تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

شنبه که هیژا رفت مهد با سرویس اومده بود خونه ساعت ۲ و یکراست رفته بود رو تخت ما و خوابیده بود تا من بيام. همین که صدای منو شنید، پاشد دويد طرف من و كلي احساسات مادرو فرزندي نسبت به هم ابراز كرديم، و اما بعد از يك ربع از شروع كرد به گرفتن اون نوع بهانه‌هايي كه آدم فقط مي‌تونه بگه خدا دستت درد نكنه از اين بهانه‌هاي خلاقي كه مي‌فرستي تو مخ بچه‌مون تا بزنه تو كله مادر بينواش! مونده بودم چه كنم، از انواع و اقسام مدلهاي حواس پرت كردن و قضيه رو عوض كردن استفاده كردم، ولي متاسفانه كارساز نبود، خلاصه بعد از ۲۰ دقيقه آسمون ريسمون كردن از راه رفتن مورچه بگير تا تصادف ساختگي خودم در تاكسي و اومدن آقاي پليس، قضيه ختم به خير شد و لبخند بر لبان پسرم نمايان شد. سريع گفت مامان امروز نخوابيدم تو مهد رو صندلي نشستم، بعدش با عموي سرويسي و خانم مربي بيلبيلي(بعضي وقتا لقباي طنز‌اميز من در‌آوردي اينجوري نسبت مي‌ده به دور و بر) اومد خونه. (نسبت به خوابيدن تو مهد حساس شده و به مربيش سپردم كه نخوابوننش، ولي همين كه رسيده خونه دويده خوابيده. فكر كنم نخوابيدنش مربوط به نبودن پتوش باشه تو مهد كه الآن چند ماهه حاضر نمي‌شه ببردش.)، يكشنبه هم رفت مهد اما با گريه در خونه ولي آرامش در مهد. عصرشم مثل همون روز قبل اومده بود خونه و خوابيده بود. همين كه رسيدم بيدار شد و باز همون جريان ديروز و با خوشحالي از عمو شاهين گفت كه اومده مهد و عروسكاي چوبي درست كرده آورده، منم ذوق كردم و گفتم چه خوب تازه فردا هم عمو مهرداد(همون آقا جون سليمون تلويزيون) مياد و تازه ‍ژيمناستيك هم دارين، همين كه اين از دهنم در اومد جيع زد كه بازم برم مهددددد، نه نمي‌رم، چقده برم، من پيش دايه مي مونم و بابا هم بمونه. در نتيجه دوشنبه نرفت مهد. مادرم مي گفت از اول صبح بازي كرده تا موقعي كه من رسيدم، اما در حين بازي همش به مادرم گفته منو نبين!!(همون نگاه نكنه)، چند دفعه تلفني با هم صحبت كرديم و چند دفعه هم سفارش كرد كه زود برگردم. و اما سه‌شنبه با كلي گريه و اعتراض رفته مهد و به باباش گفته با تو مي‌آم سركار. ساعت ۲ هم كه برگشته خونه باز رفته خوابيده تا من رسيدم. من هم كه برگشتم،باز كلي بهونه‌گيرياي عجيب غريب كرد(اعتراضشو به نبودن من اينجوري تلافي مي كنه). بعدش سريع گفت كه من فردا مهد نمي‌‌‌رم و پيش دايه مي‌مونم.

براي يك دكتر ديگه  ۱۷ آذر  وقت گرفتم و ببينم اون چي مي‌گه. تقريباً به نظرم نظر همه دوستان درسته، هم دوستي كه مي‌گه بايد من بمونم خونه يه مدت و هم دوستي كه مي‌گه بايد مهدشو عوض كنم و هم دوستي كه يه ايميل مفصل برام نوشت و از تجربه خودش در مورد بچه‌ش تو سوئد و اينكه نبايد مهدشو عوض كنم و نبايد خونه بمونم، بلكه بايد ساعتشو كم كنم و يه مدت باهاش برم و بيام. ولي من خودم موندم كه بالاخره كدومش در مورد هيژا صدق پيدا مي‌كنه، واسه همين مي‌خوام برم پيش يه دكتر ديگه. راستش از شيوه دكتر قبلي خيلي خوشم نيومد، آدم اين همه وقت مي‌ذاره هزينه مي‌كنه انتظار داره درست حسابي تفهيم شه و همه جوانب سنجيده شه در رابطه با بچه‌ش. اومديم و من اصلاً امكان مرخصي طولاني مدت يا نيمه وقت شدن رو نداشته باشم، ولي اگه تفهيم شم و به اين نتيجه برسم كه بايد اين كار رو بكنم، انجامش بدم. نه اينكه با يه جمله كه هر وقت نشستي خونه پيش بچه‌ت بعد بيا در مورد رفتاراش صحبت كنيم. به يه چيز ديگه اون دكتر هم شك كردم، پرسيدم كه هيژا كارتوناي خشن مثل بتمن و اسپايدرمن دوست داره بايد در اين مورد چكار كنم، گفت بذار ببينه!

