
هیژای من ببخش ما رو این روزا، که اینقدر بیحوصلهایم، ببخش ما رو که یا پای کامپیوتریم یا پای تلویزیون. خیلی سوالها داری اما نمیدونم چطوری جوابشونو بهت بدم. باید سعی کنم آروم باشم تا بتونم به تو هم آرامش بدم ولی باور کن کار سختیه. کاش این روزها زودتر تموم شن، کاش اونجوری که ما میخوایم تموم شن.
دیروز که رفتم دنبال هیژا مهد و میخواستیم بيام نه تو حياط وايساد كه بازي كنه و نه از سوپر چيزي خواست بخره. بعدشم گفت من خستهم مامان بغلم كن. بعضي وقتا ميخواد خودشو لوس كنه، ميگه من خستهم و من هم كمي بغلش ميكنم ولي بعدش خودش ميگه خوب ديگه كمرت درد مي گيره ميآم پايين. اما ديروز بعد از كمي راه رفتن گذاشتمش پايين، همونجا نشست و گفت خستهم. كمي بدنش داغ بود. همين كه رسيديم خونه دويد رفت تو تخت دراز كشيد. حسابي تب كرد، زنگ زدم به دكتر كه ببرم هيژا رو گفت فقط تبشو كنترل كن و اگه تبش خيلي تند بود ۲۴ ساعت بعد و اگه تبش پايين بود ۴۸ ساعت بذار بگذره تا نشون بده تب مال چيه، بعد بيارش مطب. اينقده مظلوم شده بود، تند تند هم ميگفتم من حالم خوب نيست. كمي هم حالش به هم خورد. واضح و مبرهنه كه لب به هيچي هم نزد. هيژا هر وقت تب ميكنه، ميافته به حرف زدن، خيلي هم بامزه ميشه اينجور وقتا طوري كه با وجود نگراني از تبش خندهم مي گيره. ساعت ۲ نصفه شب از خواب بيدار شده و شروع كرده به تعريف كردن از كاراي مهد و حرفاي مربي جديدشون(حالا حالت عادي كلي بايد من فيلم اجرا كنم كه دو كلمه حرف از مهدشون بگه). بعدم ميگه مامان من يه بار ديگه يادم ميآد كوچولو بودم تب داشتم، يادت ميآد؟!!!
ديروز كلاساي بازي درمانيشو نتونست بره، فكر كنم كلاس نقاشيشو رو هم نتونه بره امروز. بابا امروز موند پيش هيژا و فردا هم من ميمونم. ببريم دكتر ببينيم چيه قضيه اميدوارم سرما خوردگي باشه و اميدوارم كه كارش به آنتي بيوتيك نكشه كه كلي وقت ميبره اشتهاش بياد سرجاش.
راستي ميونه شما با رنگ سبز چه جورياس؟
باباي هيژا از نظر من وقت كمي رو با هيژا مي گذرونه و از نظر خودش و بعضي از دوستان و اطرافيان هم چاره ايي نيست و موقعيت كاري اينجور ايجاب مي كنه(من با خود اين قضيه ايجاب و به چه قيمتي ايجاي كردن مشكل دارم ولي خوب جاش اينجا نيست ديگه). حالا تو اين وقت كمي كه تقريباً هر روز از ۸ تا ۱۰ شبه + وقتاي آزاد در نصف پنج شنبه و جمعه تو وقتايي كه پدر و پسر باهمن يكي از بازيايي كه مي كنن و بسيار مشتاقانه هم بازي مي كنن، بازي با لگوه. هيژا كلاً به لگوهاي مختلف با آدمكاش علاقه داره كه خريده بشه و هيژا با آدمكش بازي كنه و باباش هم اون وسيله همراه لگو كه آمبولانس، تراكتور يا هرچيز ديگه ايي باشه رو بسازه. مي تونم بگم كه هر دو به يك اندازه از اين كارشون لذت مي برن. هيژا خيلي به اين