

بابای هیژا رفته ماموریت و هشت روزی نیست، من ماندم و هیژا. روز اولش مهد جشن داشت به مناسبت شروع سال تحصیلی. باز حس مادریم گُل کرد و مرخصی گرفتم و با هیژا رفتیم جشن. برنامه ۳ ساعت بود، نقاشی و سفال و نقاشی صورت و خمیر بازی و بازی گروهی و تو حیاط بپر بپر. هیژا به شدت از بپر بپر تو حیاط و نقاشی صورت استقبال کرد. با دوتا دوست جون جونیش، کسری و کیانوش، حیاطو رو سرشون گذاشته بودن. یه عشقی می کردن که اینجوری واسه خودشون هر کاری دلشون می خواد می کنن. بعدم ۳ تایی رفتن و صورتشاشونو مربیشون نقاشی کرد.مهدشون کلاً مهد بدی نیست و می شه گفت جز مهدای خوبه، البته جاش واقعاً کوچیکه. ولی جدیداً به دلیل بسته شدن ۳ تا از مهدای دور و بر خیلی شلوغ شده و فکر کنم رو کیفیت کارشون کمی اثر گذاشته. خوشبختانه مربی هیژا خیلی خانم خوبیه.پُرانرژی، با ذوق و سلیقه و مهمتر از همه بچه شناسه. هيژا که کلاً خیلی دیر جور می شه با کسی ۲ روزه جذبش شد و با خنده دستشو می گیره و می ره بالا. فقط من موندم این چه صیغه ایه که مهدا اینقدر اصرار دارن والدین توی مهدو نبینن و همون یه روز اول که دیدن تموم. من دوست دارم در طول روز بیام و بچه مو ببینم، ببینم چه جوری اوضاعش. البته از طریق کامپیوتر همونجا می شه یه جورایی کلاسشونو دید، ولی انگار به جای بچه ها داری مورچه می بینی. خلاصه که پنج شنبه حسابی این ۳ نفر حال کردن و خودشونو هلاک. بعدش فقط یه ۱ ساعتی هیژا رو گذاشتم و رفتم اداره که مرغایو که دادن تحویل بگیرم، می خواستم آژانس بگیرم که از شانس خوب من و مهربونی یکی از دوستان همکار، با ماشین خاله همکار رفتیم دنبال هیژا و رفتیم خونه. غروب هم سام و مامانش اومدن پیشمون و تا ۱۱ شب بودن. تو این چند ساعتی که با هم بودن سام و هیژا فقط نیم ساعت اول اوضاع خوب بود و بقیه کشمکش بود سراسباب بازی. این دوتا روحیه هاشون خیلی با هم فرق داره و هر بار که به هم می افتن من همش باید در حال دعوا کردن باشم با هیژا. سام از بازیای بدو بدو و بزن بزن و انرژیک خوشش نمی آد و نقطه ضعف هیژا هم همینه. حالا جالبه با دخترا اینجور نیست ها، یعنی با اونا کلی بازیای دخترونه می کنه، ولی از پسر انتظار داره فقط بدون و شلوغ کنن. یعنی شخصیت هیژا کلاً می شه مثل انسان اولیه وقتی چشمش به سام می افته، فقط دنبال اذیت کردن و نقطه ضعف گرفتنه و واقعاً من می مونم باید چیکار کنم با این قضیه. حالا جالیش به اینه که کلی از دور ذوق می کنن که همدیگرو ببین.
