
روز اول رسیدنمون به سنندج عروسی دختر خالهش بود. اون روز هیژا خوب نخوابیده بود و کلی هم خودش و هم من اذیت شدم تو عروسی، مخصوصاً اینکه باباش هم نیومده بود و کلاً چسبیده بود به من. ببینین قیافهشو اینجا:
ولی در عوض روز بعدش کلی سرحال بود و حسابی رقصید
دور روز خونه خاله آجی حسابی با بچهها(کابان، نیوشا، ارغوان) که جمع بودن خونه خاله بازی کرد.
و البته با سرو صداهاشون حسابی سر مادر بزرگ رو هم درد آوردن
و با هم گردش هم رفتن
۲ روز هم خونه خاله رویا بودیم که هیژا و مونیبا حسابی با هم بازی کردن و اتفاقاً خیلی هم کم دعواشون شد سر اسباببازی، با هم بردیشمون پارک و خانه کودک، اما خیلی کیف کرد هیژا تو حیاط با مونیبا(همون دوستمون که گفتم تهران بودن و الآن برگشت سنندج و کلی جاشون خالی)
خوب بقیه عکسا و مطالب هم باشه برای بعد
وقتایی هم که بیرون بریم اینجوری که می بینین آویزون باباس:
اینم از هنرنمایهای هیژا، نقاشی روی بدن و مبلمان منزل!
ما یه هفته نیستیم،می ریم سنندج خونه مادربزرگ و خالهها و داییها.(البته اگه فردا بلیط جور بشهٰ خدا به دادمون برسه باید ۵ صبح فرودگاه باشیم).
هیژا این دو نفر رو خیلی دوست داره ولی از وقتی که بچه دار شدن، هر چی هم هیژا رو تحویل می گیرن اصلاً نمی ره طرفشون. به شدت هم حسودی می کنه به ارتا. یعنی حتی صورت منو هم برمی گردونه اگه بخوام نگاش کنم. وقتایی که پیش می آد با هم باشیم، با ارتا و هر کسی که بهش توجه کنه، بد رفتاری می کنه، در نتیجه هم به خودش خوش نمی گذره هم به ما. جمعه رفته بودیم چیتگر با هم(فاز غربیشو نرفته بودم تا حالا چقدر خلوت و خوبه)، هیژا برعکس وقتای دیگه که تو محیط بازه، از کنار ما تکون نخورد و همش تو نخ این بود که ببینه کی به ارتا توجه می کنه، پدر و مادر ارتا طفلکیا هی با هیژا حرف می زدند، ولی هیژاروشو برمی گردوند ازشون. یه دختر خانم ۱۰ ساله هم بود به اسم دُرسا که می رفت طرف ارتا و باهاش بازی می کرد و خوب معلومه که برای یه دختربچه ۱۰ ساله یه دختر ۵ ماهه جذابیتش بیشتره تا یه پسر ۳ سال و نیم. چند تا دختر دیگه هم اونجا بودن، هیژا خیلی کاری به اونا نداشت، ولی هر وقت دُرسا می رفت طرف ارتا، هیژا هم یا چیزی پرت می کرد طرفش یا می رفت جلو می زدش. منم مونده بودم چیکار کنم، اصلاً خوب نیست که این همه حساسه هیژا. با مشاور صحبت کردم، گفت که با هیژا نی نی بازی کنم، و هر چی خواست تو اون موقع(از وسایل نی نی ها) بهش بدم. دیروز کلی نی نی بازی که البته هیژا می گفت ارتا بازی کردیم. تو شیشه آب خورده و بغل من پاهاشو مس دوچرخه تکون داده و از این قبیل کارا. مشاور هم گفت هر وقت با ارتا برخورد کردیم، بگیم که ببین چقده کوچیکه، و نمی تونه هیچ کاری بکنه و عکسای بچگی خود هیژا رو هم نشون بدم، در مورد نشون دادن ارتا که هیژا کلاً بدش می آد من ازش حرفی بزنم. عکسای بچگیش رو هم نشونش می دم می گه این کیه چرا تنهاس پس مامانش کو، عکسای با خودمو نشونش می دم می گه این کیه بغل ماما. کلاً عکسای یه سال به بعدشو خودش می دونه. خلاصه من موندم که چیکار کنم. اصلاً هم حاضر نمی شه از ارتا عکس بگیریم یا خودش باهاش عکس بگیره.
راستی چند روز پیش به هیژا گفنم می شه منو بکشی، اونم کشید منو بعدشم گفت بیا مامان یه آبنبات هم برات خریدم بخور!(اونی که تو دستم گذاشته آبنباته)(جالب اینه که همیشه دستو چسبیده به سر می کشه).
