دندان پزشکیبرای اولین بار پسرم در فروردین ماه یکی از دندوناشو پُر کرد. خدایش خیلی خوب و آقا وایساد تا آخر. من خودم که یه دندون پُر کردم، کلی تکون تکون خوردم و آه و ناله. در حین کار دکتر، من دستشو گرفته بودم، یه جایی دردش گرفته بود، دستمو ول کرد و بای بای کرد. من تعجب کردم، بعدش گفت مامان اون موقع بهت گفتم خداحافظ من مُردم، از بس که درد داشت.
دندونای هیژا تا حالا نیفتاده از دکتر که پرسیدم, گفت باید عکس بگیریم، ببینیم ریشه هاش در چه حالیه. اما از یکی از دوستامون که دندان پزشکه پرسیدم، گفت عکس لازم نیست و بعضیا اینجورین. حالا باید ببرم یه دندون پزشک دیگه ببینیم چی می گه.
مدرسه با مشق نوشتن و انجام تمرینات مدرسه از بعد عید به این ور کمی کنار اومده. البته منم نظارتمو بیشتر کردم و تا حالا فکر می کردم این قضیه رو باید مدرسه حل کنه که نکرد. خلاصه بعد از مشاوره با مشاور مورد اطمینانم، قرار شد چون پسرما کمی تا حدودی قانون گریزه، من کمی جدی برخورد کنم و بگم هر چند ساعت هم که طول بکشه باید کارای مدرسه انجام بشه.(هر چند من معتقدم بچه ایی که از 7.30 تا 2 .30 مدرسه س دیگه نباید تو خونه کاری داشته باشه). قضیه جواب داده و الان هر روز بین ساعت 5 تا 6 می شینه و کاراشو تا هر ساعتی که طول بکشه انجام می ده، گاهی با غُر، گاهی با ناز و گاهی هم با علاقه.
حالا این وسط من شدم مامان بداخلاق و بابا شده فرشته خونه که خیلی خوبه.
فیلم و خانه سامبا سام و سروش و ماماناشون رفتیم دیدن فیلم کذایی، فتیله و ماه پیشونی. دلم برای بچه هامون می سوزه که اینقدر فیلم بچه ها کمه که باید این فیلما رو ببینن. آخه مگه نویسنده و کارکردان و یا حتی یکی از هنرپیشه ها فکر نمی کنن، که بچه چه جوری از این داستان نصفه نیمه سر دربیاره. بعدشم تا کی این سیستم، تغییر رفتار بد به رفتار خوب با یه نصیحت، ادامه داره، من نمی دونم. 3 تا بچه ها نشستن دیدن و ما 3 تا مادرم حرص خوردیم. سالن 5 پردیس سینمایی ملت هم اینقدر سرد بود که روکش صندلیها رو کشیدیم رومون! هر چی هم به متصدی سالن گفتیم که آقا این چیلرتون یا هر چیزی دیگه ایی که هست رو خاموش کنین یا درجه شو تغییر بدین، فایده ایی نداشت. خلاصه تو سرما نشستیم و فیلم دیدیم و حرص خوریدم.
همون شب بعد از فیلم، هیژا برای دومین بار رفت خونه سام و شب رو اونجا موند. ما هم که وقت دکتر داشتیم رفتیم و تا ساعت 1 نصفه شب از مطب دکتر مربوطه اومدیم بیرون.
فرداش هم با مامان سام و سام میرن کلاس موسیقی سام(پارس) و تا سام درسشو می گیره، هیژا با مامان سام میرن بوفه و شیرشکلات می خورن. کلی از این قضیه کیف کرده که سام باید می رفته کلاس، ولی من مجبور نبودم برم. بعدشم میگه مامان چرا اونوقتا که می رفتیم اونجا کلاس نرفتیم بوفه شیر شکلات داغ بخوریم!
بعدشم ناهار اومدن خونه و تا عصر هم با سام بازی کرد.
پی اس پیچیزی که این مدت پیش اومده اینه که با پی اس پیش بازی می کنه. ما دوسال پیش برای تولدش پی اس پی خریدیم، اما اون موقع نه تنها خوشحال نشد که ناراحتم شد که این چیه خریدین! بعد دوستاش ریختن سر پی اس پی و همه سرش دعوا داشتن که باهاش بازی کنن، تازه حس کرد که نه خوبه. اما باهاش خیلی کم بازی می کرد یا می داد به باباش بازی کنه و هیژا نگاه می کرد. اما 3 ماهی میشه که دیگه داره بازی می کنه و از باختن تو بازی هم ناراحت نمیشه و این پیشرفت خیلی خوبیه.
عادات غذایی
چند روز پیش هیژا به من گفت، مامان دوست دارم برام غذا، خورش قیمه با خورش قرمه سبزی با کالباس و سوسیس بپزی. بعد هم هر کدوم رو تو یک ظرف بذاری و یک در میون رو میز بچینی و من بیام بخورم. منم گفتم چشم، اما روز جمعه. در ضمن یادآوری هم بهم بکن، یادم نره. روز جمعه شد و همین که چشم باز کرد، گفت مامان قولت یادت نره. هیچی ما هم درخواست رو اجابت کردیم و خیار ماست و زیتون هم که دوست دارن، گذاشتیم کنار غذاهای درخواستی. همچین ذوق کرده بود که عیناً فرمایش اجابت نشده . بعدم نشست و برنج و خورش قیمه و سوسیس و کالباس هم خورد، گفت خورش قرمه بمونه برای شب، دیگه نمی تونم. بعد همون موقع هم گقت یه روز دیگه هم دو تا غذا درست کن، یکی,کوکو سبزی درست کن بذار لای نان باگت، بعدش با کاهو و خیار شور و گوجه و سس سفید و سس قرمز. یکی هم، همون غذایی که با نان لواش دوست دارم بخورم(گوشت چرخ کرده با پیاز داغ سرخ شده که با گوجه رنده شده پخته میشه) .
تازگیا هم به اولویه علاقه پیدا کرده و می خوره, البته همراه با نان باگت بلند!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:51  توسط مامان هيژا
|
امسال هم طبق معمول هر سال رفتیم سنندج. هیژا با بچه ها بازی می کرد و فارغ از مدرسه و تکالیف خوش می گذروند. خود ما که هفت سین نمی چینیم، چون نیستیم. اینم با هفت سین خونه آیناز و آیلا.

