه ترفندی جور کردم که کم کم تنهاش بذارم با کامپیوتر، تو این سیدی بعد از هر آموزشی یه آهنگ هم هست معمولاً، منم گفتم خوب من ورزش میکنم با این آهنگا و پشت سر هیژا وایمیسادم و بپر بپر میکردم که گاهی وقتا به حرکات موزون شبیه میشد، هیژا عادت کرد به این قضیه و الآن تا میره با آرین کار کنه، صدام میزنه بیا مامان بیا برقص! ولی خوب مرتب!
فقط هم روی این چارپایه میشینه و حاضر نیست رو صندلی بشینه واسه کامپیوتر کار کردن
از اون موقعی که هیژا به دنیا اومده تا الآن، بابا موهای هیژا رو کوتاه کرده. ۲ سال و نیم که بود با هزار ترفند با پسردایی و دختردایی بردیمش سلمونی، بلکه اونا رو ببینه و حاضر شه موهاشو تو سلمونی کوتاه کنه. کوتاه کرد ولی به سختی و چسبیده به من و گریان. با هیچ وعده وعیدی هم حاضر نشد بره سلمون بعدها. باباش بد کوتاه نمیکنه، ولی به خوبی سلمونی نیست. پنجشنبه که بابا میخواست بره، دوباره سعی کردیم و این دفعه با دادن وعده جایزه و رفتن به سرزمین عجایب، راضی شد. البته بیشتر این قضیه که نینی ها نمی رن سلمونی و بزرگا می رن، راضی شد تا وعده وعید. هر چند هم من هم باباش موی کمی بلند رو بیشتر دوست داریم برای هیژا، ولی چون سرش زیاد عرق میکنه، موهاش کوتاه باشه بهتره.
بالاخره وایساد ازش عکس بگیرم،
ولی بعد از در آوردن ۳۰ تا شکلک اینجوری و
اینجوری!
طبق قولی که داده بودیم رفتیم سرزمین عجایب و سریع هم جایزه خرید، عوض یکی دو تا لگو البته باز با کلی بهونه گیری . قبل از رفتن سر لباس پوشیدن کلی جریانات داشتیم و بعد که هیژا ما رو به مرز جنون کشوند و دادم در اومد، حاضر شد لباس بپوشه. یعنی فکرشو بکنین مثلاً خودش دلش میخواد بره سرزمین عجایب. از شانس ما هم تیراژه خیلی خیلی شلوغ بود، تا حالا سابقه نداشت اینقدر شلوغ باشه، برای رفتن به سرزمین عجایب، صف تا پایین پلههای طبقه دوم بود. هر کاری کردیم هیژا راضی نشد که نره اونجا و طبیعی هم بود، اما از اون روزایی بود که میدونستم هیژا سر صف وایسادن برنامه خواهد داشت. اول خواستیم یه چرخی تو پاساژ بزنیم، که هیژا نذاشت و با گفتن کلمات گهربار کثافت و خفه شو با قضیه مخالفت کرد. خلاصه تو صف وایسادیم که بریم بالا، کلی غُر زد تا رسیدیم بالا. اونجا هم تو شلوغی چند بار بلند به باباش گفت کثافت، باباش هم که حساس به اینجور حرف زدن هیژا، مخصوصاً تو مردم. طبق معمول هم اینجور وقتا اشکال از تربیت کردن مادر است و پدر اگه دست خودش باشه حسابی به بچه میفهمونه که اوضاع از چه قراره(حالا با در شبانهروز ۱ الی ۲ ساعت رو با بچه بودن چه جوری ، نمیدونم!) ساعت. همون اول درخواست یکی از بازیا رو کرد که کلی صفش بود، براش توضیح دادم که قضیه چه جوریه و باید آروم تو صفمون وایسیم تا نوبتمون بشه. دو نفر مونده بود به نوبتمون، ۲ تا از اتاقکا جا داشتن برای ۲ نفر دیگه. گفتم بریم سوار شو. دم