بعد از رفتن اونا، شروع کرد به گیر دادن که پس چرا بابا از سرکار نمی آد. و خلاصه بعد از کلی وعده و وعید از من و دادن سفارش از هیژا،خوابید، هیچ جوری هم قبول نکرد بره تو اتاق خودش بخوابه. هیژا که خوابید من موندم و کلی کار خونه که ازش بیزارم.حالا تو این هیروویری هم حالم بد شده بود شدیداً، سرگیجه و تهوع و دست درد. نمی دونم از اعصابم بود و کل کل کردنام با هیژا یا کار خونه یا دوری بابای هیژا، یا شایدم همشون با هم. ۵ صبح به زور خوابم برد. ۸ صبح هم که هیژا رو سرم بود.امروز رو هم که از صبح مشغول بازی با هیژا یا کارای خونه بودم، حالم هم کماکان همینجوریه. بعداظهرم که اصلاً نخوابید هیژا و با هم پاشدیم رفتیم پارک تا ساعت ۹. دیگه هیژا حسابی هلاک بود. بدو بدو رفت اتاق ما و گفت آخه من می ترسم دیگه بذار بابا بیاد.۱۱ هم بیدار شد و کمی با باباش تلفنی حرف زد و باباش گفت برات لگو خریدم، سریع گفت فریزر هم بخر باشه(تو کارتون شگفت انگیزان یکی از شخصیتا که دوست شگفت انگیزانه و خیلی هم کم نقش داره، اسمش بریزره و هیژا کلی از اون خوشش اومده و از اون زمان دربه در دنبال فریزره و یکی از سفارشای اصلیش بعد از لگو(خودش می گه لگوه) شده).الآنم به زور خوابیده و تا می بینه من پیشش نیستم بیدار می شه. باباش نیست استرس داره بچم. بابای هیژا که گفت بلکه خاله آجی هیژا بتونه بیاد، گفتم بابا، خاله آجی طفلی هر دفعه باید یه هفته از زندگیش بندازم که چی، خودمون دوتایی یه کاریش می کنیم. حالا خوشحالم که فردا خاله آجی و دخترخاله از سنندج میان پیشمونن، فکر کنم هیژا هم استرس نبودن باباش کمتر بشه.
جالبه نزدیک ۲۰ ساله که بدور از خونواده م دارم زندگی می کنم اینجا، ولی هیچوقت به اندازه این ۳ سال و ۸ ماهی که هیژا هست، دوریشونو حس نکردم. هیژا خیلی بیشتر از من به خانواده پدری و مادری احتیاج داره، که متاسفانه دوتاشونم دورن از ما. دوستا شاید یه جورایی جای خالی خونواده رو برای من کمی جبران کردن، ولی برای هیژا اینطور نیست. محبت خونواده به بچه خیلی فرق داره با محبت دوست به بچه. البته دوستای من بیشترشون بچه ندارن یا دارن و بزرگن، در نتیجه خیلی برنامه هامون با هم جور نمی شه، اون چند تایی هم که بچه کوچک دارن خودشون بیشتر با خونواده هاشونن. خلاصه که به نظر من یکی دیگه از شرایط بچه دار شدن بودن خونواده ها کنار آدمه، شماهایی که نزدیک خونواده اتون هستین، خدایش قدرشونو بدونین.
از ساعت ۱۲ دارم اینا رو می نویسم، چه آسمون ریسمونی هم شد از بس تمرکز ندارم، هر ۱۵ دقیقه یه بار هیژا بیدار می شه می آد سراغم، الآنم اینجاست، می گه آخه من خوابم می آد تو اینجایی، بیا پیش من بخوابم. برم پیشش که با خیال راحت بگیره بخوابه، خودم هم بلکه بتونم امشب بخوابم.
">
بعضی وقتا فکر میکنم زیادی داریم هیِژا رو لوس میکنیم. یه وقتایی جلوش وایمیسم و بعضی تقاضاها رو نادیده میگیریم و با دلیل ردش میکنیم، ولی بعضی وقتا خودمو می ذارم جاش و فکر میکنم که خود منم خیلی وقتا آخر شب هوس پیادهروی میکنم. بعضی از دور و بریام فکر میکنن زیادی دارم به هیِژا توجه میکنم، شما چی فکر میکنین؟
پنجشنبه رفتیم پارک بزرگ (لاله)، دور استخر که رسیدیم وایسادی، باد قطرات آب رو پاشید تو صورتت، ذوق کردی و جیغ زدی، دویدی اونور. اومدی جلو گفتی بیا مامان با هم دیگه از آب فرار کنیم. ذوق اون لحظهت، اون جیغای از سر خوشیت، یه موجی تو دلم راه انداخت. اگه کسی منو میدید اون موقع فکر میکرد دیونهم. تو داشتی جیغ میزدی از خوشحالی من داشتم گریه میکردم، داشتم از خدا میخواستم تو رو از من نگیره، من و باباتو نگه داره تا تو بزرگ بشی. اتفاقی برات پیش نیاد، تو آدم خوبی بشی، آدم خوشبختی بشی، خیلی چیزا از خدا خواستم، خیلی چیزا. آره من یه مادرم با کلی حسای غریب و ناب.

