تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله
دیشب به مناسبت اینکه دو تا از دوستامون از اونور دنیا اومدن یه سر به این ور دنیا بزنن، خونه یکی دیگه از دوستامون دعوت بودیم، مهمونی وسط هفته برای ما مکافات یه جورایی، چون بابای هيژا خیلی دیر می آد و هیژا هم شب باید زود بخوابه که فرداش بتونه بره مهد. بابای هیژا مثل همیشه تا ۸.۳۰ شب سرکار و در نتیجه خسته، سرماخوردگی هم اضافه کنید به قضیه(یعنی اگه کُل ملت مثل بابای هیژا کار می کردن الآن ایران از ژاپن هم اوضاعش بهتر بود به خدا در طول این چند سال نشده تا حالا مرخصی استعلاجی بگیره و با همان حال مریضش می ره سر کار )، نتیجه این شد که نیومد. هیژا هم که بین ساعت ۹ تا ۱۰ شب ساعت خوابشه، در نتیجه هیژا موند پیش پدر و من مجردی رفتم مهمونی اینقدر حس عجیب غریبی بود بعد از مدتها. تا پامو گذاشتم اونجا، همه گفتن اااا هیژا کووووووو و خلاصه کلی بازخواست شدم که چرا هیژا رو نیاوردم، یکیشون که گفت خودتون نمی اومدین، هیژا رو می فرستادین بهتر بود. مخصوصاً دوستمون که اصلاً هیژا رو ندیده بود ولی وصفشو شنیده بود.

شب همین که رسیدم بیدار شد، رفتم کنارش که بخوابه، گفت مامان شربت سیاه((منظور شربت آلبالوه و جديداً وقتایی که خیلی تشنه شه دلش می خواد) بیار مث تو یکی بود یکی نبود(فیلم) ، گفتم باشه عزیزم رفتم بیارم که گفت نه نه آب بیار آب بیار، آب آوردم براش یه دل سیر آب خورد و خوابید. صبح که بیدار شد، گفت مامان اون اسباب بازی که وقتی تو نبودی دست من بود و من با بابا نشسته بودیم هيژا هيژایه نگا می کردیم کجاست؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:54  توسط مامان هيژا  | 

بعضی وقتا مثل وقتایی که هوا خیلی سرده یا خیلی گرمه هیژا رو از همون مهد با آژانس می برم خونه. اما بیشتر وقتا از مهد تا سر خیابون رو پیاده می آیم. از سرخیابون تا خونه‌مون هم طبق درخواست هیِِژا کمی پیاده می‌ریم، کمی سواره، یا کلاً سواره. بعضی وقتا اگه با یکی از دوستاش که هم مسیر شیم اون دو تا فسقلیا می‌دون و ما دوتا مامان هم پشت سرشون(هر کی از کنارمون رد می‌شه کلی می‌خنده به ریشمون). بعضی وقتا هم اگه یکی از دوستاشو ببینه که با ماشین بابا یا مامانشون می‌رن اگه با اون دوستش مثل کسری و سارینا جور باشن، دوتا فسقلیا داد می‌زن که با همدیگه با ماشین بریم. حالا من نخوام سوار شم یا اون بنده خدا نخواد سوار کنه دیگه بماند. یه وقتای هم که ما رو می‌رسونن دوتا فسقلیا بهونه می‌گیرن که بیشتر پیش هم باشن، هیِژا می‌گه بیاد خونه ما، اون فسقلی دیگه هم میگه بریم خونه هیِژا. تا حالا یه ۳، ۴ باری شده که هیِژا مهمون دعوت کرده خونه، حالا جالبه که من حتی اسم مامانای دوستاشو  هم بلد نیستم، البته خود همین قضیه باعث شده ما والدین هم باهم دیگه آشنا بشیم و تلفن و آدرس رد و بدل کنن. مثل همین دختر خانم گْل سارینا

ولی بیشتر وقتا حالت عادی که بخوایم بیایم خونه اینجوریه که اول یه کم تو حیاط مهد بازی می‌کنه

بعد که نخواد از سوپر چیزی بگیره، بیایم بیرون شروع می‌کنه به دویدن

بعد دورتر وایمیسه که من برسم(البته با تقاضاها و درخواستهای پیاپی من)

بعدشم یه کم وسط خیابون وایمیسه که از دور ماشن بیاد بعد می‌دوه تو پیاده رو(البته با نظارت بنده)

بعدش حتماً جلوی پنجره این خونه که آینه‌ای(اسم دقیقش چیه؟) وایمیسه و یه کم ادا اصوا در می‌آره

بعدشم اگه من عکس بگیرم می‌گه دیگه همین یکی عکس بسه!

