تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers هيژا
آقا پسر 7 ساله

خوب تو چند هفته گذشته، بعضی جاها رفتیم که ننوشته بودم.

- با سام و مامانش رفتیم تاتر خروس و خاله مرجان، تو سالن کانون پرورش فکری پارک لاله. دکور صحنه و موزیک متن و بازی بازیگرا همگی خوب بود. اما متنی بی محتوا همراه با دیالوگای بی ربط و عجیب غریب. انگار هر تیکه شو کسی نوشته بود و هر کدوم هم اون یکی رو نقض می کرد، بعد برداشته بودن، همه رو پشت سرهم چیده بودن. بچه ها خوششون اومده بود، اما تو راه برگشت من و مامان سام داشتیم به سوالای بچه ها که به دلیل همین تناقضه بوجود امده بود جواب می دادیم. پیاده با هم دیگه رفتیم تا خونه ما و تو راهم به یه سی دی فروشی سر زدیم و سی دی هم خریدیم.

- هیژا به بازیهای کامپیوتری و موبایلی زیاد علاقه نداره. اما تازگیا این بازی انگری برد، خیلی جذبش کرده و تا بابا می رسه خونه، گوشیشو می گیره و مشغول می شه.

- شب یلدا هیژا حسابی تب کرده بود و مریض. یکی از دوستانی که ۷ ساله ندیدمشون، برای اون شب ما رو دعوت کرده بودن خونه شون. منم زنگ زدم که عذرخواهی کنیم که نمی تونیم بیام. که هم هیژا استراحت کنه و هم بچه های یکی دیگه از دوستان که اونجا بودن، مبتلا نشن. خلاصه از اونا اصرار که بیاین چون بچه های اونا هم یه جورایی سرما خورده ن. خوشبختانه مسیر نزدیک بود و با وجود تاخیر در حرکتمون، ساعت ۹ شب رسیدیم اونجا. هیژا برای اولین با دو تا بچه کلاس چهارمی(سیلوانا) و کلاس اولی (سانان)برخورد کرد. ما پیش بینیمون این بود که با آقا پسر کلاس اولی جور میشن و اینا. اما در کمال ناباوری، دیدیم هیژا همش به سمت دخترخانم میره. داشت با موبایل بابا  بازی انگری برد رو می کرد. سانان می اومد کنار هیژا ببینه، اما هیژا رفت نشست کنار سیلوانا و بهش گفت می خوای بازی کنی؟ بعدشم بهش گفت، شما راحت باش،کُردی حرف بزن من می فهمم، فقط من ممکنه جوابتو به فارسی بدم! من و بابا داشت، شاخامون در می اومد. بعد از آیناز این دومین دختر بزرگتر از خودشه که به سمتشون می ره. شب خوبی بود و بچه ها با هم بازی کردن و با هم، هم استراحت کردن(سه تایی سرما خورده بودن).

- چهارشنبه گذشته من وقت دکتر داشتم و دیر وقت بود وقتش، هیژا رو بردیم خونه سام و خودمون رفتیم دکتر. مامان سام به هیژا گفت که لباس راحتی بیار که شب رو اونجا بخوابی، اما قبول نکرد. کار ما تا ۱۲ شب طول کشید، زنگ زدم که بریم دنبال هیژا، مامان سام گفت که خوابیدن و نیا دنبالش، چون وقتی خوابیدن چیزی نگفت که بیاین دنبالش. به این ترتیب بود که هیژا ۱۴ دی اولین تجربه خوابیدن در خونه کسی دیگه بدون بابا مامانش رو تجربه کرد. صبح بهش زنگ زدم گفت، خوش گذشته و ناهارم می جوام بمونم. در نتیجه روز بعد غروب اومد خونه همراه سام. شب هم با هم خونه ما بودن و بعد دوتایی خسته،  از همدیگه خداحافظی کردن. من خوشحالم از بیشتر شدن دوستیش با سام ، پسر دوستی که  ۲۱ ساله با هم دوستیم.

- دیروز دیدیم هوا خوبه، هیژا از مدرسه که اومد، گفتم دوست داری بریم پارک؟ گفت: آره. مام رفتیم پارک نزدیک خونه و سر راهم رفتیم دنبال ارتا، سه تایی با هم رفتیم پارک. هیژا حسابی مواظب ارتا بود و باهاش بازی کرد. تو پارک کلاً ۶ تا بچه بودن، ۵ تا دختر و هیژا. منم شروع کردم به تشویق کردنشون به با هم بازی کردن. هر بار نوبتی بقیه دنبال یکی می کردن و کلی دویدن و خندیدن. بعد از نیم ساعت، مادر یکیشون به من گفت شما که جمعشون کردین، بهشون هم بگین که وقت رفتنه. منم در نقش زنگ تعطیلی عمل کردم و گفتم پنج دقیقه دیگه وقت بازی دارین. بعدم همه با هم از پارک اومدیم بیرون و رفتیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 9:34  توسط مامان هيژا  | 

خوب به سلامتی پسر ما هم ۷ سالش تموم شد و شد یه آقا هیژای ۷ ساله.

