تبليغاتX
Lilypie 5th Birthday PicLilypie 5th Birthday Ticker هيژا
پسر کوچولوی 4 ساله
پسرکم اين چند روز مريض بود، بازم سرما خورد اونم از نوعی که می ريزه تو گلوش. بدی مريضش به اينه که از اينی هم که هست بدغذاتر می شه. واقعاً می تونم بگم تو اين چند روزه غير از شير و شيرموز چيزی نخورده و همين باعث می شه که مقاومت بدنش کمتر بشه و مريضیش ديرتر خوب بشه. پنج شنبه صبح بردمش دکتر، خانم دکتر بود(۲ تا دکترن، که چند روزشو آقای دکتر می آد چند روزش هم خانم دکتر می آد. من و باباش از به دليل تجربه بيشتر آقای دکتر رو ترجيح می ديم و هيژا خانم دکتر رو لابد به خاطر خانم بودن و جوون بودنش). رفتيم تو، خانم دکتر گفت خوب ديگه پسرمون بزرگ شده، ۳ سالش شده می ره رو ترازو وايميسه که کلی خوشش اومد هيژا. بعد که وزن و قد رو گرفت، بلندش کرد بزاره رو تخت معاينه که آفا بهش برخورد و گريه که خودم می رم رو تخت. خلاصه سر همون لج شد با خانم دکتر و معاينه ش که تموم شد، گفت من اصلاً شکلات نمی خوام، خانم دکتر هم گفت باشه پس می دم به مامانت بخوره، منم گرفتم. همين که رفتيم بيرون مطب گفت مامان شکلاتو بده، گرفت و خورد. از همين حالا اينقدر قُده، بزرگ شه چی می شه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 10:11  توسط مامان هيژا  | 

برای تولدش يه وايت برد*(فارسيش چی می شه؟) بزرگ خريديم، يک عشقی می کنه باهاش. حسابی استعداد بچه م گُل کرده. صورتهای خيلی بامزه ايی می کشه، دو تا خط دراز هم دو طرف سرش می کشه پرسيدم، دستاشه، گفت نه مامان، چرا بلد نيستی اين گوشاشه! البته بگم در و ديوار خونه هم به هنرش آراسته کرده پسرم.

* با مشاوری که در مورد هيژا باهاش مشاوره می کنم، صحبت کردم در مورد نقاشی با وايت برد، که گفت براش زوده الآن و بهتره با پاستل و مداد شمعی الآن نقاشی کنه، چون با مازيک روی واين برد نقاشی کردن خيلی راحته و عادت می کنه به اينجور راحت نقاشی کردن و ديگه با پاستل و مداد رنگی حاضر نمی شه نقاشی کنه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:17  توسط مامان هيژا  | 

امروز صبح دعوامون شد. صبحها خيلی سعی می کنم، که آروم باشه وقتی می خواد بره مهد. ولی امروز ديگه نشد، اذيت می کنه. هزار رقم بهونه می گيره تا آماده شه. تو اين زمستون سرد هم لباس پوشيدن هم شده يه دردسر بزرگ هر روزه ما. صبح بوسش نکردم، خداحافظي هم باهاش نکردم، رفت سوار ماشين شد که با باباش بره، هی گفت باهام قهری؟ قهر نباش، دوسم نداری؟ فقط گفتم دوست دارم، ولی ديگه جواب هيچ حرفيشو ندادم. واقعاً با سردرد رسيدم سر کار اونم ساعت چند؟ ۹ صبح.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:1  توسط مامان هيژا  | 

فکر کنم پسرکم، دست به دعا باشه که برف بيشتری بباره و هوا هم سردتر بشه، چون چند روز از رفتن به مهدکودک معاف بود، چند روز پدر و مادر جفتشون خونه بودن و حسابی هم برف بازی کرد، فقط حيف نشد آدم برفی درست کنه. امروز با هزار شرط و شروط بلند شد که بره مهد، يه هفته پشت بچم باد خورده بود، يادش رفته بود اونم يه کارمند کوچولوه. اولين برفه که اومد فرداش برديمش پارک، يه دو ساعتی اونجا بود و حسابی تو برف بدو بدو کرد.

خوشحال و شادان در برف

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:52  توسط مامان هيژا  | 

تازگيها خيلی احساساتشو بروز می ده، ديروز نشسته بودم مثلاً می خواستم کتاب بخونم، اومد گفت می دی نگاش کنم، کتاب من نيست ولی می دی نگاش کنم، دادم بهش، يه کم اين ور اونورشو نگاه کرد و پس داد بهم، و گفت مرسی. من به شدت پريدم بغلش کردم از ذوقم. بعد از ۵ دقيقه اومد کنارم نشست، يه دستی به گونه م کشيد و گفت نازی نازی من خيلی دوست دارم.کتابم و ۷ متر انداختم اونورتر و بغلش کردم و تا تونستم بوسش کردم. اونم هی می گفت مامان جون دوست دارم. بعدش گفت می آيی يه چيزی بهت بگم، گفتم آره عزيزم کجا بيام؟ رفتيم اتاقش، يکی از اسباب بازياشو که چند وقت پيش ازش گرفته بودم نشونم داد و گفت اونو.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:11  توسط مامان هيژا  | 

هشتم دی تولد 3 سالگی هيژا بود، مثل ۲ سال پيش دقيقاً يک روز قبل از تولدش مريض شد، و با تب ۳۹ درجه همراه با کلی بهانه گيری و بد اخلاقی، يه تولد کوچولو براش گرفتيم، البته با اومدن دوستاش کمی سرحال شد و سرگرم بدو بدو شد. آخر شم ۳ تايی کمی رقصيدن، البته اونم مدل خودشون مدل دهه هشتادیا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 10:19  توسط مامان هيژا  |