تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله
هیژا کماکان به نقاشی روی وایت برد بیشتر از بقیه موارد علاقه نشون می‌ده و یه وقتایی ۲۰دقیقه‌ایی مشغول نقاشی کردن می‌شه. قبلنا چیزی نمی‌گفت در مورد نقاشیاش و یا از من می‌پرسید چی کشیدم، اما تازگیا نقاشی که می‌کشه در موردشون توضیح هم می‌ده.

 مثلاً در مورد این نقاشی گفت، اینا کرما هستن با سوسکا، دارن با هم بازی می‌کنن، بهشون دست نزنی ها کثیفن!

اینم که آدم آهنیا هستن، بابا مامان با بچه‌شون(فکر کنم اونی که دهنش کج شده و شاکیه منم)

اینم فریزره (همون گریزر تو شگفت انگیزان که نقش خیلی کمی هم داره ولی هیژا کلی ازش خوشش می آد). فریزر با بچه‌ش مامانشم رفته سرکار!(حالا خوبه باباش ۲۴ ساعته سرکاره !)

اینم  با رنگ انگشتی(با رنگ انگشتی و آبرنگ بیشتر دوست داره شلوغ بازی در بیاره تا نقاشی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:15  توسط مامان هيژا  | 

کلاً می‌شه گفت هیژا بچه آسونی نیست، یعنی آسون‌گیری نیست(اعتراف می‌کنم که به خودم رفته). یعنی سر هر مرحله‌ایی از بزرگ شدنش از شیر خوردن بگیر تا تو اتاق خودش حوابیدن، مهد رفتن، مسواک زدن،سلمونی رفتن، دارو خوردن، از پوشک گرفتن، غذا خوردن و ... مسئله داشتیم و داریم. یعنی برای انجام هر کدوم از اینا یه پروژه وقت‌گیر رو گذروندیم و می‌گذرونیم. وقتایی هم که بخواد بهونه بگیره رسماً منو تا حد جنون می‌بره. وقتی که خودش سر چیزی بهونه می گیره و حرص می‌خوره، می‌گه زورم کم شده! چند روزیه که بهونه گیریاش سر همه چی خیلی زیاد شده و سر نرفتن به مهد بیشتر. صبحها که پا می‌شیم نزدیک ۱ ساعت و نیم در حال انواع و اقسام داستان گفتن و قربون صدقه رفتنم تا هیژا بتونه با آرامش بره مهد، بابای هیژا به نظرش روشمون درست نیست و باید بیشتر جدی باشیم، و وقتایم که تلاشم بی‌نتیجه می‌مونه و من حسابی کم می‌آرم و بعد کاریو می کنم که نباید بکنم، یا می‌زنم زیر گریه یا شروع می کنم به جیغ زدن یا هردو با هم، فکر می‌کنم که چه باید کرد و اقعاً چه روشی درسته. خیلی وقتام از دست بابای هیژا بیشتر عصبانی می‌شم، چون به نظرم تو بعضی مراحل همراهی لازمو نداره. می‌دونم که باید پدر و مادر با هم همراه باشن و حتی اگر هم اختلاف عقیده دارن جلوی بچه نشون ندن، ولی خدایش کار سختیه. وقتی رسید به زمانی که من حسابی کم آوردم، هیژا شروع می‌کنه به ببخشید گفتن. اما روز بعد باز همون آشو همون کاسه. بعداظهرا که می‌رم دنبال هیژا سعی می‌کنم جایی که دلش می‌خواد بریم یا کاریو بکنیم که دوست داره. یعنی در طول این چند سال شاید به ندرت روزی بوده، که من از سرکار بیام و با هیژا بریم خونه و من مثلاً استراحت کنم، سعی کردم اون ساعاتی رو که باهاش هستم وقتم رو براش بذارم. تابستون رو بیشتر روزاشو می‌بردم پارک یا جایی که دلش بخواد. البته الآن چند روزه از شنبه هر چی اصرار می‌کنم ببرمش شهرک ترافیک، سرزمین عجایب، نمایشگاه پلیس، هیچکدومشو نمیاد، دیروز هم کلی تلاش کردم که ببرمش حتی یکی از دوستاشم با مامانش قرار شد همرامون بیاد و کلی براش حرف زدم که می‌ریم ارشیا رو می‌بینی، آندیا رو می‌بینی، حاضر نشد و گفت بریم خونه. الآن بیشتر دوست داره دوستاش بیان خونمون یا ما بریم خونه دوستا. خیلی وقتا از مهد که برمی‌گردیم اصرار می‌کنه به دوستاش که بیان خونمون، منم استقبال می‌کنم و خیلی وقتا می‌آن و بچه‌ها با هم بازی می‌کنن و مادرا هم با هم حرف. دیروز هم رفتیم خونه مهشاد همکلاسیش و تا ۷  اونجا بودیم. اما از زمانی که رسیدیم خونه شروع کرده به انواع و اقسام بهونه گیریا تا باباش اومد. بیشتر گیر دادنا و اذیت کردناشم برای منه نه بابا. بهونه گیریاشم این شکلیه: مامان شیرموز بیار بازش نکنی ها، می‌آرم بعد یهو می‌گفت ااا چرا باز نکردی، وقتی هم می‌گم خودت گفتی، داد می‌زنه که من نگفتم م م. یا مثلاً چرا فلان اسباب‌بازیم این رنگیه، باید اون رنگی بشه الآن. چرا حرف زدی وقتی من دارم فیلم نگاه می‌کنم باید از اول بذاری فیلمو ، چرا خورشت داریم، وقتی خورشت داریم می‌گه چرا این رنگیه سبز باشه، اگه سبز باشه می‌گه چرا قرمز نیست و الی آخر. غذا خوردنشم که افتضاحه و خود اون هم تاثیر می‌ذاره رو بهونه گیریش، یعنی گشنه‌ش می‌شه ولی حاضر نیست غذا بخوره و فقط شیرموز می خواد. خلاصه اینکه این هفته اصلاً هفته خوبی نبوده برای من و هیژا. من تقریباً هر روز دارم با اعصاب خورد می‌رم سرکار.باورم هم نمی‌شه که دو روزه اصلاً دوست ندارم برم خونه.  هر کاری هم می‌ کنم که اوضاع رو درست کنم باز از یه جا دیگه خراب می‌شه. زور منم حسابی کم شده این روزا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:24  توسط مامان هيژا  | 

