تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله

بابای هیژا رفته ماموریت و هشت روزی نیست، من ماندم و هیژا. روز اولش مهد جشن داشت به مناسبت شروع سال تحصیلی. باز حس مادریم گُل کرد و مرخصی گرفتم و با هیژا رفتیم جشن. برنامه ۳ ساعت بود، نقاشی و سفال و نقاشی صورت و خمیر بازی و بازی گروهی و تو حیاط بپر بپر. هیژا به شدت از بپر بپر تو حیاط و نقاشی صورت استقبال کرد. با دوتا دوست جون جونیش، کسری و کیانوش، حیاطو رو سرشون گذاشته بودن. یه عشقی می کردن که اینجوری واسه خودشون هر کاری دلشون می خواد می کنن. بعدم ۳ تایی رفتن و صورتشاشونو مربیشون نقاشی کرد.مهدشون کلاً مهد بدی نیست و می شه گفت جز مهدای خوبه، البته جاش واقعاً کوچیکه. ولی جدیداً به دلیل بسته شدن ۳ تا از مهدای دور و بر خیلی شلوغ شده و فکر کنم رو کیفیت کارشون کمی اثر گذاشته. خوشبختانه مربی هیژا خیلی خانم خوبیه.پُرانرژی، با ذوق و سلیقه و مهمتر از همه بچه شناسه. هيژا که کلاً خیلی دیر جور می شه با کسی ۲ روزه جذبش شد و با خنده دستشو می گیره و می ره بالا. فقط من موندم این چه صیغه ایه که مهدا اینقدر اصرار دارن والدین توی مهدو نبینن و همون یه روز اول که دیدن تموم. من دوست دارم در طول روز بیام و بچه مو ببینم، ببینم چه جوری اوضاعش. البته از طریق  کامپیوتر همونجا می شه یه جورایی کلاسشونو دید، ولی انگار به جای بچه ها داری مورچه می بینی. خلاصه که پنج شنبه حسابی این ۳ نفر حال کردن و خودشونو هلاک. بعدش فقط یه ۱ ساعتی هیژا رو گذاشتم و رفتم اداره که مرغایو که دادن تحویل بگیرم، می خواستم آژانس بگیرم که از شانس خوب من و مهربونی یکی از دوستان همکار، با ماشین خاله همکار رفتیم دنبال هیژا و رفتیم خونه. غروب هم سام و مامانش اومدن پیشمون و تا ۱۱ شب بودن. تو این چند ساعتی که با هم بودن سام و هیژا فقط نیم ساعت اول اوضاع خوب بود و بقیه کشمکش بود سراسباب بازی. این دوتا روحیه هاشون خیلی با هم فرق داره و هر بار که به هم می افتن من همش باید در حال دعوا کردن باشم با هیژا. سام از بازیای بدو بدو و بزن بزن و انرژیک خوشش نمی آد و نقطه ضعف هیژا هم همینه. حالا جالبه با دخترا اینجور نیست ها، یعنی با اونا کلی بازیای دخترونه می کنه، ولی از پسر انتظار داره فقط بدون و شلوغ کنن. یعنی شخصیت هیژا کلاً می شه مثل انسان اولیه وقتی چشمش به سام می افته، فقط دنبال اذیت کردن و نقطه ضعف گرفتنه و واقعاً من می مونم باید چیکار کنم با این قضیه. حالا جالیش به اینه که کلی از دور ذوق می کنن که همدیگرو ببین.