بعد که رسیدیم سرخیابون، بعضی وقتا هوس اتوبوس می‌کنه و من مجبورم بچه به بغل(کلمه رو دارین) منتظر اتوبوس وایسم برای آقا، بیشتر وقتا هم راضیش می‌کنم که یه کم پیاده و بقیه‌شم تاکسی سوار ‌شیم.حالا رسیدیم خونه یه برنامه دیگه داریم. من سر پله‌ها باید وایسم و هیِژا تک تک پله‌ها رو بره بالا و من باید بپرسم بیام و اون بگه نه، تا برسه به پله آخر که اجازه بده منم برم بالا.

حالا تو خود خونه هم برنامه‌های دیگه‌ایی شروع می‌شه که باشه برای بعد. به قول هیژا قصه ما سر رسید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:14  توسط مامان هيژا  | 

روژین یکی از خوانندگان کْرد ترکیه‌س، آهنگی داره به اسم هیژایه. این چند روز تو خونه ما مدام این آهنگ به تقاضای هیژا پخش می‌شه. همچین کیفی می‌کنه هیژا، می‌گه مامان با منه، به من می‌گه. دیروز می‌گفت نگا نگا منو هم نگا می‌کنه !هیِژایه هیژایه

از اون هم که خسته شد میگه حالا نوبت برنارده. برنارد یه کارتونیه تو مایه‌های پت و مته البته نه به خلاقیت اونا. ماجراهای یه خرسه، همه جا هم تنها خودشه بعضی وقتا یه موجود دیگه هم می‌آد وسط کار، یه مارمولکه فکر کنم.  این خرس همش مشغول خرابکاریه، خیلی هم بدجنسه.  همیشه هم آخر همه کاراش بد تموم می‌شه و بلایی سرش می‌آد.  هیژا نزدیک ۳، ۴ ماهی می‌شه که روزی یه بار می‌بینه این کارتون رو. هرکی هم می‌آد خونه‌مون دوست داره برنادو بهش نشون بده، بعداً هم که اون شخصو دفعه دیگه ببینه یه عنوان خاطره بهش می‌گه یادته اومروز باهم دیگه برنارد نگا کردیم و یه لبخند خوشگل هم می‌زنه. معمولاً هم پیشنهاد می‌ده یا خودش داستانشو بگه یا شما اگه دیدین بگید، یه کلمه شم پس و پیش بگین سریع اعتراض می‌کنه. همیشم سوالش اینه حالا برنارد با چی بگم(یکی از اتفاقایی که برای برنارد افتاده). دو بخش مورد علاقش هم برنارد و گاو، برنارد و اسکلته.

به عشق اسکلت تو برنارد این اسکلت رو خرید!

کتاب مورد علاقه هیژا این روزا پریاست. بچم کلی پیشرفته‌س و دیگه شعرهای شاملو رو می‌خونه، خیلی هم دوست داره یاد بگیره و خودش بخونه. هر روز تقریباً درخواست خوندنشو داره. (جالبش به اینه که یکی از دوستامون اسمش پریاش، اسم همسرش هم جعفره، بار اولی که کتابو براش خوندیم، پرسید مامان پس عمو جعفرش کو؟!) 

درحال خواندن پریا با بابا

اسپایدرمن هم جزء فیملمهای موردعلاقشه به شدت، الآن یکساله تا یکماه پیش هر روز به من می‌گفت مامان برام سی‌دی اسپایدرمن بخر باشه(موقع گفتن اون باشه باید ببینیش، همچین حالت خوشگلی به خودش می‌گیره)، خلاصه یکماه پیش برخلاف میلم براش اسپایدرمن ۱ رو خریدم، روزی ۳ بار نگاش می‌کرد، دیگه بازیش این شده بود که خودش می‌شد اسپایدرمن و باباش آقای بدجنس(اون هیولاهه) منم اون دختری که اسپایدرمن نجاتش می‌ده. از ارومیه که برگشتیم، قایم کردم سی‌دی رو به نظرم صحنه های بزن بزنش خیلی خشنه. هر روز سراغشو می‌گیره و من هر روز می‌گم گْم شده، دیروز خیلی راحت می‌گه خوب یکی دیکه بخر! حالا فعلاً با هیژای هیژای و برنارد سرگرمه.