پنج‌شنبه داريم مي‌ريم سنندج و يه چند روزي اونجايم، يه جوري ناگهاني شد و مجبوري رفتنمون، ولي خوشحالم كه يه كم حال و هواي من و هيژا عوض مي‌شه، هيژا اين مدت همش مي‌گفت كه بريم سنندج.

من موندم تو اين سليقه جنس مذكر، هيچ جور نمي‌تونم دركشون كنم تو بعضي موارد، مثل همين علاقه شديد هيژا به آدم سنگي و مجبور شدن ما به خريدش بالاخره. الآن چند وقته كه تو زمينه اسباب‌بازي و خريدش مي‌خوام يه مطلبي بنويسم ولي از بس ذهنم درگير اين قضاياي هيژا شده كه نمي‌تونم جم و جورش كنم.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 0:5  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه تولد مهشاد یکی از همکلاسیهای مهد هیژا بود. ۹ نفر دختر خانم بودن با ۳ تا آقا پسرا. یکی از آقا پسرها که ۵ سال و نیمه بود عین یه جنتلمن در تمام مراسم دست زدن و شمع فوت کردن و کادو باز کردن و بقیه قضایا همراه با دخترخانوما شرکت کرد. هیژا و کیانوش فقط اول شکل کیک رو می‌خواستن ببین، همین که دیدن گفتن این که دخترونه‌س باربیه و رفتن سراغ بپر بپر و بازی، یه چند باری هم اشک مهشاد رو در آوردن با انگشت کردن تو کیک. فکر کنم یه عکسم ندارن پیش بچه‌های دیگه. هیژا بیشتر با پسرها جوره و هر چی درجه بپر بپر و شلوغی پسرها بیشتر باشه، هیِژا هم بیشتر باهاشون جوره. خلاصه اینکه این دوتا پسر، کل تولد رو رو سرشون گذاشته بودن و  همچین که به جمع دخترا نزدیک می‌شدن کاری می کردن که جیغشون در بیاد. حالا حالت عادی با مهشاد جورن و خونه همدیگه می‌آن و با هم بیرون هم رفتیم، بازی خاله بازی هم می‌کنه با مهشاد و یا دخترای دیگه در حالتی که هیچ پسری نباشه. ولی همین که هیژا چشمش به یه پسر بیفته دیگه کاری به کار  هیچ دختر دیگه‌ای نداره. یه بار از مهد اومده بودیم بیرون، مسیرمون تقریباً یکیه و داشتیم باهم می‌رفیتم خونه، همین که دوستش کسری اومد بیرون از مهد، دوتایی دویدن طرف هم و با هم رفتن به سمت ماشین پدر کسری. من هم هرچی گفتم که قراره با مهشاد و مامانش بریم خونه، قبول نکرد و رفت تو ماشین نشست(البته در هفته تقریباً یه بار پیش می‌آد که  کسری و باباش ما رو می‌رسونن خونه). فکر کنم تو این سن بچه‌ها بیشتر به سمت همجنس خودشون گرایش دارن. تو یه کتابی که در مورد پسرها بود خوندم که پسراییم که مقدار هورمون تستسرونوشون بیشتره، این حالتشون بیشتره. من تو دور وبر معروفم به طرفدار حق و حقوق خانوما، حالا با این گْل پسرم خیلی مردم همه کلی به ریشم می‌خندن، به قول برادرم هیچ مردی نتوست با تو در بیفته ولی این مرد کوچولو حق همه مردای عالم رو از من می گیره!

   اینجا بعد از مراسم کیک و اینا دوتایی نشستن و همه دخترا اون ورن

اینجام مهشاد اوم پیششون و ۳ تایی دارن رو وایت برد چیزی می کشن!

امروز با شرط اینکه زود بیاد خونه و تو مهد نخوابه راضی شد بره مهد. و الآن خونه‌س،  پیش دایه، برسم ببینم چه کارا کرده به مهد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:15  توسط مامان هيژا  | 