لگوهاي ساختمون سازي علاقه نشون نمي داد، يعني تا ما مي ريم توي مغازه لگو مي دوه طرف آدمكا و ماشينا و وسيله هاش. البته هيژا تا ۳ سالگي با اين لگوهاي بزرگ ساختمان سازي بازي مي كرد و خيلي هم خوشش مي اومد، الآن هم گاهگاهي مي ره سراغشون و باهاشون بازي مي كنه، ولي كلاً سليقه اسباب بازيش زوم شده بود رو لگوهاي همراه با آدمك و عروسكاي اسپايدرمن و نينجا و باز و وودي و غيره. تقريباً از قبل عيد ديگه اون اشتياق زيادش براي خريد لگو همراه با آدمكاش كمتر شده. براي عيد به پيشنهاد من براش ازين لگوهاي ساختمون سازي ۳۲۰ تكه خريديم. اوايل باهاشون كار مي كرد و نمي تونست اونجوري كه خودش مي خواد شكلي رو در بياره عصباني مي شد و پرتشون مي كرد يه ور ولي كم كم ياد گرفت باهاشون بازي كنه. باباش هم ۱ ماه پيش سوغاتي براش يه ۶۰۰ تكه شو خريد و در نتيجه الآن كلي لگو دارن براي ساختمون سازي. الان شايد ۴۵ دقيقه مي شينن و با هم شكلاي مختلف مي سازن. يكي از توصيه هاي اين كلاساي بازي درماني تقويت حس همكاري هيژاس كه قرار شد بابا تشويقش كنه و با هم يه چيزي بسازن، دفعه اول هيژا قبول نمي كرد(البته بابا هم به زور من قبول كرد!) كه با هم چيزي بسازن و گفت هر كدوم جداگانه يه چيزي بسازن.
دوتايي آدم آهني های زير رو ساختن (۲ تا كوچكه مال هيژاس و بزرگه مال بابا)
دفعه بعد بابا يه خونه ساخت و هيژا وسايل توشو
دو روز پيش شب هيژا از باباش خواست كه براش آمبولانسشو بسازه. روز بعدش من آشپزخونه مشغول كارهاي دوست نداشتني بودم و هيژا مشغول لگواش بود كه صدام زد و گفت مامان بيا يه چيزي درست كردم. ديدم خودش اينجوري، سقف آمبولانس رو ۴ رديف از اين لگوهاي كوچك گذاشته. البته اول يه رديف گذاشت و بعد خوشش مي اومد و يه رديف ديگه اضافه مي كرد و براي هر رديف هم منو صدا مي زد و من هم كلي ذوق و اشتياق نشون مي دادم و مي گفتم به نظرت چه كار ديگه ايي مي شه كرد.
تازه يه برج ميلاد هم ساختن كه عكسش تو دوربينه و اضافه مي كنم به اين عكسا ببينين.
خلاصه اين كه اين لگوها رو دريابيد كه هم آرامش مي ده به بچه هم دستتش رو راه مي ندازه و هم فكرشو رو به كار مي ندازه.
هیژا خیلی خوب با بچههای جدید ارتباط نمیگیره، درسترش اینه که ارتباط میگیره اما ارتباط خوبی نمیگیره. بسته به جثه و رفتار طرف یا کلاً طرف رو ندید میگیره یا در ابتدا یه جوری سعی میکنه بچه مقابل رو تحریک کنه با هْل دادن یا گفتن حرفایی که بچهها معمولاً دوست ندارن مثل بیادب یا نینی و یا در مقابلشون خیلی کوتاه میآد و سریع گریهش میگیره( حالا چرا هیژا اینجوریه دلایل مختلفی ممکنه داشته باشه از جمله: توجه زیاد، تک فرزندی، اضطراب، خجالتی بودن،کمبود اعتماد به نفس، ارتباط اجتماعی ضعیف که خود اینها هم دلایل خاص خودشو داره).
