تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله
راستش رو بخواید، حقوق زنان همیشه دغدغه‌م بوده و هست، از وقتی هم که مادر شدم، دغدغه‌م دوبرابر شده. خوشبختانه همسرم جز مرداییه که بیشترین کمک رو تو رفع این دغدغه‌ها کرده، یه سری چیزارو همون اول تو عقدنامه نوشتیم که کمی از این بی‌عدالتی که تو قوانینمون در مورد زنان هست جبران شه. می‌تونم بگم من و همسرم با شرایط تقریباً برابری سند ازدواج رو امضا کردیم و از این قضیه خیلی راضیم. بهش اعتماد دارم و می‌دونم جز معدود مردای ایرانیه که به این دغدغه من اهمیت می‌ده. متاسفانه قوانینی که تو کشورمون در مورد زنان هست خیلی ناعادلانه‌س و بعضی از آقایون هم نهایت سوء استفاده رو از این قضیه می‌کنن. می‌تونم بگم این قوانین واسه مردا نوشته شده و هیچ‌جاش کاری به زن و حقوق زن و عواطف و روحیات زن نداشته. فکرشو بکنین تو همین قضیه مادر بودن، ما الآن همگی مادریم و می‌دونیم داریم چه مایه‌ای از زندگیمون می‌ذاریم برای بزرگ کردن بچه‌مون، ولی بعد اگه خدای نکرده اختلافی پیش بیاد و منجر به جدایی بشه، نسبت به این بچه‌مون هیچ حقی نداریم، هیچ. تا حالا به معنی دقیق واژه تمکین فکر کردین؟ می دونین یعنی چی؟ یعنی ما وقتی ازدواج می‌کنیم به ابتدایترین حقی که همون بدنمونه، هیچ حقی نداریم، تمکین یعنی اطاعت بی قید و شرط به درخواست شوهر، هر چه که باشد. روز به روز هم قوانینمون داره بدتر می‌شه. لایحه جدیدی که الآن تو مجلس در دست بررسیه و به اسم لایحه حمایت از خانواده‌‌س، رو خوندین تا حالا؟ می‌دونین توش چه اجحافی داره می‌شه به زنان.

یه سری از اشکالات لایحه رو اینجا می‌نویسم:

- در این لايحه ازدواج مجدد مردان صرفا به شرط تمكن مالي و اجرای عدالت  است البته با تشخیص دادگاه و کسب اجازه از زن اول حذف شده. (ماده23)
- با طولاني كردن روند طلاق زنان را با دشواريهاي بيشتري روبرو کرده. (فصل دوم)
- ازدواج موقت (صيغه) براي مردان متاهل  منع نشده بلكه حتي لزوم ثبت اين ازدواج را نيز منتفي شده است. (تبصره ماده22) 
- بر تنها پشتوانه مالي زنان يعني مهريه نيز پيش از دريافت آن ماليات تعيين شده است. (ماده25) 
- حضانتي كه با هزار مكافات به مادر تعلق ميگيرد دیگر ضمانت اجرايي محكمي نخواهد داشت و پدري كه حاضر نشود فرزندي را كه حضانتش به عهده مادر است به او بدهد، فقط به جريمه نقدي محكوم ميشود. (ماده 48)

 خوب این : خود لایحه

این هم یه تفسیر کوتاه از لایحه

این هم یه تفسیر مفصل از لایحه: اینو بخونین کامل روشن می‌شین قضیه چیه.

این هم یه بروشوریه که در اعتراض به این قضیه تهیه شده.

اگه شما هم این جور چیزا مثل من دغدغه‌تونه یه جوری بنویسیدش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 10:47  توسط مامان هيژا  | 

