
اینم بخش تصویری که عکس هیژا در شب یلدای تو مهده، دوتا دیگهشم می ذارم، یک رزو پاییزی و کرسیمس. من قبلاً عکسالعمل داشتم به هر مناسبت غیر ایرانی، ولی الآن در راستای کمبود شادی و شعف در ایران از هر نوع مناسبتی که چیزی به اسم جشن و شادی توش باشه استقبال میکنم.
من از رو عکساشون عکس گرفتم، اگه می بینین کمی کج و کولهس. بعدشم می بینین چقده بچهم غمگینه تو عکسا
اینم با همکلاسیها
پس نوشت: درباره این آقا کوچولو سیاهپوست پرسیده بودین، همکلاسی هیژاس دیگه. اسمش احمد، دقیقاً نمی دونم مال کدوم کشور آفریقا هستن. پدر یا مادر احمد میآن دنبالش همه بچه ها سریع تشخیص می دن و می گن مامان احمد یا بابای احمد اومد! هیژا خیلی سوال می کرد در موردش بار اولی که دیده بود احمد رو. پارسال که به حاجی فیروز خیلی علاقه پیدا کرده بود، همش می گفت احمد هم حاجی فیروز می شه؟ بعد می پرسید که کثیفه؟ منم کلی در مورد آدما که پوستاشون با هم دیگه رنگشون فرق می کنه براش حرف زدم. هر فیلمی رو هم می بینه که شخصیتاش سیاه پوست باشن می پرسه مثل احمدن؟ فکر کنم طفلی احمد خیلی سختش بشه با این سوالاتی که بچه های در موردش می کنن، چون احتمالاً به خودشم یه چیزایی می گن. اتفاقاً کار خوبی که مهدشون کرده اینه که تو نقاشیاو شکلای بچه ها که رو در و دیوار کشیدن، چند تا بچه سیاهپوست هم کشیدن. اون سالا که دانشجو بودم و تو خوابگاه، یه دختری بود به اسم امانی، از سودان اومده بود. خیلی شاکی بود از دست ایرانیا. می گفت خیلی اذیتم می کنن و مسخره م می کنن. یه بار ازش پرسیدم که برگردی کشورتون باز دوست داری به ایران سر بزنی، گفت اصلاً اصلاً.
تو كتابايي كه تا حالا در مورد كودكان خوندم، سري كتابهاي كليدهاي رفتار با كودك از ۱ تا ۵ سال، ناشر كتابهاي دانه، انتشارات صابرين، جز خوباش بودن. هر سالش رو هم يك نويسنده خاص نوشته. من از ۱ سالگي هيژا تا ۴ سالگيش رو خريدم. از ۱ تا ۳ سالش، بعضي مطلباش در مورد هيژا صادق بود بعضياش نه. اما ۴ سالهش واقعاً انگار درباره هيژا نوشته شده، همه نگرانيهاي من درباره بعضي رفتاراي هيژا مثل علاقهش به اسپايدرمن و بقيه چيزاي خشن، پرخاشگاريای اين اواخرش، ترسيدنهاش و خيلي چيزاي ديگه رو تو اين كتاب به خوبي توضيح داده. من جواب خيلي از سوالامو تو اين كتاب گرفتم در مورد رفتاراي هيژا. اول يكي از بخشاش در مورد پرخاشگري نوشته كه بيشتر مادرا تو اين سن بچههاشون دچار مشكل ميشن، با خودشون فكر ميكنن كه كجاي كارشون اشتباه بوده كه بچهشون اينجور رفتارار رو داره تو جمع، چيزي كه من اين اواخر واقعاً فكر مي كردم. يا در مورد علاقه بچه هاي 4 ساله به اسپايدرمن و بتمن و خودشونو به شكل اونا در آوردن، نوشته كه بچهها دوست دارن جنگ بين بدي ها و خوبيها رو بازي كنن و نقش مثبت رو هميشه خودشون داشته باشن، اين حالت به اونا اعتماد به نفس ميده تو اين سن، چون بواسطه بزرگ شدنشون بيشتر از پدر و مادر فاصله ميگيرن، بتونن بر يه سري ترساشون غلبه کنن. خيلي وقتا از طرف نقش منفي كارايي ميكنن كه خوب نيست و معمولاً خودشون هم انجام ميدن، مثل داد