تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله
یکشنبه پدر گرامی هیژا برگشت، صبح که چشماشو باز کرد و باباشو دید پرید رو سرش، چه بغلایی می‌کرد پدرشو. اونقدر ذوق کرده بود که نگو، همش هم می‌گفت بابا نخواب پاشو، بابا دیگه نمی‌ری سرکار شب بمونی؟، بابا دلم برات تنگ شده بود. خلاصه که حسابی بچه‌م احساساتی شده بود. اون روز هم من مرخصی گرفتم تا هيژا حسابی کیفش کوک شه و ۳ نفری زندگیی بدون اداره و مهد داشته باشیم. از سوغاتیاش کلی برای ماشین پلیس و کلاه اسپایدرمن ذوق کرد، برای لباس و خوراکی اصولاً ذوقی نمی‌کنه، ولی یکی از شلوارکش که به قول خودش مسه سیا (سیا ساکتی) بود رو خوشش اومد. ظهر ساعت ۱ هم اصرار داشت که بریم پارک، من گفتم آخه عزیزم، الآن هوا گرمه بذار عصری بشه می‌ریم، جواب داد من و بابا، مامان نیاد، گرمه! بعد هم وقتی دید که پارک نمی‌شه، گفتش بابا بریم قدم زنیم، دوتایی! و با باباجانشان رفتن ساعت ۱ ظهر قدم بزنن دوتایی! بعد حالا گیر داد که منم کفش مثل بابا می‌پوشم،( سام دوستش یکی از کفشاشو که کوچک شده براش داده به هیژا، ولی هنوز برای هیژا بزرگه، همین که کفشا رو دید گفت مثل کفش باباس و کلی خوشش اومد) و رفت کفشارو از تو کمدش آورد. و با این ریخت تشریف بردن قدم زدن:

 بعد هم که برگشت یه بازی جدید شروع کرد، اون این یود که من شدم بیتا(دختردایش) و هیژا هم کلاه اسپایدرمنشو سر کرد و شد بصیر(پسردایش که با بیتا دوقلون)، باباش هم هیِژا و کلی مکالمات با هم داشتیم و بازی.  

دنبالش راه افتادم که ازش عکس بگیرم، دیدم صدا زد مامان بیا اتاق من، وقتی رفتم دیدم این ریختی وایساده، گفت منم عکس می گیرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:24  توسط مامان هيژا  | 

قبل از خوندن این مطلب، اگه دوست دارین به  بچه‌های دانش‌آموز مرودشتی کمک کنین، این پْست خاله ئه‌سرین رو بخونین. 