به درخواست خودش، یه تولد پیش پیش تو سنندج براش گرفتیم و روز تولد خودش هم در تهران براش تولد گرفتیم. کیک تولد سنندجش به انتخاب خودش، شخصیت بازکارتون داستان اسباب بازی بود. کیک تولد تهران هم پاندای کونگ فو کار.

البته این آقا کیاشای بندباز هم بودن که قاطی عکس گرفتنا نشد:

امسال دوستای مهدش رو که دوست داشت بگیم، نگفتیم، به علت اون شلوغ و بزن بزن کردن پارسالشون. خودش هم دوست نداشت دوستای مدرسه شو بگه و یا اینکه تو مدرسه تولد بگیره. در نتیجه شدیم همون چند نفر دوستی که از همون تولد یکسالگیش همراه ما بودن در تولدامون. اتفاقا تولد خوب و آرامی شد و هیژا هم اتاقشو در اختیار بچه ها گذاشته بود و همه بازی می کردن.

سنندج کادوا بیشتر پول بود و با پولش این باغ وحش لگو رو که دوست داشت خرید.

تو تهران هم که کلی اسباب بازیهایی که دلش می خواست گرفت. جالبش به اینه که تازگیا به لگوهای رده سنی ۲ تا ۵ سال علاقه پیدا کرده. ۲ سالش هم که بود به لگوهای رده ۵ سال به بالا علاقه داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 13:56  توسط مامان هيژا  | 

مشقها و دیکته ها و جمله سازیها شروع شده و غُرغُرای هیژا و ننوشتن های هیژا هم همراه آن. معلمشون معلمی خوبی نست و نتوسته این پسر دیر جذب من رو جذب کنه. البته بقیه هم به معلم اعتراض دارن و صحبتهایی شده تو این زمینه تا ببینم چی بشه.

آموزش و پرورش ما هنوز تو عقب مونده ترین حدیه که میتونه باشه. و واقعا ناراحتم که بچم رو دادم دست این سیستم، از طرفی هم جرات اینو ندارم که بچم رو نذارم مدرسه کلاً.

هیژا کماکان دوستای مهدشو، دوست میدونه و با بچه های کلاس خیلی قاطی نشده، هر چند از ۳ تا به عنوان دوست همیشه اسم می بره.

چند روز تعطیل رو رفتیم سنندج. هیژا هم تا حدودی بهش خوش گذشت، اما نه زیاد. علتشم اینه که دخترا بزرگ شدن و دیگه هیژا رو قاطی نمی کنن تو حرفاشون و البته اگر هم قاطی کنن، هیژا زیاد قاطی نمیشه، در نتیجه تو مهمونیا تنها بود و همش چشم به راه بود که بصیر(پسردایش )بیاد، که اون هم به دلایلی که به مامانش مربوطه، بعضی جاها رو نمیومدن. آیناز هم که وقتی دخترای بزرگتر از خودش بودن حاضر نبود با هیژا بازی کنه.(البته تو بعضی مواردرفتار خشن هیژا هم بی تاثیر نبود).

عشق هیژا تو سنندج کماکان کارو و عجیب این پسر خاله رو دوست داره.

یک روز رفتیم خونه مونیبا که حسابی با هیژا بازی کردن و البته یک بار هم دعوا.

یک روز رفتیم آبیدر با آیناز و باباش و کارو و کابان. روز خوبی بود و به همه مون خوش گذشت. (یاد اظهار نظرای بعضی از شرکت کننده های بفرمایید شام افتادم: فان داشتیم، هممون هپی بودیم!!!!!!!، خیلی خوش گذشت!!!)

طبق درخواست اکید هیژا، تو سنندج پیش پیش، خونه کارو و کابان، جشن تولد گرفتیم و طبق نظرخواهیی که از هیژا شده بود، کادوها بیشتر نقدی بود و در نتیجه حسابی پول دار شد و داره روز شماری میکنه که جمعه بیاد و بره فروشگاه لگو و اسباب بازی بخره. کیکشم کیک "باز" توی داستان اسباب بازی بود. اما کیکش تو تهران می خواد که کیک پاندای کونگ فو کار باشه. بهش گفتم خوب بذار دو تا کیکت همون پاندا باشه، جواب داد، ۲ سال پیش که سنندج تولد گرفتیم کیکم شکل "وودی" توی ستوری بود و این بار هم باید "باز" باشه.

شبی که برگشتیم تهران، هیژا با گریه خوابید و کلی منو بغل کرده که فردا شما رو نمی بینم و باید برم مدرسه و اینا، خوابش هم نمی برد و در نتیجه صبح دیرتر بیدارش کردیم و به جای سرویس با باباش رفت مدرسه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:5  توسط مامان هيژا  | 

این مدت مادرم اومده بود پیشمون و 3 هفته ایی با ما بودن تا دیروز که رفتن. هیژا خیلی خوشحال بود از آمدن دایه، البته فکر هم می کرد میشه بمونه خونه و نره مدرسه که دید، مدرسه قضیه ش فرق میکنه و کلی هم تو ذوقش خورد.
خیلی رعایت دایه رو می کرد، ولی بعضی وقتا ناخواسته حرفایی در مورد پیری میزد که دایه ناراحت می شد. یه روز قرار بود عصر بمونه خونه پیش دایه و من باید میرفتم بیرون، پدر هم که طبق معمول سرکار، حاضر نمی شد بمونه خونه، می گفت دایه که پیره نمی تونه کاری بکنه،  نمی تونه از من مواظبت کنه، اگر دزد بیاد!