الآن نزدیک به یک ماهیه که هیژا نسبت به مهد رفتن عکس‌العمل شدید نشون می‌ده. روزایی هم که با هزار وعده و وعید می‌رفت، همین که منو می‌دید می‌گفت برای مامان بابا گریه کردم. از مهد که می‌آیم اولین سوالش اینه که فرداش می‌ره مهد یا نه. وقتی جوابم آره، جیغش می‌ره هوا و داد و بیداد. کلاً هیچوقت از مهد خوشش نیومده و هیچوقت ذوقی برای مهد رفتن نشون نداده، ولی تا حالا به این شدت هم نبوده که هر روز اظطراب اینو داشته باشه که فرداش می‌خواد بره مهد. این مدت حسابی تو فکر رفتم که چه باید بکنم. مهدشون جز مهدای خوب منطقه‌مونه و تنها ایرادی که می بینم، اینه که این مدت به علت بسته شدن چند تا از مهدای دور و بر شلوغ شده. مربی امسال هیژا از اون مربیای سرحال و خوش اخلاقه مهده. هیچوقت هیژا هم چیز بدی در موردش نگفته غیر از اینکه همش بوسم می‌کنه!! با دوتا از همکلاسیهاشم خیلی جوره. الآن ۱۰ روزه نرفته مهد، چند روزی خواهرم اینجا بود پیششه، چند روزی خودم موندم سر مریضیش، یه روزم باباش، الآن دور روزه که پیش دایه(مادربزرگش) که خونه ماست می‌مونه. خیلی با دایه جور نیست هیژا، مادرم ۷۵ سالشونه و طبیعتاً خیلی نمی‌تونه با هیژا ارتباط بگیرن، ولی با وجود این هیژا حاضر شده که بمونه خونه و نره مهد. سر این قضیه مهد پیش یه فوق تخصص اعصاب و روان اطفال، وقت گرفته بودم و هفته پیش رفتیم پیشش. یه سری چیزا در مورد مسائلی که با هیژا داشتم یادداشت کرده بودم که یادم نره بگم. همین که در مورد نرفتنش به مهد و داشتن اظطراب برای روز بعدش گفتم، گفت خانم پاشو برو هر وقت مرخصی بدون حقوق گرفتی حداقل ۶ ماه یا خودتو نیمه وقت کردی، بعد بیا لیست بگیر در مورد رفتارای بچه‌ت! بچه رو از خودت دور کردی و اون حس اطمینان رو ازش گرفتی و بعد می‌گی فلان و فیسار! بچه تا ۳ سال و مطمئن‌تر تا ۴ سال نباید بره مهد. من گفتم خوب خیلی از بچه‌ها می‌رن مهد چرا اونا اینجوری نیستن. گفت برای اینکه ما ۳ دسته بچه داریم بچه‌های آسون(که با همه چی کنار می‌آن و مقاومتی نشون نمی‌دن)، بچه‌های خونگرم(اینو نفهمیدم) و بچه‌‌های سخت یعنی بچه‌هایی که حساسن به مادر خیلی وابسته‌ن و به تغییرات محیط و اطراف حساسن و به راحتی با هر چیزی کنار نمی‌آن. و هیژا جزء این دسته از بچه‌هاس. حالا من موندم چکار کنم. شاید اگر همون ۲ سال اول رو خونه می موندم، الآن اینجوری نمی‌شد(حالا جریانش مفصله، اگر حس و حال الآنمو اون موقع داشتم حتماً همین کارو می کردم و اون زمان می‌موندم خونه، ولی اون وقت من فکر می‌کردم که دیگه زندگی من تموم شده با بچه‌دار شدن و به شدت مقاومت نشون می‌دادم به خونه موندن). همیشه از بچه‌دار شدن می‌ترسیدم به دلیل همین مسائلش برای همین تو قاموس زندگیم، واژه‌ایی به اسم بچه نبود. من خودمم آدم سختیم کلاً و با خیلی از چیزای زندگی کنار نیومدم و نتیجه این شده که هر چی که ازش می ترسیدم برام پیش اومد. خیلیا رو می‌بینم که بی‌خیالن تو بیشتر مسائل زندگی، همچین زندگی هم باهاشون خوب تا می کنه که نگو. من فکر کنم مشکل خودمم که اینقدر همه چیو سخت می‌گیرم که همه چی برام سخت پیش می‌ره. حالا فعلاً می خوام این ۴ ماهو، در هفته ۳ روز هیژا رو بذارم مهد و بقیه‌شو مرخصی بگیرم و باهاش باشم، ببینم چه جور می‌شه اوضاع. یه متخصص دیگه هم هست که می خوام برم پیشش، ببینم نظرشون چیه. اگه اون هم نظر این دکتر رو تایید کرد که باید یه فکر درست حسابی بکنم. اول رو خودم کار کنم درباره کنار اومدن با مدتی سرکار نرفتن بعد هم بقیه چیزا. 

وقتی به عکسای اون موقعش نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر کوچولو بوده، چه جوری دلم اومده گذاشتمش مهد.

این چند وقت به شدت عاشق داستان اسباب‌بازی شده و مخصوصاً کاراکتر باز و همه جا، بیرون و خونه و موقع خواب باهاشه. کیک تولدشم از همین حالا اعلام کرده باز باشه(اونی که دستشه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:52  توسط مامان هيژا  | 