این دفعه پسرم خیلی بی‌تابی می‌کنه برای پدرش، ۷ ماه پیش که پدر هیژا یک هفته نبود، اینقدر بی‌تابی نکرد، هرچی بزرگتر می‌شه سختترش می‌شه دوری. چندین بار تو این چند روز برای باباش گریه کرد، باباش قبل از اینکه بره بهش گفت که چند روز می‌ره سرکار ولی حتماً یه اسباب‌بازی خوب براش می‌خره، پریشب تلفنی به باباش می‌گفت، اسباب‌بازی رو پس بده به آقا خودت بیا، اسباب‌بازی نمی‌خوام. دیشب هم که کلاً گفت بابامو دوست ندارم، بابا بیچ‌بده (شوخی بین بابا و هیژا به هم دیگه می‌گن بیچ‌بد، یعنی بچه‌بد). امروز صبحم که پا شد گفت باز بابا نیست، آخه دیروز عمو قنادو داد که (باباش بهش گفت عمو قناد رو که بده روز بعدش می‌آم). حالا خوب شد که این چند روز مهد نرفته و پیش خاله‌آجیه‌ش مونه خونه وگرنه احتمالاً اونجا هم بی‌تابی می‌کرد. حالا ببینم باباش می‌آد چيکار می‌کنه براش. این پسر کوچولوی من هر چی که از دوری باباش ناراحت بود، سر من خالی کرد، انواع و اقسام بهانه‌های مختلف رو گرفته، سر هر چیزی گیر می‌داد، بدتر از قبل شده غذاخوردنش. سالاد براش ‌آوردم، روش سس ‌ریختم، می‌گه چرا ریختی، روش نمی‌ریختم می‌گفه چرا نریختی، چرا هویجش سفته، چرا هویجش نرمه، چرا رو هویج سس رفته باید فقط رو کاهو بره و آخرش هم با یه دونه از اون قشقرقای معروفش کلاً هیچی نخورد. سی‌دی فلان و بذار، نه اینجا نه باید اون قسمتش بیاد، نه نذار جلو، نه اصن نمی‌خوام ورش دار. من هم یکی دوبار حسابی کم آوردم و داد کشیدم. حالا خواهرم کلی تعجب می‌کرد که تا وقتی با اون بوده، اصلاً  یه کدوم از این بهانه‌ها رو نگرفته. دوست نداشت هیچ جا هم بره، چندین بار پیشنهاد سرزمین عجایب رو رد کرد و همچین انواع و اقسام پارکها رو. فقط خوشحال شد که مانی دوستش رو دعوت کردم و اون شب کمی بازی کرد با مانی و سرحال شد. یه روز هم رفتیم خونه یکی از دوستامون که هیژا دوستشون داره و یه نی‌نی ۳ ماهه دارن، چشش که به بابای نی‌نی افتاد باز بهونه باباشو گرفت و کلی هم اونجا اذیت کرد و البته مقداری هم به این دختر خانم خوشگل حسودی‌ می‌کرد، و انتظار داشت بابا و مامانش بیشتر به هیژا توجه کنن. یه روز هم به عشق دیدن جغد رضایت داد به پارک ملت رفتن، اونجا هم گیر داده که چرا جغده منو نگاه نمی‌کنه، اونورو نگاه می‌کنه. بعدشم که بردم زمین بازی اونجا کلی سر تاب و سرسره، گیر داده که هیچکی نیاد فقط من برم. نا بالاخره یه هواپیما از این بادکنکیا دید، گرفتم براش، کمی با اون بازی کرد اونجا. کلاً با من هم بازی نمی‌کرد، فقط کمی با کتاب دایناسورش بازی کردیم و کمی هم رفتیم تو بالکن. خلاصه که اینکه جریاناتی داشتم من با پسرک، فقط موندم اگه این چند روز خواهرم نمی‌اومد پیشممون من باید چیکار می‌کردم.

این همون نی‌نی خوشگله که اسمش ارتا (آرتا نه ها)

ارتا

این هم هیژا در پارک ملت

با هواپیمای مورد ذکر

در بالکن

با مانی، فکر می‌کنین دارن چی نگاه می‌کنن

با کتاب دایناسورش

و این هم آخریش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:58  توسط مامان هيژا  | 

يکی از روزهای برگشت از مهد به خانه که پسرم رو فاز بدقلقی بود!

-   خوب هيژا جونم به مامان بگو امروز چيکارا کردی؟

- هیچی کار نکردي، لقمه نخوردم، ميوه نخوردم، ناهار نخوردم، با کسری کيانوش رفتيم رو ميز، خاله بهناز گفت واییییییی میفتین، منم پریدم پایین، بعدش ناهار نخوردم، اسن هیچی نخوردم.

- ااا خوب آخه چرا رفتين رو میز خطرناکه

- نه نه نه، خطناک نیست، آخه من دوست دارم!

- غذا چرا نخوردی؟

- نه نه نه نمی‌خورم، بذار کوچیکو بمونم، بذار بزرگ نشم، اسن من نی‌نیم، شیشه می‌خورم!

- امروز عمو مهرداد اومده بود، آره؟ چی خوند براتون

- اسن عمو مهرداد نیومده بود، عمو شهرام هم نیومده بود، هیچی هم نخوندیم!

- خوب حالا ولش کن بیا بازی کنیم، با هم بدویم؟

- نخیر تو نه، من می‌دوم

(و اینجا مثل تیر از جا کنده شد و دوید و من به دنبالش)

- نرو نرو تو خیابون* نه پسرم

اصلاً من وایمیسم تو خیابون ماشین بزنه

- اسن من وایمیسم تو خیابون ماشین بزنه!