هیژا مدتیه عاشق لگو شده مخصوصاْ اونایی که با آدمک همراه باشن. برای تولد ۱ سالگیش یکی از دوستامون براش لگو تراکتور رو آورد از اون زمان از اون مدل لگوها خوشش میاومد که یه وسیله با یه آدمک لگو توشه، ماشین پلیس و موتور پلیسشو هم داره. اما الآن از لگوهای با تعداد زیادتر و آدمکای بیشتر خوشش میآد. برای تولدش هم از همین حالا قول گرفته یه لگوی بزرگ که آدمای زیاد داشته باشه و آدم دختر خانم هم داشته باشه براش بخریم. نکته جالب توجهش اینه که دیروز میپرسید چرا آدمای لگو دختر خانم نیستن و همشون پسرن من دیدم راست میگه البته شاید مدل پسرونههاش اینجورین. حالا از جلوی هر اسباببازی فروشی رد میشه، میره سراغ لگوها. هفته پیش همراه با مونیبا و خانواده رفتیم پاساژ گلستان. بهونه این کالسکه های خرید که شکل ماشین هست رو گرفت که سوارش بشه، باباشم گفت که اونا برات کوچیکن ومام خیلی نمیخوایم بمونیم اینجا، اونو سوار نشو در عوض بریم یه اسباببازی بخر. یه لوازم التحریری بزرگ هست طبقه اول رفت اونجا و چشمش به لگوها افتاد، البته مارک لگو هم نبودن و از این چینیا بود. خلاصه یکی از اون مجموعهها رو می خواست که برای سن ۱۲ سال به بالا خوب بود و همش تانک و هلیکوپتر و سرباز بود. راضیش کردیم که اون برای سن تو نیست(همشم میگفت خوب منم بزرگم دیگه نگا چقده قویم!) و یکی دیگه رو انتخاب کرد ۴ تا آدمک داره با ۲ تا هواپیما و یه ماشین و یه موتور. پای صندوق فهمیدیم قیمتش ۳۳ تومنه، چون قول داده بودیم گرفتیم براش وگرنه به نظرم ارزش نداشت، اگه مارک خود لگو بود یه چیزی چون کارای لگو واقعاً خوبه. از اون هفته شب میخواد بخوابه حتماً یکی از آدمکا رو میگیره دستش بعد میخوابه.
پنجشنبه رفتیم شهروند،پسرم الآن عاشق شهروند رفتن شده چون هر چی میریم اونجا یه اسباببازی میگیره. این بار هم تا فهمید میخوایم بریم شهروند، شروع کرد به انتخاب کردن که یه سری بزرگ همه شگفت انگیزان باشه، باباش باشه با مامانش با پسرشون ولی خواهرش نباشه! و یه لگوی بزرگ با آدمای زیاد. منم سریع براش توضیح دادم که این دفعه هیچ اسباببازی نمیخریم و فقط خوراکی و چیزای مورد نیاز خونه رو میخریم، کلی کلکل کردیم و زیر باز نمیرفت. رسیدیم اونجا مستقیم دوید سراغ اسباببازی فروشیو یکی از اون لگوای قطار با چند تا آدمک برداشت. ما هم مقاومت کردیم که از قبل گفتیم نمیخریم. هیژا هم فکر میکرد باید مثل هفته پیش باشه و گفت آخه من قطار ندارم و جیغ و گریه که میخوام. خلاصه نزدیک یک ربعی کشکمش بود اون وسط از اون میخوام و از ما نمیشه. با هزار مکافات و قول و قرار از اون قسمت دور شدیم. رسیدیم قسمت خوراکیا، گفتم مامان جون از کدوم کیکا و پاستیلا میخوای بردار. با یه لحن بامزهای گفت نه مامان من اصلاً از اینا نمیخورم بریم همون لگوهه رو بخریم! که با نچ نچ ما روبرو شد. نمیدونم درسته در مورد قیمت و گرونی و ارزونی با بچه صحبت کرد یا نه؟ طفلی دید که اصرارش به جایی نمیرسه گفت پس بریم اونجافقط نگاش کنم.