هیژا هفته گذشته رفت تولد دوستش کیانوش. دوستای هممهدی قدیمیشو دید و کلی هم بهش خوش گذشته بود.

قضیه خرید اسباب بازی با پول تو جیبیهاشو جدی گرفتیم و البته هیژا هم مقاومت کردن رو  برای نپذیرفتن جدی گرفته، مخصوصاً اگر از دم اسباب ابزی فروشی رد بشیم و پولش به حد نصاب خرید نرسیده باشه. ولی فعلاً داریم پیش میبریم. چند روز پیشم سر کاری که مدرسه کرده بود، پول تو جیبی یک هفته ش کسر شد.

پنج شنبه با ارتا و مامانش رفتیم نمایشگاه غذای سالم. هیژا و ارتا تو چندتا از غرفه ها نشستن به نقاشی کردن و کاردستی درست کردن. جایزه هایی هم گرفتن از غرفه ها. یه مورد جالبی که پیش اومد این بود که تو یکی از غرفه ها تبلیغ مالت می کردن تحت عنوان مربای به مالت. هیژا رفت جلو یه قاشق چشید. بعد گفت مامان خیلی خوشمزه س بخر. ما هم خریدیم و دیروز و امروز با نان به عنوان صبحانه خورد.

دیروز هم با بابا و ارتا و مامانش رفتیم سرزمین عجایب. بچه های حسابی بازی کردن. بعدشم رفتیم طبقه پایین تیراژه که تبدیلش کردن به مغازه های مخصوص بچه ها(همون جا که قبلا مبلمان و اینا بود). پسرم با دیدن،  فروشگاه لگو تازه تاسیس ذوق زده رفت تو مغازه. وقتی دید هیچ پولی نداره برای خرید، حسابی کلافه شده بود و گله مند از قانون پول تو جیبی. اینجا بود که بابا پول تو جیبی هفته بعدشو پیش پیش بهش داد تا یکی از این لگوهای مینی فیگور رو بگیره.
 
این روزا بازم نگرانیام شروع شده. مدرسه اون مدرسه ایی نیست که من فکر می کردم. پسرم  با مدرسه رفتن کنار اومده، اما هیچ علاقه ایی نداره. چند روز پیش که به علت هوای برفی مدرسه شون تعطیل شده بود، پرسیدم خوشحالی یا ناراحت از اینکه مدرسه تعطیله، گفت معلومه خوشحالم، یه روز نمی رم این مدرسه جهنمی، می مونم خونه. به نظر خودم، مجموعه ایی از عوامل، مثل رفتارای خود هیژا، دوست نشدن با همکلاسیهاش، ناآگاهی مسئولین مدرسه در ارتباط با برخورد با بچه ها و چیزای دیگه باعث شده که پسرم مدرسه شو دوست نداشته باشه. از درساشم به علوم علاقه داره و علاقه وافر به ورزش و ژیمناستیک و البته به کلاس زبان هم.

این قضیه امتیاز و امتیاز دهی و کارت و اینای مدرسه، هم شده دغدغه ش، اونم فقط به خاطر جایزه. کارتاش 10 تا شده,  قراره امروز ببره، تحویل بده ببینه چی جایزه می گیره.ما هیچ تشویقی جهت گرفتن کارت نمی کنیم، اما قضیه جایزه، هر چی که باشه، به شدت علاقمندش کرده. البته قبلاً از ما قول گرفته بود کارتام 10 تا شد، شما هم جایزه بدین، منم همین که 10 تا شد، یک عدد لگو مینی فیگور خانم براش گرفتم که کلی خوشش اومد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 12:8  توسط مامان هيژا  | 

همسایه کنار دستی ما دختری داره که همسن هیژاس. معمولاً روزی یکی دوبار صدای گریه ش میاد. دیروز که صدای گریه ش اومد, پسرم میگه، همه دخترا خیلی لوسن، همش گریه می کنن. مامان من فکر می کنم شما هم بچه بودین همینجوری لوس بودین و زیاد گریه می کردین!!! بعدشم ادامه داده آره پسرا خیلی قوین، زورشون زیاده، اما این دخترا همش گریه گریه!!! بابای هیژا سرشو انداخت و زیرزیرکی خندید، منم مونده بودم حرص بخورم یا بخندم.
اونایی که منو می شناسن، می دونن من از اون طرفدارای حقوق زنانم، بعد فکر کنین شنیدن این حرفا از دهن پسر خودم چه حالی داره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 13:48  توسط مامان هيژا  |