- باشه وایسا من دارم می‌رم، می‌دونی که خطرناکه و ماشين و موتور هم دارن می‌آن

هیِژا جان پسرم بیا بریم دیگه من دارم می‌رم ها

اسن من می‌شینم، مامان برو دیگه، عکسسسسسسس نگیییییییر، برو بذار ماشین بیاد بزنه! 

*البته بعضی وقتا این بازی رو می‌کنیم که هیژا می‌ره وسط همین خیابون که یه خیابون فرعی و یک طرفه‌‌س و من یه کم دورتر ازش وایمیسم و از دور دور که ماشین دیدیم، من داد می‌زنم ماشین ماشین و اون می‌دوه می‌پره تو بغلم. یه بار دیدم که دوست داره بره اونجا وایسه بعد بدو بیاد اینور، واسه اینکه کنترلش کنم اینجوریش کردم و فقط بعضی وقتا به قول خودش با اجازه ماما.

راستی این چند روز پسرکم از یه طرف سختشه(و البته من هم ) که باباش نیست و رفته ماموریت و از طرفی خوش به حالشه(و صد البته من هم ) که خاله آجیش (من به خواهر بزرگم می‌گم آجی، هیژا می‌گه خاله آجی:) اومده پیشش از سنندج. امروز هم کلی بیشتر خوش به حالش شده چون نرفته مهد و با خاله آجیه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:7  توسط مامان هيژا  | 

این ۳ تا آقا کوچولو، سام و مانی و هیژا هستن. ماماناشون با هم دوستن و در نتیجه اونام دوست دیگه. این ۳ نفر هر سه متولد ۸۳ هستن، در نتیجه ۳ ساله  با دو ۳ ماهی اختلاف. هر ۳ تاشون به شدت برای دیدن همدیگه ابراز علاقه می‌کنن. هیژا که معرف حضور هست، به شدت اهل بدو بدو و بازی و اسپایدرمن بازی و حیون بازیو و همچنین، نقاشی و پازل و خمیربازی هم. مانی بیشتر اهل بدوبدو و ماشین بازی و اسپایدرمن بازیه، کمتر اهل بازیهای نشستنیه. و سام به شدت طرفدار بازیهای نشستنی مثل لوگو و پازل و نقاشیه. هیژا وقتی که تنها باشه، بازیای نشستنی رو دوست داره اما وقتی چشمش به هر کوچولویی بیفته، مخصوصاً اگه پسر باشه، فقط بدو بدو یم‌خواد و بازی. حالا هیژا وقتایی که با مانیه دو تایی آتیش می‌سوزونن و از در و دیوار بالا می‌رن، ُیه وقتاییم سر اسباب‌بازی دعوا می‌کنن، خوب شیرینی زندگیه! وقتی هیژا با سام باشه، اونوقته که نوع بازیاشون با هم جور در نمی‌آد و دیگه واویلاس. چند روز پیش که سام اومد خونمون اولش کلی برای هم ابراز علاقه کردن، اما کم کم کشمکش شد، از هیژا اصرار برای بازی و از سام انکار و هر چه اصرار هیژا بیشتر می‌شد، یه کم خشونت هم قاطیش می‌شد، و انکار سام بیشتر. مجبور شدم چند بار هیژا رو دعوا کنم، چون دیگه داشت سام رو اذیت می‌کرد با کاراش. همچینم با گریه می‌گفت خوب آخه چرا اسپایدربازی نمی‌کنه، چرا نمی‌آد با من بازی کنه،‌هر چیم من می‌گفتم آخه پسرم، سامی اینجور بازیا رو دوست نداره، خوب بشینین با هم حیوون بازی کنین، می‌گفت خوب من خودم حیوون بازی کردم دیگه. واقعاً این وسط دوتاشون حق داشتن هم سام هم هیژا. 