من با کمک مشاور دنبالشم که بتونم هم خودم و هم هیژا رو کمک کنم تو این قضیه و دلیل اصلی این کارش و بعضی چیزای دیگه رو بفهمم که البته بعضیاشو رو هم فهمیدم. راستش این قضیه مهد نرفتن هیژا تو پاییز گذشته و رفتن من پیش مشاور خیلی خوب شد، چون بعد اون با رفتن هیژا به کلاسای بازی درمانی(شن بازی، قصه گویی، بازی) که دکتر مجد پیشنهاد کرد تو موسسه فرزندان برتر خیلی چیزا برای من روشن شد در مورد هیژا. هیژا با کسی غیر از من و پدرش نه دست میده نا روبوسی میکنه، به مارکهای لباساش مخصوصاً در ناحیه گردن خیلی حساسه(من همیشه مارکای لباسای هیژا رو قبل از استفاده قیچی میکردم)، تو استفاده از وسایل پارک مثل تاب و سرسره و پله های بلند به نسبت همسناش کمی ترس داره، با صدای خیلی بلند تلویزیون نگاه میکنه اما بعضی وقتا یه صدای کوچک در حین کارتون دیدن از طرف ما اذیتش میکنه، تو ماشین خیلی بیشتر و تو هواپیما هم بعضی وقتا حالت تهوع و سرگیجه داره، همه اینا بر میگرده به چیزی به اسم حس عمقی، یعنی یه چیزی تو حسای اینجوریش بالا پایینه که باید بالانس بشه تا یه سری از اینجور مسائل حل بشه. یعنی مثلاً همین دست دادن برای هیژا با هر کسی غیر از من و پدرش(که مقدار فشارش دستش اومده در مورد ما) فشار بیش از اون چیزی رو وارد میکنه بهش که به هر کدوم از ما ممکنه باشه. همین قضیه هْل دادن هیژا هم از این ناشی میشه که خیلی وقتا قصدش هل دادن نیست بلکه اندازه این نیرویی که وارد میکنه رو نمیتونه درست بسنجه. حالا تنظیم شدن این حس عمقی احتیاج به یه سری تمرینا و رفتارا داره که به کمک بازی درمانگر و خانواده باید انجام بشه. همین حالتای هیژا اگه درست نشه ممکنه باعث بشه که با هیژا دوستای کمتری داشته باشه بعدنا و توسط همسن و سالاش طرد بشه. بعضی از فعالیتها مثل دوچرخه سواری، اسکیت سواری کمک میکنه به تقویت حساش. کارای گروهی مثل کلاس نقاشی و موسيقی کمک میکنه برای در کنار هم سن و سالاش قرار گرفتن با انگیزه و کار گروهی کردن.
۲ تا پارک کوچولو نزدیک خونهمون هست که سعی میکنم ۳، ۴ بار در هفته هیژا رو ببرم، چون معمولاً افراد یکسانی میان پارک و بعضی وقتام هم مهدیای هیژا با مادراشون میان اونجا و اینجوری ارتباطش بیشتر میشه با همسن و سالاش. طی این ازتباطها هم جریاناتی زیادی پیش میاد. تو یه کتاب خونده بودم وقتی بچهتون ارتباط اجتماعیش ضعیفه وقتی جایی میرین که بچههای هم سن و سالش هستن یه اسباببازیشو ببرین، چون همون اسباببازیه باعث ارتباط میشه. چند روز پیش همین کارو کردم. یه جمه ۴ نفره پسر بچه ۵ و ۶ ساله بودن که هر کدوم یه چیزی دستشون بود و با هم برای میکردن و دنبال هم بودن، هیژا دوست داشت قاطیشون بشه ولی نمیرفت و به من میگفت تو بهشون بگو من باهاشون بازی کنم. اونا چون هیژا کوچکتر بود ازشون محلش نمیدادن. خلاصه منم یه اسپایدرمن هیژا که کمی هم خاصه رو با خودم برده بودم، گفتم