
هيژا از وقتي كه هوا كمي سرد شده منتظر برفه. تقريباً هر روز ميپرسيد كه كي برف ميآد. ديروز بالاخره كمي برف اومد. بابا كه برگشت يه گوله برف آورد تو خونه، هيژا تا برفو ديد، سريع گفت لباس بپوشيم بريم آدم برفي درست كنيم. گفتيم برف خيلي كمه، براي آدم برفي درست كردن نميشه و راضي شد به ديدن برف. لباسشو پوشيد و با باباش رفت دور و بر خونه. بعد از نيم ساعت اومدن تو(بابا اعتراف كرد كه هيچجوري حاضر نبود بياد تو و با كلي دوز و كلك آوردتش تو خونه). همچين سرحال شده بود و خوشحال. قول داديم فردا اگه برف بياد با هم بريم پارك(كه برف نيومد). اینجام یه گوله برف آورد و خونه رو هم برف بارون کرد.

به مناسبت هفته پژوهش چند روز نمايشگاه دستاوردهاي فلان و فيسار بود تو صحن نماز جمعه دانشگاه. اين ۳ روز آي لرزيديم، لرزيدم و ساختيم. دستاورد ما از اين نمايشگاه علاوه بر خستگي و سرما و سوختن صورت در اثر سرما(البته خدايش من كلاً كار خارج از اداره رو دوست دارم، حتي با آن شرايط)، چند تا تخم بلدرچين بود كه غرفه باذوق دانشگده كشاورزي به بازديد كنندهها مي داد. هیژا کلی ذوق کرد از دیدن تخم بلدرچینا، چون هم كوچك بودن و هم خالخالي، يكيشم براش پختم و خورد(البته بعدش كمي ترسيدم، هر چند غرفه دار گفت كه بد كه نيست هيچ، كلي هم خاصيت داره)

اين دومين باريه كه دارم اين مطلب رو مينويسم(من از فرصت استفاده كردم كه هيژا با بابا سرگرمه، غافل از اينكه بابا خوابيده و هيژا جان هم باز اومد سراغ من)، هيژا گفت كامپيوتر رو خاموش كن بريم بازي كنيم، گفتم باشه، همين الآن كارم تموم ميشه، ولي هيژا خان دكمه ريستارت و زد و همه چي پريد. (نتيجه معلومه ديگه هم كار من خراب شد، هم بازي هيژا) مدام در حال اصرار براي بازي كردن دونفرهس و واقعاً وقتي براي من نميذاره، عملاً.
دارم فكر ميكنم براي تولد هيژا چكار كنم، تولدش هشتمه ولي چون يكشنبهس، پنجشنبه پنجم براش ميخوام بگيرم. اون تعدادي كه دلم ميخواد بگم خيلي زياد ميشه نزديك ۳۰ نفر، هي ميخوام جم و جورش كنم نميشه. بخوام هم كمش كنم يه هو ميشه ۱۵ نفر، خلاصه فكر كنم تا اون موقع ببينم چي ميشه.
يكشنبه وقت داشتيم براي دكتر دوم در ارتباط با مهد نرفتن هاي هيژا. اين خانم دكتر برعكس دكتر قبلي برخوردش خوب بود و حال و احوال و سوال مثل معني اسم هيژا و اينا برعكس آقاي دكتر قبلي. نظر ايشون هم اضطراب دوري داشتن شديد هيژا بود،ولي تجويزش يه چيز ديگه بود و اينكه بايد به مهد رفتن ادامه بده و در صورت اومدن كسي به خونه ما به هيچ وجه برنامه مهد رفتنش به هم نخوره، فقط ميتونه ساعت مهد رفتنش كوتاهتر بشه.(چل تيكه و كژال جان حرف شما يه جورايي تاييد شد) يه شربت ضد اضطراب هم به هيژا داد(دكتر قبلي قرص داده بود، كه من ندادم به هيژا) و گفت تا يكماه بخوره تا اضطرابش كم بشه و بتونه با مسائل راحت كنار بياد.(فعلاً شربت رو نمي دم به هيژا تا دكتر سوم هم ببينه). راستي گفت خود من هم كمي وسواس و اضطراب دارم و بايد خودم هم درمان شم.