البته یه وقتایی هم مثل قبل عید که سام اومد پیشممون با هم یه بازیای مشترک داشتن. مثل اینجا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:13  توسط مامان هيژا  | 

هيژا از يک ماه قبل از عيد تا حالا، به شدت از حاجی فيروز و دلقک، خوشش اومده. کاراکتر حاجی فيروز رو بار اول همون يک ماه قبل از عيد، خونه يکی از دوستام ديد، که در کنار قاب عکس، يه عروسک کوچولوی حاجی فيروز هم بود. هيژا کلی عاشق اون حاجی فيروز شد. دلقک رو  هم تو سی دی فيلم بچگانه "سرت بدزد رفیق"* ديد، که اونجا چند تا دلقک توش بودن و ادا اصول در می آوردن. تو این مدت خونه ما يا براش حاجی فيروزم سالی يه روزم خوندیم، يا ادای اون دلقکارو باهم ديگه در آوردیم. از هرچی هم که خوشش می آد، سريع سفارش عروسکشو می ده. حاجی فيروز که عملاً ازش عروسکی نبود، غير از همین مدلايی که با خمیر چينی؟ درست می کنن، که  يکی از همونا براش خريديم. دلقک هم که اصلاً تو عروسک فروشيا موجود نبود، تا بالاخره يکی گير آورديم، البته نه از عروسک فروشيها.

خود هيژا می گه حاجی فيروزه، سالی فيروزه

 يکی از اين لپ لپ زردای کوچیکارو هم می ذاره، می گه بيا دلقک بازی.

*فيلم سرت بدزد رفیق، به نظرم اصلاً فیلم خوبی نیست، از هيچ لحاظی نه بازی، نه موسيقی و نه محتوا. يکی دوبار هيژا فيلم رو ديد، بعد از اون سعی کردم، يه جوری نیستش کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:19  توسط مامان هيژا  | 

 از همه ممنونم که نظراتونو نوشتین، اين حرف کاملاً درستیه که مادر و پدر بچه‌هاشونو رو بهتر از هر کتاب يا روانشناسی می‌شناسن، و درستشم همینه ولی اینکه چه روشهایی رو می‌شه به کار برد در ارتباط با مسائل بچه‌ها، يه کم اطلاعات خاص خودش رو می‌خواد که با کمک از همه منابعی که می‌شناسيم و همچنین تجربه‌های همديگه می‌تونیم بدستشون بیاریم. من در کنار نوشتن از هيژا می‌خوام از کتابها، اسباب‌بازيها و توصیه‌هایی که در مورد هيِژا به کار می‌برم و خوب بوده، بنویسم، شايد برای بقيه هم به درد بخوره، همينطوری که تو وبلاگ بيشتر شما مادرای مهربون ديدم.

حيوانات هميشه برای هيژا جالب بودن و مورد توجه، کلی کتاب و اسباب‌‌بازی وعروسک،   جک و جونورداره. دو تا از اين اسباب‌بازيا، دوتا پازلند، که می‌تونم بگم از یک‌سال و نيم تا حالا باهاشون بازی کرده و تو هر دوره از سنش به شکلهای مختلفی.

بار اولی که تونست خودش جای حیوونا رو پیدا کنه، هیچوقت یادم نمی‌ره. جالبیش به اینه که جلوی ما این کار رو نمی‌کرد، یعنی وقتی با ما بود، خودش تکه‌های پازل رو از جاش در می‌آورد، بعد به ما می‌گفت بذارین سرجاش، که تو اون مرحله يعنی یک ساله و نیم که بود من می‌گفتم خوب پس اسم حیوونا رو تو بگو که می‌گفت. يه بار دیدم رفته اتاقشو پازل بالایی رو برداشته و اول ریختشون بعد دونه دونه می‌ذاشت سرجاشونو بلند اسماشونو می‌گفت،  جيغی کشيدم از خوشحالی و پريدم تو اتاق، که يهو گفت نه نه من نه و پازلارو انداخت زمین و دوید بیرون اتاق، خجالت کشید، باباش که اومد خونه با آب و تاب خبر رو بهش دادم و بابا هم کلی به‌به و آفرین گفت و بغلش کرد، يه خنده‌هايي می‌کرد اون موقع هيژا،‌ هيچوقت يادم نمی‌ره. خلاصه تا ۴، ۵ ماهی اين بازی رو می‌کرد با پازلاش، بعد از اون پازلا تغيير کاربری دادن به عروسکای نمايشی، يکيشونو می‌ده دست من يا بابا، يکی هم دست خودش، بعد می‌گه بيا سلام کنیم، و اين يعنی شروع بازی، و ديگه شروع می‌کنیم به حرف زدن از زبون اونا. البته همیشه هم از آخر یه بزن بزنی باید با هم راه بندازن این حیوونای طفلکی و اونی که دست ماست شکست بخوره، حالا چرا این جوریه و برخورد درستش چیه، بايد بپرسم، که همیشه اونقدر سوال دارم، يادم می‌ره بپرسم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:23  توسط مامان هيژا  | 