پنج‌شنبه گذشته تولد نیما جون بود، چند نفر از بچه‌های وبلاگی و دوستان دیگه به لطف شیلا جون اونجا بودیم، جای بقیه خالی، روز خوبی بود. مامان نیما کلی زحمت کشیده بود که کاش اینهمه تو زحمت نمی‌انداخت خودشو، همون شلوغی خونه بس بود که براش گذاشتیم و اومدیم. جدی می‌گم اینجوری مامان نیما مجبور بود همش دنبال غذا و بقیه مسائل باشه، معلومه که حداقل از دیروزش هم وقتشو گرفته این کارا. خلاصه بگم من تولد بگیرم از این کارا نمی‌کنم ها. خوب حالا از مقدمه که بگذریم و بپردازیم به اصل قضیه، یعنی بچه‌ها. هیژا اولش کمی معطل کرد تا اومد تو، وقتی جایی براش نا‌آشناس کمی طول می‌کشه تا بیاد تو خونه. بعدشم اولین چیزی رو که سراغ گرفت اتاق نیما بود تا بره سر و گوشی آب بده، آمار اسباب‌بازیارو بگیره، سریع هم یه اسباب‌بازی انتخاب کرد و برداشت اومد کنارم نشست و اون موقع مرد می‌خواست بیاد و به اسباب‌بازی منتخب ایشون دست بزنه، که خوب یه مرد کوچولو به اسم سام اومد و حسابی گرد و خاک کردن با هم. بچه‌ها دوتا دوتا در طول مهمونی گرد وخاکای متعددی راه انداختن که اونم جز همون شیرینهای معروف زندگیه. همین که نشستم دو تا دختر خانوم حسابی دل منو بردن، آندیا   و نیروانا . آی که این دخترا چه نازی دارن و چه کیفی می‌کنن ماماناشون. ما هم با قلدری پسرامون کیف می‌کنیم البته! نیما خوابش می‌اومد و اول مهمونی کمی خوابید و طفلی با چشای خواب آلود اومد سر کیکش، خدایش هم آقا بود، بهونه نگرفت منو بیدار کنن بیارن تو مجلس کلی شاکی می‌شم. موقع کادو باز کردن هم که هیژا حسابی منو متعجب کرد، چند وقت پیش که تولد رفته بودیم، از قبل براش توضیح دادم که تولد سامه و کادوا مال سامه ، اما هر چیو خواستی همونجا بهمون بگو، بعداً برات می خریم، خلاصه تو اون تولد خیلی شیک نشست کنار سام و از هر چی خوشش می‌اومد سریع به من می گفت مامان اینو هم می خوام. مام بعداً خر شرک بزرگی که خیلی خوشش اومده بود رو براش خریدیم. این دفعه هم همینو گفتم دقیقاً ولی همین که چشمش به کادویی که قطار بود و به قول خودش یه آقا هم باهاش بود افتاد، دیگه اشک بود که از چشماش می‌اومد و هر چی ‌گفتم که برات می‌گیرم فایده نداشت و قطار رو سفت تو دستش گرفته بود و نمی‌داد و خلاصه با گریه قطار رو تحویل داد و البته منم گفتم چون گریه کردی دیگه برات نمی‌خریم. موقع غذا هم کلی از سوسیس کبابی خوشش اومد و ۳ تاشو خورد و سریع هم سفارش داد که خودت هم تو خونه برام بخر. ما چند تا مامان هم تا وقت پیدا می‌کردیم، کلی تبادل اطلاعات و مشاوره می‌کردیم باهم و با روحیات همدیگه و بجه‌هامون بیشتر آشنا می‌شدیم. برام جالبه که من قبلنا از هر چی جمع بچه‌داره فرار می‌کردم و ایراد می‌گرفتم که همش حرف بچه‌هاشونو می‌زنن و به مسائل دیگه کاری ندارن، حالا می‌فهمم چه جوری می‌شه که اینجوری می‌شه. راستی فکر کنم از همه مامانای وبلاگی جمع بزرگتر بودم، این نشون می‌ده من چقدر از بچه‌دار شدن می‌ترسیدم و فرار می‌کردم، حالا یه وقتی شد می‌نویسم از اون زمانها.

اینم از عکسا، تو picturetrail گذاشتم عکسا رو، وبلاگ خیلی دیر اومد بالا، در نتیجه همینجوری می ذارم عکسا رو تو صفحه، رو هر کدوم هم موس رو نگه دارید، توضیحات نوشته شده.

