تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله
حدود ۲ ماه قبل از عید با هيژا ، تو خونه جریان داشتیم. تا پامون می‌رسید خونه، يه کلاه سر من گذاشته می‌شد و يه کلاه سر خودش و يکی يه تفنگ هم دستمون. هيژا پلیس می‌شد و منم لابد دشمن پلیس! باور کنين  حق نداشتم اين کلاهو يه دقيقه هم از سرم بردارم، که دادش می‌رفت هوا که ای ی ی ی مامان دختر بد، چرا حرف منو گوش نمی‌دی ی ی ی. خلاصه تصور کنین منو در آشپزخونه، دستشويی يا اتاق با يه کلاه کوچک که باید مواظب باشم از سرم نیفته، تازه وقتی هم که من مثلاً تیر می‌خوردم و می‌افتادم، می‌بايست دستم به کلاهم باشه نيفته! حالا بماند من هم از تفنگ و هم از بازیش خوشم نمی‌آد و تا حالا هم تفنگ برای هيژا نگرفتم، دوتايی رو هم که داره تو لپ لپ در اومده. البته امسال خونه يکی از دوستام، که‌ بچه‌ش تفنگ داشت کلی گریه و زاری کرد که منم تفنگ می‌خوام، دوستم هم گفت تو خیلی سخت می‌گیری و عيدی يه تفنگ اساسی براش خرید. من موندم کار درست چیه؟

حالا بعد از عید خوشبختانه این بازی از سرش افتاده، ولی یه بازی دیگه جایگزینش کرده، اونم اینه که رو میز یه ماشين می‌ذاره، يکی از عروسکا رو هم اونور میز که بیشتر وقتا هم دایناسور يا شرک رو می‌ذاره، بعد من باید داد بزنم، دایناسور يا شرک مواظب باش، ماشین داره می‌آد. بدی قضیه اینه که همیشه باید ماشین بزنه اون عروسک طفلی رو بندازه پایین از میز وگرنه بهش نمی‌چسبه بازی. فکر کنم این قضیه برمی‌گرده به پسر بودنش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:37  توسط مامان هيژا  | 

پنج شنبه هوا خیلی خوب بود، دونفری با هيِژا رفتیم پارک لاله.

پارک

از ساعت ۱۱.۳۰ تا ۳.۳۰ اونجا بودیم، شاهد اومدن و رفتن کلی بچه و مامان يا بابا بودیم و ما همچنان در پارک می‌گشتیم. ۱ ساعت رو دنبال گربه و کلاغ، ۱ ساعت هيژا بدو من بدو، پسرکم با هیجان من با اظطراب.( تازگیا هم می‌گه تو بايد از من دور باشی، آخه من آقا پليسم، آقا پليسا که با مامانشون نیستن، تنهايين!) بقیه‌شم تو زمین بازی بودیم. تا ۳.۳۰ که بابای هیژا اومد. از اونجایی که پسرکم میونه خوبی با غذا خوردن نداره و می‌دونستم بریم خونه، سریع می‌خوابه و کاری هم نداره که از صبح چیزی نخورده، قرار شد بریم چیزی بخوریم و بعد بریم خونه. جناب هيژا بين پیتزا و کباب، دومی رو انتخاب کرد و رفتیم به طرف کبابی، که البته واضح و مبرهنه ، تو اون ساعت که ۴ باشه، اکثراً غذاهاشونو تموم کردن،  داشتن تابلوی غذا تمام شد رو می زدن که ما با لبخند وارد شدیم، ولی کبابشون تموم شده بود و خوشبختانه هیژا هم به غذای موجود رضایت داد البته در حد ۳، ۴ قاشق. سوار ماشین شدیم، اول کمی با خواننده ظبط همراهی کرد و عروسک قشنگ منو خوند، بعد دیدم که صداش نمی‌آد و بله خوابیده بود.

این هم گزارش تصویری و البته درسترش لینک تصویری:

در حال دویدن به دنبال پیشی

در کنار پیشی

منم پیشیم حالا مامان تو بدو دنبالم!

با کلاغا بازی کنم

وسیله مورد علاقه(زمین بازی که اسب نداشته باشه ، زمین بازی نیست از ديد پسرکم)

با یه دختر خانوم خوشگ به اسم سما دوست شده بود و کیفی می کرد با هم می رن سرسره سوار می شن

آخر بازی

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:34  توسط مامان هيژا  | 

حسابی به هيژا خوش گذشت اين تعطيلات ۱۶ روزه در سنندج، کلی فاميل دور و برش بودن که حسابی باهاشون خوش بود. خونه مادربزرگ و داييها و خاله ها که البته خونه خاله ها يه چيز ديگه بود براش و اونجاها  ديگه غوغا می کرد، يه خونه خاله بود و يه هيژا. واسه خودش می اومد و می رفت و خراب کاری می کرد و شيرين زبونی.

همين که پاش به خونه خاله ش رسيد شروع کرد به تغيير دکور هفت سين خاله(يا همان به هم ريختن) و اون هم با چه دقتی.

خونه خاله

حسابی هم ساعت خوابش تغيير کرده بود و تا هر وقت ما بيدار بوديم، بيدار بود. حق داشت پسرم، از ذوق اطرافيان خوابش نمی برد.

 اين هم گزارش تصويری:

در عمارت خسرو آباد(يکی از خانه چای قديمی سنندج که الآن جز ميراث فرهنگی شده). هيژا عاشقه آبه و هر جا آب می بينه حتماً کار دست ما می ده، اينجا هم که می بينين جفت پا رفته تو آب دور حوض.

 در موزه سنندج هم همين کار رو انجام داد، البته با يه پا

با پسر دايش در حال رقص البته روی ميز

با دختر دايی(کيف می کنين چه تيپی داره دختر دايی)

با دختر، دختر دايی در حال همنوايی

با دختر خاله و پسرخاله(ببينيد چطوری خودشو براشون لوس می کنه)

سه تفنگدار مورد علاقه هيژا

با شکوفه ها

و اين هم آخرش ۱۳ بدر

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:23  توسط مامان هيژا  |