حالا این مدت ازم درخواست عینک آبی رنگ رنگ (آبی رنگ مورد علاقهشه) کرده تا دیروز که یکی دیدم و براش گرفتم، رفتم مهد دنبالش، عینکو که بهش نشون دادم کلی ذوق کرد و سریع گذاشتش تو چششو گفت چه خوشجله مامان، مرسی، خواهش میکنم(هر وقت مرسی میگه بعدش با اون حالت طنزش خودشم می گه خواهش میکنم). بعدشم خودش گفت ازم عکس بگیر:
اینام از عکسای قبلناشه با عینک
راستی شما عینک خوب آفتابی جایی سراغ دراین برای بچهها؟ این عینکای تقریباً اسباببازی فکر کنم برای چشم ضرر داره، یا به عبارتی اصلاً برای بچهها عینک آفتابی لازمه؟
این هم از پسر استخر بروی ما: با کلاه
بی کلاه
اینم امروز صبح که می خواست بره تو استخر. ما یه کم دیر رسیدیم و بچه ها داشتن می رفتن آماده شن برن، وقتی دید مربیشون یه آقاس و خاله سحر خودش نیست یه کم اخماش رفت تو هم و نگران شد(خیلی به مربیش وابسته س)، اما همین که چشمش به همکلاسیاش افتاد، خوشحال شد. مربیش صداش کرد جوجو اسم شما چیه، با کم رویی جواب داد، مربیش نفهمید اسمشو، خواستم دخالت کنم و اسمشو اینور پرده با صدای بلند بگم که کیانوش همکلاسیش گفت هیژا عمو.(بچه م بعداً شاکی میشه ازمون برای اسمش فکر کنم). خلاصه کم کم یخ هیژا آب شد و می پرسید پس کی می ریم تو آب. منم خیالم راحت شد و اومد. جالبیه قضیه با اینه که هیژا نمی خواست ازش عکس بگیرم و کلی غُر زد، ولی وقتی رفته تو به دوستاش می گه مامان ازم عکس گرفت!
هیژا امروز ۳ سال ونیم تمام شد. دیگه داره ۳ رو رد می کنه و می ره به سمت ۴ سالگی. کلی داره بزرگ می شه پسرم.
غذا خوردنش همانی است که بود از همون بچگی کم غذا و به عبارتی بد غذا. تو این سن ۱۴ کیلوه، تازه اونم با لباس.
اما ریخت و پاشش خیلی بهتر شده. ریخت و پاشش خیلی زیاد بود، یک ماهیه که کمی بهتر شده، تقریباً هر روز چند بار سر وسایلش بهش یادآوری می کنم که بذارتشون سرجاش. هر شب اتاقشو مرتب می کردم تا همون یه ماه پیش، که یک هفته دست به اتاقش نزدم، دیگه خودش به سختی می تونست چیزی رو تو اتاقش پیدا کنه. بعد یه روز جمعه مثلاً با هم(می گفت مامان آخه من کوچولوم، خسته می شم تو، جم کن) نشستیم اتاقشو مرتب کردیم، بعد از یک سخنرانی کوتاه اندر مزایای مرتب بودن اتاق، الآن کمی بهتره، مگر اینکه لج کنه که می ره هر چی هست و نیست رو تو اتاقش می ریزه بیرون.
این هم در کنار قفسه مرتبش(اونم دهنش مثلاً ماره!)
وقتی بهش نشون دادم همچین لبخند زد و گفت این که مال مهده مال تو خونه نیست که، بعدشم گفتش اونی که میخنده هیِژاس، اون پایینی هم مهمونا(لابد من و باباشم دعوت نداریم:)
این نقاشی هم موضوعش بابا و مامانه، البته خود هیژا گفت این آقا و خانومه، مامان بابا نیست. ولی با توجه به حالت فکر کنم خود ماییم، اونم احتمالاً وقت صبح که هیژا کلی ما رو سرکار میذاره و بهونه میگیره تا آماده شه واسه مهد رفتن.
جمعه صبح قرار شد برای دیدن یکی از دوستامون(همونی که اومده بود، این دفعه میخواست بره) بریم ولنجک. خیلی گرم بود هوا در نتیجه ما همون رستورانه یا بوفه اول ولنجک رفتیم نشستیم اونجا به حرف زدن، که دیدم هیژا اینجوری رفته نشسته تنها.
صداش زدم و کلی قربون صدقهش رفتم و گقتم عزیز دلم چرا اونجا نشستی که اینجوری شد که میبینین.
گفتبم غذا بگیریم و بریم خونه یکی از ما که هیژا گیر داد خونه ما نهههههههه بریم خونه خاله ثریا. خونه خاله ثریا هم ۴ تا خواهر مهربونن که پْر خونشونه از چیزای خوشگل از عروسک و مداد رنگی گرفته تا تیله و مجسمههای دکوری ریزه پیزه و هیژا کلی کیف میکنه اونجا(و البته ما همش باید دنبال سرش باشیم که برای خودش و وسایل اشکالی پیش نیاد). خاله ثریا کلاس نقاشی داری و قراره که هیِژا بره کلاس پیشش، فکر کنم خوشش بیاد چون هم خونه اوناس و هم این که چند تا بچه با همن. راستس شمام اگه خواستین برای بچههای ۲ سال به بالا میشه این کلاسا، محل کلاس هم گیشاس.