هيژا از جمعه كمي آبريزش داشت، شبش تب كرد و الآن دو روزه كه سرما خورده، نيم ساعت ديگه بايد ببرمش دكتر(دكترش مي گه هر وقت بچه تب كرد بايد ۴۸ ساعت بگذره تا معلوم شه چيه). اين مريضيا چيزي نيست ولي بي اشتهايي و بهونه گيرياس كه بدجور مي‌كنه قضيه رو. البته خدايش اين دفعه بهونه‌گيريش خيلي كمتر يوده. فقط يه سر كارتون داستان اسباب‌بازي رو مي‌خواد و مي‌شينه مي‌ره تو حس و عروسكاشم دستش مي‌گيره و نگاه مي‌كنه. حالت عادي نمي‌ذارم بيشتر از يه بار ببينه، ولي تو مريضي، خيلي گير نمي‌دم. نقاشي هم كرده تو اين چند روز و كلي هم بازي. هيژا تو مريضي برعكس بقيه اصلاً خواب نداره و ديروز از ۱۰ صبح تا ۱۱ شب بيدار بوده و يه سره بازي كرديم و كارتون ديده و نقاشي كرده. غذا هم دريغ از يه قاشق غير از شيرموز. تقريباً يه هفته هم مي‌شه كه نرفته مهد و هيچ سراغشم نمي‌گيره. جالبش به اينه الآن دارم مي‌گم بيا حاضر بشيم بريم دكتر مي‌گه من نمي وام برم دكتر بذار مريض باشم نرم مهد!!

اينجام آتيش گرفته!

اينا عنكبوته كشيده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 10:24  توسط مامان هيژا  | 

مدتهای زیادیه که هر وقت هیژا عصبانی می‌شه می‌گه بچه بد. اینم از برکات مهدیه که قبلاً هیژا می‌رفت، مثلاً طرف لیسانس روانشناسی بود، هر بچه‌ایی کار بدی انجام می داد بهش می‌گفت بچه بد. کلی روش کار کردیم ولی کماکان به کار می‌بره این کلمه رو. بعد از اون واژه بی‌تربیت اضافه شد. ولی در عرض این دو، سه ماه، چند تا حرف دیگه یاد گرفته مثل بوگندو، بی‌شعور. بی‌تربیت رو فکر کنم از خودم یاد گرفته چون چند باری به کار بردم. ولی بقیه رو فکر کنم از دوستای مهدیش یا کارتون یاد گرفته. حالا از چند روز پیش به این ور وقتی خیلی عصبانی بشه، می‌گه بمیر. یه وقتایی منو باباش به شوخی ممکن گفته باشیم برو بمیر به همدیگه، ولی این مدلیشو نمی‌دونم چه جوری شده به کار می‌بره. چند روز پیش از دستم ناراحت شد و گفت مامان بمیر، مثلاً منم خودمو لوس کردم براش، گفتم آخه من گناه دارم، من ناراحت می‌شم تو اینجوری به من می‌گی، در جواب گفت به درک! که ناراحت می‌شی، من همین جور هاج و واج موندم از این جواب بد ولی به جا!!! تو این جور مواقع چاره ای ندارم جز قهر کردن! دیشب دیگه آخرش بود با حالت التماس به من می‌گه، مامان می‌شه بمیری لطفاً.  

حالا حرفای خوبشم بگم: قربون دلت برم من(همان قربونت برم من)، عاشقتم، آخه من خیلی عاشقتم، بیچمین(یه کلمه من درآوردی در مواقعی که می خواد آدمو تحويل بگيره). یه کلماتی هم هست که فقط با بابا رد و بدل می‌شه، مثل مرتیکه شاسغول، مرتیکه هچل هفت، شيطونك بيل‌بيل‌باز، مرتيكه چورمنگ!

یه وقتای هم تازگیا چیزی می‌افته یا می‌شکنه، می‌گه خاکش به سرم! 

بخواد کاری رو هم بکنه ما اجازه ندیم یا کاری رو بکنه اون دوست نداشته باشه: تو رو خدا، خواهش می‌کنم می‌گه.  

فکر می کنین تو این عکس داشت چی می‌گفت به من؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 14:24  توسط مامان هيژا  | 

چند روز پیش یه کتابی خریدم برای هیژا، خیلی کتاب خوبی نیست(کتاب ترجمه‌س و یک ترجمه افتضاحی هم هست) ولی تنها کتابی بود که قصه شنل قرمزی توش بود(مجبور شدم خودم کلی تغییر تو متن کتاب بدم تا بتونم بخونمش برای هیژا)، هیژا قصه‌ایی رو که می‌شنوه دوست داره شکلاشونم ببینه. خلاصه ۴ تا قصه تو کتاب بود که یکیشم در مورد پادشاه بود، تا حالا قصه پادشاهی براش نخونده بودم. از پادشاهه خوشش اومد، چون برخلاف بیشتر پادشاها آخرش بچه مثبت می‌شه. خلاصه همون فرداش که جمعه گذشته باشه، به هوای این جشنواره میراث ماندگار، رفتیم کاخ سعدآباد. آخرین بار فکر کنم ۱۸ سال پیش بود که رفته بودم. کلی هم تاسف خوردیم که چرا مثلاً یه ماه پیش نرفتیم اونجا تا از فضای قشنگش هممون لذت ببریم، چون جمعه واقعاً هوا سرد بود و حسابی یخ زدیم. جشنواره‌ش که مثل بیشتریای این اواخر کمی تا حدودی بی‌ربط بود. یه قسمت هم برای بازی بچه‌ها در نظر گرفته بودن مثلاً، شامل یه استخر توپ و یه تاب و ۲ تا از اون اسبای پلاستیکی و یه میز برای نقاشی. جاش واقعاً افتضاح بود، مسئول مربوطه هم تقریباً بچه ها رو مجبور می‌کرد ! که مثلاً نقاشی بکشن، یا برن تو استخر توپ.  هیژا هم خواست بره اونجا، رفت و منم سپردمش به بابا و رفتم مثلاً چرخی بزنم، دیدم بعد ۳ دقیقه، دوتایی پشت سرم وایسادن. هیژا گریان و بابا عصبانی از اون بخش بازی. چند تا میله اون وسط مثلاً زمین بازی بوده و هیِژا پاش گیر می‌کنه به اونجا و می افته و پوست پاشم رفته بود حسابی. در جواب اعتراض بابای هیژا هم گفته بودن از صبح بچه‌ها اینجا بازی کردن و هیچکس پاش گیر نکرده به اون میله‌‌ها!! ولی خدایش کنسرت زنده شون خوب بود و گروه خوبی بودن که تو اون هوای سرد تونستن به خوبی برنامه اجرا کنن.

