تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله
هيژا مثل بقيه بچه ها تخيل قوی داره، و همين خودش باعث می شه از بعضی چيزا بترسه. تو فيلم ديدن بايد خيلی مواظب باشيم، کافيه موسيقی از تلويزيون بشنوه که کمی حالت ترس رو برسونه، سريع می آد و وايميسه به نگاه کردن و ما هم سريع بايد کانال رو عوض کنيم، که جنابش هم خوب معلومه که متوجه می شه و جيغ و داد راه می ندازه. فکر کنم بزرگ بشه (آخی قربونش برم، چه خوش تيپی بشه بچم) از اون دسته آدمايی که فيلم ترسناک می شينه نگاه می کنه، بعدشم شب يادش می آد و می ترسه.  از بعضی چيزها هم که آدم فکرش رو نمی کنه هم می ترسه، مثل همين عروسکها، من خيلی از اينا خوشم می آد. هيژا هر روز صبح که از خواب پا می شد، می پرسيد مامان عروسک می زنه، مثل آقا که زد. منم کلی توضيح که نه بابا عروسک به اين خوشگلی نگا چه لباسای خوشگلی داره، چه صورت نازی داره. بعدش می گفت آره قشنگه بيار نگاه کنم، منم می آوردم و بعد از کلی نگاه کردنش می ذاشتم سرجاش. تا يه روز خودش گفت، خو آخه وردار عروسکو ، من می ترسم، آخه من گناه دارم. اونقدر دلم سوخت برا بچه م، گفتم چشم چشم. می ذاريم بيرون برن عروسکا. شب که خوابيد برش داشتيمو گذاشتيم تو کُمد. صبح که پا شد اولين پچيزی که پرسيد، اين بود که عروسک رفت. تنها چيزی که به ذهنم می رسه، اينه که شايد يه وقتی يه جايی، صحنه ايی از فيلم ساحره رو ديده. چون اونجاس که به قول گُل پسرم، عروسک آقا رو می زنه، حالا من موندم کی و کجا اينو ديده. تقريباً يه سال ،يه سال و نيمش که بود هم از اين جا شمعی می ترسيد، که البته اون طبيعی بود چون يه کم حالتش برای بچه ممکنه ترسناک باشه. حالا اون موقع که نمی تونست درست حرف بزنه، همش با دست بهش اشاره می کرد و می گفت آ اااااااا، چون دهنش باز بود. مام فکر می کرديم که آخه چقدر بچه م خوشش می آد از اين جا شمعی که همش حواسش بهشه، يه روز آورديم پايين از قفسه ببيندش، که جيغ زد و پريد بغلم. تازه اونوقت متوجه شديم که طفلی اين مدت می ترسيده.

 يه کليپی هست که توش دو تا عروسک گاو صورتی آهنگی به اسم مونا مونا می خونن، پسر دايی و دختر دايش(دوقلون) ازش خوششون می اومد، ما هم فکر کرديم لابد هيژا هم دوست داره حدوداً يک سالش بود، خلاصه کليپ رو که ديد همچين جيغی کشيد که نگو. ديروز بعد از مدتها باباش گفت براش گذاشته بود، باز همان جيغ و همان گريه. خلاصه عروسکا و جا شمعی و سی دی مونا مونا رو گذاشتيم بيرون رفتن خونشون و ديگه هم نمی آن. يادم باشه از مشاور بپرسم در مورد اين ترس. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:29  توسط مامان هيژا  | 

هيژا خان، بعد از مدتی نقاشی کردن روی وايت برد يا به قول خاله پريا تخته سفيد، هوس کردن، رو در و ديوار نقاشی بکشن، کاغذ چسبوندن رو ديوار باب ميلش نبود و کماکان به زير کاغذ زير آبی می زد. رو اسب و ماشين و ميز و صندلی و بقيه خرت و پرنای پلاستيکی خودش که مجازه بکشه، چون مال خودشه. اما قانون گذاشتم براش، که رو هر چی ماژيک کشيدی و پاک شد، اجازه داری بکشی. نتيجه ش اين شده که ميز و صندليشو می کشه با خودش می بره و بعنوان نرده بون ازشون استفاده می کنه و بر روی درها که مجازه نقاشی کنه، تابلوهای هنری توليد کنه. منم شب به شب درها رو براش پاک می کنم و آماده برای فرداش تا حالا ۸ تا ماژيک مصرف کرده، ببينم تا کجا پيش می ره.

ببينيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:37  توسط مامان هيژا  | 

يکی از بازيهای مورد علاقه هيژا، دست به يکی کردن با باباش برای ترسوندن مامانه. يه بار شير می شن، يه بار دايناسور و خلاصه هر بار بايد به يک شکلی بيان سراغ من. بعضی وقتام باباش با هر چی که دم دستش بياد از روسری من گرفته تا پيرهن خودش براش شکلای هچل هفت، می سازه و من هم بايد مثلاً به شدت بترسم که پسرکم، کيفور بشه از بازيش. البته برای رعايت نکات تربيتی هم، هی عين اين مامان بزرگا می گم البته ترسوندن کار خوبی نيست، اما ترسوندن مامان و بابا، اشکالی نداره چون داريم بازی می کنيم! يکی ديگه از بازيهاش اينه که  مامان يا بابا با هيژا برن زير پتو و و اون يکی بياد و مثلاً هيژا رو پيدا کنه، که معمولاً پيدا کردنش همان و چلوندش هم همان، يه خنده هايی مي کنه اون موقع که من عاشقشم. تقريباً جز بازيای هر روزشه و يا به عبارتی هر شبشه، چون باباش معمولاً ۸ شب به بعد می رسه. تا باباش پاش می رسه خونه، يکی از اين دوتا بازی يا هر دوش بايد انجام بشه. بعد اونم طبق ميل هيژا، باباش بايد يکی از حيونا بشه و هيژا هم سوارش شه، حالا داشته باشين قيافه بابايی رو وقتی که پسرک بهش بگه مار بشه، که هيژا جون مارسواری بکنه!

اينم يکی از عکسای هيژا در حال ترسوندن من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:43  توسط مامان هيژا  | 

هيژا دو تا عادت داره که تا الآن خيلی نگرانش نبودم، ولی ديگه دارم کم کم نگران می شم. يکی انگشت خوردنشه، اون يکی پتوشه. علاقه شديدی به پتوش که همون پتوی قنداقيشه داره و از همون موقع تولدش تا حالا بدون پتوش نمی خوابه. با چند نفر مشاور که صحبت کردم و تو کتابايی که خوندم، همشون تا ۳ سالگی رو مشکلی نمی ديدن، ولی از ۳ سال به بعد ديگه بايد اين عادتا کم کم ترک بشه. انگشت و پتو هم کاملاً با هم در ارتباطن، يعنی تا دستش به پتو می خوره، انگشت شستش می ره طرف دهنش. معمولاً هم وقتايی که خسته س يا ناراحته يا خوابش می آد، پتوشو می خواد. در مورد انگشت خوردن اصلاً نبايد به روش آورد و ظاهراً بايد خودش ترک کنه. در مورد پتو بايد بپرسم درست و حسابی. شما تجربه ايی ندارين تو اين زمينه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:31  توسط مامان هيژا  | 

چند وقت پيشا تو يکی از سی دیای موسيقيمون چشمش به نوازنده فلوت و فلوتش افتاد، عاشق فلوت شد. هر شی استوانه مانند، دراز، توخاليی گير می آورد، می گرفت دستش و شروع می کرد به فلوت زدن. حالا جالبه که مدلای اسباب بازيشو قبول نداشت، باباش براش يکی که شبيه واقعیاش باشه پيدا کرد و خريد. يک هفته کارش شده بود فلوت زدن. حالا يه چند روزيه کاری به کار فلوتش نداره، ديگه اون سی دی رو هم که توش فلوت می زننو نمی خواد. الآن رفته تو خط اُرگ و پيانو. می گه می خوام مس عمو شهرام(تو مهدشون براشون شعر و آواز می خونه) بزنم و بخونم، همچينم با دستش رو ميز شکل پيانو زدنو در می آره که انگار ۱۰۰ ساله اُرگ و پيانو می زنه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:28  توسط مامان هيژا  | 

 چند روز پيش رفت کلاه دوچرخه سواريشو سرش کرد و بعدش گفت مامان عکس بگير. منم از خدا خواسته که شازده پسر خودش گفته عکس بگير، پريدم دوربينو آوردم، بعد ديدم به به، برام چه قيافه ايی هم گرفته. گفتم خوب هيژا جونم قشنگ وايسا، اونا رو چرا پوشيدی. می گه آخه من مجسم(همان مجسمه) شدم، مجسم با کفشای بابا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:58  توسط مامان هيژا  | 

هر چی من از مار و مارمولک و هرچی خزنده س بد که چه عرض کنم می ترسم، در عوض اين هيژای من به شدت ازشون خوشش می آد. علاقه به خمير بازی و مار رو با هم ترکيب کنين، می شه اين که با خميراش مرتب در حال درست کردن ماره. 

چند روز پيش ۴ طبقه يه مرکز خريد رو بالا پايين کرديم تا اينو برای جناب پسرمان پيدا کنيم و بخريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 15:2  توسط مامان هيژا  |