سی‌دی بالاتر از خطر(کارگردان رامبد جوان) رو که یه جورایی آموزش قوانین راهنمایی و رانندگی برای بچه‌ها براش خریدم.  ولی هیچ علاقه‌ای نشون نداد به دیدنش، کارتون روباتها رو هم همینطور. تقریباْ بیشتر کارتونها رو داره ولی فعلاْ گیر داده به برنارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:52  توسط مامان هيژا  | 

۵ روز رفتیم ارومیه، خونه پدربزرگ هيژا. انتظار داشتیم مثل دفعات قبل کلی بهمون خوش بگذره و ۳تامون حسابی استراحت کنیم، اما خسته و کوفته با اعصاب خْرد برگشتیم. روز ۱۴ هیژا کمی تب داشت، بردیمش مرکز طبی کودکان، دکتر گفت اوایل سرماخوردگیه و سرفه‌هاشم مال حساسیتشه. روز بعدش که پانزدهم باشه، هیژا کمی بی‌حال بود ولی کلاً مشکلی نداشت، رفتیم فرودگاه اونجا ۲ ساعت تاخیر داشت و کلی هم گرم بود اونجا، حسابی هم هم خودش کلافه شده بود، هم مارو کلافه کرده بود در حین پرواز هم که حالش بهم می‌خوره و همینجوری طفلی دراز می‌کشه(ما به دلیل همین حالت تهوع هیژا با ماشین مسافرت نمی‌تونیم بریم و از موقعی که هیژا بدنیا اومده فقط یه بار با ماشین مسافرت رفتیم). حالت عادی هیژا شاید یه وعده غذا بخوره، تو مریضی دیگه عملاً اعتصاب غذا می‌کنه و غیر از شیرموز میهنش چیز دیگه‌ای نمی‌خوره. من هم تو این جور مواقع می‌بندمش به سنتستل و مینادکس. خلاصه رسیدیم ارومیه، شب که خوابیدیم، هیژا همچین تبی کرد که تو تب پدرشو نمی‌شناخت و همش می‌گفت مامان بابا کو، این کیه؟ با پاشویه و استامینوفن و شیاف و ایبوپروفن صبح ساعت ۶ کمی تبش پایین اومد. صبح اونجا بردیمش دکتر که گفت گلوش چرک داره و آنتی بیوتیک براش تجویز کرد. کلاً آنتی‌بیوتیک عصبی می‌کنه هیژا رو و فکرشو بکنین، مریضی و تب و غذانخوردن و خوردن آنتی بیوتیک چه کرد با هیژا و با ما. اونقدر بهونة های ریزو درشت گرفت که همه کلی دلشون به حال من سوخت. به هرکی هم می‌رسید می‌گفت بچه‌بد. رابطه‌ش با پدربزرگش خیلی خوبه و دوتایی کلی با هم کل‌کل می‌کنن و لذت می‌برن از این کل‌کل کردن(انگار این قضیه کل‌کل ارثیه). دو روز تو خود ارومیه بودیم و ۳ روز هم رفتیم مرگور(یکی از مناطق بسیار زیبای کْردنشین ارومیه) و اونجا بودیم. حیف که هیژا مریض بود وگرنه خیلی بیشتر از اینی که بود بهش خوش می‌گذشت تو دشت و دمن و با  حیونات اونجا.

اینم گزارش تصویری ارومیه

 این عکس مال ۲ سال پیششه، یعنی ۱ سال و نیمش بود. از همون موقع به گْل علاقه پیدا کرد بچه‌م.

 

اینم مال امسالش، داره می‌پرسه مامان اشکال نداره گْل بکنم؟

 

اینجا هم که با گاو دوستی نیست قهره!

و در گندم‌زار(فقط اینجا یه کم اجازه داد ازش عکس بگیریم و نشست که ازش عکس بگیریم).