زدن، حرفاي بد زدن. تو اينجور بازيا يه جورایی با اين كاراي بد خودشون هم ميجنگن و دوست دارن پيروز بشن. در مورد مخالفتها و لجبازيشون هم که همه براي نشون دادن استقلالشونه. يعني از يه طرف براي استقلالشون ميجنگن و از يه طرف دوست دارن به شدت به پدر مادر وابسته شن، واسه همين تو اين سن ممكنه درخواست شيشه و پوشك بكنن، چون آرزو ميكنن كه هنوز همون نيني بودن كه قبلنا بغل مادرشون بودن. راهكاراشم خيلي خوبه، البته بايد اعتراف كنم كه بيشتر راهكاراش، صبر و حوصله زيادي ميخواد و من كه مثلاً خيلي سعي ميكنم يه سري چيزا رو رعايت كنم، دادم ميره هوا و اونوقت كارايي ميكنم كه خودم بعدش ميمونم توشون. من خودم الآن با يكي از دوستامون كه متخصص اعصاب وروانه، مشاوره ميكنم و اونم معتقده كه من هم وسواس دارم، نه وسواس تميزي و اينا، وسواس همه چي خوب باشه و ايدهآل. و همچنين كنترلم رو عصبانيتم كمه كه بايد كنترلش رو بدست بيارم.
يه سيدي هست به اسم لوح هوشمند آرين. 1 ماهي ميشه كه به توصيه يكي از دوستامون خريديمش براي هيژا. انيميشنش مثل بيشتر انيميشناي ايرانی خوب نيست و حركات شخصيتا در حد مژه زدن و لب تكون دادنه، ولي مطالبش خوب و متنوعه. چند بخش داره، بخش سرگرمي كه قصه و شعر و بازي داره، اعضاي بدن، بخش رياضي كه آموزش اعداد و مفاهيم رياضي، بخش الفبا، آداب معاشرت و غيره. يه چيز خوبي كه داره اينه بچه تشويق ميشه كه با كامپيوتر كار كنه، كليك كردن و تسلط رو موس رو هيژا با اين سيدي ياد گرفت. تو هر بخش هم در بين آموزشا آهنگ داره كه بد نيست(البته واضح و مبرهنه كه آهنگ سازيشون در حد باخ و بتهون نيست). يه چيز خيلي جالبي كه داره اينه اول نصب سيدي اسم بچه رو وارد مي كني و عكسشم ميذاري، بعد هر بار كه سيدي اجرا ميشه، و تو بعضي از قسمتا كه با بچه حرف زده ميشه، اسم بچه گفته ميشه و عكسشم ميآد. يه جاهايي تو فضاي قسمتاي مختلف هم عكس بچه رو مي بينين. هيژا كه بار اول كلي ذوق كرد و گفت كه خانمه اسم منو مي دونه. يه چيز خنده داري كه هست اينه كه همه خانما تو سيدي با حجابن، آدم انگار داره سريالاي تلويزيون رو ميبينه كه با روسري و مانتو ميرن ميخوابن، لابد ارشاد اگه خانماي انيميشن رو تو سيدي بيحجاب بسازن ايراد ميگيره!! هيژا بار اولي كه ديد مي گفت مامان بچه ها چرا همش داره ميره بيرون(چون همش مانتو تنشه). اينجور وقتا بايد چي گفت به بچه ؟!!!!تو اين سيدي يه بخشي هست به اسم سرزمين خورشيد، توش داستان در مورد معصومين و شخصيتهاي مذهبيه. هيژا يه بار رفت و ديگه نرفت سراغ اون قسمت، بچهم ترسيد از اون تناي بيسر كه به جاي سر يه خورشيد رو سرشونه با اون فضای غمگین و سنگینی که ساختن براش.
چند روز پيش هم تو تلويزيون يه كارتون به اسم داستان عاشورا نشون داد، هيژا پرسيد چرا سرشون اينجوريه، گفتم چون آفتابه بعد آفتاب تو صورتشونه واسه همين صورتشون معلوم نيست! يه هو هيژا داد زد اينجا كه اتاقه، مگه تو اتاق پرده نداره كه خورشيد نره تو سرشون! اينجور وقتا شما چه جوري توضيح ميدين قضيه رو؟ راستشو بخواين من خودم هم احتياج به توضيح دارم.