بعد که رفتیم تو خود کاخا یا به قولی موزه‌ها، هیژا پرسید اینجا کجاست؟ گفتم خونه پادشاه، سریع سراغ پادشاه رو گرفت، مام گفتیم خودش نیست دیگه فقط خونه‌ش مونده. بعد نقاشیای دور سقف کاخ که فکر کنم بخشایی از شاهنامه بود، توجه‌شو جلب کرد و کلی اونا رو نگاه کرد و در موردشون توضیح می‌داد. برای بقیه جاها دیگه طبیعی بود که حوصله‌ش سر بره و ترجیح می‌داد تو محوطه باشه. بعد چشمش افتاد به یه قطار که مردم رو از این کاخ به اون کاخ می‌بردن. ماییم و یه دونه هیژا و با اصرار گل پسر سوار قطار مربوطه شدیم و ما لرزیدیم و هیژا ذوق می‌کرد(فقط به فکر لباس برای هیژا بودیم و خودمونو یادمون رفته بود).  

جالبیش به اینه که بعد که از کاخ اومدیم بیرون، هیژا گفت منم بزرگ شم می خوام پادشاه بشم، مام زدیم زیر خنده، بعد با جدیت گفت خنده هم نداره، من می‌خوام پادشاه بشم.(برگشتیم خونه پرسیدم چرا می‌خوای پادشاه بشی گفت واسه اینکه سر مردما داد بزنم (تو کتابه یه تصویر داره که پادشاه داره داد می‌زنه و مردم هم دورش وایسادن)، مام موندیم از این همه نیت خیر واسه پادشاه شدن!)

        

   

اینجام که از عکس گرفتنای من کلافه شده و با تکیه کلام جدیدش داره می‌گه عکس نگیر:

تو رو خدا، خواهش می‌کنم نگیر!

امروز خاله آجی و دختر خاله و دایه(مادر من)، اومدن پیشمون، دایه قراره یه مدتی پیشمون بمونه ولی خاله آجی و دخترخاله یه چند روزی هستن فقط. هیژا از دیروز داشت برنامه‌ریزی می‌کرد برای آمدن دایه و نرفتن خودش به مهد(البته متاسفانه نمی‌شه پیش دایه بمونه تنها، چون دایه هم خودش از خودش مراقبت کنه، کلیه چه برسه به هیژا). دیروز هم مربیش گفت، هیژا گفته فردا نمی‌آد مهد. و امروز هم نرفته مهد و خونه‌س، البته یکشنبه هم مرخصی گرفتم و نرفت مهد. یه مدتیه خیلی به مهد حساس شد، باید یه کاری بکنم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:11  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه به هر زور و مکافاتی بود (مثلاً خواستم هیژا رو بخوابونم، خودم هم خوابم گرفت کنارش، بابا هم از خدا خواسته رفت به یه سری کاراش برسه، در نتیجه من و هیژا از ۳.۳۰ خوابیدیم تا ۶.۳۰.)، ساعت ۷.۷۰ رسیدیم نمایشگاه که دیگه تعطیل شده بود تقریباً و بیشتر غرفه‌ها جمع کرده بودن. طبق معمول یه ارگ هم یه گوشه مثلاً آهنگ می‌زد و بچه‌ها و بزرگا هم دورش جمع بودن، انگار قرعه کشی بود و مسابقه. یه دور کوتاهی زدیم و هیژا سریع تو دوتا غرفه که اسباب‌بازی بود دو تیکه اسباب‌بازی خرید. فکر کنم بد نبود اگه یه کم زودتر می‌رسیدیم. شرکتای خزرشیر، کاله، میهن، زرماکارن، پوره، عسل، روغن حیوانی و چند تا دیگه غرفه داشتن که البته همه بسته بودن ما رسیدیم. یه غرفه‌ای هم بود به نام لنز برای ناخن. که یه سری طراحیای روی ناخن بود که من هر چه سعی کردم ربطشو به این نمایشگاه نفهمیدم(شاید فکر کردن مادرا که می‌آن نمایشگاه برای بچه‌هاشون خودشونم یه فیضی ببرن!). یه غرفه بود که از قم اومده بودن(هیچ اسمی هم نداشت انگار اون شرکت، ولی تو کاتالوگشون نشانی و تلفن اینا هستش). یه سری وسایل ورزشی بچگونه مثل تردمیل و دوچرخه آورده بود. هیژا و بقیه بچه‌ها، اون غرفه رو با زمین بازی اشتباه گرفته بودن و سوارشون می‌شدن و هیژا یه نیم ساعتی سرگرم شد تا وقتی که می خواستن جمع کنن وسایل رو. هم هیژا و هم خودم از چند تا وسیله‌ش مخصوصاً ایر واکرش، خوشمون اومد. فکر کنم واسه بچه‌ها تو این خونه‌های فسقلی و بدون حیاط الآن لازم باشه این وسایل از همین الآن. قیمتاشون هم از ۵۵ تومن بود تا ۷۰ تومن. (این شرکته باید به من یه پورسانتی بده:)