 

اینجام داره عکس کلاشو که اسپایدرمنه به عموش نشون می‌ده.

 

اینجا هم بزور وایساد که با عمه‌ها و عموش عکس بگیره(ماشاله کلی عمه و عمو داره پسرم)

 

این خانم خوشگل هم اسمش فرنازه و یه برادر داره به اسم مانی، حالا اسم دوست هیژا هم مانیه(پْست قبلی) و اسم مامانش مهناز. حالا هیژا می‌گفت این اسمش فرناز نیست مهنازه و اونم که مانی نیست آخه و کلی بهونه مانی دوستش رو گرفته خونه اونا).

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:28  توسط مامان هيژا  | 

دیروز ساعت ۴.۳۰ رسیدیم خونه با هیژا. طبق معمول همیشه که از راه می‌رسیم رفت سراغ شیرموز و به قول خودش شیرموزسبز(من جای شیر میهن باشم می آم یه تیزر تبلیغاتی تهیه می‌کنم از هیژا از بس شیرموز میهن دوست داره)

بعد مامان مانی زنگ زد و گفت ما داریم میریم پارک شهرآرا شمام بیاین شب هم بریم خونه اونا. تا اسم مانی و پارک اومد هیژا پرید هوا و گفت بریم، زودددد باش لباس بپوشیم، جیش بکنم بریم، آخه اونجا راحت باشم. همه کاراییو که وقتی می‌خوایم بریم بیرون با کلی کلنجار باید انجام بده، سریع انجام دادیم و رفتیم. رسیدیم اونجا چشمش که به مانی افتاد با لباس و نقاب بتمن، جیغش رفت هوا که منم لباس بتمن می‌خوام، آخه من ندارم آخه. کلی صحبتها کردیم تا بالاخره مانی راضی شد نقابشو ورداره و هیِژا هم از خیر لباس گذشت. دوتایی اصلاً کاری به وسایل بازی و تاب و سْرسْره نداشتن. یه ریز دور پارک دویدن و پریدن، متاسفانه هیژا تو این جور وقتا اصلاً کاری نداره من کجا هستم و بی توجه به این قضیه فقط می‌دوه و من اگه یه لحظه غافل شم، گمش می‌کنم. همه در تعجب بودن از انرژی این دوتا. مامان مانی می‌گفت مانی تنها خودش اینقدر بدو بدو نمی‌کنه می‌ره با وسایل بازی می‌کنه، اگه قرار باشه اینجوری کنه خیلی نمی‌تونم بیارمش پارک. و تازه فهمید که قوزک پای من که مو برداشته دلیلش چیه. خلاصه من هم با این پا لنگ لنگون دنبالش بودم.(مجبور شدم یه کفشی که ۳ شماره از پای خودم بزرگتر باشه بپوشم که اون قالبی که می‌‌پوشم بره تو کفش و حتماً هم باید کفش بپوشم که خود کفش هم قوزک رو کمی نگه داره.) 

ببینین اینجا کلی ار ما دور شدن و دوتایی جیغ می‌کشن

تنها لحظه‌ای که کمی نشستن وقتی بود که دوتا جوجه تو یه کارتن بود مال یکی از بچه‌های پارک که نشستن و نگاه کردن

رفتیم پیتزا بخورن که انقدر با هم شلوغ کردن که همه می‌گقتن خدا به دادتون برسه!البته هیژا حسابی اشتهاش باز شده و ۳ تیکه پیتزا خورد.

اینم آخر شب خونه مانی در حال شیر خوردن بعد از چند بار پریدن از رو اوپن مربوطه

شب هم دوتاشون ناراضی بودن که دارن همدیگرو ترک می‌کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط مامان هيژا  | 

یکی از چیزایی که تو آدما توجه هیِژا رو به خودش جلب می‌کنه، خاله. خیلی وقتا تو صورت مردمی که از کنارمون رد می‌شه دقت می‌کنه و به محض این که خال بینه می‌گه مامان خال،‌ عمو یا خاله خال داره. خودشم خیلی دوست داره که خال داشته باشه، همیشه می‌پرسه که من چرا خال ندارم و ما هم سواستفاده می‌کنیم از موقعیت و می‌گیم که واسه اینکه تو غذا نمی خوری. چند روز پیش که باباش داشت لباسشو عوض می‌کرد، گفت انگار اینجا خاله، همینو که گفت هیژا کلی ذوق کرد از اینکه خال درآورده و سریع درخواست کرد که بلندش کنیم تو آینه بزرگه خاشو ببینه، زیر قفسه سینه‌‌ش. این ۳ روزه هروقت خواستیم لباسشو عوض کنیم، باز کلی برای خالش ذوق کرده و خوشحال که بزرگ شده.

