عيد همه بچه ها و مامان و باباها مبارک
نوروز ۸۵

نوروز۸۶

نوروز۸۷

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:4  توسط مامان هيژا
|
روزی که مثلاً خانه تکونی کرديم، فقط بايد هيژا رو می ديدين اين وسط، صندليشو برداشتو رفت کنار کاراگرای طفلی، نشست و شروع کرد به مثلاً فلوت زدن، هر چی هم من بهش می گفتم بابا بيا اينور، عموا نمی خوان فلوت بشنون، که خود عموا می گفتن چيکارش دارين خيلی بامزه س و در نتيجه هيژا هم می گفت ببين دوست دارن. بعدشم که با اون حالت شيطنتتش، می گفت، مامان عموا نه خاله ها(حالا می بايست سبيلشون رو می ديدين)، بعدش هم ديگه آخر شيطنتشو، نشون داد و گفت خاله، خاله گاو. بابا دويد گفت تو رو خدا بيا يه کاريش بکن، ممکنه ناراحت شن. هيچی منم خنده م گرفته بود، رفتم گفتم هيژا جون خودت چی هستی، گفت موش، گفتم مامان بابا چی؟ گفت مامان موش و بابا موش. بعد به کارگرا گفتم، اين پسر من حيوون زياد دوست داره، در نتيجه با هر کی دوست شه اسم حيوون روشون می ذاره. (تو مطب دکتر هم وقتی دکترش ازش می پرسه، اسمت چيه يا می گه پلنگ، يا گاو يا اسب، خيلی لطف کنه، می گه، هيييييييييييييييژا(با لحن مسخره ايی))، خلاصه جريانی داشتيم با خانه تکانی، خدايش خانه تکانی اتاق هيژا وقت گيرتر از همه جا بود. فکرشو بکنين که خود گُل پسر هم ناظر قضيه بود و به هر چی دست می زدم، دادش در می اومد که آخه اين تميزه مامان، گناه داره نشورش!
عروسکاشو ببينين بعد از شستن
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:45  توسط مامان هيژا
|
چند روز پيش صبح، . مثل هميشه ساعت از ۸ گذشته بود و ما همچنان منتظر که هيژا جونم لطف کنن و لگن را مزين کنن، تا بتونيم دست و صورتشو بشوريم و آماده ش کنيم برای رفتن به مهد و ما هم برای رفتن به سرکار. کماکان داشت، می گفت بذار يه نقاشی بکشم، بعد بذار يه کم با پلنگم بازی کنم بعد می آم جيش می کنم. ما هم با لبخندی به پهنای صورت و مغزی در حال انفجار از عصبانيت، گفتيم باشه عزيزم، بعد از نقاشی کردن و پلنگ بازيش گفت، نه فقط هه (يه) بار(تکيه کلامشه برای گوش دراز کردن ما) برم تو خونه م بيام بيرون، که من ديگه طاقتم طاق شد و به بابايی گفتم بابا برش دار ببر بذار رو لگن، جوابشو نده. که يه هو داد زد، من که اسباب بازی نيستم آخه، منو برندار! خوب معلومه ما هم قربون صدقه ش رفتيم و کلی چلونديمش.
ای شيطون
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:30  توسط مامان هيژا
|
4 روز آخر هفته گذشته هيژا مريض بود، بازم سرما خوردگی، البته خوشبختانه، تب نکرد، اما چشماش گوشه داد، اين دومين بارشه که اينجوری می شه، خيلی چيز بديه. طفلی چشمش بدجور می سوزه موقع قطره ريختن ، اونهم هر 3 ساعت يکبار. انقدر دلم می سوزه تو اين جور مواقع، همه ش هم می گفت ، آخه مامان ديگه قطره نريز، ديگه چشام بسته نيست، آها ببين. سه شنبه شو من موندم پيشش، چهارشنبه شم باباش. کلاً تو مريضی اين دفعه ش بهونه گير نشد و کلی باهم بازی کرديم. فقط اعتصاب غذاشه که خيلی بدجور می شه، پسرکم، کلاً خيلی بدغذاس، يعنی اگه روزی يه وعده رو خوب بخوره، از نظر من شاهکاره. مثل بقيه بچه هام هله هوله خور نیست. عشقش، شيرموزه و سرلاک. يعنی اصلاً با اين دو رقم خوراکی که زنده س. اگه به کسی تلفنی می گفتم، آره مريضه، سريع گوشی رو از من می گيره و می گه اصلاً من مريض نيستم، من دارو نمی خورم. حالا تا سر چيزی بهش تذکر می دادم، سريع می گفت، مامان آخه من گناه دارم ، من مريضم!

+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:29  توسط مامان هيژا
|