بعد که اومدیم بیرون هیژا، شاکی گفت ااا تموم شد! نریم خونهههههه. مام گفتیم خوب کجا بریم ، سریع سرزمین عجایب رو پیشنهاد داد که ما هم چشم گویان راهی اونجا شدیم. تا ۱۲ شب بازی کرد و البته اول از همه خرید اسباب‌بازی. به شدت در حال محدود کردن هستم برای خرید اسباب‌بازی. ولی عجیب عشقی پیدا کرده، بیرون بریم و بدون خرید اسباب‌بازی برگردیم، انگار که دیگه اون روز روز نیست برای هیژا.

  

یک احساس قوی بودنی بهش دست داده بود اینجا!

از این ایر واکره بیشتر از بقیه خوشش اومد.

   تردمیلش خیلی سفت بود و هیژا نمی‌توست به راحتی حرکتش بده.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 9:59  توسط مامان هيژا  | 

خیلی وقت بود که می خواستیم هیژا رو ببریم موزه دارآباد. بالاخره جمعه گذشته عزم رو جزم کردیم و رفتیم. اولش یه چکی کردیم با بچه دارهای دوروبرمان، طبق معمول با می خواستند تنهایی برن جایی یا رفته بودن در خانه پدربزرگ و کنگر را خورده بودن و .... من موندم تو این حس و حال خودم، که با وجودیکه می دونم هر دفعه جواب یه چیزه، ولی باز به خاطر خود بچه ها که با هم باشن بیشتر کیف می کنن، زنگ می زنم. خلاصه ساعت حدود ۱ راه افتادیم و حدودای ۱و نیم اونجا بودیم. همون دم در من فکر می کردم الآن برای اون مجسمه دایناسوره ذوق می کنه و می پره بالا، ولی فقط بغل بابا نگاهش کرد و دوست نداشت که بره اونجا وایسه پیشش. هوا واقعاً عالی بود، هیژا اولش برای خود محیط اونجا ذوق کرد و بدو بدو. چند تا قفس هم از طوطی و جغد و عقاب و خرگوش و میمون گذاشتن اون هم کلی هیژا خوشش اومده و به شدت از میمونها که کلی شیطنت کردن و هیژا هم کلی خندید. ملت هم داشتن پفک می دادن به میمونا، هیژا اول خودش هوس کرد بخوره، بعدشم اینکه بده به میمونا. حالا از ما قول گرفته که دفعه بعد پفک بخریم بریم هم خودش بخره هم میمونا! از قسمت ماهی و مارشم و مخصوصاً اون تیکه پشت اونجا که اردک و مرغابی بود با آهو خیلی خوشش اومد.(من خودم که هیچ ماری رو نگاه نکردم از بس می ترسم از مار). همه حیونا رو نگاه کرد، ولی اصلاً سمت سالن پروانه ها نیومد. حدودای ساعت ۳ بود که هیژا گشنه ش شده بود، مردم دور و بر اونجا نشسته بودن تو چمنا و غذا می خوردن. پرسیدم کباب می خوری؟ به شدت استقبال کرد و گفت ولی نریم تو رستوران بریم تو چمنا کباب بخوریم، بعدشم پفک هم بخریم. ما هم یه چشم گنده گفتیم از ذوق اینکه می خواد غذا بخوره و راه افتادیم به سمت پایین. من گفتم بریم دربند، ولی بابای هیژا گفت ممکنه غذا تموم شده باشه و در نتیجه رفتیم نایب نیاوران، کباب خریدیم و اومدیم نشستیم روبروی اونجا تو یه پارک کوچولو تو چمنا و هیژا با ذوق نشست به خوردن. بعدشم رفت تو زمین بازیشو بازی کرد و خلاصه حسابی سرحال شده بود. بعدشم رفتیم یه سر پارک جمشیدیه، خیلی وقت بود شاید ۳ سالی که نرفته بودیم اونجا. یادش به خیر قبلنا زیاد می رفتیم اونورا. متاسفانه دریاچه کوچولوش هیچ اردکی نداشت، که هیژا ببینه و کیف کنه. به نظر من پارک جمشیدیه یکی از زیباترین پارکای ایرانه(و تقریباً جز اصولیترین پارکها هم هست از لحاظ معماری). اون روز رو انگار ماراتن گذاشته بودیم برای تفریح! ۷ هم برگشتیم خونه. حالا می خوام این جمعه هم این برنامه رو پیاده کنم، هم یه سری اونجا بزنیم، هم بریم سعدآباد، خبرشو ندیدم رو شبکه ولی رو بیلبوردای دور ور پارک وی زده بود که نمایشگاه ایرانگردی و جهانگردی همراه با طبخ غذاهای سنتی برقراره.