خوب راستش رو بخواین امروز در مورد هيژا نمی خوام چیزی بنویسم، اما در ارتباط با چیزی که ممکنه برای هیژا و بقیه بچه ها مفیدتر باشه بنویسم.

می خوام بدونم در مورد رفتار با بچه‌هامون چه معیارهایی رو در نظر می‌گیریم و طبق چه اصولی پیش می‌ریم و اصولاً اصولی داریم یا نه؟ چه جوری براشون اسباب‌بازی انتخاب می‌کنیم، چه کتابایی رو براشون می‌خریم و از کدوماشون خوشمون می‌آد. فکر کنم هر کسی روش و معیاری داره، دوست دارم روشهاتونو بدونم و روشهای خودمم رو هم بنویسم، شاید اینجوری بیشتر بتونیم به خودمون و بچه‌هامون کمک کنیم.

یه مرکز مشاوره‌‌ايي هست به اسم صدای یارا. این مرکز زیر نظر انجمن حمایت از حقوق کودکان اداره می‌شه.  توضیحی که خودشون در موردش دادن اینجوریه:  ارائه خدمات مشاوره اي تلفني و كمك فكري به كودكان ، نوجوانان و خانواده ها ( در ارتباط با مسائل كودكان زير 18 سال ) به نام صداي يارا با شماره هاي 5 - 8501414 همه روزه از ساعت 9 صبح تا 5 بعد از ظهر بجز ايام تعطيل .

خیلی وقتا در مورد مسائل مربوط به هيِژا با این مرکز در تماسم، و راهنما یهاشون هم مفید بوده برام، البته اشخاص متفاوتی جوابگوی شما هستن، و تجربه من به شخصه این بوده که تقریباً با اکثر مشاوراشون تو روزهای مختلف صحبت کردم و نهایتاً با یک نفرشون که بیشتر ازتباط گرفتم در تماسم، اسمی هم از کسی برده نمی‌شه، هم شما و هم مشاورتون با کْد شناسايی می‌شین.

یه سری کتابها هم انتشارات صابرین منتشر می‌کنه، به نام کلیدهای رفتار با کودکان، که به سنهای مختلف تقسیم بندی می‌شه. من تا ۳ سالش رو دارم، ممکنه یه جاهایی کم و کاست داشته باشه ولی کلاً خوبن.

دو تا موسسه هم هستن که کلاسهای مختلفی می‌ذارن، که البته من خودم نتوستم هیچکدوم رو برم، چون اصلاً در زمان این کلاسا ، ماداری شاغلی مثل من رو در نظر ندارن، ولی خوب اگه شما می‌تونید  حتماً شرکت کنید کلاساشو، لینکشونو تو قسمت لینکا گذاشتم، موسسه پژوهشی کودکان دنیا و موسسه مادران امروز. تا اونجایی که من می‌دونم موسسه مادران امروز هم روانشناس کودک داره که می‌تونین از قبل وقت بگیرین و باهاشون مشاوره داشته باشید، البته حضوری.