بعد از رفتن اونا، شروع کرد به گیر دادن که پس چرا بابا از سرکار نمی آد. و خلاصه بعد از کلی وعده و وعید از من و دادن سفارش از هیژا،خوابید، هیچ جوری هم قبول نکرد بره تو اتاق خودش بخوابه. هیژا که خوابید من موندم و کلی کار خونه که ازش بیزارم.حالا تو این هیروویری هم حالم بد شده بود شدیداً، سرگیجه و تهوع و دست درد. نمی دونم از اعصابم بود و کل کل کردنام با هیژا یا کار خونه یا دوری بابای هیژا، یا شایدم همشون با هم. ۵ صبح به زور خوابم برد. ۸ صبح هم که هیژا رو سرم بود.امروز رو هم که از صبح مشغول بازی با هیژا یا کارای خونه بودم، حالم هم کماکان همینجوریه. بعداظهرم که اصلاً نخوابید هیژا و با هم پاشدیم رفتیم پارک تا ساعت ۹. دیگه هیژا حسابی هلاک بود. بدو بدو رفت اتاق ما و گفت آخه من می ترسم دیگه بذار بابا بیاد.۱۱ هم بیدار شد و کمی با باباش تلفنی حرف زد و باباش گفت برات لگو خریدم، سریع گفت فریزر هم بخر باشه(تو کارتون شگفت انگیزان یکی از شخصیتا که دوست شگفت انگیزانه و خیلی هم کم نقش داره، اسمش بریزره و هیژا کلی از اون خوشش اومده و از اون زمان دربه در دنبال فریزره و یکی از سفارشای اصلیش بعد از لگو(خودش می گه لگوه) شده).الآنم به زور خوابیده و تا می بینه من پیشش نیستم بیدار می شه. باباش نیست استرس داره بچم. بابای هیژا که گفت بلکه خاله آجی هیژا بتونه بیاد، گفتم بابا، خاله آجی طفلی هر دفعه باید یه هفته از زندگیش بندازم که چی، خودمون دوتایی یه کاریش می کنیم. حالا خوشحالم که فردا خاله آجی و دخترخاله از سنندج میان پیشمونن، فکر کنم هیژا هم استرس نبودن باباش کمتر بشه.

جالبه نزدیک ۲۰ ساله که بدور از خونواده م دارم زندگی می کنم اینجا، ولی هیچوقت به اندازه این ۳ سال و ۸ ماهی که هیژا هست، دوریشونو حس نکردم. هیژا خیلی بیشتر از من به خانواده پدری و مادری احتیاج داره، که متاسفانه دوتاشونم دورن از ما. دوستا شاید یه جورایی جای خالی خونواده رو برای من کمی جبران کردن، ولی برای هیژا اینطور نیست. محبت خونواده به بچه خیلی فرق داره با محبت دوست به بچه.  البته دوستای من بیشترشون بچه ندارن یا دارن و بزرگن، در نتیجه خیلی برنامه هامون با هم جور نمی شه، اون چند تایی هم که بچه کوچک دارن خودشون بیشتر با خونواده هاشونن. خلاصه که به نظر من یکی دیگه از شرایط بچه دار شدن بودن خونواده ها کنار آدمه، شماهایی که نزدیک خونواده اتون هستین، خدایش قدرشونو بدونین. 

 از ساعت ۱۲ دارم اینا رو می نویسم، چه آسمون ریسمونی هم شد از بس تمرکز ندارم، هر ۱۵ دقیقه یه بار هیژا بیدار می شه می آد سراغم، الآنم اینجاست، می گه آخه من خوابم می آد تو اینجایی، بیا پیش من بخوابم.  برم پیشش که با خیال راحت بگیره بخوابه، خودم هم بلکه بتونم امشب بخوابم.

 

">

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط مامان هيژا  | 

جمعه شب رفتیم بیرون و بعد از مراسم پیتزاخوری و در راه برگشتن، هیژا هوس پیاده‌روی کرد. فکر کردیم همینجوری می‌گه، چون بعضی وقتا چیزی می‌گه و بعد پی‌شو نمی‌گیره. نزدیک خونه شدیم، گفت اا این که خونه‌س بابا آخه من مگه نگفتم می‌خوام قدم بزنیم. یه شهرک بالای خیابون خونه‌مون هست، بابا گفت بریم اونجا. رفتیم پل هم داشت که هیژا عاشق بالای پل بودنه. دور زدیم و پیاده شدیم و کمی اون دور و بر چرخیدیم، خواستیم سوار شیم که گفت اااا چقده شما منو اذیت می‌کنین، آخه من می‌خوام قدم بزنم، مامان و بابای بد! اینو گفت و راهشو کشید و رفت منم به دنبالش که وایسا. بعد بابا گفت پس شما تو پیاده‌رو قدم بزنین منم با ماشین کنارتون آروم آروم می‌آم. خلاصه ساعت ۱۱ شب من و هیژا دست در دست در اون جای خلوت در حال قدم زدن بودیم. جالبیش به این بود که یه ماشین اومد تذکر بده به بابا که مزاحم ما نشه! و بابا  نگاش کرد و گفت با منن، یه ماشین دیگه هم که ۴ تا خانوم توش بودن اومدن پشت سر ماشین ما و بوق بوق زدن. خلاصه کم مونده بود پلیس ۱۱۰ بیاد گیر بده. حالا اون بنده خداها به ذهنشونم نمی‌رسید که ما این بازی رو برای هوس پیاده‌روی پسرمون در آوردیم! خلاصه کلی راهو پیاده اومدیم تا رسیدیم خونه و آقا هیژا راضی شدن تشریف بیارن تو، بعدم اینقدر بامزه می‌گه آخیش چقده قدم زدیم ها، حالا آب سرد برام می‌آری بخورم، ما هم که بچه ذلیل، چشمی گفتیم و رفتیم که آب سرد بیاریم.