چند روز پيش هيژا كه از مهد اومد بهم گفت حسين حسين، منم خنديم گفتم چيه حسن حسن، يه هو داد زد كه نه خودت حسني، حسين هم هستي. تازه فهميدم كه فكر كرده حرف بديه. براش توضيح دادم كه حسين يه آقايي خوب بوده، كه با يه آقاي بدجنسي مي جنگه، بعد آقاي بدجنس ميكشدش، هيژا رفت تو حس و گفت بايد حسين مثل اسپايدرمن ميزد آقاي بدجنس رو ميكشت، منم گفتم نه اسپايدرمن كه تو فيلمه، واقعي نيست، ولي امام حسين واقعي بوده و آقاي بدجنس هم سرباز زياد داشته و امام حسین سرباز کم. سريع گفت باشه لگوشو بخر هم لگوي حسين رو هم لگوي آقاي بدجنس رو!!!
فيگوراهاي هيژايي!
هيژا جون وايسا ازت عكس بگيرم: بييييييا (قيافه خشن) نه مامان يه كم خشن نباش خوب وايسا. بيا(با خنده و قيافه كج و كوله)
ااا نه ديگه خوب وايسا آروم وايسا هيچ قيافهاي نگير! باشه باشه (بعد كه عكس رو گرفتم ديدم دستاش اونجوريه!)
جمعه هیژا رو بردیم خانه کودک پارک ساعی. خودش باز گفت بریم عجایب، ولی تازگیها علاقه ایی به وسایل بازی نداره، میخواد بریم عجایب که بره اسباببازی فروشیها و مخصوصاً نمایندگی لگو تیراژه و اسباببازی بخره. برای همین گفتم بریم خانه کوک یا بولینگ عبدو که مغازه ندارن و بیشتر وسایل بازین. اونجا هم به هیچکدوم از وسایل بازی علاقه ایی نشون نداد و رفت به طرف یکی دو تا از این خرت و پرت فروشیا. فقط دوست داشت سوار قایق بشه که شد، قایق تو قسمت آخر محوطهش گیر کرد و جناب آقای متصدی مثلاً برای راهنمایی هیژا چنان دادهایی کشید که هیژا زد زیر گریه و پیاده شد، هر چی هم به اون آقا می گفتم بذارین خودم بهش میگم باز کار خودشو می کرد. محیط خانه کودک واقعاً یخه و همه جا هم از گوشه کناراش مثل انبار استفاده کردن. فقط تا تونستن رو در و دیوارش عکس و تبلیغ چسبوندن. خلاصه چشم هیژا افتاد به عکس جناب اسپایدرمن تو غرفه پازل و خواست که بشه عکس اسپایدرمن. آقای مسئول اون غرفه گفت که ۱۰ دقیقه دیگه بیان بگیرین، هیژا همونجا وایساد، البته خارج از غرفه تا آماده شه و آماده که شد گفت بریم پیتزا بخوریم.
جالبیش به اینه که میگه اینجا من خواب دیدم، فرشته مهربون اومده منو اسپایدرمن کرده!
نقاشی
توضیح هیژا: این یه آقاییه که داره پرواز میکنه و پشت سرشم آقای بدجنس داره میآد دنبالش. اون یکی هم یه ماهیه که دورش حبابه.
اینم آخرش: رنگا رو دارین؟
راستی غیر از سرزمین عجایب، بولینگ عبدو، خانه کودک و بوستان، دیگه کجا سراغ دارین برای بازی ؟
حالا هیژا هر وقت می خواد از تولدش حرف بزنه میگه اونروز که کیک تولدم شکل باز بود و اون روز که کیک تولدم شکل باز نبود و مهشاد اومد . هر بارم حرف تولدش پیش میآد ازم میپرسه چرا اون روز که تولدم بود کیک تولدم شکل باز بود، تو منو بردی اتاق باهام حرف زدی(روز تولدش از بچه و بزرگ رو میزد، من هم چند بار بردمش تو اتاق و باهاش گفتمان از نوع آخه چرا اینکار رو می کنی و کار خوبی نیست و ما از دست ناراحتیم، کردم).