نیروانا، هیژا، نیما،امیرحسین، مانیا

نیما

آندیا          مانیا     ایلیا  نیروانا  امیرحسین

هیژا      سام

هیژا در حال بررسی اسباب بازیهای نیما           هیژا با قطاری نیما و بعد از گریه

ایلیا، هیژا، نیروانا، آندیا، امیرحسین، نیما

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:15  توسط مامان هيژا  | 

اتاق خواب هیژا رو از ۲ سالگی جدا کردم، تا زمستان که هوا خیلی سرد شد و باز آوردیمش اتاق خودمون. تا بهار که هر کاری کردیم هیژا نرفت اتاقش. اولا هیژا می اومد رو تخت و من یا بابای هیژا می رفتیم پایین، بعد که با مشاور حرف زدم گفت به هیچ وجه جای خودتونو بهش ندین، تختشم نیارین تو اتاقتون، در نتیجه گفتیم هیژا جان یا برو اتاق خودت یا باید پایین تخت رو زمین بخوابی. چند شب غُرغُر کرد که من پایین تخت نمی خوابم و ما خوشحال که نتیجه گرفتیم، غافل از اینکه با کمال میل قبول کرد که پایین بخوابه ولی نره اتاق خودش. تا یک هفته پیش که اتاق خوابو بهم زدیم و تخت و کمدا رو خالی کردیم و گذاشتیم آفتاب بخوره، اون موقع حاضر شد بره اتاق خودش، منم ۲ شب اول رو رفتم پایین تختش خوابیدم. بعد که اتاق رو مرتب کردیم دوباره، دیدم همون پتوی معروفشو برداشت و شال و کلاه کرد که بیاد اتاق ما که با مخالفت جدی ما روبرو شد و خلاصه این شد که راضی شد بره اتاقش بخوابه. مام بهش گقتیم هر وقت شب بیدار شدی مارو صدا کن می ایم پیشت. شبی یک بار یا صدا می زنه یا با پتوش می آد رو سرمون و خیلی خوب شده و قبول کرده، صبحها هم با یه حالت پیروزمندانه ایی می گه من بزرگ شدم اتاق خودم می خوابم.

 اینم با پتوش که از نوزادی از خودش جداش نمی کنه واسه خوابیدن، تا دستشم به پتو می خوره انگشتش می ره به سمت دهنش. تازگیها یه شیء هم به مجموعه پتو انگشت اضافه شده!(این عکس بعد از اومدن از مهده، دلش برای پتو و انگشتش تنگ می شه)

بعد از برگشتنمون از سنندج هیژا به سختی می ره مهد، یکی از دوستاشم که باهاش خیلی دوسته هم این ماه نمی آد مهد در نتیجه صبحها با کلی مکافات می ره مهد، استخرشم نمی ره چون اون دوستش نمی آد(متاسفانه این اخلاق وابسته شدن به یک نفر خاصش به خودم رفته). با مربیش کلی حرف زدیم که چه کنیم، قرار شد که براش جایزه بگیریم که مثلاً فرشته مهربون براش می آره اگه صبحها بدون گریه و بهونه گیری باید مهد. دو روز رو کمی خوب رفت* و فرشته مهربون که ما باشیم براش آبرنگ آریا که سفارش داده بود قبلاً، آورد. در نتیجه پسرمون کلی آبرنگ کار هم شده.(جالبیش به اینه که کلی لذت می بره از این دو رنگ شدن رنگها با آب)

از خرداد مه خونه پسر دایش کارتون ۴ شگفت انگیز رو دیده بود، ما دنبالش می گشتیم تا بالاخره پیدا کردیم، و الآن چند روزه خوراک فیلمش شده ۴ شگفت انگیز، خوب هم نمی تونه تلفظش کنه و یه چیز عجبیب غریب بامزه ای می گه تو مایه های انگزا

* امروز باز شروع کرد به بهونه گیری که نمی رم مهد نزدیک ۴۵ دقیقه با انواع و اقسام حرفها و داستانها می خواستم راضیش کنم که از تخت بیاد بیرون آماده شه برای مهد، آخرین حرفش این بود که من تنها می مونم خونه. بالخره کاسه صبر من هم لبریز شد و دعوامون شد، (بابا هم طبق معمول گوشه ای وایمیسه و نگاه می کنه یا اینکه میگه ساعت ۸.۳۰ شد حالا چیکار کنیم، من جا پارک گیرم نمی آد). منم کامل تخلیه انرژی اومدم سرکار با هزارتا فکر درهم برهم که چه کنم با این وضعیت!