یه فکر بامزه‌ایی داره پسرم، اونم اینه که فکر می‌کنه یه بار دیگه هم قراره باز کوچک بشه. مثلاً وقتی روروک می بینه، می‌گه مامان وقتی دوباره کوچولو شدم برام از اینا بخر، آبیشو. همی چی هم رنگ آبیشو انتخاب می‌کنه، از رنگ آبی خیلی خوشش می‌آد. تازه از ما هم می‌پرسه که ما وقنی کوچولو شدیم چه رنگیشو می‌خوایم !

یه شعر و بهتر بگم معر من درآوردی داره که تو حالات مختلف خوشحالیش می‌خونه:  اگا اگا اگا اگا گه دنبالیکه بکیک که. یه حالت بامزه‌ایی می‌گیره به خودش. وقتایی که خیلی سرحال باشه و خوشحال شروع می‌کنه خوندن اینو و یه دستو پاشوهم هوا می‌کنه و دهنشم کج می‌کنه و  یه نیمچه رقصی هم می‌کنه، فکر کنم باید فیلمشو بذارم. کلی هم با باباش کل کل می‌کنن و باباش می‌گه پکیک که، هیژا می‌گه بکیک‌که!

جدیداً باز از خمیربازی خوشش اومده و این روزا، یه نیم ساعت، ۴۵ دقیقه‌ای رو خمیر بازی می‌کنه

 

و بعد با محصولات تهیه شده از خمیر بازی که یا توپن یا مار با هم یه باری دیگه می‌کنیم، که چون همیشه با سلام شروع می‌شه بهش می‌گیم بازی سلام. یعنی یکی دست من و یکی دست اون و شروع می‌کنیم حرف زدن با هم،  مثلاً هیژا یه مار خمیری یا توپ یا هر اسباب بازی دیگه‌اي رو دست می‌گیره و من یا باباشم یکی دیگه‌شو. یه چیزی تو مایه‌های خاله بازی، فقط فرقش اینه که همیشه آخرش به خشونت کشیده می‌شه، یکی از این اسباب‌بازیا منفی می‌شه و یکیشون مثبت و با هم دعوا می‌کنن و مثبته پیروز می‌شه(و البته واضح و مبرهنه، همیشه شخص مثبت و پیروز گْل پسره.

 البته بعضی وقتا هم خودش با دوتا دستاش این بازی رو انجام می‌ده و با تغییر صدا جای دو نفر بازی می‌کنه. اینجا داشتیم می‌رفتیم بیرون در آخرین لحظات هم گفت وایسا یه کم بازی سلام بکنم! 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:58  توسط مامان هيژا  | 