هر کدوم که وایسادیم که بره گفت نمیرم، من از اینا خوشم نمیآد و میگفت من باید خودم تنهایی سوار شم و هیچ بچهایی نباشه، مخصوصاً دخترا! خلاصه اون وسط ما هی چرخیدیم تا آخرش متصدی هم عصبانی شد و گفت برید بیرون ما که نمی تونیم تو این شلوغی منتظر تصمیم گیری شما وایسیم! دیگه واقعاً کم آوردم و به شدت دست هیژا رو کشیدم و گفتم میریم خونه. بعدشم رفتیم یه گوشه و من کلی داد زدم، احتمالاً اونایی که اون دور و بر بودن، فکر کردن چه مادریه با این طرز برخوردش! رفتم یه گوشهای یه ۵ دقیقهای وایسادم تا کمی آروم بشم. بعدش بابا گفت حالا اومدیم تا اینجا بذار یه کم بازی کنه، خلاصه چند تا وسیله رو سوار شد، بعد گفت بریم پیتزا بخوریم و بعد پیتزا هم گفت بریم خونه، اومدیم خونه ولی واقعاً با اعصاب داغون. ۲ ماهی میشه که هیژا خیلی اذیت می کنه و منم خیلی کم طاقت شدم، انگار اوضاع کامل از کنترلم خارج شده. تا پامونو می ذاریم خونه، میآد میگه از دستم ناراحتی؟ بعد با داد می گه ناراحت نباش ش ش ش. حالا می دونم از امروز بازجویی دارم واسه اینکه چرا تو عجایب از دستم ناراحت شدی و چرا داد زدی و چرا؟؟؟؟
پدر و پسر خوابیدن و من اصلاً خوابم نمیاومد، نشستم سریال پرستاران رو نگاه کردم بلکه از حال و هوای هیژا بیام بیرون، ۳ قسمتشو دیدم و ساعت ۲ شد ولی هنوز خوابم نمیاومد، همینجوری تو خونه چرخیدم و فکر میکردم که باید چکار کنم تا بتونم اوضاع رو درست کنم، فکر کنم قبل از هر چیزی باید کنترلمو رو خودم بیشتر کنم که مثلاً دارم میکنم، ولی غیر از این باید خیلی کارای دیگه هم بکنم و به عبارتی بکنیم، هم من هم بابا.
هیژا علاقه زیادی به اسباببازی داره و صد البته به خریدشون بیشتر از بازی کردن باهاشون. اما از بین اسباببازیاش، با بعضیاش واقعاً بازی میکنه، یکی از اونا، چند تکه لولهایی شکله که در ۴ رنگ . ۴ شکله تقریباً. این رو از طرف مهدشون کادو دادن برای تولدی که تو مهد براشون گرفتن(تو این مهد فصلی تولد گرفته میشه و تعداد بچههای هر فصل تو اون روز رو جمع میکنن و براشون یه جشن کوچولو میگیرن و بهشون کادو میدن، البته با دریافت هزینه از والدین). هیژا از همون اول تا حالا با اینا بازی کرده و انواع و اقسام شکلا رو میسازه باهاشون. یه یک هفته ایی که واقعاً شکلای خوبی ازشون در میآره و البته به هیچ وجه اجازه عکاسی نمیده به من و سریع قایمشون میکنه. البته یه وقتایی هم به شدت عصبانی میشه وقتی اون شکلی که میخواد، به علت محدود بودن تعداد اونا نمیتونه در بیاره. خیلی دنبال گشتم که یه سری دیگه بخرم برای هیژا ولی پیدا نکردم، از مهد که پرسیدم گفتن یه تعدادی رو کانون آورده بود قبلاً که دیگه نیاورد بعد اون هم یه تعدادی رو خودشون توسط یه نفر از تایلند خریده بودن. خلاصه اینکه تو بازار ندیدم اینا رو اگه شما دیدین هم برای بچههاتون بخرین هم به من هم خبر بدین.