پنجشنبه تولد خونه نیما خان شیرپسر بودیم، بازم تولدت مبارک و مامان خوبش ببخشید از ریخت و پاشها، اگه شما چیزی می نویسن که می ذارم بعد از شما اگر که نه  پُست بعدی رو در مورد تولد نیما خان بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:58  توسط مامان هيژا  | 

خاله آجی و خاله نشمیل دیروز رفتن و هیژا کلی گریه کرد، تو مهد هم خیلی نا آروم بود و بعد از برگشت از مهد هم حسابی گرد و خاک کرد و هر بهونه ايی که می تونست گرفت. منم همش باهاش همدردی می کردم و می گفتم برای من هم سخته که آجی رفت و کلی داستان از بچگیم براش گفتم که آره وقتی منم بچه بودم ناراحت می شدم که خاله م می رفت(تو هر شرایطی دوست داره بدونه وقتی من و پدرش بچه بودیم چیکار می کردیم، منم حسابی براش داستان پردازی می کنم  و در قالب داستان بچگی کلی انسان سازی می کنم!)، هر کارش کردم نیومد بریم پارک، گفت خوابم می آد(مربیش گفت تو مهد نخوابیده، استخر هم نرفته بود)، یه ۲ ساعتی خوابید و بعد از بیدارشدن یه کم دیگه بهونه گرفت تا باباش بیاد، با اومدن باباش هم یه دوره دیگه جیغ و داد راه انداخت. تا بالاخره راضی شد بریم حموم با هم و تا تونسیم بازی کردیم که بعد اومدیم بیرون کمی حالش بهتر شده بود. صبح هم کمی بهونه گرفت که نمی رم مهد و باهات میام سرکار ولی بالاخره راضی شد و با باباش رفت مهد.

 این چند وقته سعی کردم در هر فرصتی هیژا رو ببرم پارک تا هم هوای سالمی بخوره هم کمی بازی کنه. هر جا می ره دوست داره یه همبازی داشته باشه و کلاً وقتی که با کسی همسن و سال خودش می ره پارک خیلی بهش خوش می گذره. عشقشم اینه که با مانی(پسر دوستم) بره پارک. یعنی من اصلاً جرات ندارم که با دوستم تلفنی حرف بزنم، هم مانی هم هیژا تا بفهمن کی پشت خطه سریع بهونه همو می گیرن،  من تو هر شرایطی حاضرم که همدیگرو ببینن ولی دوستم از خرابکاریهاشون و بدوبدو کردناشونو گریه بعد از جدایشون کلافه می شه و چون مانی یه برادر بزرگتر هم داره و اون خیلی وقتا دوست نداره هیژا و مانی به هم بیفتن به همون دلایل بالایی. تو هفته پیش یه قرار گذاشتیم و بردیمشون پارک لاله و بعدشم اومدیم خونه ما و تا آخر شب با هم بودن(فقط خونه رو می دیدن انگار توش بمب ترکوندن).   

تو پارک ساعی هم خیلی خوشش می آد به اردکا چیپس بده و نگاشون کنه، از زمین اسکیتش هم خوشش می آد، قول سال دیگه رو هم گرفته که بزرگ بشه براش اسکیت بخریم.

 پارک گفتگو رو هم کلی دریاچه شو با اون ۳،۴ تا اُردکش دوست داره. برامون هم وایساد به نمایش شکل حیوونای مختلف رو باباش می گفت و اونم درمی آورد، اینم اینجا شکل کانگورو

     

 رفت رو الکلنگ نشست و منتظر شد که یه بچه بیاد سوار بشه، باور کنین ۱۰ دقیقه وایسادیم که کسی بیاد و سوار شه، بعد یه دختر خانم خوشگل اومد سوار شه همش غُز می زد که دختر نیاد پسر بیاد!

از نرده نوردی و راه رفتن دور یه قسمت دایره ای هم خوشش اومد

         

از این بخش پارک لاله هم که تو در رو به فاطمی هم هست خیلی خوشش می آد و ۲ روز پیش که اونجا برده بودمش کلی تلاش کرد تا موفق بشه این تیکه رو بره، ببینین:

 

 

اینم به قول هیژا پارک کوچکه نزدیک خونه مونه که برای اونجا اجازه گرفت لباس اسپایدرمنشو بپوشه

اشکالی که هست تو پارک رفتن هیژا اینه که تو زمین بازیها اگه وسیله ای شلوغ باشه نمی ره و وقتی بچه ای بزرگتر میان و میرن می ترسه، مخصوصاً روزای جمعه که خیلی شلوغ می شه زمین بازیا حسابی کلافه می شه، ما هم سعی می کنیم که روزای جمعه نبریمش اونجاها. وقتی هم می خواد سوار سرسره بشه باید هیچکس پشت سرش نیاد وگرنه داد و هوار راه می ندازه که آخه من می افتم و می شه گفت کمی با احتیاط وسایلو می ره سوار شه.