امروز صبح کاملاْ تخلیه انرژی شدم با کارای هيژا. ۴۵ دقیقه ادا اصول درآورده و قول و قرار گرفته و آخرش هم جیغ و داد و گریه، که نمی‌آم مهد. تقریباً بیدارش نمی‌کنیم صبحها وایمیسم خودش بیدار شه، کلی من و باباش سر دیر رفتنامون به محل کار فیلم شدیم، یعنی اگه بخوایم مثل بقیه پدر و مادرا صبح زود بچه رو بیدار کنیم یا تو خواب ببریمش که نمی‌دونم جیکار می‌کرد هیژا. نزدیک مهد هم خونه گرفتیم که تو رفت و آمد اذیت نشه و خلاصه بیشتر چیزا رو رعایت کردیم در موردش. صبح کلی من و باباش باهاش حرف زدیم، تشویقش کردیم و آخرش هم به مرز جنون رسیدیم. یعنی برای هر مرحله‌ای که بخواد آماده شه هزار جور بهونه گرفته، جوراب نمی‌پوشم، صورتمو نمی‌شورم، بعد که شست می‌گه با لباس خیس می‌رم و خلاصه تا آخر همینجوری. یک هفته‌س که به قول خودش رفته کلاس بزرگترا، امروز با مربی جدیدش حرف زدم، می‌گفت اتفاقاً از ۵ تا بچه‌ایی که اومدن این کلاس فقط هیژا بهونه کلاس خودش رو نمی‌گیره و خودش هم گفته اینجا می‌شینم ناهار می‌خورم. بهش گفتم که ازش بپرسه شاید می‌خواد  ازش بپرسین که کلاس جدید رو دوست داره یا نه. هیچوقت با مهد میونه‌ی خوبی نداشته، واقعاً وقتی کسی می‌گه که بچه‌م با خوشحالی خودش می‌گه بریم مهد تعجب می‌کنم. مهدشو رو هم پارسال عوض کردم. این مهد هم به نسبت مهد خوبیه. حالا جالبیش اینجاس پامون که به مهد می‌رسه سرشو می‌ندازه پایین و می‌ره بالا، مربیش هم می‌گه اصلاً بهونه‌گیر نیست و کلی هم برام حرف زده. فقط یه وقتایی با دوتا دوستاش کسری و کیانوش آتیش می‌سوزونن که اون هم طبیعیه. صبح واقعاً اشکم دراومد، اعصابم هم خْرد شد، حسابی کتکم زد، قدیما پدر مادرا کتک می زدن، الآن بچه ها. هر چی هم می گفتم نزن کتک کار بدیه بیشتر می زد، متاسفانه من هم عصبانی شدم و  یه سیلی زدم که کلی هم از این کار ناراحتم. همچین هم سرم داد زد که شما منو زدی منم شما رو می‌زنم، دوست ندارم. کلی ازش معذرت خواهی کردم و کلی بوسش کردم، که آره کار من کار خوبی نبوده و لی بهونه گیری و کتک زدن تو هم کار خوبی نیست. و امروز به سلامتی ساعت ۹.۳۰ رسیدم سرکار داغون و اخمو!

تو این عکس در حال گفتن دوسسسسسست ندارررم معروفشه(البته عکس مال ۳ ماه پیشه): 

پی نوشت: دیروز که رفتم دنبالش با خوشحالی اومد بیرون و گفت امروز همش کلاس بزرگترا بودم، کلاس خودمون نخوابیدم دیگه، آخه من و کیانوش بزرگ شدیم دیگه، تو کلاس بزرگترا چاقوی اسباب بازی هم هست، خطناک نیستش اونا. با خاله هم توپ بازی کردیم. کلی قربون صدقه ش رفتم و با هم قدم زنان راه افتادیم، کمی گذشته بود که یهو انگار باز صبح یادش اومده باشه، شروع کرد به بهونه گيری و تا ۷ بعداظهر همچنان انواع و اقسام بهونه ها رو گرفت و جالبش اینه که در اوج بهونه گیریهاش سرم داد می کشید که از دست من ناراحت مباششششش، آخه من گنا دارم، کوچیکم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:20  توسط مامان هيژا  | 