از این عروسکها هم هیژا قبلنا خیلی خوشش می اومد ولی الآن سراغشون نمیره
این ۳ تا عکس دقیقا، مال ۱ سال پیش در چنین روزیه!(چقده لطیف بوده اون موقع پسرم)
هیژا: نه من بلد نیستم، من بازی اسپایدرمن بلدم.
من: باشه بیا بازی کنیم یاد می گیری، وااااععع من گرگم می خوام بیام گوسفنداتو ببرم،می پرم طرف راست و گرگم و گله میبرم رو میخونم، میپرم سمت چپ و چوپونمو نمی ذارم رو می خونم.
هیژا: نه نه گرگه باید بره اون ور، نه نه صداش نباید اینجوری باشه اونجوری باشه، نه نه ...
طبق چیدمان هیژا جای گرگ و چوپون رو عوض میکنم، باید یادم باشه که نگم خونه خاله جون کدوم وره، فقط بگم خونه خاله کدوم وره و ۳، ۴ بار این چیدمان عوض میشه.
هیژا: نه مامان اصلاً من این بازی خوشم نمیآد من بلد نیستم شعرها رو بگم، اصلاً ولش کن این گرگه خیلی بدجنسه، کثیفه، بده، ...(از هر فرصتی برای گفتن کلمات نه چندان زبیا استقبال میشه )
من: دارم فکر میکنم چکار کنم، انگار پسرم خوب نمیتونه شعرارو حفظ کنه، یعنی چرا؟
روز بعد
هیژا: مامان بیا اینجا من: جانم چیه مامان جون
هیژا: گرگمو گله میبرم، چوپونمو نمی ذارم، دندون من تیزتره، دنبه من لذیذتره، خونه خاله کدوم وره، از این ور و از اون وره!
من: آفرین چه خوب یاد گرفتی بیا بازیشو بکنیم حالا
هیژا: اه اه نه مامان من بلد نیستم، من نمی تونم شعرا رو بگم، اصلاً بازی رو ولش کن ...
من: !!!؟؟؟!!؟؟/
يكي از بازياي به شدت مورد علاقه هيژا، وقتي باباش ميرسه خونه اينه كه من اين ور خونه بشينم و بابا اون ور پشت كنه و ايسه. بعد هيژا بره و يكي بزنه به پشت بابا و بعد بابا با قيافه وحشتاناك و توليد صدايهاي ترسناك هيولا بشه و بياد كه هيژا رو بگيره و هيژا هم بدو و بياد تو بغل من قايم شه. يعني ۱۰۰ بار هم اين بازي تكرار شه، خسته نميشه، هر دفعه هم كه ما ميگيم بسه ديگه، با اصرار ميگه خواهش ميكنم فقط يه بار(تا چند وقت پيش ميگفت، فقط هه بار). حالايه وقتايي هم بابا اين وسطا يه كم ادا اصولاي ديگه در ميآره و مثلاً با اون قيافه از كنار هيژا رد ميشه و كاري نداره يا هيژا رو ميزنه كنار و ميدوه طرف من يعني كه اون از هيژا ترسيده و تو اين حالتا خندههاي هيژا ديدني و شنيدنيه. بعضي وقتام كه همون وسط دويدن هيژا ميپره جلوش و نمي ذاره بياد به طرف من و اين وقتا هيژا واقعاً مي ترسه و فقط داره منو صدا ميزنه كه برم نجاتش بدم. يعني هيژا عاشق اينجور بازيايي كه توش قيافه در آوردن و ترسوندنه و به شدت هم ميترسه ازشون. فيلم دزد عروسكا رو كه ديد خيلي خوشش اومد ولي كاملاً از مادر گنجو كه شكل جادوگراي بدجنسه ميترسه و خيلي وقتا ميگه كه خواب ديدم گنجو اومده(چون تو صحنه اول فيلم جادوگره ميگه گنجو، هيژا بهش ميگه گنجو)، منم براش توضيح دادم و مي دم كه اون خانمه گريم كرده و صورتشو نقاشي كرده، خودشم اينا رو ميگه وميگه اون كه