در مورد ديدن فيلمهاي اكشن مثل مرد عنكبوتي و غيره پرسيدم و اين كه من نميذارم ببينه، ولي خودش خيلي علاقه داره، كه جواب دادن، خيلي سخت ميگيرم و پسربچهها تو اين سن بيشتر اينجورين و هفتهاي ۳ ۴ بار بتونه ببينه ولي در كنارش كارتونهاي ديگهاي كه حس انسان دوستي دارن رو هم ببينه، بعدش يك لباسي هم كه دوست داره با عكس اون شخصيت دلخواهش داشته باشه، چون بيشتر بچهها هم كارتوناشو ميبينن و هم لباساشو دارن و انوقت بچه احساس ميكنه از اونا چيزي كم داره. در مورد غذا نخوردن هم گفت توجه زياد بهش داريم و بايد كمي كم توجه بود (به نظرم درست بود)! آخرش هم هيژا يك خداحافظي اساسي كرد و گفتن خداحافظ دكتك خانوم!
نميدونم من انتظارم زياده كه دوست دارم دكتري كه به هر دليل بهش مراجعه ميكنم كمي شيوهش انساني باشه؟يا محيطي كه با بچه سر و كار و داره كمي متفاوت با محيط آدم بزرگا باشه.؟يعني دوست دارم دكترم باهام ارتباط برقرار كنه و عين يه مورد بيماري باهام برخورد نكنه، مثلاً دكتر هيژا آقاي دكتر مهدوي هميشه اين نكته رو رعايت ميكنه، ميشه گفت بعد از تشخيصاي درستش همين اخلاقش ما رو نگه داشته پيشش. اول كلي حال و احوال ميكنه، با خود آدم ارتباط ميگيره وبعضي وقتام مثل اين دفعه آخر كه من خيلي به هم ريخته بودم رفتيم پيشش، كلي برام حرف ميزنه.
اين ۲ دكتري كه رفتيم پيشش براي هيژا به عنوان متخصص اطفال و فوق تخصص اعصاب و روان، من انتظار داشتم كمي مطبشون كودكانه باشه، حداقل به جاي اون همه اخطار و پيغام، سكوت رو رعايت كنين و پول تو ۵ دقيقه اينقد و تو ۲۰ دقيقه اونقد و اينا دوتا عكس و تصويري كه بچه خوشش بياد بزنن به در و ديوار، يا حداقل ديواراشون رنگي باشه. خانم دكتر هم تقريباً در زود تموم كردن وقت ويزيت مثل آفاي دكتر قبلي عجله داشت و كلاً ۵ دقيقه بيشتر نشد وقتمون و من همش تند تند سوال ميپرسيدم و ايشون هم تند تند جواب ميداد همش ميگفت اين شربت رو بخوره درست ميشه. يعني ممكنه از نظر اونها مورد خيلي مشخصه و درمانش هم مشخص و احتياجي به صحبت بيشتر نيست ولي به نظرم كمي هم بايد روح و روان والدين هم كه كلي وقت ميذارن و هزينه ميكنن و از يك ماه قبل وقت ميگيرن رو هم در نظر داشته باشن، شايد من اين انتظار رو از دكتراي زمينه هاي ديگه كمتر داشته باشم ولي از كسي كه كارش با روح و روانه انتظار بيشتري ميره. حالا اين دو ۲ تشخيصشون يكي بوده ولي هر كدوم يه تجويزي كردن و واقعاً من موندم چكار كنم؟ فكر كنم بايد از همون سنت قديمي تا ۳ نشه بازي نشه،پيروي كنم و براي دكتر سوم وقت بگيرم.