ساعت افطار شد و شهروند حسابی خلوت، هیژا هم هیجان زده شده بود و از این طرف میدوید اون طرف و اسباببازی یادش رفت. سر صندوق یه جا اشتباه شد و برای مرجوع کردن جنسی که ما نخواستیم ولی تو فاکتور خورده بود، کلی پروسه میبایست طی میکردیم. بابا دم صندوق پیش وسایل وایساد و من و هیِژا رفتیم دنبال این قضیه. در یه آن دیدم هیژا نیست و فقط صدای گریهشو میشنیدم. از هر طرف میرفتم از طرف دیگه منو نمیدید و با گریه میرفت اون سمت. یه آقای از مسولای فروش گفت خانم بدو راهرو دومی. خلاصه همینجور با گریه میگفت مامان بابا منو پیدا کنین! همین که منو دید پرید بغلم و گریه. دیگه تا وقتی از شهروند اومدیم بیرون هر کی به ما می رسید با لبخند میگفت آخی چه بامزه میگفت مامان بابا منو پیدام کنین. خلاصه اون روز هیژا حسابی سوژه شهروند شده بود.


هفته پیش مونیبا و خانواده اومدن تهران و یه سری هم به ما زدن. از ظهر تا شب حسابی با هم بازی کردن و حتی یکبار هم با هم دعواشون نشد. اینجور موقعها خیلی ذوق می کنم و حس میکنم پسرم بزرگ شده. هیژا بازیهای دخترونه رو هم خیلی دوست داره مثل همین خاله بازی رو و صد البته تو همه قسمتهای بازی هم آقای بدجنس و مردعنکبوتی هستن و دخالت دارن. تو یه صحنه مثلاً داشتن با هم تلفنی صحبت میکردن. مونیبا میگفت آخه چرا احساس نیستی، چرا منو احساس نمیکنی! هیژا هم از اونور می گفت من این مرد بدجنس رو میکشم بذار بذار اسپایدرمن بشم میام میکشمش! بعد هم کلی با هم بازیهای دیگه کردن تا رسید به نقاشی با آبرنگ. در یک آن تصمیم گرفتن نقاشی رو صورت بکشن و جیغ بود و خنده از خوشحالی از کارشون. ما هم گفتیم بذار خوش باشن و خوش بودیم با خوشحالی اونا. نزدیک به ۴۰ دقیقه صوراشتونو مثلاً رنگ زدن! بعدشم دوتایی بردمشون حموم و اونجا هم کلی خندیدن. عکساشونو ببینن.
تعجب هیژا اینجا معلومه با دیدن این میوهها، گفتش مامان اینا پلاستیکین؟ گفتم نه پسرم، بعد یکی از هلو انجیریا رو که میوه مورد علاقهشه رو برداشت گفت بخورم؟ گفتم نه پسرم اونا مال خوردن نیست. گفتش اا پس آخه چرا اینجا گذاشتن پس.(این سوالیه که همیشه وقتی به این میوههای مثلاً تزیین شده میرسم تو ذهن خودم هم میآد و هیچ جوابی بغیر از اسراف برام نمیمونه)
تو این عکس هم دیگه آخر عروسیه و اون پشت هم میز شام معلومه (دوبرابر اون جمعیت بازم میتونستن بیان و غذا بخورن و من باز هم میمونم از این همه ریخت و پاش که ممکنه خیلیا آرزوشون باشه یه پْرس از اون غذا رو بخورن)
اینم دوتا عکس از قلعه سحرآمیز