هیژا بیا تو هم اسباببازیتو نشون بده به بچهها، توجه ۲ تا از بچهها جلب شد و اومدن طرف هیژا بعدشم با یکیشون اسباب بازیشونو عوض کردن و هیژا کلی خوشحال بود که تفنگ آیدین رو دست گرفته. بعد ۵ دقیقه آیدین اومد اسلحهشو گرفت ولی هیژا گفت اسپایدرمن پیشت باشه و دورادور نگاه میکرد که آیدین نره خونهشون، حالا اون روز رو شد باب آشنایی و روزای دیگه همون اسباب بازی باعث شده که این بچهها با هم آشنا بشن. البته اینجا باید مواظب بود که ارتباط از نوع رئیس مرئوسی پیش نیاد. بارها شده که تو پارک هیژا دلش خواسته با بچه ایی بازی کنه، هیچوقت نمیره و بگه من می خوام باهات بازی کنم، بعضی وقتام شده که یه بچه میآد اصرار میکنه برای بازی کردن و هیژا قبول نمیکنه. اما مواقعی که همینجوری اتفاقی با یه بچه کنار هم قرار میگیرن و مثلاً با هم سر میخورن یا میدون بدون زدن حرفی، سریع دوست میشه با اون بچه. در مورد بچههای کوچکتر انگار حسودی بکنه به اون بچهها چون همه به هیژا میگن مواظب باش یا تو از اون بچه بزرگتری، عکسالعمل زیادی نشون میده و بعضی وقتا میکشونه به اذیت کردنشون. یه روز تو پارک یه دختر بچه ۲ سال و نیم داشت بازی میکرد، هیژا اومد از من پرسید مامان اون بچه نی نیه، گفتم آره پسرم مواظبش باش. هیژا رفت و بعد از ۵ دقیقه داد دختر بچه در اومد که من نینی نیستم و با یه حالت خیلی قشنگی میگفت مامان گفته من بزرگ شدم نینی نیستم. حالا هیژام ول نمیکرد و میگفت تو نی نی هستی چون از من کوچکتری. خلاصه بساطی داشتیم، هر چی هم برای هیژا توضیح میدادم که باشه نی نیه ولی دلش نمیخواد شما بهش بگی زیر بار نرفت و دیگه شده بود اذیت و آزار این نینی گفتنش. تو این جور مواقع باید از محل دورش کنم که کردم ولی هیژا حاضر نبود بره یه جای دیگه و خلاصه کلی گریه و زاری کرد.
دو هفته پیش هیژا رو برده بودم پارک لاله اونجا چند تا پسر بچه ۱۰ ساله با هم بازی میکردن هیژام هی میرفت میپرید وسطشون که باهاش بازی کنن، طبیعیه که اونام نخوان با کوچکتر از خودشون بازی کنن و داشت کار به جاهای باریک میکشید که هیژا یه پسر ۱۰ ساله با یه عروسک بزرگ اسپایدرمن در بغل دید، هیژا اینقده خوشش اومده بود ازش که هر جا میرفت دنبالش بود که اتفاقاً بسیار پسر خوش اخلاقی هم بود اون آقا پسر و کلی با هیژا بازی کرد و هیژا اونقدر خوشش اومده بود که تا باباش رسید خونه گزارش دوستی و بازی رو با اون آقا پسر به باباش داد.
ارتباطش با ارتا کمی بهتر شده اما در جایی که من و باباش و مامان بابای ارتا باشن، کسی دیگهایی اگه باشه و به ارتا توجه کنه هم کار ما و هم کار مامان بابای ارتا در اومده، فعلاً تصمیم گرفتیم کمی ارتباط خونهایمون رو کم کنیم و بیرون با هم دیگه بریم که برای دوتاشون مشکل پیش نیاد. اما اون شب خونه ارتا کاری که کرد کلی همه ما رو امیدوار کرد، اون این بود که ارتا رو بغل من بذارید و گذاشت عکس هم بگیریم.