
يك هفته شد من نرفتم سركار و هيژا هم نرفت مهد، هيژا مريض و من هم مريض دار(البته از ۵ روز كاري يه روز رو باباي هيژا خونه بود و من رفتم سركار). تب خيلي بدي داشت و حسابي ترسوند ما رو. از پنجشنبه صبح حالش كمي بهتر شد.
چند روز اول هفته كه حال زيادي نداشت براي بازي و بيشتر نشست به كارتون ديدن. يه روز صبح گفت مامان بيا اتاق من صداي جيك جيك قشنگي مياد و اين شد كه گفتم طفليا گشنشونه، بيا بريم بهشون نون بديم، با هم براشون نون خُرد كرديم و ۳ روز پشت سر هم ميرفتيم بالكن و نون ميريختيم براشون. حالا وايساده بود ميگفت پس چرا نمييان بخورن، گفتم خوب از ما ميترسن، ميگفت من كه كارشون ندارم و خلاصه بالاخره راضي شد كه بيايم تو تا گنجشكا بيان و نونشون بخورن.
يه دو روزي هم با فلش كارتاي الفبا و اين شبه كامپيوتر عمو فردوس با اون كيفيت صداي بدش كار كرديم كه بد نبود.
طبق معمول هم كه لگو بازياش و نقاشياش برقراره
پنجشنبه شب هم به شدت حوصلهش سر رفته بود خونه و گفت بريم جايي من بازي كنم. رفتيم سرزمين عجايب، البته به شرط نخريدن اسباببازي، كه اول قبول نكرد، اما بعد كه گفتم پس نميريم، قبول كرد و قول داد كه اونجا هم بهونه نگيره. خدايش هم سر قولش وايساد و رفتيم بالا فقط بازي كرد. ما هم وقتي داشتيم مياومديم يكي از اون بادكنكاي باب اسفنجي براش خريديم.
ظهر جمعه هم با ارتا و خانواده رفتيم موزه حيات وحش هفت چنار. خيلي جاي قشنگيه. آكواريوم زيرزميني بزرگ و قشنگي هم داره.
تو عكس سمت چپي، همينجوري كه ميبينين يه روسري سرش كرده، از خونه كه اومديم بيرون گفت ميخوام مثل شما روسري سر كنم آقاي پليس نگيرتم!
اينجا هم كه مامان ارتا هميشه مرتب و غذا به همراه، ماكاروني آورده بود و ساعت ۱، دوتايي نشستن به ماكاروني خوردن(البته نشستن كه چه عرض كنم، همش در حال بدو بدو بودن از اين نيمكت به اون نيمكت)
جمعه عصر كه برگشتيم از موزه هفت چنار، اومدم گوشت يخي رو ببرم، ليز خوردن چاقو همان و سوراخ شدن كف دست من هم همان. ۲ ساعتي هم به بيمارستان رفتن و بخيه زدن گذشت. حالا تو اين هير وير هيژا پرسيد مامان فردا نميري سركار چون دستت اينجوري شده؟ گفتم نه مامان كارم زياده، بايد برم، چون يك هفته به خاطر شما نرفتم، با ناراحتي گفت آخه شما نرو سر كار كه منم نرم مهد!
نميدونم حكمت چيه كه هر وقت من يه كم خوشخوشانم ميشه بابت هيژا، سريع حالم گرفته ميشه. اين همه انرژي مثبت و اينا ميفرستم ها. اين 10 روز كلي خوشحال بودم كه هيژا هر روز آبپرتقال و آب ليمو شيرين (البته با همكاري نيهاي صدادار و بابا) ميخوره، كيندر مولتي ويتامينشم ميخوره، اشتهاشم يه كم خوب شده، مهدشو رو داره بهتر ميره و از كلاس زبان هم خوشش اومده كه تق! اين ويروساي ... ميان سراغش و حال دوتامون و درستترش سه تامونو رو ميگيرن. اين دو شب تبش تا 39 بالا رفته و سرفههاي زيادي داشته. جالبه كه وقتي تب داره، شديداً خوش اخلاق ميشه و بيشتر حرفاي خندهدار ميزنه يا ابراز علاقه ميكنه. ديشب نصفه شب پا شده و ميگه بذار يه كم بيدار بمونيم و با هم حرف بزنيم! البته اين كار رو هم كرديم و بعد راضيش كرديم ببريم پاها و دست و صورتشو بشوريم كه تبش پايين بياد.