سه‌شنبه: صبح بالاخره هیژا ساعت ۱۱.۱۵ دقیقه گفت خوب مامان حالا بریم نمایش عروسکا. گفتم الآن دیگه نمی‌شه تموم شده. کلی بهونه که چرا تموم شده و خودت گفتی. (در ارتباط با این قضیه نمی‌دونم چه جوری بفهمونم که در همون زمان و وقت یه کار خاص انجام می‌شه، همیشه یکی دوساعت بعد از پیشنهاد من برای انجام دادن کاری یا رفتن به جایی موافقت می‌کنه!). گفتم پاشو بریم نمایشگاه پلیس. راه افتادیم رفتیم سرگیشا. رفتم چند تا لباس تو خونه‌ایی با نظر خودش براش خریدم، جالبه که بیشتر از رنگ آبی خوشش می‌آد، ولی این دفعه رنگ سبز رو انتخاب کرد. بعدش رفت تو یه لوازم‌التحریری و رنگ انگشتی که قبلاً قولشو گرفته بود برداشت و خریدیم. همینجوری کم کم داشتیم قدم می‌زدیم که گفت گشنه‌مه. از اونجایی که خیلی از هات داگ خوشش می‌آد رفتیم شیلا اونجا براش یه دونه از این جعبه‌های شادی کودک خریدم که کلی خوشش اومد. همشم با خوشحالی می‌گفت که مرسی مامان نرفتی سرکار اومدیم اینجا برام رنگ انگشتی خریدی. خلاصه ساعت ۱ بود که از اونجا اومدیم بیرون، گفتم خوب بریم نمایشگاه پلیس. گفت باشه ولی بغل مامان. آخه من کوچولوم خسته‌م! دیدم که اصلاً با این وضعیت نمی‌شه رفت اونجا. ساعت ۴ هم با مهشاد همکلاسی هیژا و مامانش قرار داشتیم که بریم کانون خیابان حجاب. رفتیم خونه. اول کمی با رنگ انگشتیش نقاشی کرد بعدش خوابید. ساعت ۴ هم که رفتیم دم مهد با مهشاد و مامانش رفتیم کانون. متاسفانه آخرای برنامه‌ش بود و البته بقیه که اونجا بودن گفتن امسال برنامه‌شون خوب نبوده. کمی تو سالن بادی بازی کردن، بعدش تو بخش جنبی کمی نشستن نقاشی و چسب بازی کردن. بعدم که رفتن تو مغازه‌های کانون و هیژا چشمش افتاد به لگو البته از نوع چینیش، هر چی براش توضیح دادم که اینا جنسش خوب نیست راضی نشد و بالاخره یکیشو خرید.  اعلام شد که ساعت ۶ تو پارک نمایش شازده کوچولو برگزار می‌شه. ما هم راه افتادیم به سمت اونجا. رسیدیم گفتن اون نمایش به اجرا نرسیده و همون نمایش صبح رو تکرار کردیم البته ساعت ۵!(اوج بی برنامه‌گی!). بچه‌ها رو بردیم زمین بازی و حسابی بازی کردن. ساعت ۹ شب رسیدیم خونه. همین که رسیدیم خونه باباشو گذاشت پای درست کردن لگوی جدیدش. فکر کنم دیگه کم کم داره اون مقاومت بدنیم کم می شه چون حسابی کمردرد گرفته بودم. 