خوشحال می‌شم، در این مورد نظرات شما رو بدونم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:46  توسط مامان هيژا  | 

هیژا وقتی سرحال باشه تو کاراشو و حرفاش، یه وقتایی یه طنز خاصی داره که بعضی وقتا یه کم هم بدجنسی قاطیش می‌شه، من عاشق اون حالتشم کلاً. مثلاً باباش که می‌گه بیا بغلم،  بیا بوس بده، می‌گه باشه بعد با یه لبخند بدجنسی می‌آد بغل من و منو بوس می‌کنه، و یا یه وقتای به من می‌گه که من با تو دوست نیستم که با بابا دوستی هستیم، آخه ما پسریم! هر وقت هم کسی ازش اسمشو می‌پرسه، اگه تو اون مود بدجنسیش باشه،  یا جواب می‌ده هییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییژا یا پلنگ و گاو و چیزی تو این مایه‌ها. يه همکلاسی داره تو مهد اسمش ساریناس، خیلی دختر ناز و آرومیه. چند وقت پیش مامانش منو دید، گفت که سارینا شاکی بوده که هیژا بهش می‌گه اسم تو سارینا نیست، ماریناس. خلاصه منم تو راه برگشت از مهد شروع کردم باهیژا حرف زدن که آخه سارینا ناراحت می‌شه تو اسمشو اینجور می‌گی، با لبخند شیطنتش، گفت آخه اون ماریناس به کسری هم گفتم با کیانوش. خلاصه گفتم پس منم به تو می‌گم میژا، به بچه‌ها هم می‌گم بهت بگن میژا، اول جیغ زد که نه بعد یهو باز اون لبخندش ظاهر شد و گفت اگه تو بگی به سارینا، مارینا من به تو چی می‌گم، بعد حالا اگه بابا بگه چی و همینجوری کل فامیل رو از ریز و درشت اسم برد و من هم به اول اسم کل فامیل یه م اضافه کردم و در جوابش گفتم. در حال همین صحبتها، سوار تاکسی شدیم، پرسید اگه دنده بگه چی، فرمون چی، آقای راننده چی؟ آقای پلیس چی؟ این آقا چی، که همون لحظه حرفشو قطع کرد گفت مامان چشای آقا چرا اینجوری بسته‌س، منم گفتم لابد خسته‌س، گفت نه نگا اینجوری و بعد سفت چشاشو بهم فشار داد، که دیدیم بله طفلک نابیناس، خود آقا جواب داد آخه چشمای من همیشه بسته‌س نمی‌تونم باز کنم، بعدشم گفت ماشاله چه شیرین زبونی این آقا پسر، آقای رانند هم داشت می‌خندید به این سوال جوابا که یهو گفت ای وای آقا شما می‌بایست دهم پباده می شدید، و اونجا هیجدهم بود. بله پسرک ما با حرفاش حواس آقای راننده و آقای مسافر رو پرت کرد و اونا مجبور شدن باز برگردن پایین. از ماشین که پیاده شدیم چشمش افتاد به گربه، همون لحظه گفت اگه گربه بگه به سارینا مارینا من بهش چی‌می‌گم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:50  توسط مامان هيژا  | 

هیژا از چند روز پیش قول سرزمین عجایب رو ازمون گرفت، مام طبق قولمون جمعه بردیمش به قول خودش عجایب. این بار برخلاف دفعه های قبل یه درخواست جدید داشت اونم رنگ کردن صورتش بود، خلاصه هیژاجون ما جمعه شد اسپایدرمن. و چقدر هم بد کشید اسپایدرمن رو، آخه بابا این همه عکس اسپایدرمن هست همه جا، مگه اینجوری چشاش رو به پایینه؟ خلاصه اون شب رو با وجود اینکه عصرش نخوابیده بود و یه کم خسته بود، ولی کلی ذوق کرد و مام دونفری وسطمون می گرفتیمشو و هیژا هم می پرید هوا و اسپایدرمن بازی می کرد. عشقش به اسپایدرمن از پارسال شروع شد و نمی دونم تا کی ادامه خواهد داشت، اونوقتا می گفت اسپای درباز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:24  توسط مامان هيژا  |