بعضی وقتا فکر می‌کنم زیادی داریم هیِژا رو لوس می‌کنیم. یه وقتایی جلوش وایمیسم و بعضی تقاضاها رو نادیده می‌گیریم و با دلیل ردش می‌کنیم، ولی بعضی وقتا خودمو می ذارم جاش و فکر می‌کنم که خود منم خیلی وقتا آخر شب هوس پیاده‌روی می‌کنم. بعضی از دور و بریام فکر می‌کنن زیادی دارم به هیِژا توجه می‌کنم، شما چی فکر می‌کنین؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:29  توسط مامان هيژا  | 

از اینکه به من می‌گی بیا دوتایی بریم قدم بزنیم، دوتایی دست همو می گیریم و می ریم بیرون یه جوری می شم. از اینکه تو تاکسی کلی باهام حرف می‌زنی و صورتمو می‌چسبونی به صورتت که منو نگا کن، حال عجیبی می‌شم. وقتی می‌گی خیلی دلم برات تنگ شده بود، آخه عاشقتم، وقتی صبحا تو ماشین که داری می‌ری برام با دست شکلک در می‌آری و دست تکون می‌دی، حس عجیبی پیدا می‌کنم، حسی که هیچوقت فکر نمی‌کردم تجربه‌ش کنم. اشک تو چشام جم می‌شه فقط تو دلم می‌گم خدایا نگیر از من این لحظه رو این خوشی رو. این روزا یه جوری انگار داره همه چیم عوض می‌شه. هر چی بزرگتر می‌شی، حس من قویتر می‌شه. همه مادرای دنیا رو می‌فهمم این روزا، همه کارای عجیب غریبی که مادرا برای بچه‌هاشون می‌کردن و من مسخره‌شون می‌کردم رو حس می‌کنم این روزا. من دیگه اون آدم قبلی نیستم. من یه مادرم با کلی حسای غریب و ناب. 

پنج‌شنبه رفتیم پارک بزرگ (لاله)، دور استخر که رسیدیم وایسادی، باد قطرات آب رو پاشید تو صورتت، ذوق کردی و جیغ زدی، دویدی اونور. اومدی جلو گفتی بیا مامان با هم دیگه از‌ آب فرار کنیم. ذوق اون لحظه‌ت، اون جیغای از سر خوشیت، یه موجی تو دلم راه انداخت. اگه کسی منو می‌دید اون موقع فکر می‌کرد دیونه‌م. تو داشتی جیغ می‌زدی از خوشحالی من داشتم گریه می‌کردم، داشتم از خدا می‌خواستم تو رو از من نگیره، من و باباتو نگه داره تا تو بزرگ بشی. اتفاقی برات پیش نیاد،  تو آدم خوبی بشی، آدم خوشبختی بشی، خیلی چیزا از خدا خواستم، خیلی چیزا. آره من یه مادرم با کلی حسای غریب و ناب.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:55  توسط مامان هيژا  | 