چهارشنبه: صبح با هزار تا وعده وعید رفت مهد(یه مدتیه باز خیلی عکس‌العمل نشون می‌ده به مهد رفتن)، بعد باز ساعت ۴ با مهشاد و مامانش و ۲ تا دیگه از مامانها و بچه هاشون کیانوش و ایلیا رفتیم پارک برای نمایش. خیلی شلوغ بود. بعدم گفتن که این نمایش برای نوجونهاس بیشتر! خلاصه چون قول داده بودیم بچه‌ها رو بردیم تو، جا برای نشستن هم خیلی کم بود. همین که چراغا رو خاموش کردن هیژا کلی جیغ زد و گفت بریم بیرون اینجا تاریکه من می‌ترسم. یک تو رو خدایی هم می‌گفت برای بیرون رفتن. براش شرح دادم که نمایش اولش اینجوریه و روشن می‌شه. ۳ تا بچه‌های دیگه رفتن جلو نشستن رو تشک، ولی هیژا حاضر نشد بره اونجا و بغل من بود. صحنه که روشن شد کمی ساکت شد و نگاه کرد ولی خیلی جذب نشد، گفت بریم بیرون. رفتیم بیرون ولی باز گفت بریم تو. این دفعه نشست کمی نگاه کرد بعد خودش آروم رفت جلو نشست. بعد تموم شدن نمایش باز رفتن تو زمین بازی و کلی بازی کردن. بعدشم گشنه‌شون بود و رفتیم پیتزا خورون. هیژا جون هنر کرد و ۲ تیکه پیتزا و چند تا دونه سیب‌زمینی خورد، البته سالاد کلم رو تا آخر خورد. با مهشاد دو تایی پیتزایی رو رو سرشون گذاشتن. هیِژا هم از خوشحالی گاه گداری می‌رفت رو میز و یه ادایی در‌می‌آورد. تو راه اومدن به خونه بودیم که مامان سام زنگ زد و قرار شد بیان خونه‌مون. هیژا مرتب می‌گفت مهشاد بیاد خونه‌مون ولی وقتی شنید سام داره می‌آد دیگه راضی شد و با مهشاد خداحافظی کرد.خلاصه تا ۱ شب هم که با سام بازی کردن و خوشبختانه این دفعه دو طرف کمی شیوه بازیشونو تغییر داده بودن و در نتیجه در صلح و آرامش بازی کردن.