دوره دانشجویی هر هفته با چند نفر از دوستان که دل خوشی از درکه و دربند نداشتیم(یه جورایی سالن مُد شده بود اونوقتا)، می رفتیم دارآباد. کلی راه می اومدیم از خوابگاه تا اونجا، بعدها هم از خونه تا اونجا، اون موقعا هم اهل دربس و آژانس گرفتن نبودیم که با مینی بوس و اتوبوس می رفتیم، کلی هم لذت می بردیم. راستشو بخواین خیلی یاد اون زمانا کردم. الآن خیلی احساس اسیر بودن و دست و پا بسته بودن می کنم با این وضعیت. بگذریم جای این حرفا اینجا نیست، تو وبلاگ خودم می نویسمش.

اینم چندتا عکس از اونروز:

                

          

قبل و بعد از ناهار هم که اینجا سرگرم شد کُلی.

هیژا گیر داده بود به این خونه توی جمشیدیه و می گفت چرا باز نمی شه! رو چمنا رو هم دارین که نشست کباب خورون!

                              

می گم این وبلاگم باعث شده عین خبرنگارا آدم هی دوربین دستش بگیره و ار حرکتی که بچه می کنه عکس بگیره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:49  توسط مامان هيژا  | 

هیژا اصلاً حاضر نمی شه بیاد سلمونی و موهاشو کوتاه کنه، فقط یه بار اونم تو سنندج با پسردایی و دختر دایش رفتیم سلمونی که بلکه اونا رو ببینه راضی شه موهاشو کوتا کنه، اونا موهاشونو کوتاه کردن ولی هیژا حاضر نشد و کلی با گریه و زاری و چسبیده به من موهاشو کوتاه کردن(اون سلمونی دوست داداشم بود، وگرنه هیچکس حاضر نمی شد اینجوری مو کوتاه کنه خدایش). در نتیجه بابا جورشو می کشه و کوتاه می کنه، البته با کلی وعده وعید از ما و غُرغُر از هیژا. یه وقتایم مثل این دفعه هیژا خیلی حوصله نمی کنه بشینه و بابا وسواس به خرج می ده که کارش درست باشه و در نتیجه پشت سر بچه خراب می شه. جالبیش به اینه خودش که نمی تونه پشت سرشو ببینه پسرم، دیروز عکسشو دید، همچین داد زد که چرا اینجوری شده،  من هم گفتم خوب اگه بره سلمونی اینجوری نمی شه، هیژام سریع گفت نه نه اینجوری خوبه، بابا کوتا کنه، آقا کوتاه نکنه!

از چپ به راست، يواشكي خواستم ازش عكس بگيرم، نور فلش رو ديد، مثلاً قهر كرد و پشتشو كرد به من، غافل از اينكه مد نظرم همين بود. سومي مثلاً از دست من ناراحته كه حرفشو گوش ندادم و باز عكس گرفتم. عكس چهارمي هم كه همون شبيه كه موهاش كوتاه شده، ببينين پشت سرش چي شده بچم.

    

 

یه خبر:

برگزاری نخستین جشنواره دنیای تغذیه و سلامت کودکان و نمایشگاه غذای سالم

اینم اطلاعات در مورد محل و زمان

ساعتشم من زنگ زدم پرسیدم گفتن ۸ صبح تا ۷ یا ۸ بعداظهر(خانمه دقیقاْ همین و گفت)

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:20  توسط مامان هيژا  | 

هیژا برای بعضی از چیزها اسمای بامزه ایی یه کار می بره، چند تا نمونه‌شو مي‌نويسم تا بعدها دوتايمون يادمون نره.

شكلات پله: همان شكلات كيندر است كه به دليل شكل پله‌ايش به اين اسم معروف شده!

شكلات دايه: شكلات آيدين بلنداس، كه چون هي‍ژا اولين باز خونه مامان من خورده به شكلات دايه معروفه.