یه مدتیه دایره لغات کلمات بد، هیژا گسترش پیدا کرده و تا تقی به توقی می خوره کلمات حیون، پیپی، بوگندو، مسخره و خفه شو از دهنش عین نقل و نبات میریزه بیرون، چند روز پیشم بهم میگه امیر سام(یکی از بچههای هم مهدیش که ظاهراً دایره اینجور لغاتش خیلی گستردهس) به مامانش گفته پدر زن(منظور همان پدرسگه) و مامانش دعواش کرده، اشکالی نداره منم به تو بگم پدر زن! (ظاهراً تو این سن گفتن اینجور کلمات طبیعیه و باید آدم عکس العمل نشون نده. متاسفانه من در مورد حیوون گفتن هیژا عکس العمل نشون دادم و هیژا هم مدام تکرار میکنه). حالا اون روزی که کادوی همکارامو براش بردم، میگه چون من پسر خوبی بودم و نگفتم به آدما، حیوون، بوگندو، پیپی و پدر زن برای تولدم کادو گرفتن!!
اینم هیژا و مهشاد موقع ابراز احساست هیژا به مهشاد
بالاخره تو تولد هیژا کمی هم، حرکات موزون انجام شد
اینم با کوسه ماهی سپیده جون
اینم سرگرم با مگنتای دوستای مامان
تولد هیژا یکشنبه ۸ دی بود که به دلایل کارمندی گذاشتمش پنج شنبه ۵ دی. من یه عادت بدی دارم، اونم اینه که هر کاری می خوام بکنم، اصرار زیادی دارم که ویژه باشه و فلان باشه و بهمان. امسال خواستم تولد هیژا رو جوری بگیرم که خودش دوست داشته باشه،کیکش اونی باشه که خودش می خواد، در نتیجه با وجود مخالفت بابا گذاشتم عصر باشه و زنانه و بیشتر به خاطر دوستای هم همهدیش که خیلی خانواده شونو نمی شناختم اینکارو کردم. قرار بود ۱۲ بچه با ۱۱ مامان و سه نفر هم غیر مامان عصر تولد بگیریم. ۴ تا بچه های مهد، ۴ تا بچه های دوستان، ۴ تا هم بچه های وبلاگی. هیژا با دو نفر از دوستای مهدش و یکی از بچه های دوستان خیلی جوره و از یک ماه پیشم هی بهش وعده دادم که برای تولدت کسری و کیانوش و مانی میآن. از صبح منتظر کسری و کیانوش بود، هر کی زنگ می زد، از جا می پرید و می گفت کسری کیانوشن و وقتی می دید کسی دیگه ایی قیافه ش می رفت تو هم. خلاصه از ساعت ۳ منتظر بود تا ساعت ۶. از بچه های مهد هیچکدوم نیومدن و فقط یکیشون هم خبر داد که نمی یاد که مسافرت بودن. از بچه های دوستان هم که سام آبله مرغون گرفت و نیومد، مانی هم مریض شده بود و با مریضی اومد و نیم ساعتی بود و رفت. از بچه های وبلاگی هم که نیما و آندیا بودن و دو نفر دیگه از قبل گفته بودن که اون روز رو نمی تونن بیان. خلاصه کل جمع شد، ۴ تا بچه و ۶ تا آدم بزرگ. هیژا هم این وسط کارهایی می کرد که مونده بودم چکار کنم، همه رو می زد از بزرگ تا کوچک رو. کلی شرمنده آندیا خوشگله و نیما خوش زبون شدم. ارتا کوچولو رو هم طفلی مادرش از پا افتاد اینقده مواظب بچه ش بود چیزیش نشه از دست کارای هیژا. تقریباً نیم ساعت باهاش حرف زدم تا حاضر شددو تیکه از لباس تولدشو ببپوشه و هر کاری کردم ژیله شو نپوشید و اصرار داشت که یکی از لباس تو خونه ایاش تنش باشه(حالا که فکر می کنم باید می ذاشتمش راحت باشه، ما آدم بزرگا به خاطر خودمون بچه ها رو مجبور می کنیم به کارای که دلشون نمی خواد). خلاصه شد ساعت ۷ و کسری کیانوش نیومدن، مانی هم که مریض بود و زود رفت، منم گفتم که حالا جمع نشد اونی که باید می شد، به همه گفتم می دونم که وقت مناسبی هم نیست الآن، ولی خوب به همسرانشونزنگ بزنن بلکه بتونن بیان و بشه همون جمع مامان باباها و بچه های همیشگی. هر چند ساعتای آمدن بابها به دلیل همین ناهماهنگی من یکی نشد ولی خوشبختانه همه اومدن. کیک هم اصلاً اونی نشد که قرار بود بشه، سه سال گذشته رو کیک هیژا رو دادیم طلایی تو میرزای شیرازی و خدایش هم هر سال قشنگ درآورده کیک رو، طعمشم هم خوب بوده. ولی چون قنادی طلایی ارمنین و سال نوشون مصادفه با تولد هیژا سرشون خیلی شلوغه و امسال گفتم بذار مثل سالای قبل تو اگر و نگر نباشه و بریم جایی دیگه سفارش بدیم. ولی تجربه خوبی نبود این جای دیگه سفارش دادن، کیکه نه شکلش نه طعمش اصلاً خوب در نیومده بود. سفارش کیک باز(شخصیت فضایی کارتون داستان اسباب بازی) بود و همش می گفت بعد من می خوام کلاه باز رو بخورم! می تونم بگم هیژا فقط موقع شمع فوت کردن و کادو باز کردن کمی سرحال شد و دست از کارای عجیب غریبش برداشت.