  هیژا دیروز بهم می گه مامان ذرت می خوام، براش آوردم گفت این نه که ذرت قاشقی نه ذرت چوبی. با تعجب گفتم چوبی چه جوریه پسرم، گفت اینجوری که می خوریم، چسبیده به چوب اومروز تو پارک خوردم. یه جیغ زدمو کلی چلوندمش اونم از اون لبخندای خوشحالیشو زد، بلال رو می گفت.     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:59  توسط مامان هيژا  | 

خاله بزرگ هیژا تقریباْ ۵۵ سالشه، خواهربرادرا بهش می گن آجی، هیژا بهش می گه خاله آجی(فکر میکنه اسمش آجیه). موجودیه بسیار دوست داشتنی. خیلی مهربون و از خود گذشته‌س. خودش ۳ تا بچه داره و دوتا نوه خوشگل. کلاً تو خونواده منبع مهربونی و فداکاریه. میشه گفت یه جورایی برای من نقش مادر رو بیشتر داشته تا مادر خودم. از اون آدمایی که همه رو خیلی زود عادت می‌ده به تنبلی از بس همه چیو بعهده می‌گیره و به نظرم بعضی وقتا هم ازش سوء استفاده هم می‌شه. حالا نمی خوام وارد این قضیه بشم، که خودش یه پْست کامل رو می‌طلبه. هیژا رابطه‌ش خیلی خوبه با خاله‌ آجی. و  با همون بچگیش دستش اومده که هر چی بگه آجی نه نمی‌گه و حسابی سوء‌استفاده می‌کنه. تقریباً ۱۲ روزی می‌شه که خاله آجی و دخترش خونه‌مونن. ما که از سنندج برگشتیم باهامون اومدن و همین خودش باعث شد که هیژا کمتر دلتنگی کنه برای برگشتن به سنندج. دختر خاله هیژا بینیشو عمل کرد و من کلی می‌ترسیدم که هم هیژا بترسه و هم یه وقت چیزی پرت کنه و به دختر خاله بخوره. ولی خوشبختانه هیژا حسابی آقایی کرد و همش خودش می‌گه مواظب خاله نشمیل باشم مامان. از قبل هم کلی براش حرف زدم و عکس بهش نشون دادم که از خاله نشمیل با بینی گچ گرفته نترسه، که خوشبختانه نترسید. حالا این ۱۲ روزی که خاله آجی و خاله نشمیل خونه ما هستن کلی به هیژا خوش می‌گذره(به من هم که معلومه دیگه)، حسابی باهاشون جور شده و این مدت به تقلید از اونا هم چای خور شده هم آب آناناس خور. اما متاسفانه حسابی از مهد زده شده و وقتی می‌بینه اونا خونه‌ن حاضر نمی‌شه بره مهد. استخرشو هم نرفته این مدت. در نتیجه همینجوری یه خط در میون رفته مهد و بیشتر خونه پیش اونا مونده. صبحها قیافه‌ش دیدن داره، اول با اخم می‌پرسه: من می‌رم مهد، اگه بگم آره دادش می‌ره هوا که نمی‌رم، ولی همین که آجی میاد و میگه خوب نبر طفلی رو بذار پیش ما باشه و من می گم باشه، از خوشحالی یه دور با رقص می‌چرخه و شروع می‌کنه به قول دادن که مامان جون مباظب خاله نشمیل هستم، خاله آجی رو هم اذیت نمی‌کنم، غذا هم می‌خورم، تو برو سرکار، خوبدافظ، بای بای. سریع هم شروع می‌کنه به بازی کشوندن خاله آجی و انواع و اقسام بازیها رو با خاله‌ش می‌کنه، از اسپایدرمن بازی بگیر تا نقاش یو بادکنک بازی.  این جور وقتاخیلی دلم براش می‌سوزه و عذاب وجدان می‌گیرم که مجبور می‌شه دور از فامیلش تنها اینجا زندگی کنه و مهد هم بره. امروز هم رفته مهمونی باهاشون و اگه صداشو می‌شنیدن، ازش شادی و سرحالی می‌بارید. حالا من موندم یکشنبه خاله آجی می‌خواد بره من چه کنم با هیژا.