شير مهسان: شيراي كوچك چوپان، يه بار يكي از همكلاسياي هي‍ژا داشت از اين شيرا مي‌خريد و از اون به بعد به اين اسم معروف شد.

تخم مرغ سفتي: تخم مرغ آب‌پز. هويچ سفتي هم هويج خامه.

شيرموز سبز: شيرموز ميهن. شيرموز آبي: شيرموز روزانه.

كيك تو سوراخ: از اين كيكاي دوتايي كوچك شكل كام قديم.

عمو عناق: عمو قناد 

عجايب: سرزمين عجايب.

مهد ديگه: همين مهدي كه الآن هست، علتشم اينه كه ۲ سال و نيم كه بود مهدشو تغيير دادم، به مهد قبلي ميگه مهد خانم ناظم و به اين مهد مي‌گه مهد ديگه.

شيرين: اگه هيژا به خانمي گفت شيرين، بدانيد و آگاه باشيد كه اون خانم لباسش ركابي يا تو همون مايه هاس. علتشم اينه كه ما يه بار يه شويي رو مي‌ديديم، خانومي كه توش مي‌رقصيد اول كت تنش بود، بعد در‌آورد، من همون موقع گفتم كه چقده شيرينه(شيرين تو زبان كُردي سنندجي يعني قشنگ، خوشگل). بعد از اون هر وقت اون شو رو مي‌بينه، مي‌گه وايسا الآن خانمه شيرين مي‌شه، خودشم گاه گداري يقه بلوزاشو مي‌كشه پايينو مي‌گه شيرين شدم!

لگوشو بخر: بعد از ايجاد عشق شديدش به لگو، هر چي رو هم مي‌بينه مي‌گه لگوشو بخر باشه.

داستانشو بگو: براي هر اتفاق كوچك يا هر كار كوچيكي(ز مسواك زدن، دكتر رفتن، حموم كردن، بهونه گرفتن، مهد نرفتن و ...) و  من بايد يه داستان سر هم كنم و اون داستانايي كه در مورد بچگياي خودمه كلي طرفدارشه هي‍ژا.

و كتابا:

پله بازي/سرور كتبي، تصويرگر رضالواساني. ناشر: كانون پرورش فكري: ۱۳۸۳ (جز كتابهاي گروه سني الف كه به نظرم داستاناش خيلي خوبه و مناسبه)

بازي با انگشتها/ مصطفي رحماندوست، تصويرگر: هاله لادن.ناشر كانون پرورش فكري، ۱۳۸۳.(خيلي كتاب خوبيه و در قالب شعر و بازي خوبي با انگشتاس تو مايه هاي لي لي حوضك قديم).

دايناسور، آي دايناسور/سروده نيلوفر بهاري. ناشر: افق، واحد كودك، كتابهاي فندق، ۱۳۸۵.(طرح كتاب خيلي بامزه س و آدم موقع خوندن شعر مي تونه سرشو تو يه دايره بزرگ كتاب بكنه و كلي شكلك در بياره)

روياي موش كوچولو/ نويسنده و نقاش: لئو ليوني، ترجمه: م. مرواريد. ناشر: گروه ادبيات بنياد پژ‍وهشهاي اسلامي، ۱۳۷۳.(به نظرم بيشتر براي گروه سني ب خوبه. ولي هيژا خوشش مي‌آد ازش و اولين بار با كلمه فقير تو اين كتاب آشنا شد، پرسيد يعني چه؟)

نقاش و پرنده: نويسنده و تصويرگر: نقاش و پرنده. ترجمه پوپك بايرامي. ناشر: كانون پرورش فكري: ۱۳۷۵.(داستانش خوبه ولي بازم براي گروه سني ب)

سري فسقليها هم بيشتر از خود كتاباش به شكلاي ريز شخصيتا پشت جلد كتاب و اسماشون علاقه داره.هر دفعه هم بايد از اول تا آخر چند بار اين اسمارو بخونم و اگه يه كم هم پس و پيش بگم قبول نيست (به نظرم اصلاً داستان پردازي اين سري كتابا خوب نيست).

كتاب شعر پرياي شاملو رو هم مدتها خوشش مي‌اومد ولي الآن مدتيه كه سراغش نمي‌ره.

حالا تو اين كتابا اگه يه وقت نقاشي با كتاب نخونه و نقاشي همه اون چيزايي كه تو كتاب اومده نباشه، من بايد به اندازه يه بازجويي دو ساعته جواب پس بدم و دست آخرم قول بدم كه حتماً ب‌گم نقاشش اوناییو که نکشیده بكشه!

نكته: خواهشاً به تصويرگرياي كتابا خيلي دقت كنين، از اين كتابايي كه تو دكه‌هاي روزنامه فروشيا يا داروخانه‌ها هستن، نخرين، تصويرگرياشون داغونه.

در مورد ساعت اين پست: بي‌خوابي كه شاخ و دم نداره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 3:39  توسط مامان هيژا  |