برای بچه ها سعی کردم یه چیز هر چند کوچک بگیرم و قبل از تولد هدیه بدم به بچه ها که غصه نخورن فقط هیژا کادو می گیره، سال دوم تولدش یادم رفت و آخرای تولد یادم افتاد و دادم به بچه ها ولی امسال همون قبل از کادوای هیژا این کارو کردم. کارتهای یادگاری تولد رو خودم وقت نکردم و مامان و بابای سام زحمتشو کشیده بودن ولی مثل همیشه یادم رفت کارتا رو بدم به مهمونا.


پسرم واقعيتشو بهت ميگم، منتظرت نبودم. نه وقتي ديگه بودي، قبل از اينكه باشي. تو چارت سازماني زندگي من جايي براي تو در نظر گرفته نشده بود. شايد قبل از ۱۹ سالگي مثل خيلي از دختراي ديگه حتي برات اسم هم انتخاب ميكردم. اما از ۱۹ سال به بعد كه از خونه پدر اومدم بيرون و رفتم دانشگاه، زندگي شد يه چيز ديگه براي من، فعاليت از هر نوعي كه به من انرژي بده. هر وقت آدمايي رو ميديدم كه بچه دار ميشن، از خودم ميپرسيدم كه پس چطوري زندگي ميكنن. روزي كه من و بابات همديگرو شناختيم، اولين شرطم نبودن تو بود(نه تويي كه الآن هستي، كسي مثل تو). ۴ سال از با هم بودن من و بابات گذشت، ولي تنها ۴ ماه گذشته بود از زير يه سقف بودنمون، هنوز هيچكدوم اين انسان روبرونمون زير اون سقفه درست نمي شناختيم كه تو اعلام موجوديت كردي. بايد اقرار كنم كه وحشتناكترين اتفاق بود در تاريخ زندگيم(البته اون موقع، ها). گريهايي كه تو آزمايشگاه سر دادم همه رو گيج كرد، طوري كه فكر كردن شايد تو قاچاقي اومدي، بدون ويزاي ساختگي ساخته قانون! دكتر گفت اين طبيعيه، همه چي ۱۰۰ درصد نيست و هميشه يه درصدي هم استثنا هست و تو از همون درصد استفاده كرده بودي براي اومدنت. ۳ ماه اول با هم بودنمون بهت سخت گذشت، ميدونم از گريههام و از چه كنمها ناراحت ميشدي. كاري به كارم نداشتي، فقط كمي عادات خوردنمو تغيير داده بودي. دلت كباب ميخواست و دوغ مثل الآنت. چاي و نسكافه و نوشابه رو عين همين الآنت دوست نداشتي من بخورم. تا دلت بخواد توت فرنگي و آلبالو ميخواستي بخوري.۴ ماه كه گذشت، فكر كنم ديدي حالا كه از بودنت خوشحال نيستم، حالمو بگيري، سياتيكم گرفت و ۱ ماهي تخت تو جا انداختي منو. اون روزا همه به من ميگفتن كه پسري، اما ميدوني كه هم بابا هم من دختر دوست داشتيم،قيافهمون ديدني بود وقتي سونوگراف به ما گفت تو پسري. ۵ ماهه كه بودي برات كتاب ميخوندم و يه وقتايم لالايي، باهاتم حرف ميزدم، بهت ميگفتم ببخش منو كه خوشحال نيستم از بودنت، ولي بهت قول دادم سعي كنم اوضاعو درست كنم. از اون روزا به بعد وقتي با بابات ميرفتيم دنبال خريد كردن برات، همش تصورت ميكردم،ميدونستم نميشه ولي با چشم روشن تصورت ميكردم(عشق من به چشماي روشن معروفه). بعد ميگفتم حالا چشمتم روشن نشد