هیژا مدتیه عاشق لگو شده مخصوصاْ اونایی که با آدمک همراه باشن. برای تولد ۱ سالگیش یکی از دوستامون براش لگو تراکتور رو آورد از اون زمان از اون مدل لگوها خوشش می‌اومد که یه وسیله با یه آدمک لگو توشه، ماشین پلیس و موتور پلیسشو هم داره. اما الآن از لگوهای با تعداد زیادتر و آدمکای بیشتر خوشش می‌آد. برای تولدش هم از همین حالا قول گرفته یه لگوی بزرگ که آدمای زیاد داشته باشه و آدم دختر خانم هم داشته باشه براش بخریم. نکته جالب توجه‌ش اینه که دیروز می‌پرسید چرا آدمای لگو دختر خانم نیستن و همشون پسرن من دیدم راست می‌گه البته شاید مدل پسرونه‌هاش اینجورین. حالا از جلوی هر اسباب‌بازی فروشی رد می‌شه، می‌ره سراغ لگوها. هفته پیش همراه با مونیبا و خانواده رفتیم پاساژ گلستان. بهونه این کالسکه های خرید که شکل ماشین هست رو گرفت که سوارش بشه، باباشم گفت که اونا برات کوچیکن ومام خیلی نمی‌خوایم بمونیم اینجا، اونو سوار نشو در عوض بریم یه اسباب‌بازی بخر. یه لوازم التحریری بزرگ هست طبقه اول رفت اونجا و چشمش به لگوها افتاد، البته مارک لگو هم نبودن و از این چینیا بود. خلاصه یکی از اون مجموعه‌ها رو می خواست که برای سن ۱۲ سال به بالا خوب بود و همش تانک و هلیکوپتر و سرباز بود. راضیش کردیم که اون برای سن تو نیست(همشم می‌گفت خوب منم بزرگم دیگه نگا چقده قویم!) و یکی دیگه رو انتخاب کرد ۴ تا آدمک داره با ۲ تا هواپیما و یه ماشین و یه موتور. پای صندوق فهمیدیم قیمتش ۳۳ تومنه، چون قول داده بودیم گرفتیم براش وگرنه به نظرم ارزش نداشت، اگه مارک خود لگو بود یه چیزی چون کارای لگو واقعاً خوبه. از اون هفته شب می‌خواد بخوابه حتماً یکی از‌ آدمکا رو می‌گیره دستش بعد می‌خوابه.

پنج‌شنبه رفتیم شهروند،‌پسرم الآن عاشق شهروند رفتن شده چون هر چی می‌ریم اونجا یه اسباب‌بازی می‌گیره. این بار هم تا فهمید می‌خوایم بریم شهروند، شروع کرد به انتخاب کردن که یه سری بزرگ همه شگفت انگیزان باشه، باباش باشه با مامانش با پسرشون ولی خواهرش نباشه! و یه لگوی بزرگ با آدمای زیاد. منم سریع براش توضیح دادم که این دفعه هیچ اسباب‌بازی نمی‌خریم و فقط خوراکی و چیزای مورد نیاز خونه رو می‌خریم، کلی کل‌کل کردیم و زیر باز نمی‌رفت. رسیدیم اونجا مستقیم دوید سراغ اسباب‌بازی فروشیو یکی از اون لگوای قطار با چند تا آدمک برداشت. ما هم مقاومت کردیم که از قبل گفتیم نمی‌خریم. هیژا هم فکر می‌کرد باید مثل هفته پیش باشه و گفت آخه من قطار ندارم و جیغ و گریه که می‌خوام. خلاصه نزدیک یک ربعی کشکمش بود اون وسط از اون می‌خوام و از ما نمی‌شه. با هزار مکافات و قول و قرار از اون قسمت دور شدیم. رسیدیم قسمت خوراکیا، گفتم مامان جون از کدوم کیکا و پاستیلا می‌خوای بردار. با یه لحن بامزه‌ای گفت نه مامان من اصلاً از اینا نمی‌خورم بریم همون لگوهه رو بخریم! که با نچ نچ ما روبرو شد. نمی‌دونم درسته در مورد قیمت و گرونی و ارزونی با بچه صحبت کرد یا نه؟ طفلی دید که اصرارش به جایی نمی‌رسه گفت پس بریم اونجافقط نگاش کنم.

 ساعت افطار شد و شهروند حسابی خلوت، هیژا هم هیجان زده شده بود و از این طرف می‌دوید اون طرف و اسباب‌بازی یادش رفت. سر صندوق یه جا اشتباه شد و برای مرجوع کردن جنسی که ما نخواستیم ولی تو فاکتور خورده بود، کلی پروسه می‌بایست طی می‌کردیم. بابا دم صندوق پیش وسایل وایساد و من و هیِژا رفتیم دنبال این قضیه. در یه آن دیدم هیژا نیست و فقط صدای گریه‌شو می‌شنیدم. از هر طرف می‌رفتم از طرف دیگه منو نمی‌دید و با گریه می‌رفت اون سمت. یه آقای از مسولای فروش گفت خانم بدو راهرو دومی. خلاصه همینجور با گریه می‌گفت مامان بابا منو پیدا کنین! همین که منو دید پرید بغلم و گریه. دیگه تا وقتی از شهروند اومدیم بیرون هر کی به ما می رسید با لبخند می‌گفت آخی چه بامزه می‌گفت مامان بابا منو پیدام کنین. خلاصه اون روز هیژا حسابی سوژه شهروند شده بود.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 13:0  توسط مامان هيژا  | 