شكلكها
هر وقت هيژا بياد و ببينه من پاي كامپيوترم، سريع ميدوه و رو پاي بنده جلوس ميكنه و خدا اون روزو نياره كه من يه وبلاگي رو باز كرده باشم كه يا عكس نيني داشته باشه، يا از اين شكلكاي خنده و گريه و غيره. در مورد نيني بايداوناع و اقسام اطلاعات بدم، اسمش چيه، اسم مامانش چيه، اسم باباش چيه، خونهش كجاس، مهد ميره و الي آخر. (آنديا جون اونروز اسم مادر بزرگ شما و پدر بزرگ شما رو هم ميخواست، فكر كنم مثل مامانش هيژا هم چشش تو رو گرفته). بعدشم من بايد تك تك قيافه همه اون شكلكا رو در بيارم و كافيه كه يه شكلك شبيه اوني نباشه كه هيژا ميخواد و كار من دراومده(قيافه منو دارين اين جور وقتا).
عكس
اين ۳ روز هر روز به مناسبتي تو مهد هيژا عكاسي داشتن و من هر ۳ روز رو مكافاتي داشتم سر پوشوندن لباس. امروز كه برگشتيم گفتم هيژاجونم يه لحظه وايسا ازت عكس بگيرم، بذار تو آلبوم عكس داشته باشي(مدت زياديه نميذاره نه عكس بگيرم ازش نه فيلم، منم هي ميگم كه اونموقع ديگه تو آلبومت عكس نداري و اينا و بعضي وقتا راضي ميشه كه من عكسي بگيرم).

اينجا به هيژا گفتم تو مهد امروز چه جوري وايسادي واسه عكس(خنده ساختگيشو دارين؟ بعدشم من صبح كه رفت پيرهنشو باز روي بلوزش گذاشته بود و به حالت اسپرت، ميبينن چه همه رو گذاشتن تو شلوارشو يقه پيرهن تا آخر كيپ!)

يه اتفاق بد: امروز عصر هيژا خواب بود و من از فرصت استفاده كردم و پريدم تو حموم(خيلي كم پيش ميآد اين كارو بكنم)، بعد از ۵ دقيقه، صداي هيژا رو شنيدم، اينقدر گريه كرده بود كه صداش گرفته بود، كلي بغلش كردم تا كمي آروم شد، گفت آخه مامان فكر كردم رفتي منو تنها گذاشتي(قبل خوابش كمي با هم دعوامون شد و تا من رفتم آشپزخوه و براش چيزي بيارم خوابيده بود، عزيزم واسه همين اين فكرو كرده فكر كنم، همينه كه ميگن هيچوقت نذارين بچه ها با حالت قهر بخوابن)
نكته: از ساعت ۳.۳۰ بامداد نشستم پاي كامپيوتر، فكر ميكردم الآن سرعت عين برق و باده ولي زهي خيال باطل. ميبينن كه الآن ساعت ۲۹ دقيقه به ۶ صبحه و من فقط تونستم يه چيزي بنويسم و چند تا وبلاگ و سايت خبري و چك كنم!
هیژا علاقه زیادی به خریدن اسباب بازی داره. تازگيها هدف اصليش از بيرون رفتن و مخصوصاً مركز خريد رفتن، خريد اسباببازي شده. اونهايي رو كه داره دوست داره ۲ تا كنه، اوناي رو هم كه نداره همچين با يه لحني ميگه كه آخه من ندارم بايد داشته باشم. تو اين حالتا من تو دوره جووني تصورش ميكنم، كه با خودخواهي تمام مثل بيشتر جووناي الآن تو صورتمون وايسه و بگه من فلان مدل ماشين رو ندارم و بايد داشته باشم. اين جور وقتا تصميم ميگيرم كه سفت و سخت وايسم و درخواستاي جور وا جورشو نشنيده بگيرم. از طرفي هم خودمو جاش مي ذارم، والله من خودم هم با اين سن و سال از داشتن بعضي از اين اسباببازيا كيف ميكنم. در نتيجه دارم فكر ميكنم بايد يه راه وسطي بذارم كه با شرط و شرايطي براش اسباببازي بگيريم، البته اين وسط بايد بابا همكاري كنه چون بعضي وقتا تحت تاثير زبون بازيها يا اصرار گُل پسر قرار ميگيره و زود تسليم ميشه. نميدونم الان وقتش هست كه با پول و پسانداز آشناش كنم با نه، تا اينكه پسانداز كنه و از پولايي كه داره اسباببازي بخره و اگه اسباببازي گروني بخواد صبر كنه تا پسانداز پولش به اون حد برسه. در مورد عيد و تولد و سوغاتي اگه اسباببازي خاصي بخواد كه گرون هم باشه كاري ندارم، ولي تو مورداي ديگه به نظرم داريم كمي زيادهروي ميكنيم. در حال حاضر هم كه عشقش لگوه. ميلادنور و تيراژه رو اگه بريم بدون لگو برنميگرده. البته به شدت به آدمكاي كوچك لگو علاقمنده فعلاً و كاري با درست كردنشون نداره. البته خوشحالم كه علاقهش به لگو چون يه جورايي بازي فكريه و الآن با آدمكاش باز ي ميكنه و چند سال ديگه با ساختن وسايل و تجيهزاتش. کارتونی هم که میبینه حتماً درخواست خريد شخصيتاشو ميكنه و موقع نگاه كردن به اون كارتون حتماً بايد اونا دستت باشه.