پنج‌شنبه: هیژا کمی آبریزش داشت و کم حوصله بود. جایی نرفتیم، گفتم کمی استراحت کنه تا شب می‌ریم تولد سام، سرحال باشه. از صبح هم هیچی نخورد، هیچی که می‌گم واقعاً هیچی. به غیر از یه شیرموز با یه آب میوه. و ۴ تا پسته، همین. کلی براش حرف زدم که داریم می ریم تولد بهونه اسبا‌ب‌بازیای سام رو نگیره و هر کدوم رو خواست بگه براش می‌خریم. برای سام لگوی هلیکوپتر گرفته بودیم. برای هیژا هم یه لگوی بیونیکل(یه کارتون آدم آهنیه که کلی خوشش می‌آد هیژا) رو گرفتم که اگه اونجا بهونه گرفت بهش بدم. رسیدیم خونه سام، همین که جمعیت رو دید عقب‌گرد کرد، بعد آروم اومد تو و مستقیم رفت اتاق سام، بررسی اسباب‌بازیاش. هر کاری هم کردیم اصلاً ننشست کنار سام و هیچ علاقه‌ایی به شمع فوت کردن نداشت. موقع باز کردن کادوها اومد نشست بغل من. جالبیش به این بود که وقتی مامان سام گفت حالا کادوی هیژا رو باز کنیم، هم سام و هم هیژا شاکی شده بودن و هیژا می‌گفت کو کادوم کو، سام هم می گفت مال تو نیست که برای منه. هیژا فقطم منتظر بود که سام کادوی لگوشو باز کنه. خلاصه به خوبی و خوشی گذشت و هیچ بهونه‌ایی هم نگرفت. بعد کمی شام خورد، یعنی دقیقاً ۴ قاشق باقالی‌پلو و کمی شروع کرد به بازی کردن. باباشم بهش گفت که چون کار خوب کردی و بهونه نگرفتی برات لگوی بیونیکل خریدیم خونه‌س(حوصله نداشت اونجا بشینه درست کنه )، بعد اون هیژا گفت پس بریم خونه تولد دیگه تموم شد فقط واسه اینکه بیونیکلشو ببینه. مام دیدیم اینجوری نمی‌شه و من گفتم بابا حواسش نبود و کادوت تو کیف منه. خلاصه دادیم بهشو همونجا باباشو گذاشت پاش که درست کنه و کلی هم ذوق کرد. از این به بعد تصمیم گرفتم که هر تولدی بریم یه چیزی هم برای هیژا بخرم که غصه نخوره بچم.

جمعه: پیرو آبریزش هیژا خونه بودیم.

کنسرت گروه پارس رو هم نتوستیم برای پنج‌شنبه و جمعه گیر بیاریم و فقط برای شنبه بود و شنبه هم اگه بخوایم بریم باید تنها من و هیژا بریم که در نتیجه نمی‌ریم. حالا امروز بعد از مهد قراره بریم نمایشگاه پلیس تا ببینم اوضاع هیژا چطوره و اون موقع دوست داره بریم یا نه.

">

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:56  توسط مامان هيژا  | 

امروز رو می‌خوام روز خوبي باشه براي پسرم، خوبتر از روزهاي قبل. ديروز به همكارم سپردم كه ممكنه نرم امروز رو سركار. گفتم ببينم پسركم كي بيدار مي‌شه و مي‌خواد بره مهد يا نه. ۸.۳۰ بيدار شد و اولين چيزيم كه گفت اين بود: مامان نريم مهد. منم گفتم چشم عزيزم، همچين با ناباوري از جا پريد و كلي به سبك خودش خوشحالي كرد. و حالا دوتايي با هم خونه‌ايم. دارم راضيش مي‌كنم ببرمش پارك لاله نمايش عروسكي ولي انگار دوست داره خونه باشه. عصرم قراره با يكي از هم مهدياشو و مامانش ببريمشون كانون خيابان حجاب. امروز قراره برنامه داشته باشن به مناسبت روز جهاني كودك. خلاصه اينكه امروز روز بچه‌مه.

تو اينجور روزا به شدت ياد بچه‌هاي پرورشگاه و بچه‌هاي آوراه تو خيابونا مي‌افتم(كه يكي از اعضاي محترم شواري شهر گفته ما همچين چيزي نداريم!). فكر مي‌كنم آخه اين طفليا چه گناهي دارن كه همچين سرنوشتي بايد داشته باشن.