هفته پیش مونیبا و خانواده اومدن تهران و یه سری هم به ما زدن. از ظهر تا شب حسابی با هم بازی کردن و حتی یکبار هم با هم دعواشون نشد. اینجور موقعها خیلی ذوق می کنم و حس می‌کنم پسرم بزرگ شده. هیژا بازیهای دخترونه رو هم خیلی دوست داره مثل همین خاله بازی رو و صد البته تو همه قسمتهای بازی هم آقای بدجنس و مردعنکبوتی هستن و دخالت دارن. تو یه صحنه مثلاً داشتن با هم تلفنی صحبت می‌کردن. مونیبا می‌گفت آخه چرا احساس نیستی، چرا منو احساس نمی‌کنی! هیژا هم از اونور می گفت من این مرد بدجنس رو می‌کشم بذار بذار اسپایدرمن بشم میام می‌کشمش!  بعد هم کلی با هم بازیهای دیگه کردن تا رسید به نقاشی با آبرنگ. در یک‌ آن تصمیم گرفتن نقاشی رو صورت بکشن و جیغ بود و خنده از خوشحالی از کارشون. ما هم گفتیم بذار خوش باشن و خوش بودیم با خوشحالی اونا. نزدیک به ۴۰ دقیقه صوراشتونو مثلاً رنگ زدن! بعدشم دوتایی بردمشون حموم و اونجا هم کلی خندیدن. عکساشونو ببینن.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:15  توسط مامان هيژا  | 

هفته پیش عروسی یکی از دوستام بودیم، می‌شه گفت اولین عروسی غیر فامیل بود تو یک سال اخیر که با هیژا رفتیم. عروسی تو یکی از این خونه‌های با حیاط بزرگ بود که خیلی هم خوش آب و هوا و با صفا بود. از سالن که توش مراسم حرکات موزون! برقرار بود تا حیاط ۴۰ یا ۵۰ پله می‌خورد. چند تا از دوستامون که هیژا باهاشون جوره تو حیاط نشسته بودن. هیژا هم می‌خواست پیش اونا باشه هم رقص رو ببینه، نتیجه این شد که یه ۲۰ ،۳۰ باری من دنبال هیژا در حال رفت و آمد بودم، از شانس بد هم اون شب بیشتر می‌خواست مامان باهاش باشه نه بابا. حالا من هم اصولاً بلد نیستم با کفش پاشنه بلند راه برم و هر خانمی رو هم می‌‌بینم که با کفش ۷ سانت و ۹ سانت عین چی راه می‌رن من شاخ در‌می‌آرم از این هنری که من همیشه ازش بی‌بهره بودم و با کفش ۳ سانت هم بزور راه می‌رم. می‌تونم بگم تو اون عروسی شلوغ پلوق شاید ۳ تا بچه بودن و من باز مونده بودم که یعنی ملت بچه ندارن یا نه دارن ولی کسی رو دارن که بچشون نگه داره (که البته از این نعمت هم بی بهره بودم من به علت دوری از خانواده). خلاصه هیژام که جایی به این بزرگی و باحالی گیر آورده بود فقط در حال دویدن بود و من هم یا دنبالش را می‌افتادم یا از دور نظاره‌گر و  خدا خدا می‌کردم که نیفته. یک گروه ساز و آواز حسابی هم بودن ولی از اون جایی که هیژا هم به بابا مامانش رفته فقط با لبخند نظاره می‌کرد و گاه گاهی بغل من و با تشویقای من یه دستی بالا تکون می‌داد، البته اون دست هم وقتی تکون داد که آهنگ نیمه کْردیی زدن و کْرد بودن پسرم معلوم شد. موقع غذا هم تنها چیزی که از اون خوان گسترده خورد چند تکه سوسیس بود و هیچ. (از تولد نیما جون به این ور یک عشق سوسیسی شده که نگو تا می‌گی چی می خوری می‌گه از اون سوسیس کوچیکا)و گریه بود و زاری که شما هم شام نخورید، البته خوابشم می‌اومد و باباش هم اون موقع محل نداد به یکی از درخواستاش و بهونه دستش داد و نتیجه این شد که کل جمعیت هیژا رو نگاه می‌کردن!  