شما در مورد اسباب بازي خريدن نظرتون چيه و چكار ميكنين با كوچولواتون؟
این چند روز هیژا به سختی داره میره مهد و میشه گفت سختتر از قبلنا، بهانهجویهای صبحهاش خیلی بیشتر شده و در هر مرحلهایی از دست و صورت شستن گرفته تا لباس پوشیدن کلی برنامه داریم. بهش حق میدم طفلی دوست نداره بره مهد. صبحها نه که صبح زود ببریمش، این مدت تا حالا زودتر از ۹ صبح نرفته مهد.(فکرشو بکنین ما کی میرسیم سرکار). مربیش دیروز گفت که در طول روز چند بار گریه کرده و گفته مامانم رو میخوام. دیروز هم عمو شاهین(کارهای مجسمه با چوب و گل میکنه و تازگی اومده مهد و هیژا خیلی ازش خوشش میآد) اومده متوجه شده و گفته که چند جلسه پیش هیژا خیلی فعالتر و سرحالتر بوده و این جلسه در بازیا شرکت نمی کنه. مربیش میگه نمیبایست این وقفه ۱۵ روزه رو ایجاد میکردید و هیژا حسابی از مهد زده شده. جایزه و وعده وعید هم کاری از پیش نبرده این چند روز. منتظرم تا یکشنبه که وقت دکتر داریم و ببینم چی میشه و چکار کنم بهتره. امروز که میگفت من تنها می مونم خونه، شما برین سرکار! این چند روز میگه من دوست ندارم برم مهد دوست دارم برم مدرسه(نمی دونم از مدرسه چی شنیده یا چی تو ذهنشه). دیروز هم میگه من می خوام زودتر بزرگ شم مثل شما برم سرکار، نرم مهد!
تو خونه هم راه میره از من و باباش میپرسه که دوستم دارین، منم که با کلی حرارت و ذوق میگم عاشقتم، خیلی خیلی دوست دارم، بعد میپرسه از کجا تا کجا؟ می گم از آسمون تا زمین با اندازه تمام اسباببازیا. به من می گه مامان خیلی دوست دارم به اندازه عنکبوت دوست دارم به اندازه باز دوست دارم(یه مدتی عنکبوت هم رفته جز حیونای مورد علاقهش ). بعضی وقتام که بدجنسیش گْل میکنه میگه به اندازه مگس دوست دارم. و البته با باباش سر این قضیه کلی با هم جریانات دارن و معیار دوست داشتنشون از مور و ملخ گرفته تا آسمون و خونه و اسپایدرمن میکشه و میرسه به مسخره بازی و کل کل کردن.
جدیداً بابای هیژا یه مدل قصه گفتن رو اجرا میکنه که هیژا خیلی دوست داره. یه تیکه از یه قصه رو مثلاً کیه کیه در میزنه (شنگول منگول) رو قاطی قصهایی که میگه می کنه و همون موقع هیژا میگه که این مال این قصه نیست که مال یه قصه دیگهس و به همین ترتیب تا آخر قصه چند مورد اینجوری پیش میآره. هیژا با تمام حواسش گوش میده و هر جا ببینه قصه عوض شده سریع میگه. یا اینکه بعضی جاهای قصه، رو بابا شکلشو در میآره و هیژا اسمشو میبره، مثل آدم چاق یا آدم لاغر که بابا با صورت نشون می ده و هیژا میگه.