شنبه صبح كه پا شده ميگه مامان به آقاي سركارت زنگ بزن و بگو ببخشيد هيژاي من(دقيقاً همين رو گفت) مريضه و تب داره، نميتونه بره مهد، منم نميتونم بيام سركار. بعدش كه من اين امر رو اجرا كردم، ميگه مامان خيلي ناراحت شد آقاي سركار كه من مريضم؟
از جمعه خونه هستيم و امروز بردمش دكترش، آقاي دكتر گفت كه آنفولانزاي ويروسيه، شربت ضد سرفه داد و ايبوو پروفن، و گفتن تا سهشنبه استراحت كنه اگه تب و سرفه ادامه داشت بهش سيفيكسيم بدم.
مامان ارشيا، مامان يونا، مامان آرش و مامان هستي، تبريك بابت برگزيده شدن وبلاگ بچههاي عزيزتون و اميدوارم تو همه مراحل زندگي برگزيده باشين.
پس نوشت: دوشنبه. دیشب تب هیژا تا ۴۰ رفت و هیچ جوری پایین نمی اومد،لرز هم داشت به شدت. شربت ايبوپروفن، شربت استامينوفن، شياف استامينوفن، پاشويه، هيچكدوم پايين نميآورد تبشو. حسابي ترسيده بوديم، تو اينترنت سرچ كرديم و آخرش زنگ زديم به يكي از داروخانههاي شبانه روزي و گفتن۳/۲ ديازپام رو حل كنم تو آب و بهش بدم(يادم افتاد كه يه بار دكترش براي تب بالا اين روش رو تجويز كرده بود). بالاخره ۵ صبح تبش اومد تا ۳۸، بچم آب شد يكشبه. چند بار هم خواستيم ببريم بيمارستان، ولي تجربه نصفه شب رفتن و رسيدگي نكردن و تشخيص اشتباه رو داشتيم و گفتيم نبريم بهتره. كاش تو اين جور مواقع خود دكتر بچه در دسترس بود كه همه چيو در مورد بچه ميدونه.حالا امروز با دكترش صحبت كنم ببينم چكار بايد كرد.
در طي اين چند ماه دور و برمون از فاميل گرفته تا دوستان، خونههاشونو عوض كردن، هيژا خونه هركس ميرفت، ميپرسيد پس كي خونهمون عوض ميشه. ما خودمون هم تصميم داشتيم كه خونهمون رو عوض كنيم، در نتيجه اين روزا ما دنبال خونه ميگشتيم، در همون حوالي خودمون كه نزديك مهد هيژا باشه، ما در هفته شايد ۴ بار اون هم، هر بار يك يا دو خونه رو ديدم كه كلاً بعد نيم ساعت برگشتيم خونه. روز بعد كه مي خواستيم بريم، كلي داد و فغان كه نريم خونه ببينيم و همين خونه بمونيم. بعضي وقتا فكر ميكنم خيلي رعايت هيژا رو ميكنيم كه اينجوري كم تحمله. يه خونهايي كه ديديم و خوشمون اومد چون هم حياط داره هم طبقه اوله(مناسب براي بدو بدو هيژا ) و مهمتر از همه ۵ يا ۶ بچه هم سن و سال هيژا تو اون مجتمع هستن. يه كم با مقدار اجاره مشكل داشتيم كه تا حدودي حل شد و از ماه ديگه ميريم اونجا.
و چند جمله از اظهار نظرهاي پسرم:
همون روز اول كه رفتيم ديدن خونه، از واحد كناريمون ۲ تا دختر خانم اومدن بيرون، امروز از هيژا پرسيدم كه اتاقتو چه رنگي بزنيم، اول گفت آبي، بعد گفت نه صورتي، گفتم صورتي چرا، گفت آخه بذار اون دخترخانوما كه اومدن خونهمون از اتاقم خوششون بياد!! بعدش گفت نه نه يه ديوارش آبي باشه، يكيش صورتي، كه هم من خوشم بياد هم اونا!!!!(پسرم از همين الآن به تفاهم دو طرفه اعتقاد داره).