نشه، ولي بينيت بزرگ نباشه! گذشت و گذشت تا روزاي اومدنت سر برسه، اوضاع جوري بود كه فقط ميتونستي مثل ژول سزار معروف پاتو بذاري تو دنيا. مونده بودم چكار كنم، پات تو تهران به زمين برسه يا سنندج. سنندج رو انتخاب كردم كه كاش نميكردم. البته تقصير تو نبود ها، تقصير من بود كه مثل هميشه كه ميخوام همه چي خوب باشه و اونجوري كه من دلم ميخواد، خوب نميشه و جوري ميشه كه من پشيمون بشم از هر چي كه دلم خواسته. زودتر از موعدت به دنيا اومدي ۲۰ روز زودتر. اولين لحظهاي كه نشونم دادنت فقط فكر كردم من چه جوري ميتونم موجودي كوچولو و ضعيفي مثل تو رو بزرگ كنم. شب اول گذشت تو آروم بودي، نميتوستي خوب شير بخوري ولي آروم بودي. عفونت وارد خونت شده بود و اون دكتر نفهم بيمارستان اينو نفهميده بود شب اول. روز دوم كه من با اصرار خودم اومدم خونه، وسواس من و فرزي زندايت باعث شد كه ببريمت پيش يه دكتر خوب و همونجا شد كه تو ۱۳ روز بيمارستان موندي. روزاي خيلي سختي بود، خيلي هم براي من و هم براي تو. فكر كنم با اين كارت تلافي هر چي نخواستنتو سرم درآوردي. يادم نميآد در طول زندگيم به اندازه اون ۱۳ روز اشك ريخته باشم و غصه خورده باشم. عين فيلما شده بود بعد از اون روزا خيلي از موهاي سرم سفيد شد. هر وقت چشمم بهت ميافتاد تو اون دستگاه ميزدم زير گريه. باور كن الآن هم دارم با گريه مي نويسم اين قسمتا رو، هر وقت تصورت ميكنم تنها تو اون دستگاه، محروم از آغوش مادر، دلم كباب ميشه، تو اون روزايي كه بيشترين احتياج رو به من داشتي اون مريضي لعنتي دورت كرده بود از من. دو روز اول رو اجازه نداشتي شير منو بخوري، ولي بعد ميتوستي، وقتي با اون پتوي پيچيده شده دورت ميآوردنت ميذاشتنت بغلم و شروع ميكردي به قورت قورت شير خوردن من گريه ميكردم. تو بخش من معروف شدم به مادر نمونه، ۲ ساعت مينشستم با اون و ضعيتم كه تو بتوني به آرومي و هر وقت كه ميخواي شيرتو بخوري. بعضي وقتا فكر ميكنم شايد اون مريضي هم حكمتي داشت، شايد مني كه هنوز براي اومدن تو آماده نبودم يه تلنگر اينجوري لازم داشتم تا بهت نزديك بشم حسابي.
چيز ديگهايي نمونده ۱ روز ديگه بازم مياي، چهارمين سالي ميشه كه بازم مياي. درسته از اول نميخواستم كه باشي ولي الآن اصلاً زندگي رو بدون تو نميتونم تصور كنم. اينو بدون كه خيلي دوست دارم، خيلي. شايد همين دوست داشتن باعث شده بهت گير بدم، دوست داشته باشم كه تو بهترين باشي و تو هم با غريزه لجبازيت اينو نخواي و بعضي وقتا اوني نيستي كه بايد باشي. همينجوري كه فكر ميكردم بزرگ كردنت خيلي سخته و من هر روزي كه ميگذره فكر ميكنم وظيفهم در برابرت بيشتر ميشه. پسرم، پسر عزيزم دوست دارم، عاشقتم عاشق، ميفهمي.