تو سنندج، همش از این خونه به اون خونه می رفتیم. 3 روز رو صبحاش رفتیم آبیدر که خوب بود و هم به بچه ها خوش گذشت هم به ما.


یه قسمتایی هنوز برف بود و هیژا به برف بازی هم رسید.

روز 11 برگشتیم تهران، از سنندج تا همدان یه سر برف بود و از همدان تا تهران یه سر بارون. راهی رو که 6 ساعت و نیم اومده بودیم، نزدیک به 9 ساعت برگشتیم.
امسال هم حسابی عیدی گرفت. ما تشویقش کردیم که پولاتو پس انداز کن و بذار بانک و دیگه خونه جای اسباب بازی نداریم. اونم قبول کرد، اما گفت فقط 50 تومنشو می ذاره بانک و بقیه شو می خواد پیشش باشه که هر وقت اسباب بازیی دید که خوشش بیاد بخره.
سالای قبل هیژا دلش تنگ می شد برای برگشتن به تهران، امسال می گفت شما برید من می مونم اینجا.
کار درسیشون یه سی دی بود که یه سری تمرینا توش بود و تمرین دیکته و روخوانی و اینا. سی دیشو کار کرد، اما بقیه رو کار نکرد و می گفت، همین سی دی رو به ما گفتن انجام بدین. البته درست می گفت، تو دفترش برای ما نوشته بودن که دیکته و رو خوانی کار کنن به خودشون گفته بودن سی دی رو کار کنین.
13 بدر هم مثل پارسال با دوستان رفتیم مزرعه یکی دیگز از دوستان. فضای خیلی وسیع و خوبی داره. 9 صبح رفتیم تا 6 عصر. اما هیژا تا ساعت 2 خواب بود تو ماشین. و عملاً 4 ساعت از 13 بدر و اون فضا استفاده کرد. این شب دیر خوابیدنا و صبح دیر خوابیدنای تعطیلات عید، حسابی برنامه خواب پسرم رو بهم ریخت.

روز اول مدرسه هم با کلی غُر غُر رفت مدرسه. و میشه گفت تازه 3 روزه ساعت خوابش تنظیم شده و برگشته به ساعت 9 سابق.
یه تکیه کلام جالبی که یاد گرفته، "جانم" است، یعنی وقتی صداش می زنی جواب میده "جانم" و من کلی خوشم میاد از جانمش.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 13:45  توسط مامان هيژا
|
سالی خوب و خوش
همراه با هر آنچه که دوست دارید
در کنار هر آن کسی که دوست دارید
برای همه
آرزو می کنم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 11:25  توسط مامان هيژا
|
چند وقت پیش دفتر نقاشی پسرم رو داشتم می دیدم، چشمم خورد به این دوتا نقاشی. اول به نظرم اومد کار خودش نیست، ازش پرسیدم، گفت خودم کشیدم، یه کم با خنده جوابمو داد فکر کردم شوخی داره می کنه و گفتم پس شما نکشیدی. ناراحت شد و گفت چرا حرفمو قبول نداری. بعدش نشست و یکی دیگه تو همین مایه ها کشید. من هم کلی شرمنده شدم از شکی که کردم.(البته سابقه داشته که با دوستاش تو دفترای همدیگه نقاشی بکشن و این تیپ نقاشیشو نکشیده بود تو خونه).