تعجب هیژا اینجا معلومه با دیدن این میوه‌ها، گفتش مامان اینا پلاستیکین؟ گفتم نه پسرم، بعد یکی از هلو انجیریا رو که میوه مورد علاقه‌شه رو برداشت گفت بخورم؟ گفتم نه پسرم اونا مال خوردن نیست. گفتش اا پس‌ آخه چرا اینجا گذاشتن پس.(این سوالیه که همیشه وقتی به این میوه‌های مثلاً تزیین شده می‌رسم تو ذهن خودم هم می‌آد و هیچ جوابی بغیر از اسراف برام نمی‌مونه) 

              

تو این عکس هم دیگه آخر عروسیه و اون پشت هم میز شام معلومه (دوبرابر اون جمعیت بازم می‌تونستن بیان و غذا بخورن و من باز هم می‌مونم از این همه ریخت و پاش که ممکنه خیلیا آرزوشون باشه یه پْرس از اون غذا رو بخورن)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:26  توسط مامان هيژا  | 

۴ روز اول هفته قبل رو رفتیم خزرآباد ساری. می شه گفت اولین دریا رفتن هیژا بود. البته تو سن ۹ ماهگی هم رفته ولی اون موقع نمی دونست دنیا دست کیه! با خونواده یکی از دوستای قدیمی رفتیم که دو تا دختر خوب داره به اسمهای پونه و پرتو. هیژا، هم از سفر کیف کرد هم از همراه بودن این دو تا دختر خانم. با توجه به عشق آب بودن هیژا فکر می‌کردم باید کشون کشون از آب بیاریمش بیرون، اما از اونجایی که همیشه پیش‌بینیهای من در مورد هیژا غلط از آب در می‌آد، می‌بایست کشون کشون می‌بردیمش تو آب! کلی هم تجهیزات براش بردیم که همینجور آکبند برگردونیم، البته به غیر از اون سطلهای کذایی! نمی‌دونم چی شده که از آب ترسیده، استخر مهد هم که ثبت‌نامش کرده بودیم، فکر کنم کلاً ۶ جلسه رفت بعد حاضر نمی‌شد بره. و ما هم بهش اصرار نکردیم، چیزی هم نمی‌گفت در مورد اونجا که بدونم چیزی شده یا نه. مربیش هم می گفت که اتفاقاً جز بچه‌هایی بوده که از آب نمی ترسید و خودش هم تعجب کرد از نیومدن هیژا به استخر. خلاصه بیشترر شن بازی رو دوست داشت و البته شن پرتاب کردنو تا آب تنی. من و بابا هم که می‌رفتیم تو آب جیغش می‌رفت  هوا که نرید. خلاصه اگه دوتا بچه‌‌های دوستمون نبودن، هیژا نمی‌ذاشت پامون به آب برسه. کمی با اونا شن بازی می‌کرد کمی هم به ما غْر می‌زد که نرید تو آب. ما که می‌رفتیم تو آب و می‌اومدیم کلی ابراز احساسات می‌کردیم که چقده خْنکه و چقده خوبه، بلکه هیژام تشویق بشه، نتیجه‌ش این شد که فقط روز آخر کمی حاضر شد با کفش بیاد تو آب و به عبارتی آب به کفشاش بخوره، بعد با لحن بامزه‌ایی می‌گقت چقده شنا کردم، چقده خْنک شدم! برگشتن از نمک آبرود اومدیم. از تله کابین خیلی خوشش اومد و اصرار داشت  ۲ بار بریم که واقعاً تو اون شلوغی و گرما نتوستیم. تو راه برگشت چون جاده چالوس بود با اون پیچ و خم معروفش، با وجودیکه قطره هم بهش داده بودم ولی حالش بهم خورد و طفلی حسابی بی‌حال شد. در برگشتن به تهران دوستمون هم اومدن و ۲ روز دیگه هم هیژا با بچه‌ها کیف کرد و پارک ارم هم رفت باهاشون.  این از عکسای شمال(اگه دیدین دیر بالا می‌آد صفحه لطفاً بگید بدونم):

 اینم دوتا عکس از قلعه سحرآمیز

دو بار این قورباغه رو شوار شد

با عکس دش پسر مرود علاقه‌ش تو کارتون شگفت انگیزان

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:58  توسط مامان هيژا  |