فيلم، تو فيلم، ولي باز با توجه به تخيل قوي كه تو اين سن داره، ميترسه. هر كارتوني رو هم كه ميبينه و اول فيلما معمولاً تبليغ سي دياي ديگهس، اگه قيافهها ترسناك باشه سريع ميگه مامان سيديشو برام بگير. خونه ماني دوستش به عشق ديدن اين جور فيلما دوست داره بره. يه بار خونه ماني كارتون بتمن و دراكولا رو ديده، از اون روز به بعد گير داد كه بتمن بخر، من بعد از ماهها مقاومت يه سيدي بتمن خريدم براش، ولي نه اون رو يكي از اونا كه قيافه ترسناك توش نداره به اسم بتمن و زن خفاشي. ۲ بار ديد و بعد خوشش نيومد، گفت نه مامان اون بتمن كه دراكول توشه. چند روز پيش هم رفتيم خونه ماني تا رسيديم اونجا گفت بتمن و داركول ببينيم كه من نذاشتم و دوتاشون شديداً به من اعتراض كردن وگريه سر اين قضيه. از اون روز هم هي ميگه چرا نذاشتي من وماني دراكول نگاه كنيم. حالا عوضش سي دي پسر جهنمي نگاه كردن، اين از اون بدتر. و حالا تو بازياش پسر جانامي(همون جهنمي به روايت هيژا) رو مي خواد.
امروز من و گُلپسر مونديم خونه كه كمي از همنشيني با هم مستفيذ شيم، همين كه فهميد قراره نره مهد سريع از تخت پريد بيرون و گفت بريم بازي كنيم،با هزار مكافات اجازه داد دست و صورتي بشورم و صبحانهايي بخورم. بازي هم اين بود كه هيژا دوتا از اسباببازياش يكي پسر جهنمي و اون يكي اسكلت باشه و مثلاً اونا تو تلويزيون بودن و من بايد نقش مامان و بچه رو بازي كنم همزمان و به مامان هي بگم، مامان مي شه پسر جهنمي نگاه كنم، بعدش مامان هم بگه باشه عزيزم و من بشينم اون پسر جهنميو كه هيژا بازي ميكرد، نگاه كنم، نگاه كردن نه همينجوري نشستن و ديدن بايد هي تند تند ابراز علاقه كنم به كارايي كه پسر جهنمي ميكنه و آفرين و صد آفرين بگم. باور كنين ۳ ساعت اين بازي ادامه داشت و من ديگه داشتم غش مي كردم از نگاه كردن اين دعواهاي خشونت انگيز پسر جهنمي و اسكلت. بعدش جهت تلطيف سازي محيط گفتم هيژا ديگه نوبت منه سي دي نگاه كنم، بيا آهنگ بذاريم، مثلاً عروسي و ما مي خوايم برقصيم. گير داده بود كه واقعاً عروسي نيست، مثلاً عروسيه و ما نبايد آهنگ بزاريم و برقصيم. مثلاً نشستيم عروس و داماد دارن ميرقصن ما نگاش ميكنيم!! بعد از نيم ساعت دوستم تلفن زد و همون موقع هيژا اومد كه بيا حالا مثلاً عروسيه، برقصيم ولي تلفن رو قطع كن ديگه حرف نزن! الانم که اینجا نشستم مثلاْ گفتم من یه کم کار دارم و خودت کمی بازی کن. واضح و مبرهنه که قبول نمیكنه هيژاي من. و اما من هم واضح و مبرهنه كه كوتاه نميآم بلكه بدونه ما هم آدميزاديم علاوه بر مادر هيژا بودن! در طي اين نيم ساعت هم ۲ بار كامپيوتر خاموش شده و ۲ بار هم روشن!
راستي كسي شنوايي سنجي سراغ داره؟ يه مدتيه خيلي صداي تلويزيون رو بلند مي ذاره هيژا، اگر هم كمش مي كنيم مي گه نمي شنوم، نمي دونم قضيه هيجان بيشتره با صداي بيشتر يا چيز ديگه.