یکشنبه گذشته جشن نوروز مدرسه برگزار شد. بیشتر برنامه مربوط به بچه های پیش دبستان بود و بچه های کلاس اولی کلاً دوتا اجرا داشتند. به ما با برنامه های جالب بچه ها خوش گذشت، ولی هیژا حسابی خسته شده بود، مخصوصاً از صدای بلند اُرگ و داد زدناشون برای خوندن سرود. راستش منم نمی دونم چرا به بچه ها می گن داد بزنین و صدای اُرگ رو کنترل نمی کنند. تو عکس هم معلومه که اخماش تو همه.

چهارشنبه سوری امسال هم با ارتا و میدیا و مامان باباهاشون با هم خونه ارتا بودیم. پاراسال به خاطر سال قبلش که دستش سوخت، حاضر نبود، کنار آتش وایسه، اما امسال یه نیم ساعتی کنار آتش وایساد و بازی کرد و البته در آخر هم مورد اصابت ترکش نمی دونم چی، یکی از جوانان با حال !! محله قرار گرفت. پدر ارتا کلی چوب تهیه کرده بود و حسابی آتش سوزوندیم! میدیا اول راهنمایه و دخترای این سنی هم با پسربچه ها همسن هیژا خیلی میونه خوبی ندارن و برعکس با دختربچه های چهار ساله که ارتا باشه، رابطه خوبی دارن و نتیجه این شد که اون شب میدیا کلاً هیژا رو کنار می ذاشت و مشغول ناز و نوازش ارتا می شد و یه جاهایی هم که ارتا می اومد پیش هیژا، یه جورایی نمی ذاشت. پسر ما هم به جای جذب میدیا به شدت مشغول انتقام گرفتن و دفع میدیا شد و خلاصه یه جورایی از اون آرامشی که تازگیا تو روابط هیژا و ارتا می بینیم خبری نبود.


+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:1  توسط مامان هيژا
|
دو روز پیش، هیژا باباشو ناراحت کرد، کمی دور و بر باباش چرخید، دید که بابا محل نمی ده. دیدم رفت تو اتاقشو کاغذ و قیچی رو برداشت و بعدشم روش یه چیزی نوشت و آورد داد به باباش:

و اینجوری شد که اولین نامه عذرخواهی پسرمان برای باباش نوشته شد. من فقط می تونم بگم خدا شانس بده. البته فرداشم انگار فکر کنه منم ممکنه دلم یکی از این نامه ها بخواد، برای منم یکی نوشت، اما اولین نامه واقعی برای باباجون بوده و این مهمه.
هفته پیش یه سفر 3 روزه داشتیم به دبی. خوب بود، اما خیلی کوتاه. راستش آدم تو اینجور سفرا می مونه که چکار کنه، اگه با بچه سفر می ری، کلی مشکلات، الآن خسته م و الآن گشنه مه، همراه با مقادیر متنابهی غُرغُر داری و اگر هم بخوای بدون بچه بری که آدم دلش نمی آد. خلاصه که تو این سفر تنها جایی رو که غُر کمتری شنیدیم، پارک آبی بود که به نظرم بهترین قسمت سفر به دُبیه. هیژا تو مراکز خرید هم طبق معمول، عین رادار چشم می گردوند دنبال اسباب بازی فروشی. روز اول به دلیل حرف گوش نکردن، هر چی هم گریه و زاری شنیدیم، براش اسباب بازی نخریدیم، اما روز دوم و سوم هر روز یک سهمیه داشت که خرید. (قابل توجه ندا:)
پارسال یکی از دوستاش که دُبی رفته بود در مورد برج خلیفه حرف زده بود که بلندترین برج و اینا. در نتیجه پسرمون خیلی علاقمند بود به دیدن این بُرج. اما بعد که بُرج معروف رو دید، بیشتر به کنار بُرج که توش رقص فواره ها برگزار می شد، علاقه نشون داد. وقتی تو دُبی مال بودیم، مرتب ساعت رو می پرسید و می گفت که وقت برنامه نگذره. تنها باری که دیدیم که از خیر مغازه اسباب بازی فروشی گذشت، اون بار بود که 5 دقیقه مونده بود به شروع برنامه و ما رو دونده تا برسیم به برنامه(البته واضح و مبرهنه که بعد تمام شدن برنامه شروع کرد به بازیابی اون مغازه).


تو یکی از مغازه ها که داشتیم براش لباس انتخاب می کردیم، خودش دوید یه تی شرت، ماشینها، عینک، کلاه و کیف پول ماشینها برداشت. همین که رسیدیم هتل دوید لباساشو پوشید و گفت ازم عکس بگیرید.

از آکواریوم دبی مال هم خیلی خوشش اومد

مامان آرش جان خیلی دوست داشتم، یه قراری با هم بذاریم و ببینیمتون، اما هم وقتمون خیلی کم بود و هم همسرم می گفت ممکنه شما هم کار داشته باشین.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 10:31  توسط مامان هيژا
|