امروز هم که ۳ سال و ۷ ماهش شده دقیقاً.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:52  توسط مامان هيژا  | 

هر وقت سنندج می‌ریم، هیژا به شدت دوست داره هر چه زودتر بیتا و بصیر(دوقلوهای دایی) رو ببینه و باهاشون باشه. و اما تا نیم ساعت همه چی خوب پیش می‌ره ولی بعد اون دیگه می‌شه دعوا و جیغ و داد. اخلاقیاتشون کاملاً با هم فرق داره. وقتی اختلافی پیش بیاد، دوقلوا خیلی هوای همو دارن و حسابی از هم پشتیبانی می‌کنن و تو اینجور موقعا هیژا تنها می‌مونه و آی حرص می‌خوره و در نتیجه اونم شروع می‌کنه به رفتارای اذیت کنی و بدین ترتیبه که من هر بار پشیمون می‌شم از یه جا بودن این ۳ تا کوچولو.

اصلاً هم نتونستم یه عکس ۳ نفری ازشون بگیرم، کنار هم واینمیسن هیچکدوم. دفعه قبل بصیر لباس و کلاه اسپایدرمن داشت و هیژا اولش کلی گریه کرد ولی بعد دیگه عادی شد براش. این دفعه رفتیم بیرون تو یکی از پاساژا لباس اسپایدرمن دید، همچین با لحن مظلومی گفت که لباسو می‌خواد که مام راضی شدیم و خریدیم براش، جنسای افتضاحی هم دارن این لباسا. خلاصه کلی از من قول گرفت که می ریم خونه بیتا بصیر من با این لباسا می‌آم.  

معمولاً هم آخر وقت هم بعد از کلی دعوا باز ارتباطشون خوب می‌شه و کمی می‌شینن بازی کردن اونوقته که گریه می‌کنه که نریم خونه

با کارو و کابان(بچه‌های خاله) کلی بهش خوش می‌گذره چون عین دو تا بچه باهاش بازی می‌کنن و حواسشون بهش هست. کارو رو خیلی دوست داره و چند روز پیش می‌گفت چرا من خواخر ندارم، گفتیم خوب می‌‌خوای کی خواهرت بشه، گفت کارو، گفتیم که نمی‌شه کارو پسره، برادرت می‌شه گفت پس من خواخر نمی‌خوام، برادر مث کارو می‌خوام!

تو خونه کارو کابان هم که جاش اون تخت بالایی بود اون دوتام طفلی کلاً حواسشون بهش بود که از اونجا با این همه ورجه ورجه‌ای که می‌کنه نیفته پایین.

فکرای بچه‌ها خیلی بامزه‌س. خونه پدربزرگ پدری هیژا اومدن سنندج برای بله برون عموی هیژا(عروس دوم هم سنندجی شد)، کلی ذوق کرده بود می‌گفت مگه بابابزرگ خونه دایه (مادر من) رو بلده؟ گفتم آره می‌گفت آخه چه جوری بلده. یعنی تصورش اینه که اونا همیشه باید ارومیه باشن، مامان من هم همیشه سنندج. و وقتی این دفعه این دو تا خونواده رو با هم دید براش کلی جالب شد. خونه عروس هم که رفتیم پامون رسید اونجا شروع کرد به بهونه گرفتن، اول خیلی بهونه پتوش رو گرفت که من نبرده بردم اونجا. بعد هم یه دور دستشویی کوچک، یه دور هم بزرگ(حالا معمولاً  ۲ روز یه باره ها)، بعد گیر داد که من آدامس می خوام، خوشبختانه عموش آدامس داشت و بهش داد. رفت بغل باباش که کنار پدر عروس نشسته بود نشست و با صدای بلند پرسید این‌ آقا کچله، یعنی مو نداره؟ آخرش هم که گفت من گشنمه شام می‌خوام(ساعت ۱۱ شب)، منم هی گفتم الآن می ریم خونه دایه غذا می‌خوریم که یهو گفت مگه این خونه آشپزخونه نداره! بعدشم که کمی محیط براش عادی شد، شروع کرد به بدو بدو کردن از این اتاق به اون اتاق. خلاصه من مجبور شدم همش دنبال هیژا باشم و برای همه لبخندای ملیح بزنم بعد از هر کدوم از شیرین کاریایش. البته خوب حق داره اشتباه من بود نمی بایست هیژا رو تو همچین محیطایی که بیشتر بزرگا هستن و جو رسمی ببرم اما خودش به ذوق پدربزرگ و عموش اومد.

یه دریچه کوچولو داشت اونجا که کارش شده بود از اونجا سرک کشیدن و شیطونی. (اون پشت هم پدربزگش با ذوق داره نگاش می‌کنه)

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:46  توسط مامان هيژا  |