جالبه كه هیژا فكر ميكنه، وقتي قراره از اين خونه بريم، بايد همه وسايل هم بذاريم و بريم، بعد كه براش شرح دادم كه همه چيو ميبريم، قيافه بامزهايي كه موقع سر به سر گذاشتن ميگيره، گرفت و گفت پس ديوارها رو هم ببريم!
چند روز پيش سراغ بازي كامپيوتري رو گرفت، گفتيم، كامپيوتر ويروسي شده و براش تا حدودي گفتيم كه قضيه ويروس چيه، حالا ميگه من ميخوام برم به جنگ اين فيروزا و شكستشون بدم كه كامپيوترمون خوب شه.
يكي از اصطلاحاتي كه تازگي به كار ميبره، در مورد نهايت يه چيزه اينه: تا آخر عدد. وقتي انرژيش كم باشه ميگه تا آخر عدد زورم كم شده! يا اينكه يه چيزي خيلي زياد باشه، ميگه اوووو تا آخر عدد زياده.
این از برنامه امروزمون که چند تا جعبه خالي داشتيم و رنگ زدیم، كه البته مثل هميشه هيژا رنگ آبيشو انتخاب كرد.
اين هم از تيپ امروزمون با موههاي كوتاه(يه كم دقت كنين زير كلاهه خوب!!)
يك هفتهايي ميشه كه تو مهدشون كلاس زبان رو شروع كرده، روزهاي شنبه و دوشنبه 12 به بعد.البته من خيلي به كلاساي مهدا اعتقاد ندارم، چون جدي نيست كلاسا. اما از اونجايي كه هيژا با كلاساي خارج از مهد مخالفت كرده(مثل همون كلاس موسيقيش كه خيلي خوب بود، ولي هيچ جوري حاضر نشد كه بره)، فعلاً نمي خوام كلاسي بيرون بذارمش. و اين كلاس رو هم خودش گفت چون يكي از دوستاش ميره كلاس. فعلاً هم خوشش اومده، و يك هفتهايي هم ميشه كه مخالفتاش با مهد رفتن كمتر شده. كلاس تايچي چوان و شطرنج هم قراره بره، ببينم با اونا چطوريه.
هیژا: من امروز سعي ميكنم كه نرم مهد!
(البته واضح و مبرهنه كه ما هم سعيمونو كرديم در رفتن پسرمان به مهد).
- روز بعد از آن روز پاييزي، همان ساعت، همان جا
من نميرم مهد، مگه من ديروزم نگفتم، سعي ميكنم نرم مهد!
- يك روز در مهد
مربي: هيژا جان بيا بهت جايزه برچسب بدم
ااا خاله جون چقدر برچسب اين كه خيلي تكراريه يه چيز ديگه بده جايزه، همش هي برچسب هي برچسب.
- چند روز پیش در مهد، زمان: برگشت از مهد
مامان بيا تو بيا تو، يه چيز بهت نشون بدم، ببين ديدي؟ كوروش دوستم برگشته، بازم اومده مهد ما(بعد از يك ماه غيبت كوروش برگشت و هيژا حسابي خوشحال شد).
- و باز هم در مهد
الهه جون(مربي مهد) چقده شما ميخندي، من ديگه بهت ميگم آدم خندهوو.
يكي از همين روزها: خانه،
هيژا جون، عزيز دلم ..
يهو هيژا حرفمو قطع كرد و گفت، قربونت برم، فدات بشم، پسر گلم، هي اينا رو ميگي، آخه چقدر ميگي، مامان چقدر اين حرفاي تكراري رو ميزني.
(شكي نيست كه پسرمان خيلي تنوع طلبه)
- يكي ديگه از همين روزا:
من: عصباني از بهونهگيرياي هيژا، اي خدا چيكار كنم
هيژا: آهومو پيدا كنم!!(اين روشيه كه وقتي هيژا از دست چيزي عصباني ميشه من اجرا ميكنم و ايشون هم در مورد من اجرا كرذ.)