جمعه بعداظهر هيژا نزدیک پارک لاله دستش تو دست پدرش بود، که سُر خورد و سرش شکست،(پدر هیژا هم دیروزش از رو چارپایه افتاده بود و مچ دستاش حسابی آسیب دیده بود، در نتیجه نتوست هیژا رو کنترل کنه، فکر کنم کمی هم حواسش بود اونموقع) حالا هیژا همیشه در حال بدو بدوه و زیاد هم افتاده، ولی هیچوقت اینجوری نشده بود که سرش بخوره زمین، هیژا هم  سفت سفت سرشو گرفته بود و نمی ذاشت ببینیم چی شده، بغلم گرفته بودم، بالاخره دستش رو از رو سرش برداشت که دیدم، خونیه، هُل کردم اساسی، از اونور هم نمی خواستم هیژا بترسه. سریع وایسادیم ماشین بگیریم، بریم بیمارستان شریعتی. رفتیم اونجا دکتر اورژانس دید و گفت ببرین سی‌تی اسکن، گفتم ضدعفونی، چیزی نمی‌کنین، گفت الآن نه بعد از سی‌تی. بعد گفت اینجا برای بچه‌ها نمی‌شه سی‌تی اسکنش و ببرین بیمارستان اطهری. دم در ماشین گرفتیم(تا اونجا ۵۰۰۰ تومن گرفت، چون فرصت بود دیگه یه بچه زخمی داشتیم ما!) رفتیم اونجا قبض گرفتیم و رفتیم تو اون قسمت مخصوص، اولش که دستیار یا نمی‌دونم چی بود که اومد گفت بچه‌تون رو خواب کنین بیارین، من با تعجب گفتم بچه من که اگه تو خواب پشه هم از کنارش رد شه بیدار می‌شه، چه جوری خواب بذارمش زیر اون دستگاه که کلی هم سر و صدا داره؟ که یکی دیگه گفت خانوم ببرین تو خیابون بگردونینش گیج میشه می‌خوابه، یکی گفت شربت خواب آور بهش بدین. خود دکتر مسئول اومد بیرون گفت خانم، فقط باید بیهوش بشه،‌ اون هم فردا بیاین وقت بگیرین برای اتاق بیهوشی برای سه‌شنبه! گفتم ای آقا قضیه اینه که باید تو ۲۴ ساعت اول سی‌تی بشه، سه‌شنبه به چه درد می‌خوره و تازه اونجا به ما گفتن شما برای بچه دستگاه مخصوص دارین، گفت نه خانم همچین چیزی نیست. خلاصه مونده بودیم چیکار کنیم، که رفتیم بیمارستان جم که همون نزدیکیه. دکتری که اونجا بود هیِژا رو معاینه کرد و گفت که خوشبختانه بخیه نمی‌خواد (همون موقع من گفتم خدا رحم کرده، گفت خانم خدا به من رحم کرده، با این گریه و داد پسرتون چطور می‌بایست بخیه کنم سرشو:) و بشورینشو ضدعفونی کنین، که همونجا شستیم و بتادین زدیم و تمام مدت هیژا گریه کرده و داد زده که برو کنار آقای دکتر من دوست تو نیستم. برای سی‌تی پرسیدم که گفت نه خانم نمی خواد بچه رو اذیت نکنین، فقط ۲۴ ساعت مواظبش باشید، و اگه حالت تهوع داشت یا خون دماغ یا گیجی، سریع بیارینش بیمارستان، از واکسناشم پرسید که گفتم زدم همه رو (به خاطر واکسن کزاز پرسید). (اون شب کلی یاد دوستمون آقای حمید معتصمی کردیم، واقعاً کم دکتری دیدم اینجوری باشه، ۳ سال تهران بودن برای گرفتن تخصص و تو این ۳ سال ما خیالمون راحت بود بابت هیژا هر وقت مشکلی پیش می‌اومد هر ساعت از شب که بود باهاش تماس می گرفتیم و حسابی راهنماییمون می‌کرد، چند بار هم که  پا شد اومد و خودش هیِژا رو معاینه کرد و دیگه لازم نشد ما سرگردون بیمارستان بشیم و هیژا هم از افراد رنگ و وارنگ بیمارستان بترسه، الآن نزدیک ۹ ماه می‌شه که برگشتن سنندج و جای خودشون و دوست من و بچة‌هاش مریم و مونیبا کلی خالیه). شب ساعت ۱۱ رسیدیم خونه، هیِژا خوابش می‌اومد، نذاشتیم بخوابه کمی باهاش بازی کردیم که حسابی سرحال اومد و شروع کرد به اسپایدرمن بازی و خلاصه تا ساعت ۱ بیدار بود و بعد خوابید. فرداش هم بردمش پیش دکتر خودش که اون هم همون نظر دکتر بیمارستان جم رو تایید کرد. و خلاصه به خیر گذشت. از چهارشنبه همینجوری سر ما بلا اومده تا جمعه. اول باباش افتاد روز بعد منو نزدیک بود برق بگیره و برقامون همه اتصالی کنن و جمعه‌شم که هیژا اینجوری. ولی خدایش همه بلاها سر خودمون بیاد ولی سر بچه‌ها هیچ بلایی نیاد، خیلی سخته، بچه‌ها خیلی گناه دارن.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 15:16  توسط مامان هيژا  |