یه بازی هم که جدیداً تا بابا میآد خونه باید اجرا کنن، بالش بازیه. یه خندههایی می کنه که بیا و ببین. بابا هم اگه هیژا شام خورده باشه باید شکست بخوره چون هیژا قویه و خوب بالش رو پرت میکنه، ولی اگه نخورده باشه هیژا شکست می خوره. البته هیژا بعضی وقتا دبه درمیآره و میگه من اونروز شام خوردم باید برنده شم.
یه مدتیه که هیژا چتر می خواست، اون روز تو خیابون بهار قبل از سنندج رفتن دیدم خواستم بخرم، که دستم سنگین بود و نخریدم. تو سنندج یه چتر آبی دیدم عین مال خیابان بهار، اما قیمتشون تو بهار ۸ تومن و تو سنندج ۲ تومن!
پنجشنبه رفتیم خونه این خانم خوشگل، ۱۰ ماهه و در اوج شیرینی ارتا(آرتا نیست ها ارتاس). هیژا از بچههای کوچکتر از خودش خوشش نمیآد و حسودی هم میکنه، مخصوصاً به ارتا که با مامان باباش قبل از به دنیا اومدن ارتا خیلی جور بود. ارتا همچین دنبال هیژا افتاده بود چار دست و پا، هیژا هم اونجا شده بود نینی و مثل ارتا جون چاردست و پا راه میرفت. یه بار هیژا ارتا رو هْل داد، به هیژا گفتم آخه گناه داره ببین چه خوشگل دوست داره باهات بازی کنه، هیژا با ناراحتی گفت آخه اونم منو چنگ گرفت(اومده بود دست هیژا رو بگیره ناخن داشت و هیژا دردش گرفته). خلاصه اون شب ما ۴ نفر والدین نتوستیم ۲ کلام حرف بزنیم و همش حواسمون به این دوتا بوده.
نزدیکای خونه ارتا، هیژا چشمش به این در افتاد و اصرار که خونه ارتا اینجا باشه، از بس از رنگ آبی خوشش میآد. در هم زد!(اداره یا مدرسه بود اونجا)
اين چند روز كه خونه بوديم با هم يه سيدي آموزشي كودكانه هست كه تو كامپيوتر با هم كار كرديم،دو روز اول حاضر نبود خودش با موس كار كنه و فقط اشاره ميكرد كه رو چي كليك كنم، امروز خوشبختانه خودش ديگه تونسته كنترل موس رو به دست بياره و ميشه گفت قدم اول رو برداشت براي كامپيوتر كار كردن.
- به آموزش زبان نه تنها علاقهاي نشون نميده، بلكه كاملاً عكس العمل نشون ميده. فكر كنم مال يه روز كلاس رفتن تو مهدشون بود كه مربيش عوض ميشد.
- فردا قراره بعد از مدت طولانی بره مهد. خدا به خیر کنه.
- شربت تیمکس رو می خواد بخوره کلی دور خونه رو دور می زنه تا راضی بشه بخوره، ميگه مو داره(يه ذرات كوچولوي معلقي داره توش).