 بچه‌هاي گُل مامانا و باباهاي خوب روز جهاني كودك مبارك

راستی گروه پارس هم به مناسبت این روز ۲ روز اجرا داره. پنج‌شنبه و جمعه در تالار وحدت ساعت ۱۸.۳۰ برنامه دارن. اگه بشه روز جمعه مي‌خوام هيژا رو ببرم. اگه كسي ديگه‌ايي هم مي‌خواد بره، هماهنگ كنيم همديگرو ببينيم اونجا. 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:54  توسط مامان هيژا  | 

چند روز پیش فلوت هیژا بعد از مدتها غیب شدن، پیدا شد. سریع رفت نشست بالای میز و شروع کرد به خوندن و فلوت زدن. داشتم از خنده منفجر می‌شدم ولی همچین بچه‌م رفته بود تو حس که جلوی خودمو گرفتم. تو اینجور مواقع که می‌ره تو حس اگه تو ذوقش بخوره بدجوری عکس العمل نشون می‌ده! هر کاری کردم نذاشت ازش فیلم بگیرم، هر چی بزرگ می‌شه تو این قضیه بدتر می‌شه و نمی‌ذاره ازش عکس و فیلم بگیرم، به زور چند تا عکس گرفتم. فقط تو مواقعی که یا من یا باباش بخوایم از همدیگه عکس بگیریم می‌پره وسط و می‌گه منم عکس می‌گیرم و مام فرصت گیر می‌آریم و تو اینجور وقتا ازش عکس می‌گیریم. حالا فکر می‌کنین آوازش چی بود. هیژایه هیژای، اون یکیو بده من هیژایه هیژایه(یه آواز هیژایه هیژای هست که کْردی می‌خونه و البته کْردی بادینی، هیژا هم جمله‌شو متوجه نمی‌شه و واسه خودش یه چیزی ساخته که با همون آهنگ می‌خونه) يا اسپایدرمن خشن نیست، های های اسپایدرمن خشن نیست. (طفلی از بس سی‌دی اسپایدرمن و بت‌من ازم خواسته و من گفتم که چون خشنن نمی‌شه ببینی. بعضی وقتام می‌گه مامان می‌شه یه سی‌دی اسپایدرمن بخری که خشن نباشه ولی آقای بنجنس توش باشه ها). خلاصه بچه‌م کلی اونروز ساز زد و خوند برای مامانش.

 

 

 

اینجام مثلاً قرار بود از بابای هیژا عکس بگیرم که پرید بغل باباش و منم از فرصت استفاده کردم و عکس گرفتم.

   اینجام که موقع عکس گرفتن من کنارم وایساد هیچی، بعدشم کفشامو پوشید و گفت از منم عکس بگیر ولی نشسته!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 12:4  توسط مامان هيژا  | 

مامان گرامی جناب کوروش خان فینگلی بازی بامزه ایی رو شروع کردن با عنوان خواب آسمانی. مام بازی. اینم از عکس. هیژا ۷ ماهه است اینجا.(آخی کلی یاد اون موقعش افتادم)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:59  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه صبح بابا هیژا رسید خونه. دیشبش هیژا خیلی دیر خوابیده بود فکر کنم ساعت ۱، ولی صبح ساعت ۸ بیدار بود و همین که چشمشو باز کرد، گفت پس بابا کو. از ساعت ۹ هم گیر داد که درو باز کن ببینم بابا اومده، بعد از اونم گفت کفشامو بپوش برم دم در ببینم بابا اومده. خلاصه به هر مکافاتی بود راضیش کردم تا اینکه بابا ساعت ۱۱ صبح رسید. پرید بغل باباشو کلی ابراز علاقه واسه هم کردن، بعدم سریع گفت بابا لگوی جای نمازا خریدی؟ خلاصه باباشم گفت نه لگوی جای نمازا نبود ولی لگو دختر خانم(چند وقت پیش می‌گفت چرا این لگوا دختر خانم ندارن) و لگو آقا داره کار می‌کنه برات خریدم. خلاصه نذاشت باباش لباساشو عوض کنه و نشوندش لگوها رو براش درست کنه، بعدشم تا من کمی با بابا حرف می‌زدم، می‌گقت مامان پاشو برو آشپزخونه کار کن من و بابا بازی می‌کنیم!! (تو عمرم کسی جرات نکرده بهم بگه پاشو برو آشپزخونه کار کن حالا این فسقلی!)، بعدشم که من بهش چش غْره رفتم می‌گه بازم شکل آقای بنجنس شدی، خانم بنجنس! بابا یه سری لباس و کفشم براش خریده ولی اصلاً نگاشونم نکرد، فقط گفت چرا کفش اسپایدرمن نخریدی! دیگه تا شب هم چسبیده بود به بابا و ولش نمی‌کرد.  