- وقتايي كه هيژا عصباني ميشود.
من ميخوام برم يه شهري كه هيچي نباشه، هيچ مهدكودكي نباشه، هيچ آقاي سركاري نباشه، اصلاً بذار آقاي سركار اخراجت كنه. اصلاً من ميرم بچه يكي ديگه ميشم، نه نه اصلاً من ميرم مرده ميشم كه بعد تو گريه كني، بعد اگه يه بچه ديگه اومد تو شكمت بگي تو كه هيژا نيستي، من همون هيژا رو ميخوام!!
- وقتي كه هيژا حرف بدي زده و من باهاش مثلاً قهرم و بعد از چند بار ببخشيد هم بازم اخمو باشيم.
باشه مامان بذار من برم بچه يه مامان باباي ديگه بشم، كه خيلي خوب باشن، كه هي آدم اخمويي نباشن، هي نگن ببخشيدم فايده نداره، من هي حرف بد بزنم اونا بگن آفرين هيژا جون چه حرف خوبي ميزني!!!
نماهش(همان نمايش)، نقاشي، لگوبازي همراه با كمي سرماخوردگي برنامه آخر هفته هيژا بود. سهشنبه كه هيژا رو آوردم خونه از مهد، كمي آبريزش داشت.
چهارشنبه تعطيلي، كلاً خونه بوديم و جايي نرفتيم به علت سرماخوردگي.من ديدم كه هيژا سرحال نيست و چسبيده به پتوش. پيشنهاد نمايش بازي بهش دادم و به شدت مورد استقبال قرار گرفت و نتيجه اين شد كه نزديك به ۲ ساعت اون روز و روزهاي بعد ما با هم نمايش بازي كرديم. فقط يه كم سليقه نمايش بازيمون با هم فرق ميكرد، من هر چقدر نمايشا رو به سمت آرامش همراه با كمي هيجان ميبردم، هيژا حتماً يه اژدهايي، هيولايي، چيزي قاطيش ميكرد. فيلم گرفتم از يه تيكههايش تو پست بعدي اگه بتونم ميذارمش، چون واقعاً ديدنيه، خوندني نيست.
هيژا يه عروسكي داره كه بعد از اطلاع رساني مامان ارتا فهميديم كه يكي از شخصيتاي كارتونيه و كارتونشم صبحها تو ام بي سي ميده. پنجشنبه صبح ديديم بله اسمشون هم جوجوه، حالا از اون روز اين جوجو همه جا تو خونه همراه هيژاس. موقع نمايش كارتون هم، عروسكش رو ميبرد ميذاشت كنار صفحه تلويزيون ميگفت بذار ۲ تا بشن!
بعد هم كه ديد جناب جوجو دوست زياد داره چند تا ديگه از عروسكاشو آورد چيد كنار دستش
پنجشنبه صبح رفتيم دكتر و خوشبختانه دكتر گفت كه سرماخوردگيه سادهس. بعد هم كه برگشتيم مراسم نقاشي راه انداختيم، اين دفعه جالب بود كه هيژا از رو مدل كار كرد، عروسك اسپايدرمنشو آورد و گفت ميخوام اينو بكشم وكشيد. و نزديك به ۱۵ تا هم انواع و اقسام عنكيوت كشيد.
بعدشم با پاستل آبي مورد علاقهش به قول خودش لاك زد! اينقدر خوشش اومده بود كه گفت عكس بگير بابا ببينه!
اون شب و جمعه هم با بابا لگو بازي كردن و باز من ذوق زده شدم از ساختةهاش (فكرشو بكنين مثلاً بعداً هيژا معمار بشه و يه خونه طراحي كنه، من هر روز ميرم دم ساختمونه و نگاش ميكنم با ذوق)
كتاب مورد علاقه اين روزها: کرم ابریشم بسیار گرسنه. نویسنده: اریک کارل. ترجمۀ کتایون صدرنیا. تاريخ نشر: ۱۳۶۲.