امشب آوين جون و مامانش رو ديديم تو سرزمين عجايب
روز پنجشنبه ساعت ۱۳.۳۰ رسيديم سنندج و ميبايست براي ساعت ۱۵ براي مراسم عقد عموي هيژا خودمونو برسونيم خونه عروس. واضح و مبرهنه كه تو همچين شرايطي هيژا حسابي بهونه ميگيره. من با يه دست داشتم خودمو آماده ميكردم و با همه اعضاي ديگه بدنم هيژا رو راضي ميكردم كه بيا آماده شيم بريم عروسي عمو. هيژا هم يه سر مخالفت كه من ميخوام برم خونه كابان(خواهرزادهم). مام زنگ زديم خونه خاله كه زود خودتونو برسونين كه اوضاع بيريخته. كابانو كه ديد كمي آروم شد بعدش گفت من ميرم خونه كابان و نميآم عروسي. منم گفتم الآن پدربزرگ و مادربزرگ و عمو دلشون ميخواد ببيننش و در نتيجه قرار شد بره خونه خاله و بعد غروب خاله راضيش كنه و بيارنش خونه عروس. غروب كه اومد بعد از نيم ساعت بازم بهونه كابانو گرفت و كلاً سرحال نبود و كلي هم، خودش اذيت شد هم مارو اذيت كرد، جوري كه همه كلي دل به حالم ميسوزندن و طرف هيچكس هم نرفت، بدنش كمي گرم بود و فرداي اون روز تب كرد و تا همين امروز سرما خورده، اين ويروس سرما خوردگي ظاهراً از دو هفته قبل از بدنش خارج نشده بوده، خلاصه اين چند روز ميتونم بگم كه حسابي كم آوردم و دادم رفت هوا از بدشانسي كه دو روز اومديم سفر، هم بايد هيژا مريض باشه و هم اينجوري برنامه برگشتنمون به هم بخوره. شنبه شب هم عروسي خواهر زندايي هيژا بود، گفتم خوبه اونجا هم دختر دايي، پسر دايشو ميبينه هم يه عروسي مفصل رو تو سنندج، ولي متاسفانه اين مريضيش نذاشت خيلي بهش خوش بگذره. مردا كه همه دست گرفتن برقصن(رقص كُردي)، هيژا هم به باباش گير داده بود كه بريم برقصيم، باباش كه قبول نكرده بود با گريه اومد پيش من و ميگفت به بابا بگو بياد برقصه. فقط وقتي عروس داماد اومدن فارسي برقصن، يه كم رفت يواشكي دستي تكون داد.
فكر كنم اگه برنميگشتم و منتظر ميموندم تا هوا جور شه بهتر بود، چون هيژا امروز حالش خيلي بدتر شده و من خونه موندم، فردا هم فكر نكنم با اين اوضاعش بتونم برم سركار در نتيجه بيخود برگشتم تهران، دكتر هم از امروز آنتيبيوتيك رو براش گفت شروع كنم. حالا بيا و شروع كن پروژه دارو دادن رو كه كلي برنامه داريم، امروز سرفهش گرفته بود و گريه ميكرد، ميخواستم بهش داروشو بدم،ميگفت واسيا خوب گريهم تموم شه آخه!
امروز تو مطب دكتر با يه خانمي كه مادر يك دختر ۲ سال و نيم بود، داشتيم در مورد بچهها حرف ميزديم. حرف شد از نرفتن مهد هيژا و باقي قضايا. خانمه گفت اصلاً كوتاه نيا، روانشناسارو هم ولش كن اونا واسه خودشون حرف ميزنن. من يه مدت دخترم همينجوري ادا درآورد، منم يه روز موهاشو پيچوندم دور دستم با همون موهاش بلندش كردم، پرتش كردم تو يه اتاق و از صبح تا غروب همينجوري گشنه و تشنه گذاشتمش و اونم يه ريز گريه كرد، بعد فرداش ديگه راحت رفت مهد!!! من با تعجب گفتم، چه جوري تونستين اين كارو بكنين، بچه ۲ سال و نيم؟ خوب معلومه منم بودم مهد رو به همچين مادري ترجيح ميدادم!
يه مدتي هيژا به شمارش و چراغ راهنمايي علاقه پيدا كرده، تا ۲۰ رو ميشماره و مي خواد شكل نوشتنشم باد بگيره. بيرون هم كه حواسش به چراغ راهنمايي هست. تو خونه هم هر كاري كه مي خواد خودش يا ما بكنيم، اولش چراغ قرمزه(يعني اجازه نيست)، بعد چراغ سبز ميشه (يعني اجازه هست). يه كارتون هم به كارتوناي مورد علاقهش اضافه كرده، اونم فرار مرغيه.
تو عروسی عمو این دختر خانم کلی دل ما رو برد، در مورد هيژا تا حدي دلبري كرد كه بتونه يكي از اسباببازياشو ازش بگيره.(پتو رو دارين كه، رفته بود اون وسط و پتو به بغل با اسباببازياش نشسته بود)
اينجام كه با مونيبا مشغول شيطوني بودن