خاله آجی و دختر خاله هم همون شب رفتن و هیژا مرتب می‌گفت خوب نرین خونه‌تون، موقع خداحافظی هم طبق معمول نه باهاشون دست داد نه روبوسی. کلی هم جاشون خالیه.

اینم از لگوهاش که کلی عاشق اون لگوی کارگر شده.

اینم دختر خانم البته با آقا پسری که قبلاً داشت جفت شدن!

اینم با شکلات پله مورد علاقه هیژا که دوتامون از دیدن این سایزش ذوق زده شدیم!

اینجام که دیگه توضیح نداره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:41  توسط مامان هيژا  | 

جمعه شب خاله آجی و دختر خاله اومدن تهران و همین که پاشون رسید به خونمون، هیژا گفت که مامان من فردا نمی‌رم مهد پیش خاله آجی می‌مونم بعد یه روز دیگه می‌رم مهد باشه. خاله آجی هم  حمایت شدید از هیژا و که بذرا بمونه طفلی چیکارش داری، نتیجه این شد که هنوز یه روز دیگه نیومده و الآن یک هفته‌س هیژا نرفته مهد. تا آجی هم می‌خواد برن بیرون اول حسابی سین‌جیم می‌شن که شب برمی‌گردن یا نه بعد اجازه خروج توسط هیژا صادر می‌شه! خدا به دادمون برسه که شنبه بخواد بره مهد. 
بی‌تاب باباش شده حسابی، می‌گه آخه چرا بابایی اینقد رفته سرکار، آخه من دلم تنگ شده تا ماه! دیروز بردمش پارک برگشتیم، چشمش افتاد به کفش باباش همچین آخ جون گفت و جیغ زد که بابا اومده، گفتم نه عزیزم، گفت اینها کفشاشه، گفتم نه بابا اینارو نپوشید، کفشایی که اونرزو خرید رو پوشید، همچین با حالت غمگینی گفت آها حواسم نبود.
هیژا از صدای اذان و قرآن می‌ترسه، مخصوصاً اذان مغرب و صبح. فکر کنم دلیلشم اینه که هم سنندج هم ارومیه،یکی یه مسجد نزدیک خونه مامان بزرگا هست، مسجدهای محلم واقعاً با صدای بلندی اذان می‌دن و بعضی موقعها هم صدای مؤذن خیلی خوب نیست.و چند بار صبح از صدای اذان از خواب پریده و به گریه افتاده. مام کمی بزرگتر شد، مسجد رو بهش نشون دادیم و گفتیم یه آقایی اینجاس که اذان می خونه، تو تلویزیون هم نشونش دادم، ولی انگار یه بار باید خود مؤذن رو بهش نشون بدم تا این قضیه حل شه. ولی حالا از شکل مسجد خوشش اومده و به باباشم سفارش داده که لگوی مسجد بخره! به مسجدم بعضی وقتا می‌گه جای نمازا، بعضی وقتام می‌گه اونجایی که توش نماز می‌خونن! راستی کاش یکی از طراحان صنعتی مسلمان فکری می‌کرد برای ساخت ماکت مسجد یا چیزی شکل اون البته بچگانه و مدل اسبا بازی که با فشار دادن یه دکمه، یه عروسک توش اذان بده. اون موقع می‌شد همچین چیزیو برای بچه خوب شرح داد. یادمه که عید هیژا یه کلیپی دید که توش حاجی فیروز بود بعدم از این عروسکای حاجی فیروز که با گْل چینی درست می‌کنن رو دید و خوشش اومده بود و نتیجه این شد که در به در دنبال عروسکاش می‌گشت. همونموقع فکر کردم چه خوب می‌شد یه عروسک حاجی فیروز می‌ساختن که مثلاً حاجی فیروزم سالی یه روزم می خوند (شنیدم کانون می خواد عروسکای عمو نوروز بسازه، امیدورام مثل عروسکای دارا و سارا با قیمت بالا عرضه نکن که هم بتونن بخرن) .

  
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:9  توسط مامان هيژا  |